سرگرم کننده اما نامنسجم

جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۲۱:۱۰


فیلم «42» بر اساس این داستان واقعی (تا حد زیادی) است که چطور جکی رابینسون (چادویک بوزمن) مرزبندی نژادپرستانه ی لیگ برتر بیس بال در سال 1947 را در هم شکست و توانست نخستین بازیکن سیاهپوستی شود که بعد از سال 1884 در مسابقات لیگ برتر بیس بال حاضر شد. سرگذشت رابینسون الهام بخش و امیدوارکننده است و موقعیت هایی وجود دارند که خط داستانی قراردادی نویسنده و کارگردان اثر برایان هلگلاند احساسات شدیدی را در مخاطب بیدار می کنند. متأسفانه ساختار معمول فیلم های زندگینامه ای که در «42» به کار رفته است، مانع از آن می شود که فیلم به اثری فوق العاده تبدیل شود. فیلم در هیچ زمینه ای خطر نمی کند و دست به اقدامی جسورانه نمی زند. فیلم بازگوکننده وقایع زندگی رابینسون طی سالهای 1945 تا 1947 است که به شیوه ای سرراست و منظم بیان می شوند اما از نظر تأثیر تفاوت چندانی با یک فیلم مستند ندارد. فیلم به جای آن که بیانی صریح و با ویژگی های سینمایی باشد که به برخورد طغیان گرایانه ی رابینسون با فرهنگ عمیقاً تنیده شده با نژادپرستی بیس بال می پردازد، تنها روند تکراری وقایع را به نمایش می گذارد. فیلم ارزش دیدن را دارد زیرا به شایستگی ساخته و پرداخته شده و خودِ داستان فی نفسه از اهمیت بالایی برخوردار است، اما من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم تا از این که نتیجه نهایی اثری خلاقانه و ابتکاری تر نبود ناامید نشوم.



«42» سالی را نشان می دهد که رابینسون در لیگ سطح پایین تر می گذارند و بعد از آن اولین کمپین اعتراضی او با تیم بروکلین داجرز. فیلم کار خاص و چندان درجه یکی در نمایش خصوصیات شخصی رابینسون انجام نمی دهد، او به جای این که یک شخصیت کاملاً پرورش یافته باشد، بیشتر به صورت یک شمایل و الگو به نمایش گذاشته شده است. با این حال فیلم به شیوه ای مؤثر مرز مقاومتی را که بر اساس انگیزه های نژادی شکل گرفته بود و پس از گشایش آن توسط رابینسون به عنوان یک بازیکن در ورزشی که ورزش سفیدپوستان تلقی می شد، حضور او را خوشامد گفت، به تصویر می کشد. هنگامی که سرپرست باشگاه داجرز، برنچ ریکی (هریسون فورد) به رابینسون می گوید: "من بازیکنی می خواهم که جرأت این را داشته باشد که از مبارزه ی متقابل چشم بپوشد"، متوجه می شویم که او در سال 1947 بایستی با چه چیزی مبارزه می کرده است.



بزرگ ترین مشکل هلگلاند این است که سعی می کند ماجراها و وقایع را بیش از حد در فیلم بگنجاند. در اصل سه داستان مجزا وجود دارند که برای اختصاص زمان فیلم به خود، با یکدیگر رقابت می کنند: داستان شخصیِ رابینسون جدا از بیس بال که شامل رابطه ی عاشقانه ی او با همسرش ریچل (نیکول بهاری) و رابطه اش با فرزندانش می شود، مبارزات رابینسون با اشکال غالباً خشونت آمیز نژادپرستی داخل و خارج از زمین بازی، و روشی که رابینسون از آن طریق نه تنها بیس بال بلکه کلیت جامعه را تحت تأثیر قرار داد. ما تکه هایی از هر سه داستان را می بینیم که با یکدیگر ترکیب و مخلوط شده و نتیجه چیزی است که گاهی ناتمام و ناقص به نظر می رسد. ممکن است این مورد مطرح بشود که هیچ راهی وجود ندارد که بتوان به طوری مؤثر روی طرح داستانی کلی فیلم متمرکز شد اما موضوعات آن را فشرده نکرد. اما همین بحث ممکن بود در مورد فیلم «لینکلن» (2012) ساخته استیون اسپیلبرگ هم مطرح شود، اما ببینید نتیجه در مورد آن فیلم چگونه شد. اگر قصد هلگلاند این بود که داستان جکی رابینسون را به شیوه ای شماره بندی شده و خط به خط بیان کند، به هدف خود دست یافته است.



جذاب ترین صحنه های «42» در زمین بازی بیس بال رُخ می دهد. این جایی ست که رابینسون ورزشکاری پر انرژی و پویایی را به نمایش می گذارد که او را به گزینه ی منتخب برنچ ریکی برای شکستن سد نژادی تبدیل می کند. در یک صحنه، او ضربه ی اول را می گیرد، ضربه ی دوم و سوم را قاپ می زند و سپس با یک ضربه به نقطه ی آغاز باز می گردد. این صحنه هنگامی که او تمام بیس ها را می دود و به بیس اصلی می رسد و امتیاز می گیرد، جالب تر و نمایشی تر می شود. مرکزیت «42» بر روی بازگو کردن نفرت ورزی های کلامی واقعی ای است که مدیر باشگاه «فیلیز» بن چاپمن (آلن تودیک) نسبت به رابینسون انجام می دهد. با وجود اینک ه چاپمن تنها کسی نبود که رابینسون را با القاب توهین آمیز می خواند، سخنان شدید اللحن او تا به حال ماندگارترین و کینه توزانه ترین مورد از این دست بوده اند. یورش های چاپمن، در حالی که در وهله اول برای رابینسون تحقیرآمیز هستند، پیامدهای ناخواسته ای هم دارند. آنها نه تنها به پذیرفته شدن رابینسون در میان هم تیمی هایش سرعت می بخشند، بلکه کمک می کنند تا نظر طرفداران میانه روی بیس بال کاملاً به نفع رابینسون تغییر کند. سخنان چاپمن در ابعاد گسترده در روزنامه ها منعکس گردیده و موجب وحشت بسیاری از سفیدپوست ها می شود.



چادویک بوزمن که یک بازیگر تلویزیونی است، رابینسون را به شکلی تأثیرگذار به تصویر می کشد. عمق چندانی در نقش آفرینی او وجود ندارد اما هنگام حضور در زمین بازی، بیس ها و به عنوان بتر (زننده ی ضربه) باورپذیر است و آن قدر احساسات نشان می دهد تا به این شخصیت تاریخی جنبه ای انسانی ببخشد. شباهت ظاهری هریسون فورد به برنچ ریکی فوق العاده است اما نقش آفرینی او به سمتی تمایل دارد که انگار می خواهد از سرپرست باشگاه داجرز کاندیدایی برای کسب مقام تقدس ارائه دهد. در این مورد که آیا در تصمیم ریکی برای ایجاد ترکیب نژادی در بیس بال گوشه ای از ایده آل گرایی هم وجود داشت یا خیر، کمی تردید وجود دارد اما فیلم او را به عنوان انسانی نشان می دهد که نقص های شخصیتی اش بسیار اندک و چه بسا هیچ باشند. به غیر از این دو بازیگر، دیگران کار زیادی برای انجام ندارند. چاپمنی که آلن تودیک ارائه می دهد به شکلی مناسب زننده و کریه است و دشمنی قابل و توانا را (حتی اگر تنها برای چند صحنه) به نمایش می گذارد. نیکول بهاری در جایگاه "زنی که در کنار همسرش می ماند"، جذاب است. و شخصیت پی وی ریس با بازی لوکاس بلک به غیر از رابینسون، تنها بازیکن تیم داجر است که به صورت بی نام و نشان از او یاد نشده است.



برای کسانی که با رابینسون، دوره ی او و یا مبارزات او آشنا نیستند، فیلم «42» یک معرفی نامه ی یکپارچه است که نشان می دهد این شخص برای بیس بال و مبارزات حقوق بشری چه ارزشی داشت. فیلم به عنوان یک ابزار آموزشی بهتر عمل می کند تا یک اثر نمایشی محض، هر چند که نواقص آن در مورد دوم تا حدی با ذات جذاب داستانی که تعریف می کند خنثی شده اند. برای طرفداران بیس بال، بازسازی فوق العاده ی استادیوم ها و مسابقات سالهای 1940 به عنوان یک مزیت افزوده وجود دارد. اعتبار تاریخی آنها و عدم وجود اشتباهات مهم در شیوه ای که این ورزش به نمایش گذاشته شده، این اثر را به یک فیلم ورزشی ارزشمند تبدیل می کند که به چیزی بیش از برد و باخت می پردازد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...