مارتین اسکورسیزی از سال ها تجربه فیلمسازی اش سخن می گوید

برای ادامه فیلمسازی و تحقق رویاهایم فرصت و مجال چندانی ندارم

جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۳۰


پیش درآمد: در آخر هفته ­ای در جشنواره فیلم مراکش، به عنوان لذت نهایی پیش از پهن کردن فرش قرمز سال آینده، مارتین اسکورسیزی، رییس هیئت داوران 2013 در جلسه پرسش و پاسخ مختصری در محل جشنواره شرکت کرد و ظاهراً مهمان دوباره جشنواره بود. اسکورسیزی دو بار در مراکش فیلم ساخته – در «آخرین وسوسه مسیح» و «کاندون» از سرزمین بیابانی و لم یزرع حوالی استودیوهای آورزازارته استفاده وسیعی کرده است – و علائق فیلمسازی در این منطقه دارد تا منجر به دانشجویانی در ارجاع به وی شود، از روی خونگرمی بدش نمی ­آمد حکم پدرخواندگی آنها را داشته باشد. در پاسخ به سوالات مختلف برآمده از تعداد کثیر دانشجویان مخاطب، اسکورسیزی ممکن بود ارجاعات مکرری به سوال ­های پیشرفت حرفه ای اش داشته باشد؛ ولی بخصوص با توجه به 71 سال سنش، در پایان ده روز طاقت­ فرسای تماشا و داوری فیلم­های رقابتی، پیرامون زندگی اش در سینما، گذشته، حال و آینده، مهربان و خوش­ صحبت بود. در اینجا بخش­ های مهم کلام وی ذکر شده است.

  **************************************************


سناریو «خیابان های پائین شهر» باعث شد اسکورسیزی با دیگران ارتباط برقرار کند؛ ولی خودش را به عنوان یک نویسنده نمی ­شناسد.

در مورد «خیابان های پائین شهر»، فیلمی بود که برگرفته از زندگی خودم و سناریو در طول شش سال بود، درست همان زمان که در مدرسه فیلمسازی بودم. فکر نمی­کنم مساله نوشتن یک سناریو بود. چیز دیگری بود... مجبورم بودم بنویسم. راه دیگری به جز ساختن یک فیلم بلد نبودم. و ظاهراً شما مجبورید ابتدا یک سناریو بنویسید. از آن به بعد درمورد نوشتن سناریو خیلی خوش شانس بودم که در مقام کارگردان مشغول به کار بودم که در بسیاری از موارد سناریوهای نسبتاً کامل بودند. همانند «راننده تاکسی» پل شریدر. و بعد از همکاری های خوب با افرادی چون نیکلاس پیلگی، جی کوکس و بازیگرانم. بنابراین مساله این نیست که بنشینم و به اتاقی بروم و برای یک سال بنویسم. پیچیده­ تر است و از آن انضباط یک نویسنده بی بهره ام، فقط انضباط ندارم. معمولاً موضوعی در سر دارم و با نویسنده کار می کنم اگر پروژه را شروع کرده باشم.

وی امیدوار است پروژه های شخصی ترش در وی تغییری ایجاد کرده باشد.

خُب، امیدوارم این گونه بوده باشند. در واقع، در «خیابان های پائین شهر»، مردی که در انتها به دنیرو شلیک می کند خودم هستم. و این بر اساس خودم و دوستم و خوانش بغرنج تری است که درباره پدر و برادرم می باشد. چند سال بعد که به بیرون درز کرد فهمیدم. و صحنه ای که در شب تولد سی سالگی بود، خب خیال می کردم شیاطین را از من دفع می کند؛ ولی این کار را نکرد.


اسکوسیزی خطی از «آخرین وسوسه مسیح» تا «کاندون» برای زندگی در دنیای مادی همچون در اندیشه الهام و ایمان بودن، رسم کرد و امیدوار بود با «سکوت» ادامه اش دهد.

در چهارچوب «آخرین وسوسه مسیح» موضوع ایمان بود... پیچیده. دوباره فرایندی احساساتی بود. مذهب یک چیز است؛ ولی وحی، علاقه به وحی، حرکت و وسواس به سمت وحی همیشه برای من وجود داشته است. زمانی می خواستم کشیش شوم – عملی نشد – و این میل، این وسواس برای ساخت چنین فیلمی ناچاراً با جستجوی معمای ایمان همراه شد. ولی در فرایند ساخت فیلم، دریافتم معما تنها وابستگی است و من فقط در سطحم. و این تنها در این سال ها ادامه یافته تا منجر به «کاندون» و ساخته ام درمورد جورج هریسون – زندگی در دنیای مادی – شد و «سکوت»، فیلمی که امیدوارم در آینده بسازم. وسواس جستجوی هسته معنوی زندگی دارم. متاسفم مجبور این گونه پیرامون این فیلم ها صحبت کنم ولی همان چیزی است که موضوع این فیلم هاست. به جای ساختن فیلمی درمورد این موضوع، چیز دیگری درمورد توضیح این مقوله ندارم.

بزرگترین چالش برای یک حرفه طولانی مدت حفظ میل به ساختن فیلم است.

کسی وجود ندارد که بتواند شما را آماده کند. بسته به قدرت اقتصادی، تقریباً شبیه رفتن به اردوی آموزشی است، مجبورید برای حفظ میل به ساحت فیلم تمرین کنید؛ چون هرچیزی برای ازدست دادن میلت فراهم است، به شدت مشکل است. برای بسیاری از افرادِ جوان تلاش برای ساخت فیلم برای کار با افراد توانا و با تجربه مناسب است، در هر آنچه شما بتوانید قابلیتی کسب کنید. در دوران من شما نمی توانستید بابت ساخت فیلم پولی به دست آورید، پولی خرج نمی کردیم، فقط فیلم را می ساختی، اگر می توانستی سرمایه ای پیدا کنی. دیگران ممکن  است برای کار روی داستانی به سه سال تنها بودن نیاز داشته باشند. و با فناوری امروزه به هر طریقی با دوستان و خودتان این قابلیت وجود دارد فیلمی جمع و جور کنید. ولی مساله مهم همیشه محافظت از جرقه های انرژی است؛ چون از لحاظ فیزیکی مشکل است و بعد از لحاظ احساسی مشکل می شود؛ پس ناچارید از میل و محرک محافظت کنید. برای در لفافه پیچیدن فیلم در کلیشه ”رویاهایت را دنبال کن“ – رویا یک رویاست – نیست، ولی می تواند عملی شود، بخصوص با فناوری امروز. ولی برای انجام چنین کاری، مجبورید میزان سختی این کار را فراموش کنید. آنچه منظورم است، وجود داستانی درمورد استنلی کوبریک است که وی با جان هارلان، تهیه کننده «چشمان کاملاً بسته» بود. اساساً مقیاس کوچکی از فیلم است و جان هارلان می گوید کوبریک بیماریِ کارگردانی داشت. گفتم یعنی چی؟ جواب داد خُب به وی جدول تولید فیلم را نشان دادم و یک فیلمبرداری 89 روزه بود. کوبریک گفت می توانم این کار را در 70 روز انجام دهم. و البته یک سال طول کشید. ولی شما واقعاً فکر می کنید می توانید انجامش دهید.


در مورد کار با رابرت دنیرو

واقعیت دنیرو این هست: در 1959 یا 1960، همسایه من بود، خیابان ­هایی که من در آن زندگی می ­کردم. همدیگر را می ­شناختیم. ابداً با هم دوست نبودیم؛ ولی دنیرو تنها فرد زنده مشغول در سینماست، در این حرفه، کسی می­ داند من کی هستم و از کجا آمده­ ام. همین مرد هست. فقط به من نگاهی خواهد انداخت و ... می دانیم. ولی، پیرتر شدیم، خیلی پیرتر. می­ توانیم روی یک مجموعه فیلمی با هم کار کنیم که از برخی عواطف عمیق و موضوعات روانشناختی استخراج کردیم. همیشه خوشایند نبود. همه چیز بر اساس حقیقت بود. دنیرو به هیچ وجه تظاهر نمی کند؛ چون با چیزی که می شناختیم سر و کار داشتیم، جذب داستان های مشابه می شدیم، شخصیت های مشابه و ریسک های مشابه. موضوع رفتن دنیرو نیست، "مارتی، باید بعدش «رویای شب نیمه تابستان» رو کار کنیم" یا "باید روی «ریچارد سوم» کار کنیم (که من دوست دارم)." ولی همان چیزی نیست که کار می کنیم. ما از اینجا هستیم و همین چیزی است که می دانیم. هیچ وقت حتی مجبور نبودیم به هم بگوییم باید فقط به سمت این داستان ها متمایل شویم. می دانستیم در آن صحنه بربر هستیم.

زبان بد در «گاو خشمگین» در مورد «گرگ وال استریت» جایی ندارد.

«گاو خشمگین»، وقتی اکران شد، با نقدهای خوبی مواجه شد، ولی مقاله شگفت انگیزی در روزنامه آمریکایی بزرگ و مشهور نیویورک تایمز بود و این مقاله خیلی بامزه بود؛ چون زبان «گاو خشمگین» کاملاً وحشتناک است. زبان، گرایش، فحاشی. عنوان مقاله چه بر سر زبان آمده؟ بود و برخی از بدترین خطوط را نقل می کرد. بنابراین ما زبان را ویران کردیم. نقل قول اصلی از صحنه ای می گفت که دنیرو تهدید به قتل سگ همسایه اش می کند. زبان در فیلم به شدت خشن است؛ ولی نه به بدی «گرگ وال استریت»، فیلم جدیدم. خیلی بدتر، خیلی بدتر. منظورم این است که آنها هم پول در می آورند.


کار با دی کاپریو به اسکورسیزی برای ادامه دادن الهام می دهد.

با لئوناردو دی کاپریو وضع متفاوت است، من سی سال از او بزرگترم. دنیرو مرا به وی معرفی کرد؛ با گفتن این حرف به من که ”با این مرد جوان کار می کنم و تو باید یک روز با وی کار کنی“ و فهمیدم لئو عاشق فیلم هایی هست که ما در گذشته ساختیم و احساس مشترکی دارد، شبیه علائق. در کار دل و جرات زیادی دارد. از رفتن به مکان های عاطفی و موضوعات روانشناختی واهمه ای ندارد. و این با لئو مساله خدعه آمیزی هست چون با «تایتانیک» ستاره اصلی گیشه می شود. وقتی «دسته نیویورکی ها» و «هوانورد» را کار کردم، مردم مدام از من می پرسیدند ”این یارو بازیگره؟“ من هم می گفتم بله. من فیلم «چه کسی انگور گیلبرت را خورد؟» را دیدم، با دنیرو همبازی بود، زندگی این پسر را پیش از «تایتانیک» دیدم. بنابراین لکه ننگی وجود دارد که مردم هنوز به آن رجوع می کنند. ولی فهیمدیم لئو شور و شوق مرا برای ساخت فیلم احیا می کند. اساساً چون پیرتر می شوی از لحاظ بدنی سخت می شود و همچنین کار – مسائل مالی. مسئول پول هنگفتی هستید، اگر ساخت یک فیلم را قبول کنی. همه چیز تحت فشار است؛ ولی می توانی انجامش بدهی؟ شور و شوق لئو واقعاً مانع رفتنم شد، حالا برای پنج فیلم دیگر.

اسکورسیزی به نظر احساس می کند ممکن نیست تعدادی زیادی فیلم دیگر برای ساختن داشته باشد و احساس می کند زمان آزمایش کردن گذشته است.

هوس؟ بله، هوس ساخت فیلم های زیادی دارم؛ ولی الان 71 ساله ام و تنها یک جفت فیلم دیگر باقی مانده اگر موفق به ساختشان بشوم. زمان را ازدست دادم، وقتی میل به تجربه کردن داشتم و تلاش می کردم انواع فیلم های مشکل و دشوار را بسازم، زمان را از دست دادم؛ ولی انجامش دادم، و حالا تمام شده. وقتی پیرتر می شوی اجباری وجود دارد، خانواده داری. در این ده سال گذشته خیلی شانس داشتم یا خوب، پروژه های به پُستم خورد که به بهترین شکلی که می توانم، ترکیبی از هوس، موضوع – از «هوانورد» تا الان – با برآوردن اجبار برای خانواده و سرمایه گذارهایم بوده است.

گاهی اوقات فکر می کرد اجبار مهم تر از میل هست و اسکورسیزی با ساخت یک فیلم احساس در دام افتادن داشته است.

سوال پیچیده ای هست، برای شفاف سازی پیچیده تر، تعدادی پروژه هست که سال ها ساخته ام، با بازیگر ترغیب شده ام، دو فیلم برای دنیرو، پل نیومن و دی کاپریو. خوب مجبور بودم دریابم که آیا می توانم زمان را نگه دارم و انرژی و هیجانم را برای چیزی که آنها دوست دارند یا به درونش کشیده شده اند صرف کنم و با خوش شانسی در خیلی موارد کار کرده است. و برای من در نهایت، مجبورم حرف آخر را بزنم، کات آخر را بدهم. ولی چیزی دیگری هم هست، در سراسر سال های اندکی از گذشته، اکنون در دام دو فیلم افتاده ام. جایی که به سبب موافقت اولیه ام چگونگی را دریافتم – خواه مالی باشند، موقعیت های اجرایی در استودیوها یا خواه مشکلات فیزیکی – سعی کردم بیرون بیایم؛ ولی نتوانستم و مجبور بودم فیلم بسازم. و سپس مساله ساخت چیز واقعاً بخصوص بود. واقعاً مجبور بودم راهی پیدا کنم تا واقعاً در آنجا بمانم و حفظ علاقه کنم. چیزِ بخصوصی پیدا کنم. دو بار در ده سال گذشته رُخ داده است.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

Sara Art 2
  • Sara Art 2
  • .
  • ۱۳۹۲/۱۱/۳ ساعت ۱۵:۱۰
  •  13
  • |
  •  27
  • |

    امیدوارم منظورش از این حرفها خدافظی و بازنشستگی نباشه.

    پوریای ولی
    •  14
    • |
    •  31

      و من امیدوارم فقط بازنشستگی باشه. و پای بیماری و... اینجور چیزها در میان نباشه.