جولی اندروز
Julie Andrews
در خانواده ای اهل نمایش به دنیا آمد. در دوازده سالگی برای نخستین بار در لندن با خواندن آریاهای اُپرایی در یک نمایش موزیکال روی صحنه رفت. حضورش در اجرای صحنه ای «دوست پسر» (1954) در نیویورک نقطه ی عطفی بود. دو سال بعد نقش الیزا دولیتل را در یکی از خیره کننده ترین نمایش های برادوی - «بانوی زیبای من» - به عهده گرفت.
وقتی فرصت حضور در نسخه سینمایی را به آدری هپبورن واگذار کردند، با موفقیت تمام عیار در نخستین فیلمش «مری پاپینز» توانست جبران مافات کند و برنده اسکار بهترین بازیگر نقش اول نیز شد. سال بعد در یکی از پرفروش ترین فیلم های تمام دوران، «آوای موسیقی»، ظاهر شد و بار دیگر نامزد دریافت اسکار بود. در دهه ی 1960 کارنامه سینمایی اش دچار فراز و نشیب شد ولی در دهه ی 1970 حضور در تلویزیون و بازگشت موفقیت آمیز در فیلم «ده» دوباره موفقیت او را تثبیت کرد. ازدواجش با بلیک ادواردز در 1970 منجر به بازی در تعدادی از فیلم های این کارگردان شده است. همچنین با نام جولی ادواردز داستان هایی برای کودکان نوشته است.
اندروز ابتدا با دو بار ایفای نقش دایه های مهربان ولی جدی و سختگیر، قلب تماشاگران را در چهارگوشه ی جهان به دست آورد. هم «مری پاپینز» و هم «آوای موسیقی» فیلم های پرفروشی بودند و او یکی از آخرین ستاره های بزرگی بود که نظام ستاره پروری سنتی هالیوود در دهه ی 1960 معرفی کرد. یکی از آخرین "دخترهای خوب و معصوم" و آشنای سینما؛ کسی که به نظر می رسید می توان با او درددل کرد و راحت و بی رودربایستی بود. با صدای رسایش، موفق ترین ستاره ی موزیکالی بود که انگلستان از زمان گرترود لارنس به بعد دیده بود (و جالب این که با بازی در «ستاره!»، در نقش لارنس این مقایسه را کامل کرد). بر خلاف لارنس او این شانس را داشت که استعداد و صدای سحرانگیز مادرانه اش را به کرات روی نوار سلولویید ثبت کند. در «مری پاپینز» هم بی نیاز از کمک انسانی بود و هم بی دریغ عاطفه و توجه لازم را نثار کودکان ناراضی خانواده ای لندنی می کرد. نقشِ پری وار، مناسب هیئت ساده و بی ریای او می نمود و ترانه های برادران شرمن را چنان خوش آهنگ و شمرده می خواند که انگار می خواست ادای صحیح واژگان را هم حین آنها بیاموزد. در «آوای موسیقی» با لباس ساده، موهای کوتاه و ترانه های ریچارد راجرز و اسکار همراستاین به تجلیل معصومیتِ برآمده از تماس با طبیعت پرداخت.
پس از تلاش هایی چند برای به کارگیری اش در نقش های جدی (که در «پرده پاره» آلفرد هیچکاک ناموفق بود) دوباره با «میلی کاملاً مدرن» به دنیای موزیکال بازگشت. در حالی که شهری تر شده بود، می خواست رمز و راز تجدد را کشف کند و دختری نمونه و آلامُد باشد. در عرصه ی عشق، خام و ناآزموده بود ولی در عوض تندیسی از خلوص می نمود که مخاطب و هم بازی اش را تحت تاثیر قرار می داد. چند فیلم ناموفقِ پرخرج که پایان دوران موزیکال های عظیم را رقم می زدند باعث وقفه در پیشرفت هنری او شدند. به این ترتیب داستان آوازه خوان حیرت آور و دوست داشتنی به کناری نهاده شد و بلیک ادواردز فیلمنامه جدیدی را برای شخصیت سینمایی همسرش نوشت.
دیگر از آن معصومیت قدیمی و از مُد افتاده خبری نبود. در عوض ادواردز، اندروز را در قلب بحران های روابط زن و مرد در جامعه ی امروزی جای داد و به این ترتیب مفاهیم تثبیت شده ی نجابت و بی بندوباری را مورد تجدید نظر قرار داد. در «ویکتوریا/ویکتوریا»، اندروز برای موفقیت، باید جنسیت خود را دروغ جلوه دهد. شخصیت او حکایت از نوعی هوشمندی توام با دنیادیدگی داشت که وقع چندانی به قراردادهای برتری جنسی نمی گذاشت، ولی نه مثل مری پاپینز با دعوت به فراموشی آنها، بلکه با عبور از حدود و ثغورشان و نمایش توفانی بودن معیارهای اخلاق اجتماعی. فیلم های بعدی او تلخ تر از همیشه، زنی را نشان می دادند که به پایان ناپذیری آلام و دردهای زندگی پی برده است («زندگی این است!» و «دونوازی برای یک نفر»). بقا و حضور اندروز در سینما، فرصت مشاهده ی عینی تغییر و تحول نظام ستارگان و نیز عرف سینمایی را فراهم می آورد.
|
|
|
|
|
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...