گری مارشال
Garry Marshall
اگر قرار باشد تعداد دفعاتی که هر آمریکایی –یا هر فرد دیگری در هر کجای دنیا- طی پنج دهه ی گذشته خندیده است، شمارش شود، بدون شک فردی که باعث و بانی نشستن بیشتر آن خنده ها روی صورت مردم است کسی جز گری مارشال نخواهد بود. در پرونده ی مارشال همکاری با ستارگان درجه یک دهه ی شصت میلادی (از جمله لوسیل بال و دنی توماس) تا ستارگان جوان قرن بیست و یکم مثل آن هاتاوی در زمینه های متفاوتی مثل محموعه های تلویزیونی، برنامه های تلویزیونی و فیلم سینمایی به چشم می خورد.
مارشال کارش را در دهه ی شصت با نویسندگی در تلویزیون شروع کرد که از میان آثار آن دوره ی او می شود به «نمایش تلویزیونی لوسی» و «نمایش تلویزیونی دیک وان دایک» اشاره کرد. مارشال در سال 1970 همراه با جری بلسون که همکار او در نگارش فیلمنامه در آن دوران بود، نمایشنامه «زوج ناجور» اثر نیل سایمون را به سریالی تلویزیونی تبدیل کرد که در آن تونی رندال و جک کلاگمن نقش فلیکس و اسکار، دو هم اتاقی کاملاً متفاوت با یکدیگر را بازی می کردند. مارشال در سال 1974 برنامه تلوزیونی «روزهای خوش» را راه اندازی کرد که مجموعه ی طنزی نوستالژیک درباره ی زندگی طبقه ی متوسط آمریکایی در دهه ی پنجاه و اوایل دهه ی شصت میلادی بود. ران هاواردِ جوان در نقش ریچیِ آرام و قانونمند و هنری وینکلر در نقش فانزِ جذاب و یاغی دو شخصیت اصلی این مجموعه بودند. «روزهای خوش» بعد از کسب موفقیتی خیره کننده در تلویزیون آمریکا سرچشمه ی شکل گیری چند برنامه ی دیگر هم شد که یکی از آنها «مورک و میندی» بود که در آن رابین ویلیامز نقش موجودی فضایی را بازی می کرد که با زن جوانی آشنا می شد و آن زن شیوه ی زندگی روی زمین را به او یاد می داد. این دو شخصیت در نهایت در پایان مجموعه با هم ازدواج می کردند. از دلِ برنامه ی «روزهای خوش»، سریال «لورن و شرلی» هم سر برآورد که داستان دو زن تنها بود که اولین بار در «روزهای خوش» به عنوان دوستان فانز و ریچی به تماشاگران معرفی شده بودند.
گری مارشال در دهه ی هشتاد شروع به ساخت فیلم سینمایی کرد. اولین فیلم او «پزشکان جوان عاشق» (1982) بود که فیلمی کمدی با حال و هوای هجوآمیز «هواپیما!» بود. مارشال در ادامه فیلم هایی ساخت که بیشتر آنها درباره ی زوج هایی کاملاً متفاوت با هم بود: «بدون هیچ نقطه مشترک» (1986)، داستان آشتی پدری لجوج با پسر بدبین اش بود که نقش آنها را جکی گلیسون و تام هنکس بازی می کردند، کمدی رومانتیک «از عرشه به آب» (1987) که مارشال در آن نشان می دهد چطور زنی را که ارث فراوانی به دست آورده و دچار فراموشی است (گلدی هاون) می توان ترغیب کرد که باور کند که همسر یک نجار (کورت راسل) است و از همه معروف تر «زن زیبا» (1990)، داستانی سیندرلایی در لوس آنجلسِ معاصر که به فیلمی بسیار پرفروش تبدیل شد و در آن زنی بدکاره (جولیا رابرتز) با مردی سرشناس و پولدار (ریچار گِر) آشنا می شود و به واسطه ی این آشنایی زندگی هر دوی آنها تغییر می کند. مارشال که روزگاری گفته بود دوست دارد "نورمن راک ولِ تلویزیون" شود، بعد از اکران «زن زیبا» به این نکته اشاره کرده بود که "دوست دارم آثار بسیار رومانتیک و احساساتی بسازم. کار کثیفی است اما بالاخره یکی باید این کار را انجام بدهد."
مارشال نمایشنامه نویسی را هم امتحان کرد و دو کتاب خاطرات هم نوشت. نام این دو کتاب که با همکاری دخترش لوری نوشته شده، «بامزه که شد بیدارم کن: چطور وارد صنعت برنامه سازی بشوی و بمانی» (1995) و «روزهای خوش من در هالیوود» (2012) است. مارشال در کتاب «بامزه که شد بیدارم کن» گفته بود: "منتقدان همیشه من را به خاطر این که قشرهای پایین جامعه را مخاطبم قرار می دهم، مورد سرزنش قرار داده اند. اعتقاد من این بوده و هست که تنها مدیومی که واقعاً می تواند با اقشار فرودست جامعه ارتباط برقرار کند و آنها را که توان رفتن به سینما یا تئاتر ندارند سرگرم سازد، تلویزیون است. پس چرا نباید آنها را مخاطب قرار بدهم و این کار را هم خوب انجام ندهم؟ وقتی که برنامه ای تلویزیونی می ساختم، هر روز صبح از تختخوابم بیرون نمی آمدم تا با خودم بگویم ‘‘قراره یک آدم ثروتمند، باهوش و موفق رو بخندونم.‛‛ با خودم فکر می کردم که بگذار آنها خنده شان را خودشان برای خودشان دست و پا کنند. آنقدر پول دارند که برای این کار بپردازند."
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...