گفت و گو با لئوناردو دی کاپریو بازیگر فیلم «از گور برخاسته»

بازی در «از گور برخاسته» یک موهبت بود

چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۰

  • نویسنده : فیل دِسمیلِن
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : امپایر

پیش درآمد: لئوناردو دی کاپریو همیشه هم جان سالم به در نمی‌برد. در فیلم «تایتانیک»؟ بله، مُرد. «جانگوی زنجیر گسسته»؟ در این فیلم هم مُرد. در فیلم «مرحوم»؟ او هم مرحوم شد. «رومئو و ژولیت»؟ نمی‌خواهیم این یکی را لو بدهیم، اما خودتان منظورمان را متوجه شدید. دی‌کاپریو در آخرین فیلمش، «از گور برخاسته»، تمام تلاشش را کرد تا زنده بماند و به معنای واقعی هم توانست از عهده آن بربیاید. او در این فیلم نقش هیو گلس، شکارچی پوست در سال‌های 1820 را بازی می‌کند. هیو مورد حمله خرس قرار می‌گیرد و رقیب طماعش او را بعد از سرقت اموالش به حال خود رها می‌کند، سپس او در سرزمین‌های وحشی و خالی از سکنه ی امریکا چندین ماه برای زنده ماندن با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند. فیلم تا آنجا که به نقش گلس مربوط می‌شود باید بگوییم شامل برف بسیار زیاد، پوست‌های خرس و انگشت‌های سِرشده است. ساخت فیلم به کارگردانی آلخاندرو گونزالس ایناریتو، از لحاظ پیچیدگی و شرایط جغرافیایی به حدی مشکل‌ بوده است که گاهی اوقات خود عوامل سازنده فیلم هم مجبور می‌شدند برای زنده‌ماندن فیلمبرداری را چندین بار متوقف و مجددا شروع کنند. اما در نهایت همگی جان سالم به دربردند.

                                                                                         #############


یک سئوال ساده برای شروع مصاحبه. ساخت «از گور برخاسته» چقدر سخت بود؟

قرار نیست به دروغ بگوییم که ساخت این فیلم به شکل وحشتناکی سخت و طاقت فرسا نبوده. فقط همین مسائل لجستیکی، حمل و نقل و رفت و آمد گروه در لوکیشن ها خودش چالش بزرگی محسوب می شد. به همه ی اینها تکنیک الخاندرو برای ماه ها تمرین قبل از فیلمبرداری، و فن چیوو (امانوئل لوبزکی) برای استفاده از نور کاملاً طبیعی محیط را هم اضافه کنید، که حس شاعرانگی و ابعاد اگزیستانسیالیستی در اثر ایجاد کرده. الخاندرو و چیوو با وسواسی زیاد و دقتی عجیب، رفصی بین دوربین و بازیگران ترتیب می دهند، و نتیجه ای که در فیلم حاصل می شود واقعاً حیرت انگیز و عمیق است. و بعد همه ی اینها در کنار این گوریل ده هزار پوندی، یعنی طبیعت، قرار گرفتند... اگر واقعاً بخواهید خودتان را درگیر طبیعت کنید، و طبیعت را به صورت یک شخصیت در فیلم داشته باشید، باید با عواقب آن هم کنار بیایید.


در این حالت چه عواقبی در انتظارتان بود؟

ما با شرایط آب و هوایی خیلی سختی رو به رو بودیم. روزی داشتیم که دمای هوا به 40 درجه زیر صفر می رسید، جوری که حتی دوربین ها هم کار نمی کردند و بازیگران نمی توانستند بازی کنند، چون هوا خیلی خیلی سرد بود و دست هایمان هم کاملاً بی حس شده بود. در کنار این زمان هایی بود که ما با دو و نیم متر برف در محیط و مناظر رو به رو بودیم که در عرض چهار پنج ساعت ناپدید می شد، چون یک موج هوای گرم می آمد و همه را آب می کرد. ما با شرایط آب و هوایی بی سابقه ای مواجه بودیم که هرگز در تاریخ کانادا رُخ نداده بود. ₁ انگار طبیعت داشت پیغام دیوانه واری به ما می داد. در چنین شرایطی تمام تدارکات و آماده سازی که به عنوان یک بازیگر می شد اجرا کرد این بود که به طور مدام خودم را تغییر بدهم، چون باید خودم را با طبیعت وفق می دادم. من در طول دوران فعالیت حرفه ای ام تا به حال در فیلمی با شبیه به این حضور نداشته ام. شرایط برای همه طاقت فرسا بود، و همه واقعاً سخت تلاش کردند که به این هدف دست پیدا کنند. راستش را بخواهید، نمی دانم چند فیلم دیگر مثل این دوباره ساخته خواهد شد. ولی الان این روی پرده است.

لئو، تو در طبیعت احساس راحتی می کنی؟

ببینید، من عاشق طبیعتم. من حافظ و نگهبان محیط زیستم. عاشق رفتن به مکان های عجیب و غریب و شگفت انگیزم. این انسان های کوه نشین فقط مربوط به دوره ای متفاوت از زندگی بشر بوده اند، مثل انسان های غارنشین که در طبیعت زندگی می کردند. تمام این قلمرو غربی شبیه جنگل آمازون بود. کسی هم هم هنوز در قلمروهای شمال غربی و جنوب غربی ساکن نشده بود. واقعاً هیچ سند تاریخی از آن زمان وجود ندارد. درباره ی این آدم ها اطلاعات و دانستنی های خیلی کمی در دست هست. هیچ عکس و تصویری از آنها موحود نیست، فقط حکاکی ها و دست نوشته هایی از شکارچیان پوست در دسترس است. هیو گلس تجسم روحیه ی آمریکایی در برهوت حیات وحش است، اراده ی بقا، حس پیروزی که از تسلیم شدن به طبیعت و غلبه بر آن به انسان دست می دهد. ₂ برای همین کارمان تا حدودی شبیه این بود که یک فیلم علمی-تخیلی  می سازیم.


فهمیدن و درک افکار هیو گلس چقدر برای تو آسان بود؟

بازی در این فیلم برایم تجربه ای منحصر به فرد بود، چون تقریباً شبیه پانتومیم کار می کردم. دیالوگ خیلی کمی داشتم، تقریباً هیچی نبود. من هم به این نقش به عنوان یک چالش جذاب نگاه می کردم، از این جهت که تا به حال بارها نقش شخصیت های به شدت خوش صحبت را بازی کرده بودم. این نقش خیلی به تمرین و آماده سازیِ پیش از اجرا بستگی داشت، ولی تلاش من برای واکنش به محیط اطراف و اراده ی این مرد برای بقاء، و این انتقامی که جریان اصلی اجرای نقش است هم در آن دخیل بوده. ولی اینها را هم جوری اجرا کردیم که انگار کسی قرار نیست تماشایمان کند. من تا جایی که ممکن بود و می توانستم چیز یاد گرفتم. نه تنها درباره ی تفنگ های شکاری و فیتیله ای، بلکه یاد گرفتم چطور برای شکار حیوانات تله بگذارم، چطور آتش درست کنم، و چطور در دل طبیعت و در میان عناصر مختلف محیطی زنده بمانم. آدم تا جایی که می تواند برنامه ریزی می کند، و بعد خودش را میان حیات وحش می اندازد. اصلی ترین چیزی که در سرما متوجه می شوید این است که دست هایتان بزرگ ترین قربانی این جریان خواهد بود. من خیلی زود تصمیم گرفتم دستکش دستم نکنم، چون فکر می کردم هیو گلس هم دستکش نداشته. هر روز گرم نگه داشتن دستان خودش یک چالش محسوب می شد، چون اگر گرم نمی کردمشان یخ می زندند و کرخت می شدند و در نتیجه انگشت هایم قفل می شدند. من از این لذت می بردم... یعنی از دست و پنجه نرم کردن با چنین چالشی لذت می بردم.

بازیگران همکارت چطور با این شرایط سخت کنار آمدند؟

الخاندرو می خواست بازیگران فیلم در مناظر و چشم انداز محیط محو شوند، تا همه چیز کاملاً حس واقعی و اصیل بودن داشته باشد. ولی این برای همه ی ما سخت بود. از دومنال گلیسون گرفته تا تام هاردی، همه مان به خاطر یک سال زندگی در کلبه های چوبی و کم امکانات اساساً مردهای موبلند و ریشویی شده بودیم. کل گروه فیلمبرداری، همه یک سری مردهای ریشو بودیم که در شمال زندگی می کردیم و تلاش می کردیم دیوانه نشویم.


به عنوان یک بازیگر، تا به حال شده به نقطه ای برسی که که فکر کنی "من دیگه نمی تونم این کار رو بکنم، این دیگه آخرشه؛ این دیگه تهِ حدومرزیه که دارم"؟

حتماً، صددرصد این اتفاق افتاده. لحظاتی هست که در طبیعت نشسته اید و چیزی درست می کنید و از چیزی که در ادامه پیشِ رو دارید وحشت می کنید، و لحظاتی هم هست که انجام این چیزها به شدت سخت می شود و باعث می شود نخواهید بعضی وقت ها کار کنید. ولی وقتی به این نقطه می رسم، باید یک سیلی به خودم بزنم و بگویم "مگه عقلت رو از دست دادی؟ همچین فرصتی به تو داده شده و....". مهم است که آدم خیلی به خودش راخت نگیرد و خودش را لوس نکند. چون این موقعیت ها یک موهبت الهی اند، واقعاً هستند. کسانی که سابقه ی طولانی بازیگری داشته اند به این فرصت ها این گونه نگاه می کنند، به عنوان یک موهبت. و اگر نسبت به موقعیت و فرصتی که در این صنعت پیدا کرده اید بی اعتنا باشید و گستاخانه با آن برخورد کنید، آن هم جوابتان را می دهد. به اصطلاح اگر برایش تلاش کنید، نتیجه اش را هم می بینید. اگر بخواهید سختگیر باشید و به فرصتی که برایتان ایجاد می شود بدبینانه نگاه کنید – من خودم از داشتن این فرصت راضی و خوشحالم – فکر می کنم صنعت سینما خودش راهی پیدا می کند که شما دیگر نتوانید کار کنید.

«از گور برخاسته» را در زمینه ی فیلمبرداری در شرایط فیزیکی سخت چطور با «تایتانیک» مقایسه می کنی؟

[می خندد] واقعاً با هم مو نمی زنند. نمی توانم بین شان انتخاب کنم. با این حال تفاوتشان از زمین تا آسمان است. یکی شان دکورهای عظیم و خیلی زیادی داشت و آن یکی در طبیعت بود. ولی مدت فیلمبرداری دو فیلم تقریباً برابر است.... بگذارید این گونه بگویم، هر دو فیلم به دلایل متفاوتی سخت بودند. هرچند در هر دو به میزان زیادی آب سرد وجود داشت.

کل دوران «تایتانیک» الان حتماً برای تو مثل یک خواب عجیب به نظر می رسد.


«تایتانیک» حقیقتاً نقطه ی سوررئالی در زندگی ام به حساب می آید. آدم اول یک بازیگر مستقل می شود و بعد در یک فیلم بازی می کند که به دلایل مختلفی با مخاطب های پرشماری در سراسر جهان ارتباط برقرار می کند. جوان بودم و سن و سال کمی داشتم و نمی دانستم چطور به همه ی اینها واکنش نشان دهم. واکنش فوری من آن موقع این بود که همه چیز را متوقف کنم و استراحت کنم و بگذارم اوضاع کمی آرام شود. ولی این فیلم از آن موقع تا حالا روی زندگی شخصی من اثر گذاشته. فکر نمی کنم آدم بتواند هیچوقت به این طیف از توجهی که رسانه ها به او می کنند عادت کند. با این حال من شکایتی ندارم، چون همین باعث شده که چنین موقعیت های دیوانه واری به من رو آورد. منظورم این است که، من دارم در این فیلم با الخاندرو گونزالس ایناریتو کار می کنم؛ در فیلم که نظام استودیویی اگر نگوییم هرگز، کمتر به سراغش می رود. برای همین از این موقعیت استقبال می کنم.

در ابتدای فعالیت های حرفه ای ات صحبت هایی شده بود که قرار است تو با جیمز کامرون یک فیلم «مرد عنکبوتی» بسازید. چقدر به ساخت آن نزدیک شدید؟

خیلی نزدیک نشدیم، ولی یک فیلمنامه ای در کار بود. ₃ این را می دانم که جیمز کامرون زمانی برای ساختش تا حدودی جدی و مصمم شده بود، ولی صحبت هایی بیشتر از این را به خاطر نمی آورم. چند باری با هم گپ و گفتی داشتیم. فکر می کنم فیلمنامه اش را هم خواندم، ولی یادم نمی آید. هرچه باشد این قضیه مربوط به بیست سال پیش بوده.


می توانی تصور کنی اگر آن فیلم را بازی می کردی فعالیت حرفه ای ات به چه سمت و سویی می رفت؟

مطمئن نیستم چیزی اصلاً تغییر می کرد یا نه. من الان همان رویکرد و دیدگاه را نسبت به فیلم ها دارم که وقتی پانزده سالم بود داشتم. به هر دلیل که بود، به خاطر هر چیزی که در تاریخ عظیم سینما دیده بودم، به خودم گفتم "امیدوارم من هم فیلمی کار کنم که به خوبی بعضی از این فیلم هایی که دیدم باشد" ولی خوشحال خواهم بود که یک بازیگر فعال باشم، همین و بس. خدای من، من واقعاً خوش شانسم. فقط بازی در فیلم «زندگی این پسر» در کنار رابرت دنیرو بود که جای پای من را تثبیت کرد. ₄ باید کاملاً احمق باشم که که این فرصت هایی را که به من داده می شود هدر دهم. برای من این یک جور مسئولیت است. نمی خواهم فرصت کار کردن با هنرمندان بزرگ را از دست بدهم. ولی نوعِ فیلم هایی که می خواهم در آنها بازی کنم همان هایی است که در پانزده سالگی هم بهشان علاقه داشتم.

منصفانه است که بگوییم تو با هر کسی که بخواهی می توانی کار کنی؟

گوش کنید، هیچوقت هیچ چیزی آسان به دست نمی آید. ساختن بعضی از فیلم ها واقعاً دشوار است. من برای ساخته شدن فیلمنامه های «هوانورد» و «گرگ وال استریت» سالها تلاش کردم. بودجه و منابع مالی برای ساختشان پیدا کردم و خوشبختانه توانستم مارتی را برای کارگردانی شان راضی کنم. برای ساخته شدن بقیه ی فیلمنامه ها هم افراد دگری تلاش کرده اند. هر کدام چالش و سختی خودش را دارد.


با این حال فهرست کارگردان هایی که تو با آنها کار کرده ای چشمگیر است: اسکورسیزی، اسپیلبرگ، نولا، لورمن، تارانتینو.... این تجربه ها چه جایگاهی برای تو دارند؟

با مارتی کار کرده ام، که استاد تاریخ سینماست، و اسپیلبرگ هم که اساساً مثل مارتی است، او تلاش می کند انواع فیلم ها را بسازد. آن دو اصلاً پروفسورهای تاریخ سینما هستند. اسپیلبرگ علاقه ی زیادی به بازیگران دارد و مانند مارتی علاقه اش را به آنها نشان می دهد... کریس نولان یک نابغه ی محض است، کسی که داستان های باورنکردنی زیادی در سرش محبوس کرده. به عنوان یک بازیگر، شگفت انگیز است که سعی کنم وارد دنیای ذهنی و روانی او شوم و در زمان پیش تولید، چیزی از آنجا بیرون بکشم، چون وقتی به ذهن او بروید، چیزهای مختلف جوری باز می شوند که تا به حال تصورش را هم نکرده اید.... باز لورمن شما را کاملاً به دنیای خودش وارد می کند. آن طوری که او متن های ادبی را بررسی می کند، آن طوری که او «گتسبی بزرگ» را تشریح کرد، و وسواس و دقتی که در همه ی زمینه های به خرج می دهد، که نه فقط به بازیگرها، بلکه به نمایه ی فیلم هم توجه دارد. کنار او بودن واقعاً الهام بخش است، من وافعاً این مرد را دوست دارم ⁵....تارانتینو،  باز هم مثل اسکورسیزی، یک خوره ی فیلم بزرگ است. اگر اسکورسیزی هر فیلمی را که تا سال 1980 ساخته شده دیده باشد – که شایعه ها همین را می گویند – کوئنتین هر بی مووی ای را که تا به حال ساخته شده دیده است. او هم مرا در زمینه های زیادی به یاد مارتی می اندازد. کوئنتین یکی از معدود کارگردان هایی است که مردم به خاطر اسمش به سینما می روند. الان دیگر کارگردان های کمی هستند که اسمشان سبک کاری منحصربه فرد خودشان را به همراه داشته باشد. و الخاندرو به نظرم حالا به یکی از آنها تبدیل شده است.

تو خیلی به اسکورسیزی اشاره می کنی. آیا رابطه ات با او همچنان قابل توجه ترین نکته در سابقه ی حرفه ای ات است؟

مثل این است که من و او ذاتاً همدیگر را می شناسیم، ولی فیلم های دیگرِ خودمان را هم می سازیم. او به تازگی «سکوت» را ساخته، و من هم این یکی فیلم را. برای من این همکاری ها بخش های فوق العاده ای از زندگی ام بوده است، ولی بعضی وقت ها هم ما مدت هایی طولانی با هم حرف نمی زنیم. تجربه های زیبایی بوده است. حتی در سخت ترین فیلم هایی که با هم کار کرده ایم، و زمان هایی هم بوده که با بدبختی و هزار و یک مشکل فیلم ساختیم، و این سختی ها در کنار هم قابل تحمل می شد. هیچکس دیگری نیست که من بیشتر از اسکورسیزی دوست داشته باشم که این سکانس ها را با او کار کنم یا در صحنه ها کنارش باشم. او بخش بزرگی از زندگی بزرگسالانه ی من محسوب می شود. نمی دانم چطور افتخار همکاری با او نصیبم شده و امیدوارم خیلی بیشتر از اینها ادامه پیدا کند. ₆ او نه تنها خیلی چیزها درباره ی تاریخ سینما، و اهمیت هنرمند و بازیگر بودن به من یاد داده، بلکه درباره اهمیت فیلم ها به من آموخته.


آیا فهرستی از کارگردان هایی که می خواهی با آنها کار کنی، داری؟

نه، فهرستی ندارم. کارگردان های زیادی هستند که دوست دارم با آنها کار کنم – نظیر پل توماس اندرسون و آنگ لی – ولی برای من همیشه در درجه ی اول، شخصیت و فیلمنامه مهم است، و باید چیزی باشد که حس کنم می توانم در خدمتش باشم. من کاملاً آماده ام که یک فیلم کمدی رمانتیک بازی کنم، ولی هیچوقت به این فکر نمی کنم که چقدر برای فرهنگ عامه اهمیت خواهد داشت. تنها چیزی که به عنوان یک عاشق سینما برایم مهم است این است که آیا می توانم در دنیای فیلمنامه غرق شوم یا نه. برای همین آدم دلش می خواهد همیشه با بهترین ها کار کند. انتخاب فیلم های صاحب سبک یک استعداد واقعی می طلبد. باید به قدر کافی جسور باشید تا در یک اثر هنری بزرگ کار کنید، و نه فقط یک نمای ثابت.


پی نوشت:

[1] ایناریتو به طرز کنایه آمیزی قبل از شروع فیلمبرداری طی یک مراسمِ بومیِ آمریکایی فیلم را متبرک کرد. دی کاپریو می گوید: "ما همگی دست های همدیگر را گرفته بودیم و آنها هم دعاهایی می خواندند که فیلم و زمین های محل فیلمبرداری را متبرک کند".

[2] شخصیت هیو گلس واقعی است، یک شکارچی پوشت که در قرن 19 زندگی می کرده و یک خرش گریزلی به او حمله می کند. قبل از شروع به تعقیب همکاران شکارچی اش، او پای شکسته ی خودش را جا می اندازد، و می گذارد تا کرم های رو یک کُنده ی پوسیده ی درخت، گوشت مرده ی زخمش را بخورند تا از ابتلا به قانقاریا جلوگیری کند. پیش از این ریچارد هریس در فیلم «مردی در برهوت» (1971) در نقش این شخص بازی کرده است.

[3 ] جیمز کامرون در 1993 یک فیلمنامه ی 47 صفحه ای نوشت که دی کاپریو در نقش پیتر پارکر هفده ساله، با آرنولد شوارتزنگر در نقش دکتر اختاپوس مقابله می کرد. پروژه در پی ورشکستگی مارول در 1996 متوقف شد، ولی عناصری از آن در اقتباس سال 2005 سام ریمی حضور پیدا کرد.

[4] وقتی دی کاپریو نُه ساله بود و گفته بود که می خواهد بازیگر شود، پدرش او را به دیدن بازی بازی رابرت دنیرو در «فرار نیمه شب» برد و به پسرش گفت: "می خوای بدونی کار یه بازیگر بزرگ چطوریه؟ این یه بازیگر بزرگه". دی کاپریو هنوز هم «زندگی این پسر» را تجربه ی تعیین کننده ی زندگی اش می داند.

[5] دی کاپریو یک بار برای بازی در «مولن روژ» با لورمن ملاقات کرد. ولی درباره ی خوانندگی اش شک داشت. دی کاپریو به یاد می آورد و می گوید: "من بودم و او و یک نوازنده ی پیانو، و ما سعی کردیم یک آهنگ و ترانه را با هم بخوانیم. و وقتی به نت های بالای آهنگ رسیدم، لورمن رو به من کرد و گفت: "خیله خُب، دی. فکر می کنم بهتره دیگه ادامه ندیم".

[6] دی کاپریو، اسکورسیزی را برای ششمین همکاری شان هم وسوسه کرده، که اقتباسی است از داستان واقعی اریک لارسون به نام «شیطان در شهر سفید»، درباره ی یک قاتل زنجیره ای که ترس و وحشتی را به جان نمایشگاه جهانی شیکاگو در سال 1893 می اندازد. دی کاپریو در مصاحبه ای با ورایتی با حرارت گفت: "من می خواهم در آن بازی کنم. این داستان واقعی است". او نقش قاتل، اچ. اچ. هلمز را بازی خواهد کرد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

ناصر علیزاده
  •  1
  • |
  •  10
  • |

    آقا این پسر زحمت کشیده تا به اینجا رسیده. پس حقشه به هرچی بهش رسیده. نوش جونش.

    محمدرضا دیبا
    •  4
    • |
    •  17
    • |

      این درست که اسکورسیزی خیلی به گردن دی کاپریو حق داره و کمک بزرگی به این همه بزرگ شدن او کرد اما خود دی کاپریو هم کم زحمت نکشید تا به اینجایی که هست برسه. تلاش و اراده و عزم راسخ او بود که این همه کارگردان بزرگ رو قانع کرد تا باهاش همکاری کنند. البته بازیگر توانمدی هم هست.

      لاله جهانگرد
      •  3
      • |
      •  32
      • |

        دی کاپریو لیاقت و شایستگی خیلی بیشتر از اینها رو داره. تلاش خستگی ناپذیر برای بازی در تعدادی از بهترین فیلم های تاریخ سینما کاری نیست که هرکسی بتونه از عهده ش بربیاد. لئو این جایگاه رو با تلاش و زحمت بسیار زیاد به دست اورده.