گفت و گو با دیمین شیزل کارگردان فیلم «ویپلش»

ظهور یک ستاره، مرگ یک روح

جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۶:۴۵

  • نویسنده : مت فاگر هولم
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : راجر ایبرت دات کام

پیش درآمد: دیمین شیزل، نویسنده و کارگردان جوان آمریکایی، با دومین فیلم بلندش، «ویپلش»، به موفقیت فراوانی دست یافت. فیلم نامزد دریافت شش جایزه اسکار و برنده ی سه جایزه اسکار شد و به این ترتیب پس از «بردمن» و «هتل بزرگ بوداپست» موفق ترین فیلم هشتادوهفتمین دوره اسکار بود. البته فیلم ستایش های پرشور منتقدان را هم جلب کرد. در گفت و گوی پیش رو شیزل از سابقه و تجربه های خودش در عرصه ی موسیقی، شخصیت بحث انگیز ترنس فلچر در فیلم و موضوع های جالب دیگری صحبت کرده است:

                                                   ##############################

تجربه ات از حضور در هنرستان موسیقی جاز چه تاثیری بر رشد و بلوغ فکری تو به عنوان فرد و هنرمند گذاشت؟

□ بیشتر تجربه هایم از حضور در یک گروه موسیقی ناخوشایند بودند. از یک سو هر روز پر از نشویش و هراس و اضطراب بودم. به شدت به دوستانم حسادت می کردم و با خودم می گفتم: "شماها نمی دانید و خبر ندارید که زندگی تان چقدر راحت و بی دردسر است. شما این تمرین های هراس انگیز و ظالمانه و طاقت فرسا را ندارید و نمی دانید این چه زندگی وحشتناکی است." مطمئنم که مسایل را در ذهنم بیش از حد دراماتیزه می کردم اما واقعاً چنین احساسی داشتم و همه چیز را این طوری تجربه می کردم. در عین حال از هیچ راه دیگری نمی توانستم چنین تجربه ای را به دست بیاورم. این وحشت برای من انگیزه و مشوق خوبی بود. جلب رضایت مربی مان بالاترین هدف من بود و عضوی از گروهِ او بودن، که ورود به آن کار بسیار دشواری بود، حکم به دست آوردن افتخار را داشت. فکر می کنم ورود به تیم های ورزشی هم از برخی جهات همین طور باشد. اگر در تیم دانشگاهی باشید، مسئولیت ها به مراتب بزرگ ترند و فشار و استرش بیشتری وجود دارد اما در عوض می توانید سرتان را بالا بگیرید و این طرف و آن طرف بروید. من در سر کلاس سرم را واقعاً پایین می گرفتم چون مثل یک بچه ی وحشت زده بودم ولی بیرون کلاس می دانستم یکی از معدود کسانی هستم که می تواند در این کلاس دوام بیاورد و جان به در ببرد. همه چیز به نوعی در یک بده بستان بین غرور و شرم خلاصه می شد (با خنده). این جریان به من انگیزه می داد که یک دارمر خوب باشم. پس در مورد من جواب می داد ولی این سئوال همچنان مطرح بود که اگر قرار بود وضعیت تشدید شود و از آن حد فراتر می رفتیم چه اتفاقی ممکن بود رُخ بدهد. اگر یک مربی ای داشتیم که یک هیولای واقعی بود و نه فقط کسی که شخصاً شما را به وحشت می انداخت یا به شما سخت می گرفت و روی مرز بی رحمی حرکت می کرد، چه اتفاقی ممکن بود برای شما بیفتد و در نهایت چه می کردید؟ در چه مرحله ای دیگر هدف، وسیله را توجیه نمی کرد؟



در نهایت قضاوت را بر عهده ی تماشاگر گذاشتی تا خودش درباره ی این که دگردیسی اندرو یک پیروزی است یا تراژیک، به نتیحه برسد.

□ از این که به چنین نتیجه ای رسیدید خوشحالم چون واقعاً امیدوار بودم چنین برداشتی برای تماشاگر شکل بگیرد. موقع نگارش فیلمنامه مدام فکر می کردم پایان بندی کمی بیشتر به تراژدی متمایل است تا پیروزی. اما در بیشتر واکنش هایی که دست کم خودم در سالن های سینما شاهدشان بوده ام، پایان بندی بیشتر به پیروزی تعبیر می شود تا تراژدی. از این موضوع ناراحت نیستم اما از همان ابندا در نظر داشتم که پایان بندی تیره و تاری را برای فیلم ترسیم کنم.

پایان بندی فیلمت مرا به یاد «کشتی گیر» (دارن آرونوفسکی-2008) انداخت که در پایانش قطع شدن تصویر به سیاهی، این را می رساند که کسی می میرد.

□ من هم شیفته ی پایان بندی «کشتی گیر» هستم. حال و هوای پیروزمندانه ای را احساس می کنید اما درست مثل «قوی سیاه» می دانید که میکی رورک در اصل خودش را به کشتن می دهد. او دچار حمله ی قلبی می شود و تصویر به سیاهی کات می خورد تا مرگ او را نشان بدهد. دست کم برداشت من این گونه است. در «قوی سیاه» هم اتفاق مشابهی روی می دهد و فیلم با مرگ شخصیت اصلی به پایان می رسد. ایده ی رقصیدن تا حد مرگ از «کفش های قرمز» می آید؛ از درامز نواختن تا زمان مرگ. به راستی ریختن همه ی زندگی به پای هنر به مرگ منجر می شود. در این مورد فکر نمی کنم که اندرو به صورت فیزیکی بمیرد ولی به نظرم بخش بزرگی از روح او قطعاً می میرد.



برای من «ویپلش»، «گاو خشمگین»ِ فیلم هایی است که درباره ی موسیقی ساخته شده اند؛ و این را به خاطر همه ی فحاشی ها، خون پاشیدن ها، زخم ها و کبودی ها و فصل های تمرین فوق العاده پرتنش اش می گویم.

□ «گاو خشمگین» به دلایل متعددی الگوی مهمی برای این فیلم بود. به نظرم از لحاظ مضمونی «گاو خشمگین» واقعاً یک گام از فیلم من دورتر است. فیلم اسکورسیزی درباره ی آدمی است که برای گذران زندگی دیگران را می زند و این فیلم درباره ی آدمی است که برای گذران زندگی سازها را می زند! اندرو دیگران را با چوب نمی زند اما همچنان عمل خشنِ مشابهی را مرتکب می شود. شما به عنوان درامر بر سازتان می کوبید و این از نظر من اساساً خشونت آمیز است.

در فیلم حتی صحنه ای داریم که اندرو طبلی را با مشت پاره می کند.

□ خودِ من هم چند بار این کار را کردم. می دانم که نوازنده های زیادی با این صحنه ارتباط برقرار می کنند و به خوبی آن را درک می کنند. این نوع خشمِ جنون آمیز که وقتی در اتاق تمرین تنهای تنها هستید به آن می رسید، خیلی خاص و متفاوت است چون احساس می کنید که از پسِ یک ساز هم نمی توانید بربیایید و چنین وسیله ای دارد به اصلاح به شما زور می گوید. من درام های زیادی را پاره کردم و چوب های زیادی را شکستم. در نمایش این خشونت می توانستم فراتر از این هم بروم ولی مطمئنم اگر این کار را می کردیم تماشاگران می گفتند غیرواقع بینانه است. درامز آنقدر که به نظر می رسد محکم و ستبر نیست و واقعاً ساز آسیب پذیری است.



مایلز تلر چطور خودش را برای اجراهای پرتنش و طاقت فرسای فیلم آماده کرد؟

□ وقت زیادی نداشتیم. تنها سه هفته وقت داشتیم تا مایلز دوره ای کوتاه و فشرده از نواختن درامز به سبک جاز را پشت سر بگذارد. من هم کمکش کردم و نِیت لانگ که نقش کارل درامر را بازی می کند، سر صحنه مربی مایلز شد. مایلز از پانزده سالگی درامز زده و چندان هم با این وضعیت و دنیا ناآشنا نبود. اما باید جاز و شیوه ی درستِ کار را یاد می گرفت. یکی از ویژگی های او که دوست دارم توان و شمایل فیزیکی اوست. بعد از کار ما، در یک فیلم مشت زنی بازی کرد که به نظرم کاملاً منطقی و پذیرفتنی است. پس از آن هم در فیلم بعدی من بازی می کند که موزیکالی به سبک آثار جین کلی خواهد بود و او در آن باید برقصد. اولین موضوعی که مرا مجذوب او به عنوان بازیگر می کند، چهره و چشمانش است که خیلی بیانگر و گویا هستند. اما کلِ بدن و جسمانیتی که دارد ویژگی ای است که اغلب بازیگران امروزی از آن محروم اند. البته این به آن معنا نیست که به گونه ای کلیشه ای مردانه و زمخت است. او در این فیلم نوعی ویژگیِ از شکل افتادگی دارد که دوستش داشتم. پیش از این در فیلم «متفاوت» عضلانی تر بود ولی برای این فیلم مقداری حجمش را کم کرد ولی وزنش نباید زیاد بالا می رفت. بعد از این فیلم هم در فیلم «چهار شگفت انگیز» بازی کرد.

جریان خلق و تدوین فصل های موسیقیِ پرجزییات و بسیار دقیق و ظریف فیلم با تام کراسِ تدوینگر چگونه بود؟

□ از همان اولین لحظه ی شروع کار همه چیز به دقت برنامه ریزی شده و فکر شده پیش رفت. همه چیز در قالب استوری بوردها پیاده شده بود. برای همه ی فصل های موسیقی فیلم انیماتیک (نسخه ی متحرک استوری بورد که برای سنجش زمان بندی دراماتیک تهیه می شود) درست کردیم تا پیش از آغاز فیلمبرداری و بعد از تدوین، به این نتیجه برسیم که چطور باید فصل را اجرا و تدوین کنیم تا به نتیجه ی دلخواهمان برسیم. تام فیلم کوتاه من را که آن هم عنوانش «ویپلش» است تدوین کرده بود؛ فیلمی که یک سال پیش از این ساختیم تا نظر مثبت سرمایه گذاران را جلب کنم. او بدون تعارف نابغه است. گذشته از لحظه های شوق انگیز و وجدآوری که سر صحنه تجربه کردم، همنشینی در اتاق تدوین با کسی مثل او یکی از ارزشمندترین بخش های جریان تولید فیلم بود. ما سلیقه ی سینمایی مشابهی داریم و شیوه ی کارمان هم در برخورد با «گاو خشمگین» و الهام گرفتن از آن یکی بود.



آیا می شود از شخصیت ترنس فلچر درس هایی گرفت؟

□ فلسفه ی او قانع کننده است؛ از جمله این که باور دارد جایزه بیش از این که مفید باشد به فرد لطمه می زند. ویژگی ای که در او دوست دارم این است که هر کاری که می کند از شور عمیق و غیرواقع بینانه ی او به موسیقی می آید؛ آن هم نوعی از موسیقی که در آمریکای امروز در حاشیه قرار گرفته است. جاز یک فرم هنری آمریکایی است. البته عشق او به موسیقی آنقدر واقعی و شدید است که سد راه علاقه ی او به آدم ها می شود. از نظر او بیشتر آدم های دنیا موسیقی را درست نمی نوازند و او در این مورد نمی تواند شکیبا باشد. بی رحمی و سنگدلی او هم از عشق واقعی و اصیلش به موسیقی نشات می گیرد. او در واقع یک هیولای تمام عیار است. می خواستم مطمئن شوم که او شخصیتی است که در خصوص فلسفه اش سایه های خاکستری وجود داشته باشد و نتوان به طور قطع و یقین درباره اش قضاوت کرد اما در مورد رفتارش تردیدی وجود نداشت که که منطقه ی خاکستری وجود ندارد و او همه چیز را تحت تاثیر قرار می دهد. رفتار او با برخی نوازنده ها این تصور را در ذهن تماشاگران به وجود می آورد که "شاید او در باطن آدم خوب و نازنینی است". می خواستم مطمئن شوم که این فیلم قرار نیست درباره ی مربی پیرِ بداخلاق و عبوسی باشد که می فهمیم قلبی از طلا دارد. هیچ قلب طلایی در کار نیست اما او عاقل و باهوش است و می داند چطور باید از آن استفاده کند.

صحنه ای در فیلم هست که او در آن بعد از اطلاع یافتن از مرگ یکی از شاگردان سابقش افسوس می خورد و اشک می ریزد.

□ من و جی. کی. سیمونز درباره ی این صحنه با هم صحبت کردیم و تصمیم گفتیم موضوع تا حدی پوشیده و مبهم باقی بماند. اما من فکر کردم دروغی که فلچر (درباره ی تصادف) به شاگردانش می گوید کمتر از دغلکاری می آید و بیشتر حاصل این واقعیت است که او می داند تا حدی مسئول این اتفاق است. اما در نهایت این موضوعی است که باید آن را از سر خودش باز کند و به آن بی توجهی کند چون قرار نیست فلسفه اش تغییر کند. جوانی که مُرده یکی از معدود کسانی بوده که احترام او را به دست آورده بوده و کسی بوده که فلچر گمان می کرده می تواند چارلی پارکرِ او باشد؛ اما به نتیجه نرسید. او نه فقط برای مرگ او متاسف است بلکه از این واقعیت هم غمگین است که او یکی از مخلوقات فوق العاده بااستعداد و خوش آتیه اش بود.



من را خیلی مشتاق تماشای موزیکالی کردی که قرار است فیلم بعدی ات باشد.

□ در حال حاضر هیچ موزیکال بزرگ ارژینالی ساخته نمی شود. همه، اقتباس هایی از محصولات برادوی هستند و موزیکال های جوک باکسی یا کاتالوگی. این موزیکال ها چندان برای من جالب نیستند. من ایده ی رابطه ی یک کارگردان و آهنگساز و پیوندشان را دوست دارم که در نهایت منجر به خلق اثری می شود که هیچکدام به تنهایی نمی توانستند از پس تولید و خلق آن برآیند. این همان کاری است که ژاک دِمی و میشل لوگران در دهه ی 1960 انجام می دادند. این برای من بزرگ ترین الگوست. می خواهم نسخه ی آمریکایی «چترهای شربورگ» را بسازم.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اویتسا افشارطوس
  •  3
  • |
  •  3
  • |

    مصاحبه فوق العاده ای بود. این پسر با این سن و سال یک نابغه ست. توی آخرین اسکار هم که خیلی خوب بود هرچند حقش رو خوردند توی اسکار بهنرین فیلم.