در دهه ی 1350 خورشیدی سرگرمی اسماعیل یارجانلو این است که با دوستش جلال خاوندی به کاباره ای در تهران برود برای تماشای گروه موسیقی «ال پاسو گایز» از آمریکای جنوبی؛ البته بیشتر به خاطر کلمنته دختر آوازخوان گروه که نوازنده ی اصلی گروهِ رودریگو است. اسماعیل با پنج هزار تومان جایزه بلیت بخت آزمایی یک قواره زمین می خرد و با کلمنته که رودریگو هم به او علاقه مند است، ازدواج می کند. با اوج گرفتن انقلاب، اسماعیل تازه درمی یابد اداره ای که در آنجا به عنوان حسابدار مشغول کار بوده، یعنی ساواک، چقدر مخوف و بدنام است. رییسش سخاپور در اداره به او هشدار می دهد که زودتر کشور را ترک کند اما همسر اسماعیل در همان بحبوحه دچار درد زایمان می شود و فرزندش زکریا به دنیا می آید. اسماعیل به عنوان یک ساواکی دستگیر می شود اما به کمک جلال که جزو انقلابی ها شده از بازداشتگاه فرار می کند. جلال به او می گوید به خاطر شعلش و ازدواج با یک خارجی و اموالی که به دست آورده، احتمالا به اعدام محکوم خواهد شد. اسماعیل به امید این که با کمک جلال هرچه زودتر بی گناهی اش اثبات می شود به همراه همسر و پسرش به ال پاسو در جنوب آمریکا که کلمنته در آن بستگانی دارد مهاجرت می کند. دوباره سر و کله ی رودریگو پیدا می شود و کلمنته با او شروع به اجرای موسیقی می کند. زکریا هم با خورخه پسر رودریگو دوست می شود و به قاچاق سیگار روی می آورند. اسماعیل به این نتیجه می رسد که ماندن در این شهر باعث تباهی آینده ی پسرش می شود و از سویی کلمنته هم با اسماعیل سر ناسازگاری می گذارد و سرانجام از او جدا می شود. اسماعیل با پسرش به لوس آنجلس می رود و با یک گروه مخالف جمهوری اسلامی آشنا می شود که رهبرش سخاپور است و در تظاهرات آنها شرکت می کند. تماس های مکرر اسماعیل با جلال خاوندی که در ایران پیگیر پرونده ی اوست بی فایده است، در حالی که در گوشه و کنار می شنود که بسیاری از ایرانی های مهاجر بازگشته اند و توانسته اند لااقل بخشی از اموال مصادره شده ی خود را پس بگیرند. جلال که در نظام بانکی کشور مقام بالایی پیدا کرده برای شرکت در یک همایش اقتصادی به آمریکا می آید. اسماعیل با زکریا که اینک جوانی سی ساله است به دیدار جلال می رود و از نیت خود برای بازگشت به ایران و پس گرفتن اموالش می گوید. اما جلال می گوید به خاطر شرکت اسماعیل در تظاهرات علیه جمهوری اسلامی دیگر امیدی به رفع مصادره نیست و اگر هم به ایران بیاید دستگیر می شود. به نظر اسماعیل همه ی اطرافیانش توطئه کرده اند که زمین های او را به چنگ بیاورند و همه شان جاسوس های ایران هستند. زکریا با خورخه که یک قاچاقچی بین المللی شده مشورت می کند و خورخه به او توصیه می کند برای سر و گوش آب دادن به ایران برود. زکریا در ایران درمی یابد که مصادره ای در کار نبوده و همه ی این ماجرا نقشه ی جلال بوده تا زمین های پدرش را تصاحب کند. اما جلال که از آمدن زکریا به ایران باخبر شده و ضمنا دست به اختلاس بزرگی زده به آمریکا فرار می کند. خورخه پس از پیدا کردن نشانی خاوندی، با لباس مبدل پلیس آمریکا، او را می رباید و در آن سوی مرز آمریکا و در خاک مکزیک رها می کند.
اطلاعات بیشتر
- بودجه :
- /
- فروش :
- 15٬691٬345٬000 تومان (تهران)
- شرکت تولید کننده :
- تصویر گستر پاسارگارد
- /
- شرکت پخش کننده :
- نیکان فیلم
- /
- مکان فیلم برداری :
- ایروان (ارمنستان)، تهران (ایران)
کارگردان
نویسنده فیلمنامه
مدیر فیلمبرداری
موسیقی متن
خواننده
تدوین
صدابرداری
صداگذاری
طراحی صحنه
طراح لباس
عکاس
مدیر دوبلاژ
چهره پردازی
بازیگر
رضا عطاران
اسماعیل یارجانلودوبلور / صداپیشه
تهیه کننده
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...