کلود شابرول

Claude Chabrol

کلود هانری ژان شابرول
عناوین شغلی : کارگردان - نویسنده فیلمنامه - بازیگر - تهیه کننده
تولد : پاریس، فرانسه - ۲۴ ژوئن ۱۹۳۰
وفات : پاریس، فرانسه - ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۰

مادر و پدرش از اعضای فعال نهضت مقاومت ملی فرانسه بودند. پدرش داروساز بود. او نیز به تبعیت از حرفه پدر، ابتدا در دانشگاه پاریس به تحصیل داروشناسی پرداخت، ولی سپس در مدرسه آزاد علوم سیاسی ثبت‌نام کرد. وی در دوران تحصیل هنوز خودش را پیدا نکرده بود و نمی‌دانست چه کار می‌خواهد بکند. در پی اتمام خدمت نظام بود که به طرف سینما کشیده شد. شابرول در دهه 1950 با پیوستن به مجله «کایه دو سینما» به کار حرفه‌ای سینمایی روی آورد. او در کنار افرادی نظیر اریک رومر، ژان‌لوک گدار، ژاک ریوت و فرانسوا تروفو به نویسندگی درباره سینما و نقد آثار سینمایی پرداخت و تئوری‌های سینمایی‌اش را ـ که بعضا حتی امروز نیز کاربرد دارند ـ تدوین کرد. وی در همین دوران با همکاری اریک رومر به نگارش و انتشار شاهکار تحقیقی عظیمی درباره آثار آلفرد هیچکاک پرداخت و او را به جهان شناساند.

به هر حال کلود شابرول پس از خدمت سربازی به جرگه منتقدان «کایه دو سینما» و طرفداران تئوری مولف پیوست (طبق این تئوری یک کارگردان صاحب نگاه ویژه‌ای است که جدا از قابلیت‌های فنی و هماهنگ‌کننده‌اش، بن‌مایه حوزه‌های زیبایی‌شناسانه و اندیشه هنری او را تشکیل می‌دهد و این نگاه در همه آثار این دسته از فیلمسازان به چشم می‌خورد). شابرول سال 1952 ازدواج کرد و در سال 1955 مدیر روابط عمومی کمپانی فوکس قرن بیستم در پاریس شد. به قول خودش آنها گفتند او بدترین مدیر روابط عمومی است که تا به حال در زندگی دیده‌اند و به این ترتیب او یک سال بعد جایش را به ژان لوک گدار داد.

او پس از آن که با کمک ارثیه‌ای که به همسر اولش رسیده بود، به تهیه‌کنندگی چند فیلم از کارگردانانی مانند ژاک ریوت، فیلیپ دوبرکا و ژاک دونیول والکروز پرداخت؛ و وقتی هنوز 30 ساله نشده بود نخستین فیلمش را در سال 1958 ساخت. نخستین فیلم شابرول به نام «سرژ زیبا» با استقبال گستردهٔ منتقدان سینمایی روبه‌رو شد داستان فیلم درباره بازگشت یک مرد به دهکده زادگاهش پس از مدت‌ها غیبت از آن است. پس از آن به‌عنوان گواهی برای وجود جریانی به نام موج نو در سینمای فرانسه شناخته شد. از دیگر فیلمسازان نام‌آور موج نو فرانسه می‌توان به فرانسوا تروفو و ژان‌لوک گدار اشاره کرد.

هرچند سالها بعد خودش این فیلم را "متظاهرانه‌ترین فیلمی که ساخته‌ام" خطاب کرد.

سال بعد شابرول «پسر عموها» را با فیلمنامه‌ای نوشته خودش و با همکاری پل گگف ساخت که به روایت زندگی یک دانشجوی حقوق سختکوش شهرستانی در پاریس می‌پردازد که زندگی‌اش توسط پسر عموی شهری فاسدش نابود می‌شود. این فیلم موفق به دریافت خرس طلایی جشنواره برلین شد و با موفقیت تجاری این فیلم، شابرول کمپانی فیلمسازی خود را راه انداخت و در تهیه اولین فیلم‌های دوستان کایه‌ای اش شرکت کرد، «برج اسد» را برای اریک رومر تهیه کرد و در سرمایه‌گذاری «پاریس از آن ماست» به کارگردانی ژاک ریوت نیز سهیم بود و به نوعی به پدر خوانده موج نویی‌های همدوره‌اش تبدیل شد.

سال 1959 سومین فیلمش را با نام «محکم‌کاری» ساخت که نخستین فیلم رنگی و پرخرج شابرول بود و این بار نیز فیلمنامه را گگف بر محور یک رابطه عشقی- جنایی نوشته بود.

در سال 1960 «زن‌های خوب»، 1961 «سومین معشوق»، 1962 «اوفلیا» و در 1963 «لاندرو» را ساخت که این آخری فیلمی بر مبنای زندگی هانری لاندرو، جنایتکار معروف فرانسوی بود؛ مردی که در دوران جنگ جهانی اول با بیش از 10 زن طرح دوستی ریخت و پس از سرکیسه کردن آنها همه‌شان را به قتل رساند و در نهایت نیز دستگیر و اعدام شد (جالب است بدانیم که چارلی چاپلین نیز فیلم سینمایی «مسیو وردو» را با اقتباسی از زندگی او ساخته بود).

شابرول تا سال 1967 چند فیلم تجاری کم‌اهمیت ساخت که بعضا هجویه‌ای بر فیلم‌های جاسوسی بودند. او در 1968 «غزال‌ها» را کارگردانی کرد که بسیار مورد توجه سینمادوستان قرار گرفت و آغازگر فیلم‌هایی شد که با جنایت سروکار داشتند و در ساختار و لحن گزنده‌شان نسبت به زندگی بورژوازی با هم شریک بودند و برای ساخت آنها نیز معمولا از عوامل فنی یکسانی بهره می‌برد. «زن بی‌وفا» محصول 1968، داستان خانواده مرفهی را بیان می‌کند که مرد با پی بردن به خیانت همسرش موفق به شناسایی معشوق همسرش شده و او را به قتل می‌رساند و در تلاش برای مخفی کردن جسد دستگیر می‌شود (سالها بعد آدریان لین نیز فیلم موفقی به‌نام «بی‌وفا» را براساس این فیلم شابرول کارگردانی کرد). شابرول در ادامه این روند در سال 1969 «حیوان بمیرد»، 1970 «جدایی» و در 1971 «درست پیش از شب» را ساخت. در 1971 همچنین «دهه شگفت‌انگیز» را با بازی اورسون ولز و آنتونی پرکینز ساخت که به اعتقاد بسیاری فیلمی کسالت‌بار و پرمدعا بود. «عروسی‌های خونین» (1973) و «نادا» (1974) 2 فیلم سیاسی بودند که البته با قتل و خشونت ترکیب شده بودند. پس از کارگردانی فیلم «مهمانی دلخواه» (1975)‌ او اقدام به ساخت فیلم «ویولت نوزیر» (1978) کرد که آن نیز یکی از معدود آثار ستایش شده دهه 70 شابرول است. در سال 1980 با رویکردی غیرمتعارف «اسب غرور» را ساخت که درامی مردم‌شناسانه و وقایع‌نگاری زندگی ساده و مشقت‌بار روستایی‌های بریتانی پیش از جنگ جهانی اول بود و بسیار با دیگر کارهای شابرول تفاوت داشت.

پس از این، او تغییراتی در تیم فیلمسازی‌اش به وجود آورد و از جمله ماتیو شابرول، پسرش را به عنوان سازنده موسیقی متن به گروه خود اضافه کرد. تا سال 1990 چند فیلم دیگر ساخت که مهم‌ترین آنها «بازرس لاواردن» (1986) با محوریت داستان قتل یک نویسنده و «یک ماجرای زنانه» (1989) بود که حکایت واقعی زنی است که کارش سقط جنین بود و در زمان جنگ جهانی دوم دستگیر و اعدام شد. در 1991 «مادام بواری» را با محوریت یک مثلث عشقی تراژیک با شرکت ایزابل هوپر ساخت که از رمان گوستاو فلوبر اقتباس شده بود.

فیلم‌های کلود شابرول بر نشان دادن جنبه‌های زندگی بورژوازی (طبقه متوسط) فرانسه تاکید داشت و با پرده‌برداری از ماهیت این طبقه کوشید تا دورویی‌ها، خشونت‌ها و کینه‌هایی را که پشت این پرده در فوران بود به نمایش درآورد. کارهای او را از دیدگاه سبک معمایی و دلهره‌آمیز بودن، همتای آثار آلفرد هیچکاک، کارگردان معروف انگلیسی می‌دانند.

درباره شابرول گفته‌اند او سعی کرد انقلابی در سیستم ارزشی سینما به وجود آورد. او و همکارانش (اریک رومر، فرانسوا تروفو، ژان لوک گدار و ژاک ریوت) در پیدایش موج نو سینمای فرانسه نقش موثری ایفا کردند. در اوج دوره موج نو 8 کارگردان بیش از دیگران شهرت داشتند و به طور مداوم فیلم می‌ساختند: تروفو، گدار، واردا، اریک رومر، رنه، ژاک دمی، ژاک ریوت و کلود شابرول که البته کمی بعد ژان پیر ملویل، لویی مال وکریس میکر هم به پیروی از آنها پرداختند. اما نکته قابل توجه در مورد این کارگردان‌ها عدم وجود اشتراک فلسفی، سیاسی یا هنری در بین آنهاست.

همه آنها در کنار هم، دوره‌ای تازه را در سینمای پس از جنگ فرانسه آغاز کردند؛ مثلا تروفو از تمامی تکنیک‌ها برای روایت داستان‌های زیبا و در عین حال تاثربرانگیز درباره روابط ناموفق استفاده می‌کرد و در مقابل، اریک رومر فردی اخلاق‌گرا بود. نگاه واردا به سینما شخصی و تا حدی فمینیستی بود و شابرول که کار خود را به شکل جدی با فیلم «سرژ زیبا» در سال 1958 آغاز کرد، کوشید نسخه‌های فرانسوی فیلم‌های هیچکاک را عرضه کند. اما میکر و ریوت، فیلمسازانی رادیکال بودند که تلاش کردند دیدگاه تماشاگران را برای همیشه نسبت به سینما تغییر دهند، ولی این تلاش آنها فقط برای مدت کوتاهی نتیجه بخش بود.

نکته مهم دیگر در اغلب فیلم‌های موج نو، حضور نداشتن هنرپیشگان شناخته شده بود؛ چرا که اصولا داستان این فیلم‌ها ستاره محور نبود و از بازیگران نه‌چندان معروف در آنها استفاده می‌شد.

تیری فرمو، مدیر و برگزارکننده جشنواره بین‌المللی فیلم کن در مصاحبه با رسانه‌های فرانسوی، سبک کار کلود شابرول را بسیار کلاسیک‌تر از همتایان موج نویی خود توصیف کرد و افزود: "اما در این کلاسیک‌گرایی او چنان تهور، آزادی‌عمل و کارآزمودگی دیده می‌شود که به چشم من فیلم‌های سبک ترسناک او در سینمای فرانسه برای همیشه بی‌همتا باقی خواهند ماند و تاریخ این را اثبات خواهد کرد."

بیشتر فیلم‌های شابرول و شیوه روایی او بخصوص اهمیتی که به جنایت و تاثیر آن بر زندگی افراد می‌دهد و دیدگاهی که نسبت به گناه دارد، بسیار تحت تاثیر هیچکاک و فریتز لانگ است. شابرول به‌رغم برخی فیلم‌های ضعیفش، حضوری موثر در سینمای فرانسه داشته و یکی از شمایل‌های قدر موج نو سینمای فرانسه به شمار می‌رفت.


برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...