دنزل واشنگتن در جهنم غرب وحشی!

شنبه ۲۲ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۳:۱

  • نویسنده : تاد مک کارتی
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : هالیوود ریپورتر

«هفت دلاور» ساخته آنتوان فوکوآ با بازی دنزل واشنگتن، کریس پرات و ایتان هاوک بازسازی ای از فیلمی با همین نام در سال 1960 است که در آن گروهی هفت نفره از یک دهکده در برابر هجوم مشتی یاغیِ مسلح محافظت می کنند. بزرگترین تفاوت بین نسخه ی جدید «هفت دلاور» با نسخه ی سال 1960 آن پیش زمینه ی قومی و قبیله ایِ شخصیت های اصلی فیلم است. هفت شخصیت این گروه انسان های متفاوتی هستند در حالی که شخصیت منفی داستان دیگر یک راهزن مکزیکی نیست و به جای آن شاهد حضور یک سرمایه دار سفیدپوست هستیم. به غیر از تغییر اجباری بازیگران فیلم تقریباً چیز زیادی با فیلم اصلی تفاوت نمی کند در حالی که فیلم اصلی نیز خود اقتباسی از شاهکار آکیرا کوروساوا یعنی «هفت سامورایی» (1954) است.



ترکیب دنزل واشنگتن و فوکوآ به نظر می رسد که باز هم موفق و قوی عمل کند. با این که فیلم از شرق آسیا تا آمریکای شمالی مسیر طولانی ای را طی می کند و در معرض انواع و اقسام فرهنگ ها قرار می گیرد اما بنیان فیلم ثابت است: روستاییانی بی دفاع مورد هجوم متعدد یک گروه غارتگر قرار می گیرند تا این که گروه کوچکی از جنگاوران منزوی تصمیم می گیرند تا مقابل این گروه ایستادگی کنند. دیدن این که غارتگران مزدور تقاص جنایت های خود را پس بدهند برای گروهی از جنگاوران منزوی که چیزی برای از دست دادن ندارند بسیار لذت بخش است، جنگاورانی که در نسخه ی اصلی سال 1960 توسط یول براینر و در آن زمان استیو مک کویینِ کمتر شناخته شده، چارلز برانسون و در نهایت جیمز کابورن رهبری می شدند.

این دفعه به نظر تفاوت های قومی و قبیله ای مهم تر از هر چیز دیگری است، نکته ی خنده دار اما دفاع این گروه از یک شهر با مردمان سفیدپوست در برابر مجرمانی کاملاً سفیدپوست در غرب وحشی در سال 1879 است! این داستان در واقع به نوعی در زمان وقوع آن فانتزی به نظر می رسد و شاید زمان معاصر برای تحقق همچین رویایی واقعی تر به نظر برسد. بی شک دیدن این که گروه خیر در فیلم حتی یک تیر خود را نیز از دست نمی دهند کمی مسخره به نظر می رسد.



متاسفانه عناصر جدید معرفی شده در این فیلم توسط کارگردان و یا یکی از نویسندگان برجسته ی آن یعنی نیک پیزولاتو (نویسنده «کاراگاه حقیقی») فقط برای ایجاد کمی تفاوت با نسخه ی اصلی اضافه شده اند نه برای عمق دادن به داستان. به لحاظ تئوری، صرف پوشاندن نقاب تازه ای بر آدم بدهای فیلم، موقعیتی را برای تجربه طعم های شیرین گذشته، با تعدادی دیالوگ و مونولوگ تازه برای گفتن داستان مرتدان و رانده شدگان غرب وحشی در قرن نوزده فراهم کرده است و نه چیزی بیش از این. نسخه ی سال 1960 این فیلم (که در آمریکا توفیق آنچانی ای در گیشه کسب نکرد اما در دیگر نقاط دنیا به فروش بسیار خوبی دست یافت) موفقیت خود را مدیون کادر بازیگری خوب خود بود که می شد در این نسخه با داستان انسانی تر و یا حتی بیان حقیقی کمی به آن جذابیت بخشید. این فیلم در ظاهر مرتبط با فرهنگ نشان می دهد اما هرچه در فیلم به پیش می رویم کمتر همیچن چیزی را مشاهده می کنیم در حالی که فیلم «جانگوی زنجیر گسسته» تجربه ی بهتری در این زمینه ارائه کرده.

اما بی شک بزرگترین اشتباه فیلم در پردازش شخصیت منفی بروز پیدا می کند جایی که ما با یک شخصیت تک بُعدیِ بیمار رو به رو هستیم. پیتر سارسگارد در نقش بارون (لقب اشرافی)  بارتالومیو بوگ نقش آفرینی می کند. بارتالومیو با آدم کش های مسلح خود در مسیر مجبور کردن روستاییان به فروختن طلاهای استخراج شده از معدن به کسری از ارزش واقعی آنها هر کسی را که در سر راهش قرار بگیرد قتل عام می کند. در یک مورد او کلیسای اصلی شهر را می سوزاند با این وعده که به زودی برخواهد گشت.



وقتی که سام (دنزل واشنگتن) با آن دندان های سفید خود وارد شهر می شود نگاهی با مضمون "اون اینجا چه غلطی می کنه؟!" از مردم دریافت می کند. او با فهمیدن این که در آنجا چه خبر بوده و با اصرار بر این که "او قابل خریدن نیست" سعی در شکل دادن گروهی از مزدوران منزوی ای که شاید مایل باشند در برابر آدم بدها بایستند دارد. این گروه شامل جاش فارادی (با بازی کریس پرات)، یک جایزه بگیر حرفه ای که در زمینه ی مواد منفجره مهارت دارد، رابیشو (با بازی ایتان هاوک) یک تیرانداز جنوبی ملقب به فرشته ی مرگ، جک هورن (با بازی وینسنت دن آفریو) یک مرد کوهستانی پیر، بیلی راکس (با بازی بیونگ هونگ لی) یک کره ای با خنجرهای پرنده، واسکز (با بازی مانوئل گارسیا روفالو) یک یاغی و در نهایت رد هاروِست (با بازی مارتین سنسمایر) جنگجویی که به نظر آماده ی پیوستن به مردم روستایی است می شود.



قبل از اولین حضور اجتناب ناپذیر آدم بدها در فیلم بسیار سخت است که بتوان آنها را شناخت. متاسفانه نویسندگان و کارگردان فیلم به جای تصویر کردن زندگی و سختی های افراد رو به صحنه های اکشن و پر زد و خورد آورده اند که زودگذر هستند. البته هر کدام از شخصیت ها مقداری پردازش می شوند. برای مثال شخصیت ایتان هاوک در فیلم داستانی را از زمان جنگ داخلی آمریکا تعریف می کند که باعث می شود بهتر او را بشناسیم و یا شخصیت دنزل واشنگتن داستان هایی را برای تعریف کردن تجربه های سخت خود به عنوان یک سیاهپوست در راه پیدا کردن زندگی مورد علاقه ی خود دارد.

اما با همه ی اینها ما به سختی و به ندرت می توانیم شخصیت های این فیلم را بشناسیم. ما گیر فیلمسازانی افتاده ایم که می خواهند به هر بهانه ای هر 10 دقیقه مقداری خشونت وارد فیلم کنند در حالی که هر لحظه منتظر بارتالومیو و افرادش هستیم تا به شهر هجوم بیاورند.



با این حال در بخش اکشن و جنگ ها فیلم از هیچ اقدامی فروگذار نیست. به عنوان نقش مثبت های داستان گروه هفت نفره ی ما از انواع و اقسام حقه ها و ابزارها برای نابود کردن آدم بدها استفاده می کنند اما آدم بدها هم که سرمایه دار هستند انواع مختلفی از اسلحه ها را با خود به همراه آورده اند تا روستانشینان را نابود کنند. اما در این بخش نیز کم غیرواقع گرایی در فیلم دیده نمی شود، جایی که تقریبا در هر پلان فیلم شما می بینید که طرف خیر داستان به هدف هایش شلیک می کند و هیچ تیری نیز خطا نمی رود!

نکته ی بد اواخر فیلم نیز شخصیت منفی اصلی است که بیشتر از این که ابهت داشته باشد خنده دار است! او هیچ گونه بهره ای از هوش نبرده و فقط سرشار از بی رحمی است و دیگر هیچ. او بی شک صلاحیت رهبری یک گروه نظامی را ندارد. در بخش بازیگری نیز فیلم خوب است. نه بیشتر و نه کمتر. در حالی بازیگرانی کمی مدرن تر بازی نسبتا بهتری از خود به نمایش می گذارند.



در حالی که اکثر فیلم در لوئیزیانا فیلمبرداری شده است اما بی شک شما از دیدن صحنه های غرب وحشی در قرن 19 ناراضی نخواهید بود. سازنده ی موسیقی متن فیلم جمیز هورنر متاسفانه قبل از پایان کارش فوت کرد اما کار او توسط دوستش سیمون فرانگلن به پایان رسید. در اواخر فیلم یک لحظه ی احساسی اتفاق می افتد وقتی که قطعه ای از موسیقی اصلی فیلم ساخت سال 1960 پخش می شود. برای خیلی ها شنیدن این موسیقی به یاد آورنده ی فیلمی است که بسیار بهتر از چیزی که چند دقیقه ی قبل بر روی پرده ی سینما دیدند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  1
  • |
  •  2
  • |

    تخیلی اما خیلی قشنگ بود. بیخودی به همه چیز گیر ندین.

    اویتسا افشارطوس
    •  0
    • |
    •  9
    • |

      دنزل واشنگتن بازیگر بزرگ و فوق العاده توانمندی هست ولی این دلیل نمیشه که هر نقش و فیلمی که بازی کرد هم خوب از آب دربباد. این نقش اون هم تو یک فیلم وسترن واقعا خیلی تخیلی و نچسبه.

      پولاد همدانی
      •  2
      • |
      •  14
      • |

        این هم فیلم بدی نبود اما من فیلم کلاسیکش رو ترجیح میدم؛ یول براینر، استیو مک کویین، چارلز برانسون، کابرن و یک موسیقی محشر.