چراهای بی پاسخ و رازگشایی از یک خشم

یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۱۴


آیا باید به سوریه رفت و جنگید؟ این پرسش کانونی «به وقت شام» است و اشخاص مختلف فیلم پاسخ های متفاوتی به آن می دهند. علی که خلبانی جوان است، ناگزیر می شود برای انجام ماموریت به سوریه برود. مادر همسرش می گوید: "نه، تو بهتر است بمانی به وضع همسر باردارت برسی. ما در سرزمین خود کم مشکل نداریم، چرا می باید جان و مال خود را صرف دفاع از یک کشور غریبه کنیم؟" پدر خلبان جوان با قاطعیت می گوید: "آری، باید رفت. اگر در سوریه نجنگیم، مجبوریم در مرزهای خود با دشمن رو به رو شویم".



پدر می تواند نماینده ی سنت و اصول گرایی و انقلابی گرایی نسل اول انقلاب باید. اما پسر که به نسل دیگری تعلق دارد، مردد است. آیا باید به راه پدر برود یا از خانواده اش پیروی کند؟ فیلمساز در این فیلم می کوشد از موضع پدر دفاع کند و هدف او را بر حق نشان دهد. آیا می تواند؟ آیا فیلم می تواند همراهی کسانی را که نگاهی مخالفِ او دارند، جلب کند؟ ما فرض می کنیم که اصلا حاتمی کیا را نمی شناسیم، از داعش و سوریه و بحران های خاورمیانه هیچ اطلاعی نداریم، از نقش ایران در منطقه کاملا بی خبریم، می انگاریم که از سیاره ای دیگر آمده ایم و منبع ما در این زمینه فقط فیلمی به نام «به وقت شام» است. آیا فیلم می تواند به شکل خودبسنده، و بر اساس آدم هایی که می پرورد و داستانی که بنا می کند، همدلی ما را نسبت به دیدگاه فیلمساز برانگیزد؟

                                                                                                              ◊◊◊◊◊◊◊◊◊

در زمان کودکی بسیاری از مناسبات سیاسی و نظامی و اجتماعی و فرهنگی جهان را نمی شناختیم. غرب آمریکا کجاست و قهرمان ها و ضدقهرمان های وسترن چه مناسباتی با هم دارند؟ سرخ پوست چه کسانی هستند و چرا با سفیدپوست ها درگیر می شدند؟ سیاهپوستان چه موقعیتی در جامعه داشتند و با این بردگان سیاه چگونه رفتار می شد؟ اینها را از طریق سینما می شناختیم و فیلمسازان آمریکایی می توانستند از طریق مناسبات درونی آثارشان دیدگاه خود را به ما بباورانند. مثلا در دوره ای می اندیشیدیم که سرخ پوست ها قومی وحشی و خون ریزند که با سفیدپوست های متمدن و قانون مدار سر ناسازگاری دارند. اما بعدها، باز هم از مجرای سینما، به این باور می رسیدیم که نه، چنین نبوده و این سفیدپوست ها بودند که سرزمین آنها را تصرف کرده بودند. اطلاعی از نظام برده داری در مصر و یونان و روم باستان نداشتیم. اما فیلمسازان آمریکایی با فیلم هایی چون «ده فرمان» (سسیل ب. دومیل)، «بن هور» (ویلیام وایلر)، «اسپارتاکوس» (استنلی کوبریک)، «سقوط امپراتوری روم» (آنتونی مان)، «باراباس» (ریچارد فلایشر) و... به ما آموختند که مناسبات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نظام برده داری را روشن تر و ملموس تر از هر تاریخ مکتوبی بشناسیم. آیا حاتمی کیا نیز می تواند برای تماشاگر بی زمینه تصویر دقیق و باورپذیری از تخاصم های نظامی/سیاسی در سوریه بیافریند؟ آیا خواهد توانست نقش ایران را در آن سرزمین به شکل قانع کننده ای توجیه کند؟

                                                                                                              ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

قهرمان فیلم، خلبان جوانی است که به اراده ی پدرش، و برای یک ماموریت جنگی، به سوریه رفته است. یعنی خلبان اگر به خود واگذار می شد، به چنین ماموریتی نمی رفت. قهرمان به کسی گفته می شود که نیازهای شخصی خود را فدای باورهای خود کند. خلبان نیز چنین کرده و خانواده را فدای آرمان خود می کند. اما کدام آرمان؟



فیلم از همان ابتدا داستانش را بر اساس یک رویداد کلیشه ی بنا می کند. آیا داستان نظامی هایی که خانواده را فدای اهداف قهرمانی شان می کنند، بارها در فیلم های آمریکایی و هندی ندیده ایم؟ چرا راه دور برویم؟ در سینمای خودمان نیز می توانیم از فیلم های زیادی مثال بیاوریم. در «عقاب ها» (ساموئل خاچیکیان) قهرمان فیلم به خاطر نبرد هوایی با دشمن، همسر و فرزندش را به حال خود رها می کند. در سالهای دورتر و در متن فیلمفارسی، افسر وظیفه شناسی در «یک مرد و یک شهر» (امیر شروان) برای به دام انداختن یک دیوانه فراری و خطرناک، همسر حامله اش را در بیمارستان به حال خود وامی گذارد. قهرمان در این نمونه ها اهداف اجتماعی مشخص و قابل درکی دارد. در «یک مرد و یک شهر» دیوانه ی فراری بچه های یک مهد کودک را به گروگان گرفته است، در «عقاب ها» دشمن بخشی از قلمرو ما را اشغال کرده و.... بدیهی ست که قهرمان نمی باید دست روی دست بگذارد و به امور خانوادگی خود بپردازد. قهرمان اگر چنین کند که دیگر قهرمان نیست. اما مشکل اینجاست که در «به وقت شام» نمی دانیم که چرا می باید نسبت به اهداف اجتماعی و آرمانی قهرمان احساس همدلی کنیم؟ قهرمان با که می جنگد؟ چرا می جنگد؟ در «اسپارتاکوس» قهرمان محوری را در روم به اسارت گرفته اند و در موسسه گلادیاتوری آموزش می دهند تا همچون حیوان با حریف خود تا پای جان بجنگد و اسباب عیش اشراف برده دار شود. مخاطب، خود را جای اسپارتاکوس می گذارد و به او حق می دهد که برای آزادی اش بستیزد. این از مبانی حماسه است و قهرمانی که انگیزه قهرمانی نداشته باشد اصلا قهرمان نیست.



حاتمی کیا خود در گذشته این اصل را به درستی رعایت می کرد. حاج کاظم در «آژانس شیشه ای» هدف روشنی دارد و نیازش به عنوان یک فرد نیز کاملا قابل توجیه است. دوستش عباس، سلامت جسمانی خود را فدای دفاع از میهن کرده اما اکنون نه تنها به عنوان قهرمان، که در حد یک شهروند عادی نیز به رسمیت شناخته نمی شود. بدیهی ست که حاج کاظم بخروشد و آرامش فردی و ثبات خانوادگی خود را فدای رفیق کند. از سوی دیگر، قهرمان در کنار ضدخود به کمال می رسد و بدون ضدقهرمان معنا و موجودیت خود را از دست می دهد. در «اسپارتاکوس»، کراسوس به عنوان نماینده نظام برده داری، ضدقهرمان است. از نظام برده داری برآمده و شکوه و عظمت روم را ناشی از همین نظام می داند. بنابراین با کسانی که رویاروی این نظام قرار می گیرند وارد جنگ می شود.

حاتمی کیا در این زمینه کارنامه موفقی در گذشته داشت. در «آزانس شیشه ای» مامور اطلاعات خطاب به حاج کاظم می گوید: "فداکاری تو قابل قبول است آقا، موقعیت تو را درک می کنیم اما تو برای رسیدن به هدف از ابزار نادرستی استفاده می کنی. دوران انقلابی گری تمام شده و اکنون به یک نظام انقلابی رسیده ایم اما تو همچنان می خواهی از ترور و گروگان گیری برای رسیدن به هدف استفاده کنی." قهرمان «به وقت شام» به ظاهر مردد است. آیا درست است که خانواده خود را قربانی جنگی کند که برایش قابل توجیه نیست؟ تا اینجا می توانیم قهرمان را، هرچند از مجرای داستانی کلیشه ای، تقریبا درک کنیم اما بعد چه؟ آیا فیلمساز می تواند ما را نیز همچون قهرمان خود از تردید به یقین برساند؟



سفر آغاز می شود و استاد راهنمایش در این سفر پدرش است که همچون پیر دانا مدام اندرز می دهد که: "بله، باید در سوریه جنگید." اما پدر در عام ترین شکل یک تیپ ظاهر می شود و فقط چون کله ای سخن گو گفتارهای رسمی را تکرار می کند. تشخص فردی پیدا نمی کند و تعارض هایش به عنوان کسی که بین وظیفه پدری و وظیفه آرمانی در کشاکش است، ملموس و تاثیرگذار از کار در نمی آید. قهرمان متاثر از پدر می باید تحول بپذیرد و در دفاع از مردم مظلوم سوریه با داعشی های وحشی بجنگد. اما داعشی ها کیستند؟ چه می خواهند؟ به دنبال چه آرمانی هستند؟ چرا از شهر و دیار خود می کوچند و در سرزمینی دیگر جان خود را فدای جنگی بی حاصل می کنند؟ دیوانه اند؟ مسخ شده اند؟ ابزار سلطه اند؟ جان خود را به پول فروخته اند؟ فیلمساز هیچ پاسخی ندارد و نمی تواند فراتر از رسانه ها تصویر چندلایه تری از این گروه ارائه دهد.

داعشی ها در این فیلم به عام ترین، کلیشه ای ترین شکل به تصویر کشیده می شوند. به گونه ای که از فرط اغراق گاهی مضحک و خنده دارند. نعره می زنند و ناسزا می گویند و کژومژ می شوند و چهره خود را دفرمه می کنند تا باور کنیم خیلی ترسناک و خطرناکند. اما این کوشش ها ثمر نمی دهد و داعشی ها بیش از آن که ترسناک باشند، خنده دارند. البته فیلمساز در مواردی می کوشد اندکی پرده ها را کنار بزند و به بعضی داعشی ها تشخص فردی ببخشد. از جمله مردی که پس از مرگ پسرش به قالب پدری دردمند و سوگوار درمی آید. یا زنی که قبلا خواننده بوده و اکنون در قواره ی زنی مجنون ظاهر می شود. اما در این موارد نیز به خاطر اغراق گویی و درشت نمایی هرگز نمی تواند از کلیشه های تیپیک عبور کند و تصویری ملموس و منفرد از این اشخاص بیافریند. نتیجه آن که قهرمان در این فیلم بی چهره است و هدف توجیه کننده ای ندارد. ضدقهرمان نیز در قواره ی توده ای بی شکل و بی هدف و مضحک به تصویر کشیده می شود. به همین دلیل مخاطب بی زمینه به خود می گوید کی با کی می جنگد و چرا می جنگد و هدف از این جنگ چیست؟



قهرمان به ظاهر از تردید به یفین می رسد اما یقین او را نمی توانیم باور کنیم، همچنان که تردیدهای او نیز ما را متاثر نمی کند. به همین دلیل تعلیق های فیلم نمی تواند آن چنان که باید مخاطب را متاثر کند و به هیجان بیاورد. در صحنه ای از فیلم، خلبان و پدرش را در کنار تعدادی دیگر به خط کرده اند و لباس نارنجی پوشانده اند تا گردن بزنند. اگر در این فیلم قهرمان تشخصِ فردی پیدا می کرد، این صحنه بالقوه ظرفیت آن را داشت تا نفس ها را در سینه حبس کند. اما این اتفاق نمی افتد، چون قهرمان نتوانسته همچون یک فرد همدلی مخاطب را برانگیزد.

در صحنه ای دیگر، خلبان با بغضی در گلو و نم اشکی بر چشم، با همسرش مکالمه تصویری می کند. این صحنه را مقایسه کنید با صحنه مشابهی که حاج کاظم در «آژانس شیشه ای» برای همسرش نامه می نویسد. آن صحنه به خاطر پرورش درست شخصیت تا عمق جان مخاطب نفوذ می کند اما چون خلبان را به درستی نمی شناسیم و با نیازهایش احساس همدلی نمی کنیم، این صحنه نمی تواند آن چنان که باید اعتنای کسی را برانگیزد.

                                                                                                             ◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊◊

فیلم از نظر جلوه های ویژه و صحنه آرایی و تعداد هنروران و تعدد مکان های فیلمبرداری و جلوه های دیداری و شنیداری به ظاهر بسیار شکوهمند از کار درآمده اما فیلم خوب، روایت و شخصیت پردازی و ظرایف سینمایی می خواهد و با تکنیک و شکوهمندی ظاهری نمی توان اثر درخشان و ماندگاری خلق کرد. اگر در این مقیاس فیلم را کنار آثاری چون «دانکرک» (کریستوفر نولان) بگذاریم، به کجا می رسیم؟ آیا می توانیم با سینمای جهان وارد رقابت شویم؟ آیا می توان کاستی های فیلم را که از نظر روایت و پردازش شخصیت ناتوان است با تکنیک و فناوری برطرف کرد؟ در اینجاست که می بینیم حاتمی کیا نسبت به گذشته و در مقیاس فیلم هایی چون «از کرخه تا راین» و «آژانس شیشه ای»، و حتی در مقایسه با نخستین تجربه های فیلمسازی خود، مهاجر» و «دیده بان»، جا مانده است. او در گذشته بر اساس باورهای شخصی و تجربه های زیست شده ی خود فیلم می ساخت و حالا فقط آزموده ها را می آزماید و صرفا به تکنیک توسل می جوید و دیگر نمی تواند روح خود را در آثارش جاری کند. درست اینجاست که می توانیم دلایل خشم بی دلیل حاتمی کیا را درک کنیم. به ظاهر می گوید که فیلمسازِ برآمده از نظام است، فیلم هایش را کانون های قدرت دوست می دارند، برای مردم فیلم می سازد و اهمیتی به نظر منتقدان و جشنواره های خارجی نمی دهد. اما بر خلاف این ادعا، از نوشته ی منتقدی که فیلم حماسی اش را کمدی می خواند؛ سخت به خشم می آید. چون به درستی می داند که مردم فیلم ها را مصرف می کنند و از یاد می برند. چه بسیار فیلم هایی که مقبول مردم بودند و با گذشت زمان به کلی از یاد رفتند؛ و چه فراوان فیلم هایی گه در گیشه شکست خوردند و بعد به حلقه نامیراهای سینمایی درآمدند.



ویگتنشتاین می گوید که هنر برای ماندگاری می باید توسط عالمان هنر کشف شود. شما کدام فیلم ماندگار سینمایی را می شناسید که مورد تایید منتقدان نبوده باشد؟ تقریبا به یقین می توان گفت که چنین فیلمی وجود ندارد. تایید کانون های قدرت نیز نمی تواند فضیلتی برای کسی به بار بیاورد. فردوسی را مردم و نخبگان ماندگار کرده اند و بی اعتنایی سلطان محمود غزنوی تاثیری در سرنوشت تاریخی اش نداشته است. حاتمی کیا می باید به خود بیاید و به جای کانون های قدرت، رضایت مردم و اندیش ورزان را جلب کند. آنگاه است که می تواند به روزگار طلایی خود بازگردد و در آفتاب بنشیند و دوباره گل کند و به جای خشم بی دلیل، گل بیفشاند و از عشق و حقیقت و عدالت و زیباییی سخن بگوید.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

پولاد همدانی
  •  0
  • |
  •  2
  • |

    تقریبا در همه موارد با آقای عشقی موافقم.