گفت و گو با لئوناردو دی کاپریو بازیگر فیلم «گرگ وال استریت»

کمدی سیاه، اعلام جرمی در برابر یانکی های مدرن

چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۱۱


پیش درآمد: وقتی از تماشای «گرگ وال استریت» فارغ شدم؛ در فکر این فرو رفتم که فیلم همان کاری را با دلالان بورسی کرده بود که در «دونده ماراتون» (1976) با داندانپزشکان شده بود. فیلم اسکورسیزی، دی کاپریو را در نقش جوردن بلفورتِ کلاهبردار، دلال بورس معتاد لذت طلب نشان می دهد، کسی که با همکاران احمقش مسیرش به سمت چنین انحطاط و فسادی را چپاول می کند و این سوال را پیش می کشد. وی به اندازه کافی زنده می ماند تا دستگیر شود و به زندان فرستاده شود. سه ساعت عیاشی کمیکِ تیره و تار در برخی بخش ها با واکنش ”چقدر شجاعی“ مواجه شده است، یک واکنش متقارن که می توانست موضوعی در طول فصل جوایز برای فیلم صد میلیونی رد گارنیت مستقل باشد. فیلم توسط پارامونت اکران شده است. اسکورسیزی 71 ساله تحریک کرده است که نوعی از واکنش چند باره در کار سینما از آخرین «وسوسه مسیح» (1988) تا «رفقای خوب» (1992) و «کازینو» (1995) را تربیت داده است، دو فیلم آخر همانند «گرگ وال استریت»، قربانیان تلخکامی ناشی از ضرب و شتم مرتکب شده توسط شخصیت اصلی فیلم به جا گذاشته اند. فیلم یک گلوله انفجاری برای دی کاپریویِ جدید است، کسی که به خوبی در بازیگری و تهیه کنندگی فیلم درخشیده است. در اینجا، دی کاپریو توضیح می دهد که تولید و چالش تلاش برای به تصویر کشیدن غیر قابل انعطاف بچه های بد بدون صدور حکم علیه اشان چگونه است.

*******************************************************************


وقتی تو درگیر تولید سرگذشت جوردن بلفورت در «گرگ وال استریت» بودی، آپین وی به تازگی شروع به کار کرده بود. چرا داستان بلفورت با مشخصات فیلم هایی که می خواستی در مقام تهیه کننده بسازی متناسب است، در حالی که در نقش بازیگر هم می درخشی؟

در نقش بازیگر وارد کار شدم، شرکت تولیدی کاملم را برای یافتن موادی تاسیس کردم که نه تنها مورد علاقه ام و دور از نگاه یک بازیگر بودند؛ بلکه می توانستند در مسیری از مواد اصلی توسعه یابند. خیلی وقت ها، وارد فرایند خرید یک کتاب مهم یا پیدا کردن یک کتاب مهم شده ام، و سپس خیلی از مردم دست روی همان کتاب گذاشتند و اثر تبدیل به چیز کاملاً متفاوتی می شود. تغییر جهت در فرایند بسیار سخت است. وقتی برای اولین بار کتابی انتخاب کردم، فهمیدم داستان اخطار آمیزی نوشته توسط جوردن هست. زندگی اش اکنون بسیار متفاوت است؛ ولی وقتی به گذشته ی او نگاه می کنی، دوران عشرت طلبانه ای را منعکس می کند که وارد هر وسوسه ممکنی شد. حرص و طمع فاکتور تحریک گر اصلی است و وی به هیچ وجه در موضع عذرخواهی نبود. فهمید کاملاً راهش را گم کرده است، ولی صداقتی وجود داشت که به ندرت پیدایش می کنی. به ندرت کسی را پیدا می کنی که آرزوی بدنام کردن خودش آن هم کمال و تمام را داشته باشد و سعی نمی کند تا دشمنان دروغین برای مقصر دانستن خلق کند؛ بنابراین چنین فردی مجبور نیست به درون نگاه کند. هر چیزی که جوردن در کتاب نوشته است خیلی خام هست. تصادف 2008 برای من انگیزه بسیار بزرگی بود تا واقعاً قصد کنم ببینم چه چیزی در فرهنگ ما ادامه پیدا می کند که مردمی شبیه به جوردن خلق می شوند. حرص و طمع یک فضیلت بی زمان است. درمورد حرص و آز در مصاحبه هایم به مراتب صحبت کرده ام و نمی توانی به دقت حرص را به زمان خاص یا هر تمدن یا حتی به انسان خاصی اطلاق کنی. حرص مشخصه بنیادی بقاست. همان طور که به سمت آینده پیش می رویم، اشیا سریع تر حرکت می کنند و ما مخرب تر و ویرانگرتر می شویم نسبت آنچه بوده ایم. ابداً نمو نکرده ایم.

پس انگیزه تو برای نقل چنین داستانی همین بود؟

می خواستم یک فیلم غیردفاعی با نگاهی به شخصیتی در یک مسیر سرگرم کننده و جالب بسازم و قصد قضاوت نداشتم؛ ولی فیلم می گوید، ببین، این آشکارا یک داستان اخطار دهنده است و چه چیز هست که مردمی شبیه جوردن را پدید می آورد؟ فکر می کردم که می تواند قدری آینه ای برای خودمان باشد. همه ما مصرف کننده ایم، پیوسته مصرف می کنیم به هر اندازه که توانایی داشته باشیم. می خواستم فیلمی غیر دفاعی درباره موضوعی بسازیم که هیچ صحنه اشتباهی از تلقین نسبت به شخصیت ارائه ندهد؛ ولی در عوض آنالیزی از یک مرد به انحراف رفته بود.

موشکافی های رسانه ای زیادی وجود داشته اند که فیلم زمان زیادی برای زندگی های ازبین رفته به سبب حرص بلفورت صرف نمی کند. آشکارا تصمیمی آگاهانه از جانب تو، مارتین اسکورسیزی و تری وینتر بود. چرا چنین تصمیمی گرفتید؟

اول اینکه، چون نمی خواستیم رویکردی سنتی برای این فیلم اتخاذ کنیم. و دوم اینکه، ما بسیار آگاهانه این نکته را خواهان بودیم تا تحلیلی از وسوسه و مسمویت جهان پول و افراط و عشرت طلبی باشد. می خواستیم مخاطب در طول تماشا به این مساله برسد، و بنابراین حتی بیداری خرابی را تا آخر هم نمی بینیم، جایی که آنها از داخل منفجر می شوند. تصمیم آگاهانه درباره نقشمان بود، بنابراین تجربه تقریباً شبیه مصرفِ مواد می شود. برای من، اگر شما مخاطب باشید، می خواهی کاملاً در فیلم واقعی غوطه ور شوی. این را می خواستیم تا از منظر چنین افرادی باشد، یک درک از طبیعت فعلی افرادی که این گونه اند و چرا این می تواند انقدر برای آنها سمی و هیجان انگیز باشد. بدون هیچ مفهومی این فیلم ستایش یا بخشی از ارتقای این سبک زندگی است و چنین افرادی کسانی هستند که می گویند فیلم هدف را کاملاً گم می کند. این افراد همان چیزی هستند که هستند و نمی خواستیم به آنها هر حس اشتبای از همدردی ببخشیم. جوردن بلفورت همان حسی نسبت به کارآگاه، (کیل چندلر) و آن پسری دارد که می گوید همه چیز مرتب است. پسر می گوید ”برخی از این بچه های وال استریت رو می ترکونم، پدرهاشون هم همین جور بودن و اونا قبل از پسرها همین رو از پدرهاشون یاد گرفتن. ولی تو، جوردن، همین راه خودت رو ادامه بده.“ این بچه ها برای رفتارشان عذرخواهی نمی کنند. برای من خیلی سخت هست تحلیلی از این فرهنگ ارائه بدهم. نه تنها هیچ یک از وال استریتی ها، بلکه افرادی در همان بخش تجاری کسانی هستند که هیچ دغدغه ای نسبت به هیچ چیزی به جز خودشان ندارند. فکر می کنم هر کسی که فکر می کند این جشنی برای اوست، هدف فیلم را گم کرده است.


شاید مارتین اسکورسیزی همان نوع واکنش پس از ساخت داستان های جنایی واقعی شبیه به «رفقای خوب» و «کازینو» می دید که شبیه به همانی هست که تو تماشا کردی، بعد از اینکه تو واکنش هایشان را از قربانیان و خویشاوندان قربانیان شنیدی، بچه های بد به سفر می روند. ولو قلمروی جدیدی برای تو هست. چقدر فکر تو را به خودش مشغول کرد که برخی مردم چنین پیامی دریافت نکرده اند، که «گرگ وال استریت» در مورد مردی هست که روحش را از دست داده است؟

واقعاً فرایند آموزنده بزرگی برای من بود. ببین، مارتی و من، چنین آدم هایی را دوست نداریم. هیچ یک از افرادی که در ساخت این فیلم بودند چنین افرادی را دوست ندارند، ابداً. گفتگوهای زیادی در ابتدا درباره این مساله داشتیم که آیا می توانیم آنها را آنقدر دوست نداشتنی بسازیم که مردم کاملاً تشخیص ندهند یا توجه نکنند. مارتی به من گفت ”فیلم های زیادی شبیه به این کار کردم. نمی خواهم در مورد این افراد قضاوت کنم. می خواهم نشان بدهم برای چه این گونه هستند.“ اگر به «رفقای خوب» نگاه کنید، جاذبه ای نسبت آن سبک زندگی وجود دارد؛ ولی هرگز چنان رفتاری را مورد اغماض قرار نمی دهد. به شما نشان می دهد، به عنوان یک انسان، برای درک نزدیک تر آنچه هستیم و مردم شبیه اش هستند و برای درک اینکه شاید چیزی درون خودمان هست که می توانست جذب چنین دنیایی شود. وی می گفت "تو مادامی خوب هستی که مردم را به همان اعتمادی به تصویر بکشی که احتمالاً می توانی جلب نمایی و تلاش نمی کنی به آنها حس اشتباهی از همدردی بدهی و برای رفتارهایشان عذرخواهی نمی کنی. فقط بگو ببین، این همانی کسی است که هستم." جوردن همین را می گفت، ناگهان ضربه. ”من آلت کوچک دیوانه پول بودم، گند زدم چون فقط نسبت به دست آوردن بیست میلیون دلار در یک هفته خجالتی بودم.“ وی خودش را به آن یارو نشان می دهد. و یارو در فرهنگ ما وجود دارد، در اشکال مختلف. در تمام ما، به هر شکلی. برای من، همان فیلمسازی اصیل است، فیلمی که دست به خطر می زند. هیچ کسی قرار نیست چنین خطری کند، ولی حس می کنم گویی تاریخ سینما آشکار می کند، همان حسی که با تمام فیلم های اسکوسیزی داشتم وقتی ما بی حس شدیم، چنین فیلم هایی تقلید می شوند و فیلم های او فیلم هایی می شوند که به یاد می آوریم. امیدوارم «گرگ وال استریت» یکی از آنها باشد.

می توانستی این نقش را به عنوان نمایشی سرراست بازی کنی. در چه نقطه ای معلوم شد که باید خنده بلند کمدی سیاه باشد؟

برای اینکه حقیقت را بگویم، می دانستیم که طبیعت فعلی چیزی که آنها انجام می دادند آن موقع شوخی مسخره ای بود؛ ولی در هیچ زمانی ما هرگز چیز نگفتیم، ما یک کمدی می سازیم. این مردم اوقات خوب ظالمانه ای با قربانی کردن افراد دیگر داشتند. اینها در یک امپراتوری زندگی می کردند؛ در حالی که بقیه مردم زجر می کشیدند. مسمومیت همانی چیزی هست که به ما علاقه نشان می دهد. حالا، ما شروع به کار نکردیم تا بگوییم، خوبه، قرار هست یک فیلم خنده دار بسازیم. در سناریو، طبیعت فعلی چیزی که این افراد انجام می دادند بسیار مسخره و ابسورد بود که نیاز به خنداندن داشت. وقتی در میانه راه به خودت می آیی و می گویی، این افراد دارند چیکار می کنند، چقدر ابسورد هستند و بگذار به پشت پرده نگاهی بیاندازیم به جایی که این فضا از آنجا ناشی می شود و کسی زجر می کشد، فیلم در پاسخ به این واکنش یک کمدی تیره و تار است. شوخی هست؛ ولی جالب نیست.

به نظر می رسید کمی معیار واقعیت هم در کار هست، شبیه زن کارمند دون پایه ای که موهایش را کوتاه می کند تا برای کار ساده لوحی خیلی جدی شود، یا وقتی بلفورت تلاش می کند از یک تجدید مصرف مواد فرار کند و دوست دخترش محکم به داشبورد می کوبد. آیا اینها تلاشی برای به یاد آوردن گهگاهی بود که در اینجا قربانیان حضور دارند؟

می خواستیم مردم بخصوص چنین خُلق و خویی را درک کنند. آن موقع، هیچ یک از این دسته افراد توجهی به دور و برشان نداشتند. فقط متوجه خودشان و لذت جویی و انباشته کردن ثروت بیشتر بودند و از هر ولخرجی ممکنی مضایقه نمی کردند. بله، مارتی به خوبی شخصیت زن کارمند را در قاب جای داد، بسته پولی در دستش با نیم رخ تراشیده شده اش را در قاب گذاشت. مارتین به حفظ چنین تصویر ادامه داد و فقط بعد از پنجاهمین برداشت بود که گفتم خدای من، این نماها روش های ماهرانه ی مارتی برای تلنگری به ما مبنی بر رفتارهای ماست. ولی برای من، این فیلمی است که خیلی متفاوت است. خارج از پرده سینما است. ما صدها فیلم تماشا کردیم که تعداد زیادی رویکرد سنتی به این گونه سینمایی داشتند. برای کسانی متاسفم که ممکن است فیلم را به غلط تفسیر کنند؛ ولی مطلقاً یک اعلام جرم از این دنیا و داستانی هشدار دهنده است. بیش از این، چیزی هست که در بافت فرهنگ فعلی ما، بافت فعلی آمریکا هست. یعنی، برای من، فیلم قدرتمندی است. طبیعت انسان را کاوش می کند.


علیرغم حضور تو و اسکورسیزی، این فیلم برای تدارک یافتن چند سال وقت می گیرد. یک فیلم سه ساعته با درجه R با هرزگی فراوان آن چنان قابل درک می شود. وقتی به دنبال حامی بودی، با چه چیزی مصالحه نمی کردی که ممکن بود با آن خیلی سریع سرمایه کار را به دست بیاری؟

خُب، تقریباً این فیلم را یک بار قبل هم کار کردیم، البته در یک قالب متفاوت. ولی فکر می کنم مارتی آن موقع احساس مقاومت نسبت به هر ژانری و هر شیوه ای داشت... اگر قرار هست به مارتین اسکورسیزی چنین سناریویی بدهیم، می دانی که قرار هست یک فیلم خشن، سرکش و واقعاً پر مخاطب ببینی. دقیقاً همین است که چرا مردم می خواهند فیلم های او را ببینند. اسکورسیزی این رویه را با «خیابان های پایین شهر» (1970) شروع کرد. قبل از اینکه مارتین اسکوسیزی ظهور کند، هیچ فیلمی شبیه به «خیابان های پایین شهر» وجود نداشت. اگر قرار باشد به وی این موضوع را بدهی، قادر است برای انجام آنچه می کند آزادی هنرمندانه ای داشته باشد. حالت عمومی وجود داشت، خُب، بگذار با گفتگوهایی درمورد چگونه بهداشتی کردن برخی از صحنه ها شروع کنم. چطور می توانیم برخی از افراط ها را در این دنیا را قطع کنیم و قدری سناریو را دستکاری کنیم؟ بالاخره، برای مارتین یه نقطه تحول بود. اگر قرار بود این کار را بکند، قرار بود مجبور به انجام تمام شیوه ها شود. من در اینجا به کالیگولا ارجاع داده ام. اگر قرار هست آن را نشان دهید، پس آن را در تمام شکوه ابسوردش نشان دهید. در نهایت، سرمایه گذارانی در رد گرانایت داشتیم که می گفتند، ببین، فکر می کنیم برای چیزی شبیه به این بازاری خارج از این محدوده وجود دارد. و فیلم هایی شبیه به این باید ساخته شوند و باید افرادی خارج از این محدوده باشند که از امثال چنین فیلم هایی حمایت کنند. رد گرانایت گفت، حرفت را بزن، کوتاه نیا یا اغوا نکن. من به مارتی گفتم: "ببین، در اینجا می توانیم آزادی هنری داشته باشیم که در فیلمی از این نوع و موضوع هرگز رُخ نمی دهد. هرگز قرار نیست دوباره چنین شانسی بدست بیاوریم." نمی دانم آیا دوباره چنین شانس و اقبالی به دست خواهیم آورد. فکر می کنم غیرمتعارف است.

فیلم های مارتی، «هوگو»، «گرگ وال استریت» و فیلم بعدی اش، «سکوت»، سه فیلم پشت سر هم خواهند بود که از سرمایه های خارج از سیستم استودیویی ساخته می شوند. به یادم می آورد چند سال پیش وقتی استودیوها حمایت از وودی آلن را متوقف کردند برای اینکه آلن حتی نمی خواست استودیوها سناریوهایش را بخوانند. چنین وضعیتی که اسکورسیزی مجبور است به بیرون استودیوهای مشهور برود تا فیلم هایش را بسازد، چه چیزی درباره استودیوها می گوید؟

ببین، من در این فیلم ها تغییری دیده ام که می توانم سرمایه گذاری کنم. فرض می کنم مردم ممکن است در این فکر باشند که هر دوی ما می توانیم اکثر فیلم هایی که می خواهیم سرمایه گذاری شوند را به دست بیاوریم؛ ولی این یک چالش است. فکر نمی کنم «هوانورد» (2004) امروز توسط کسی سرمایه گذاری شود و فکر نمی کنم «الماس خونین» (2006) امروز جلب سرمایه کند. حتی در هشت سال گذشته، شبیه به تغییر دنده بوده است. اگر بخواهی چیزی از این دست انجام دهی، اگر بخواهی یک حماسه آمریکایی بسازی، بهتر است بیارزد. هر چیزی فراتر از خطوط مسلم ناچاراً چیزهای سنتی در خود دارند که در بلاک باسترها می بینیم. حالا، چیزهای دیگری که در چند سال اخیر ادامه پیدا کردند امر غیرمنتظره مردمی هستند که طرفدار سینما هستند، سینه فیلم های واقعی کسانی هستند که به فیلم ها و فیلمسازان واقعی عشق می ورزند و  می خواهند از آنها حمایت کنند و روی آنها شرط ببندند. بابت چنین افرادی خدا را شکر می کنم؛ چون در این صورت فیلم هایی شبیه آنچه ساختیم را ابداً نمی بینم.

مسلماً فیلم یکدستی است. نسبت به خیلی از کمدی هایی که دیدم سخت تر به خنده افتادم، پس بعدتر احساس گناه کردم وقتی به قربانیان نگاه کردم. آیا بخشی از هدف اسکورسیزی بود تا تو در این دنیای مردان حقه باز کاریزماتیک و عجایب دیوانه وارشان وارد شوی، فقط برای تجدیدنظر و فکر کردن، چرا من انقدر بابت فیلم سرگرم شدم؟

چنین موضوعی در کارهای مارتی رایج بوده است، از «خیابان های پایین شهر». درمورد تعقیب رویای آمریکایی است، در مورد خلق دوباره خود برای کسب چنین رویایی و شتابی که برای رسیدن به آن گرفته می شود. چنین موضوعی را در بسیاری از فیلم های مارتی می بینم. وی درباره وجه تاریک تر فرهنگ ما در تمام این فیلم ها حرف می زند و هنوز پیرامون قضاوت نکردن در موردشان هوشیار است. آن را به تماشاگر واگذار می کند. همین است که چرا ذهنم را قدری مشغول می کند که کسی هرگز نمی فهمد که این اعلام جرم از این دنیاست. حتی نمی خواهم از کلمه داستان هشدار دهنده استفاده کنم چون می بینی عاقبت چه بر سر این افراد در می آید. تو جیک لاموتا در «گاو خشمگین» (1980) یا هنری هیل با بازی ری لیوتا در «رفقای خوب» (1990) یا جوردن بلفورت در همین فیلم را می بینی. همه همین است، مسمومیت این دنیاها و درک طبیعت فعلی ما که ما را مجاب می کند این مسیر را دنبال کنیم و آنچه رُخ می دهد وقتی است که دست به چنین کاری می زنیم.


فیلم های اخیر تو توسط اسکورسیزی، کوئنتین تارانتینو، کلینت ایستوود، باز لورمن و کریستوفر نولان کارگردانی شدند. اگر به گذشته حرفه ات توجه کنی، با بالاترین سطح کارگردانان که می توانستی کار کرده ای. چقدر حس می کنی به رفتن پشت دوربین نزدیک شده ای؟

از من درخواست می شود. خیلی خوش شانس بودم که تواسنم با بیشتر کارگردانان بزرگ کار کنم و چیزهای زیادی از آنها بیاموزم. دارم تمام مکانیزم هایی که برای ورود به ساخت فیلمی بزرگ لازم است را می بینم و بنابراین تامل برای کارگردانی ام را رام می کنم. مطمئنم یکی از همین روزها تلاشی خواهم کرد؛ ولی ناچارا چیزی هست که مرا به شدت به حرکت وا می دارد که کس دیگری روی زمین وجود ندارد که بتواند این کار را بکند به جز خودم، یا فیلمی که هیچ کس دیگری نخواهد بسازد که من در آن چیزی جادویی می بینم و مرا به پشت دوربین می کشاند. امیدوارم چنین اتفاقی بیفند؛ ولی من چنین فیلمنامه ای را هنوز در اختیار ندارم.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

پوریای ولی
  •  16
  • |
  •  33
  • |

    فکر می کنم هیچ بازیگر در طول تاریخ سینما نتونسته به اندازه دی کاپریو پیشرفت داشته باشه. بازیگر لوس سالها پیش کجا و این دی کاپریو کجا؟ دی کاپریو توی گرگ وال استریت هم سنگ تمام گذاشته.