هایل هیتلر!

سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۷ ساعت ۲۲:۱۴


دوازده سال پیش که برای نخستین بار به تاجیکستان رفتم، روبه رو شدن با کسانی که حسرت و نوستالژی دوران کمونیسم را داشتند کمی حیرت زده ام کرد. مقداری پرس و جو معلومم کرد که سختیِ معیشت (که شمار زیادی از مردان را به جست و جوی کار و کسب درآمد آواره ی کشورهای دیگر کرده بود) عامل اصلی این احساس است؛ بخصوص که تاجیک ها درست پس از استقلال، چند سال درگیر جنگ های داخلی هم بودند. خلاصه ی حرفِ آن چند نفری که با آنها صحبت کردم این بود که در زمان شوروی، اگر هم فقر و فشارهای دیگر وحود داشت، تامین همان اندک مایحتاج روزمره تضمین شده بود اما پس از آن و با حاکم شدن مناسبات دنیای سرمایه داری، دیگر چنین تضمینی وجود ندارد؛ و این یعنی ناامنی روانی.



تاجیکستان که البته کشور فقیری است اما تصور کنید مردم کشوری مرفه و صنعتی و مدرن مانند آلمان، هفتاد سال پس از پایان جنگ جهانی دوم و دوران هیتلر، نوستالژی رایش سوم را داشته باشند؛ آن هم کشوری که پس از جنگ این همه پیشرفت کرده و تبدیل به یکی از قدرت های اقتصادی جهان شده و وضعیتش خیلی با تاجیکستان فرق دارد. حالا واقعاً آیا مردم آلمان نوستالژی دوران هیتلر را دارند؟ نمی دانم. در سفری هم که اخیراً به آلمان داشتم با هیچ شهروند آلمانی آنقدر نزدیک نشدم که چنین سئوالی از او بکنم؛ فرصتش هم پیدا نشد. علت مشغول شدن ذهنم با این سئوال هم تماشای همین فیلم «ببین کی برگشته» پیش از آن سفر بود که چنین حال و هوای نوستالژیکی ساخته است. اهمیت فیلم این است که فیلمی آلمانی از یک فیلمساز آلمانی ست که بر اساس کتابی جدید و پرفروش از یک نویسنده ی آلمانی ساخته شده و خودِ فیلم هم در آلمان پرفروش شده است.



فیلم ایده ی جذابی دارد که البته چندان هم نبوغ آمیز نیست. همیشه می توان تصور کرد و خیال بافت که اگر فلان شخصیت تاریخی در زمانی که مال خودش نیست ظاهر شود چه اتفاق هایی می افتد. فقط می توان پرسید که ایده بازگشت هیتلر به آلمانِ کنونی بهتر است با چه لحن و قالبی ساخته شود؟ اولین لحن و قالبی که به نظر می رسد، فانتزی و کمدی است. می شود فیلمی کاملاً خیالی ساخت. حتی می توان به یک فیلم ماکابر علمی/تخیلی فکر کرد. یا اصلاً یک کارتون. جذابیت «ببین کی برگشته» این است که به سراغ هیچکدام از این گزینه ها نرفته و فیلمی واقع گرا و جدی است. البته نامتنجانس بودنِ وضعیت و باورناپذیر بودنش گاه لحظه های خنده آوری ساخته اما فیلمساز نه به سراغ فانتزی رفته و نه کمدی.



آدولف هیتلر در محوطه ی باز یک مجتمع مسکونی، نزدیک محل همان پناهگاهش در برلین، جایی که او در پایان جنگ جهانی دوم خودکشی کرد، ناگهان انگار از یک کمای طولانی به هوش می آید، بدون آن که بداند هفتاد سال گذشته و این همه اتفاق افتاده است. ابتدا تصور می کند چند ساعت یا چند روز را در بیهوشی به سر برده، اما وضعیت شهر و ساختمان ها و تارخ روزنامه ها و مجله ها او را متوجه اشتباهش می کند. در برخوردهای او با مردم، طبعاً کسی باور نمی کند که هیتلر زنده شده و برگشته. همه این را یک شوخی می پندارند و هیتلر را یک بازیگر تصور می کنند که برای یک فیلم یا برنامه ی تلویزیونی، مثلاً «دوربین مخفی» خودش را به آن شکل درآورده است. با او شوخی می کنند، سر به سرش می گذارند، امضا ازش می گیرند، عکس سلفی با او می گیرند... اما گاهی هم به پرسش های جدی اش جواب می دهند؛ جواب هایی که در برخی از آنها نارضایتی از وضع موجودشان و آرزوی بازگشت اقتدار و تدبیر و ابتکار دوران هیتلر پیداست.



البته شناختی که از هیتلر در جهان معاصر وجود دارد و عمدتاً حاصل تبلیغات جهانی پس از جنگ است، شخصیتی از او ساخته که جز جنون جنگ طلبی و خون ریزی و نژادپرستی و نسل کشی، کمتر مشخصه ی دیگری از او به ذهن مان می رسد. وقتی مستندهای دوران هیتلر را می بینیم که مردم چه جوری برای او سرودست می شکنند یا اشک شوق می ریزند، چنین استدلال می کنیم که این حال و هوا و این ابراز احساسات حاصل "تبلیغات فاشیستی" آن دوران است؛ ضمن این که هر دیکتاتوری در هر تاریخ و جغرافیایی، تعدادی مرید و سرسپرده یا جیره خوار داشته که چنین صحنه هایی برایش بسازند. اما بدون آن جور تبلیغات، و حتی با تبلیغاتی متضاد با آن در طول هفتاد سال، رسیدن به این نتیجه که حسی از حسرت و نوستالژی، گیریم پنهان در لایه های زیرین ذهن یک ملت نسبت به این مظهر خشونت و جنگ افروزی و نژادپرستی و نسل کشی قرن بیست وجود دارد به نظرتان حیرت انگیز نیست؟ فیلم هم با تماشاگرش شوخی ندارد. اگر اولش به دلیل باورپذیر نبودن خودِ موضوع قضایا شوخی به نظر می رسد، اما با تبدیل شدن هیتلر به ستاره ی یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی، که در آن فرصت پیدا می کند دیدگاه ها و تئوری های خود را درباره ی مسائل مختلف توضیح بدهد، و توجه و دقت و همدلی مردم با این حرف ها، تردیدی باقی نمی گذاردکه نویسنده ی کتاب و سازنده ی این فیلم، دارند موضوعی جدی را با مخاطبان در میان می گذارند. این امر، به ویژه امروز که اروپا و از جمله آلمان با بحران مهاجران و پناهجویان رو به روست معنای عمیق تری پیدا می کند.



جهت گیری فیلم هرچه به پایانش نزدیک می شویم شفاف تر و صریح تر می شود. در آن نمایش پایانی، هیتلر می گوید: "من بخشی از وجود هر آلمانی هستم"، و تصویرها و موسیقی تیتراژ پایان فیلم هم با این نظر همراهی و همدلی می کند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  2
  • |
  •  5
  • |

    حدا وکیلی هیتلر آدم بزرگی بوده.... این فیلم رو بخاطر هیتلر دیدم... هیتلر اگر همین امروز هم زنده بشه و برگرده مردم رو میتونه تحت تاثیر قرار بده و منکوب خودش کنه.... ولی هیتلر این فیلم به غیر از چند صحنه زیاد جالب نبود...

    اویتسا افشارطوس
    •  2
    • |
    •  13
    • |

      کتاب رو بیشتر از فیلمش دوست داشتم. کتاب حداقل یک سروگردن از فیلم بالاتره اما پایان فیلم از پایان کتاب بهتر و تاثیرگذارتر بود. امتیاز بزرگ فیلم بازی خیره کننده بازیگر نقش هیتلر هست.

      پرنسس گیس بریده
      •  2
      • |
      •  13
      • |

        یکی از بهترین فیلم های سینمای اروپا در چند سال اخیر بود. فوق العاده تماشایی و جذاب با یک هیتلر دوست داشتنی (البته در کمال غافلگیری).