گفت و گو با مت دیمون بازیگر فیلم «مریخی»

همین جا که هستم جایم گرم و نرم است!

چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲۲:۰

  • نویسنده : استیفن گالووِی
  • |
  • ترجمه : سارا جوادی
  • |
  • منبع : هالیوود ریپورتر

پیش درآمد:  مت دیمون ستاره محبوب و محجوب هالیوود چند سالی است که دوران افول و نزول خود را می گذراند. ستاره افول کرده ی سری فیلم های «بورن» در تلاش است تا بار دیگر به دوران اوج خود بازگردد چرا که مدت هاست هیچ فیلم پرفروش یا موفق به معنای واقعی نداشته است. او به خواست خود از پروژه ی «بورن» کنار کشید چرا که معتقد بود فیلمنامه ای که در اختیار او قرار گرفته فاقد ظرفیت های لازم جهت تکرار موفقیت های این سه گانه محبوب و پرطرفدار است. همچنین او به حضور پل گرین گراس در مقام کارگردان قسمت جدید «بورن» اصرار و تاکید فراوانی داشت. خیلی زود مشخص شد که حق با دیمون بوده چرا که «میراث بورن» که قرار بود در ادامه ی سه گانه ی موفق «بورن» باشد هیچ شباهتی با اسلافش نداشت و جرمی رنر نیز علی رغم بازی خوب اش و همه تلاشی که به کار برد از سوی طرفداران "جیسون بورن" مورد استقبال نگرفت. عدم موفقیت «میراث بورن» و همچنین چند فیلم دیگر وی از جمله «سرزمین موعود» که دیمون در نگارش فیلمنامه آن نقشی اساسی داشت و تهیه کنندگی و ایفای نقش اصلی آن را هم بر عهده گرفت، مسئولین یونیورسال پیکچرز و هم خود وی را به این نتیجه رساند تا جدی تر به بازگشت "جیسون بورن" اورژینال فکر کنند. وقتی با دیمون برای انجام یک مصاحبه تماس گرفتم او مشغول بازی در فیلم جدیدش «مریخی» به کارگردانی ریدلی اسکات بود. و بعد از آن هم به گفته ی خودش قرار بود تا بلافاصله بازی در فیلم جدید «بورن» را آغاز کند. وقتی با بوئینگ 737 عازم مکان فیلمبرداری «مریخی» بودم فرصت را مغتنم شمردم و یک بار دیگر کتاب «مریخی» نوشته اندی وایر که فیلمنامه بر اساس آن نوشته شده را مرور کردم. لوکیشن های فیلم پر بود از خودروها و کامیون های کوچک و بزرگ، کانتینرهایی که اینجا و آنجا به چشم می خورد و فعالیت پرشور جمیعتی پرتعداد در پشت صحنه ی فیلم. انتظار من چندان به درازا نکشید و دیمون با لباسی عجیب و با چهره ای خندان برای مصاحبه نزد من آمد.

                                                                                #############


چطور وارد پروژه ی «مریخی» شدی؟

● ابتدا قرار بود درو گدار این فیلم را کارگردانی کند. درو را اصلاً نمی شناختم و رفتم که او را ببینم و با هم صحبت کنیم. می خواستم ببینم با این کارگردان تازه کار، کار کنم یا نه. واقعاً خیلی از او خوشم آمد و خیلی زود با هم صمیمی شدیم، و خُب می خواستم با او همکاری کنم که یک دفعه کارگردانی «Sinister Six» به او پیشنهاد شد و درو هم که از آن آدم های عشق کامیک بوک است و خیلی زود آن پروژه را قبول کرد. من هم با خودم گفتم: "خیله خُب، فِک کنم پروژه کنسل شد رفت پیِ کارش". یک سال و نیم هم بود که کار نکرده بودم و البته خیلی هم نگرانش نبودم. بعد به من خبر رسید که ریدلی اسکات قرار است فیلم را بسازد. تا آن موقع ریدلی اسکات را از نزدیک ندیده بودم، حتی از کنار همدیگر هم رد نشده بودیم. رفتم به دیدن او و همه چیز خیلی سریع پیش رفت. اولین چیزی که گفتم این بود که "واقعاً این فیلمنامه رو دوست دارم و تنها چیزی که باعث تردید و دودلی من میشه اینه که تازه «بین ستاره ای» رو بازی کردم و اونجا هم نقش کسی رو داشتم که تو یه سیاره ی دیگه جا می مونه، و خُب یه جوریه اگه بعد از یک سال و نیم مرخصی بیام و دوباره نقش کسی رو بازی کنم که تو یه سیاره جا می مونه". ماجرای فیلم را برایش توضیح دادم و او گفت: "این دو تا فیلم از زمین تا آسمون با هم فرق می کنن. این یکی قراره فیلم خیلی بامزه و سرگرم کننده و باحالی از کار دربیاد. بیا بسازیمش".



آن هجده ماهی که بیکار بودی تصمیم خودت بود یا این که برایت اتفاقی افتاده بود و  یا از سر اجبار بود؟

● شش ماه اولش تصمیم خودم بود. چون ما از نیویورک به لوس آنجلس نقل مکان کردیم، و برای این که در مدت جا به جایی در کنار خانواده ام باشم مدتی کار نکردم. مسئله ی دیگر این بود که واقعاً فیلمی را پیدا نمی کردم که دوست داشته باشم در آن بازی کنم. خودت که می بینی اوضاع از چه قرار است، وضعیت دشواری شده. دیگر آن فیلم هایی که بیست سال راستِ کار من بوده نمی سازند. جور کردن پول آن فیلم ها سخت شده. بیشتر آن فیلمسازها مهاجرت کرده اند به تلویزیون. پس تهیه کننده ها ترجیح می دهند به جای درام های آپارتمانی، روی ایده های عظیم تر و بزرگ تر ریسک کنند که در هنگام فروش بلاک باستر باشد. دیگر از این دست فیلم ها خیلی ساخته نمی شود. مگر من چندتا از این فیلم هایی که را که دوست دارم می توانم بازی کنم؟ می دانی منظورم چیست؟ فیلم هایی را می گویم که اصالت دارند و سرسری ساخته نمی شوند.

اما فیلم های مریخی هم معمولاً خیلی موفق نبوده اند. آیا ساختن یک فیلم مریخی هم یک ریسک به حساب می آید؟

● فکر نمی کنم آن قدری فیلم مریخی ساخته شده باشد که "فیلم مریخی" تبدیل به یک ژانر شده باشد. راستش به این قضیه تا قبل از این که تو اشاره کنی فکر نکرده بودم. پس امیدوارم که ما الان یک فیلم مریخی درست و حسابی را بسازیم.



به نظرت چه چیزی این یکی را از بقیه کارها متفاوت می کند؟

● فکر کنم یکی از بزرگ ترین تمایزها در این است که در درجه ی اول زمان قابل توجهی از فیلم من هستم و خودم، که این چالش بزرگی است. البته تشریفات و همه ی آن زرق و برق های ناسا را هم داریم، و طرف دوم قصه هم کلاً روی تلاش همه ی دنیا برای بازگرداندن این آدم به زمین متمرکز شده. ولی نیمه ی دیگر فیلم فقط من و ریدلی روی مریخ هستیم و آن بخش کاملاً متفاوتی است. فیلم از مریخ شروع می شود و این خودش یک جورهایی سئوال به وجود می آورد؛ این که مثلاً چه اتفاقی افتاده است؟ او چطور سر از آنجا درآورده ؟ بخش دوم قضیه هم آن ماموریت و سفر فضایی است که می خواهند او را به زمین برگردانند. پس از لحاظ ساختاری فکر می کنم با خیلی از فیلم های دیگری که در مریخ یا در رابطه با آن ساخته شده فرق داشته باشد.

از ریدلی اسکات بگو. او چطور تو را کارگردانی می کند؟

● او مرا به یاد استیون سودربرگ می اندازد، از این نظر که فیلم را در حین فیلمبرداری در ذهن خودشان تدوین می کنند. پس اگر از هر دوی آنها سئوالی بپرسی مثلاً می گویند: "نه، نه، من در این لحظه نما رو روی تو نگه می دارم"، و به همین خاطر بازیگر مسیرش را گم نمی کند و دچار گیجی یا مشکل نمی شود. این طور نیست که مثلاً بگوید: "نگران نباش، چند ماه بعد که تدوینش تمام شد می فهمی قضیه چیه". دقیقاً به شما می گوید که این نما چگونه استفاده خواهد شد، نمای بعدش و دو نمای بعد آن قرار است چه باشند. او استوری بورد را هم می دهد و شما می توانید کامیک بوک آن را ورق بزنید و دکوپاژ مدنظر او را ببینید، و خُب این از نظر این که آدم بتواند تصور کند هر لحظه کجا قرار دارد، کار را خیلی راحت می کند. دیگر این که او تمام مدت ناظر بر همه چیز است، و اگر مشکلی وجود داشته باشد می بیند.



پس به تو کمک می کند تا نتیجه نهایی را بهتر درک کنی؟

● چند وقت پیش یک هفته اینجا بودم؛ داشتیم با هم فیلمنامه را بررسی می کردیم. او جوری صحبت می کرد که انگار همان موقع در حال فیلمبرداری بود. مثلاً می گفت: "ما قراره از اینجا کات بزنیم به این، بعدش قراره کات بزنیم به این یکی". در نتیجه درکی از نتیجه ی نهایی فیلم به دست می آمد که خیلی به بازی ام و کاری گه قرار است انجام دهم کمک می کند. غیر از آن هم به همراه طراحان صحنه و دکور – که همه شان همیشه و همه جا همراه اسکات هستند، بعضی هایشان حتی نزدیک 40 سال است است که با او او کار می کنند – به محل فیلمبرداری و ساخت دکورها رفتم. در گفت و گو با آنها هم جزئیات بیشتری را فهمیدم. طراحی هایشان را نشانم دادند و کلی حرف زدیم و....برای همین موقعی که زمان فیلمبرداری رسید، نقشه راه همه را می دانستم. در آخر هم ریدلی مثل یک قاضی می آید و می گوید: "این یکی رو بیشتر کنید، او رو کمتر، بله، نه، اشتباه کارِش کردی. این رو کوچک ترش کن، او یکی خوبه، این یکی نه" و از این جور چیزها. و به این شکل یک فیلم ریدلی اسکاتی ساخته می شود.

می توانی نمودار شخصیتی مارک واتنی را ترسیم کنی؟ آیا دچار جنون می شود؟

● جالب است، این یکی از تِم های کتاب منبع اقتباس بود و در خیلی از نقدهای کتاب به آن اشاره شده. خُب، این از آن فیلم های اگزیستانسیالیستی در باب انزوا نیست. البته می توان آن شکلی هم فیلم ساخت، ولی فکر نمی کنم در چنین ابعادی بشود چنین فیلمی ساخت. شخصیت ما آدمی به شدت باهوش، کاربلد و خوش بین است که هیچگاه وقت خودش را با آه و ناله تلف نمی کند. او فقط سعی می کند بفهمد که "مشکل بعدی چیه؟ خُب، حالا مشکل بعدش چی می تونه باشه؟ من باید این مشکلات رو از سر راه بردارم تا بتونم زنده بمونم". او در تمام مدت در یک قدمی مرگ قرار دارد. اگر مخزن اکسیژن خراب شود، می میرد. اگر دستگاه تصفیه ی آب کار نکند از تشنگی می میرد. اگر کوچکترین شکاف و رخنه ای در اقامتگاه فضایی ایجاد شود، او به راحتی از درون متلاشی می شود. و تازه اگر هیچکدام از اینها پیش نیاید، بالاخره از گرسنگی خواهد مرد. او آنقدر کار دارد که تمام روزهایش پر است. نویسنده ی کتاب، اندی وایر هم یک دانشمند است و برای همین اجازه داده تا قواعد علمی تعیین کنند که "خُب، چه اتفاقی می افتاد اگر من جای این مرد بودم؟" او مثل یک تمرین فکری نشسته و سعی کرده تا جواب این سئوال را پیدا کند: "خُب، اگر من بودم باید این کار را می کردم، یا آن یکی کار را. خُب، بعدش هم باید این کار را بکنم". این داستان یک آدم خیلی باهوش است که به تدریج و مرحله به مرحله کارهایی می کند که برای زنده ماندن لازم است.


واتنی در کتاب خیلی شوخ طبع، بامزه و حاضرجواب است. این ویژگی او در فیلم هم وجود دارد؟

● خیلی چیزها، مثل آن مونولوگ هایی که می گوید مستقیماً از کتاب برداشت شده اند. معتقدم که این آدم ها از این نوع شوخ طبعی های در زمان بحران از خود بروز می دهند و درک خوبی از شوخی و کنایه دارند. کسانی که من دیده ام شغل پرخطری دارند و مدام در شرایطی قرار می گیرند که مجبور می شوند مرگ را دور بزنند، تمایل دارند با وضعیت های پرخطرشان شوخی کنند. پس اگر ما بتوانیم این را خوب در بیاوریم، فیلم مفرح و بامزه ای می شود. بدون این که خطرات و مشکلات موجود در وضعیت شخصیت را فراموش کنیم.

در کل، این شخصیت را چطور توصیف می کنی؟

● خُب، راستش را بخواهی او خیلی شبیه من است [می خندد]. اولین باری که فیلمنامه را خواندم، این طنز و شوخ طبعی که تو به آن اشاره کردی چیزی بود که مرا... راستش یک جاهایی از فیلمنامه که می رسیدم بلند بلند می خندیدم. نکته ی مهمش اینجاست که به خاطر مشکلات و خطرهایی که این شخصیت در آن گرفتار شده نمی شد همه چیز را به شوخی و راحتی برگزار کرد. موقعیت خیلی خیلی جدی و خطیر است. ولی همچنان می شود آن شوخ طبعی را داشته باشیم. من واتنی را یک آدم خیلی خیلی بامزه و همینطور خیلی خیلی باهوش می بینم. این چیزی است که ذرباره اش با درو گدار صحبت کردم. او این فیلم را "یک نامه ی عاشقانه به علم" توصیف کرد. قضیه را یک جور تجلیل از علم و نبوغ بشر می دید. و این همان چیزی است که ما را پیش می برد. آذم هایی مثل واتنی حاضرند چنین خطراتی را به جان بخرند و به صورت بالقوه فداکاری کنند، ولی در واقع به کشف ناشناخته ها علاقه دارند. من خودم که هیچ علاقه ای به کشف ناشناخته ها ندارم. همین دیروز داشتم می گفتم که من هیچوقت نمی توانستم یک پیشرو و این جور چیزها باشم، همین ساحل شرقی آمریکا می مانم، ولم کنید. شما بروید و برایم تعریف کنید چطور است. من همین جا که هستم جایم گرم و نرم است!



تحقیقات زیادی کردی؟ حس کردی نیاز است مباحث علمی فیلمنامه را هم یاد بگیری؟

● نه به هیچ عنوان. شما هر چقدر که بخواهی می توانی تحقیق کنی، ولی این بازیگری است. اگر درست اجرا شود، مخاطب هم باور می کند. معتقدم همیشه خوب است که بازیگر بداند دارد درباره چی حرف می زند و دیالوگ بر زبان جاری می کند. وقتی یک بازیگر هیچ درکی از حرف هایی که در فیلم می زند نداشته باشد، مشخص می شود. اگر به طور کلی بفهمید جریان چیست و موانع کدام ها هستند، دیگر لازم نیست همه ی جزئیات را بدانید. مثلاً در «بین ستاره ای» حتی خودِ کریستوفر نولان هم از تمام قواعد فیزیکی فیلم آگاهی نداشت، چند فیزیکدان به عنوان مشاور کنارش بودند. برای این کار متخصصانی هستند که می توان از کمکشان استفاده کرد. از این داستان ها هم آدم می شنود که مثلاً می گویند "فلان بازیگر آنقدر نقش وکیل را خوب بازی کرده بود که می توانست حتی در دادگاه رسمی هم دفاع کند". خُب، آدم به با خودش می گوید جمع کنید بابا! یک عمر طول می کشد که یک نفر در یک حرفه مهارت کسب کند. حالا هرچه که باشد. سخت است، و واقعاً بی انصافی در حق حرفه های هر رشته است که مثلاً بگوییم "این بازیگر سه ماه یا یک سال تحقیق کرده و حالا می تواند فضانورد شود". شاید بتواند روزنامه نگار بشود، ولی... [می خندد].

امروز چه صحنه ای را فیلمبرداری می کنید؟

● آنجا پشت سر من بزرگ ترین دکوری را که در دنیا ساخته شده می بینی، و آن هم بزرگ ترین پرده ی سبزی است که وجود دارد. این یکی از صحنه های شب است و برای همین آنها مجبور بودند همه جا را پوشش دهند. وقتی چند روز پیش رفتم و صحنه را دیدم گفتم: "وای خدااای من!" اصلاً نمی توانستم ابعاد و عظمت آن را باور کنم. وقتی فیلمنامه را می خواندم که نوشته بود: "شب، خارجی، مریخ، طوفان" با خودم می گفتم: "خُب، این قراره چه جوری باشه؟" بعد آدم می آید سر صحنه و می بیند  پنکه هایی گذاشته اند به این عظمت، که وقتی روشن می شوند حس می کنی وسط یک گردباد گرفتار شده ای. من خودم را رو به جلو خم می کردم که از طوفان رد شوم و آنها هم این ذرات را به طرفم پرت می کردند، بعداً هم در مرحله جلوه های ویژه بصری ریدلی قرار است شدت آن را کم و زیاد کند تا حس و حالش بیشتر دربیاید. اساساً قرار است اینجا غیرقابل سکونت ترین مکان در جهان به نظر برسد که واقعاً عالی است، چون این صحنه ای است که مارک از گروه جدا می افتد.... وقتی چنین صحنه ای می بینیم، واقعاً باور می کنیم که آنها واقعاً مجبور بوده اند از هم جدا شوند. حتی از نوک قله ی اورست هم بدتر است.


درست است که چندان برداشت های متعدد گرفته نمی شود؟

● بله، خیلی خوب است. از تمرین ها هم فیلم می گیریم. اگر کسی خراب کرد مهم نیست، چون تمرین است؛ ولی اکثر اوقات به نتیجه ی خیلی خوبی می رسیم. برای همین است که کلینت ایستوود، هیچوقت با بازیگران تمرین نمی کند. او تمرین ها را هم فیلمبرداری می کند. فکر نمی کنم دلیل این که چطور این آدم ها برای مدتی طولانی فیلم می سازند یک راز باشد. آدم با ضبط تمرین ها چیزی را از دست نمی دهد.

آیا ویژگی مشترکی بین این کارگردان های بزرگی که تا به حال با آنها کار کرده ای وجود دارد؟

● بله، بدون شک. این را چند سال پیش متوجه شدم. تک تکِ آنها، کسانی که ما به عنوان استادان فیلمسازی می شناسیم، مشتاق اند که نظرات افراد دوروبرشان را بدانند. نظرات تمام کسانی را که با آنها کار می کنند، بازیگران، دستیارها، کسانی که به شان تکیه می کنند. آنها هر پیشنهاد ممکنی را می خواهند. کلینت چند سال پیش به من گفت: "اگر پیشنهادت خوب باشه چرا نباید قبولش کنم؟ بعداً اعتبارش نصیب من میشه". و همه شان می گویند اصلاً هدف کار مشترک و گروهی این است که خُب، کار مشترک است. این دیکتاتوری است که کارگردان هنوز هم مسئول نتیجه ای است که روی پرده می رود. ریدلی می توانست یک نقاش شود، ولی فیلمسازی را انتخاب کرد چون یک چیزی در این اضطرابی که موقع جمع کردن آدم های مختلف برای انجام یک کار مشترک ایجاد می شود وجود دارد. او همچنان سرپرست همه است، ولی یک چیز جذابی در این روش ساخت و خلق یک اثر وجود دارد که در نقاشی نیست.

منبع : فیلم نگاه
  • سارا جوادی
  • |
  • پنج شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۵:۳۴
  • |
  • ۲
  • |
  • ۱۳۲۱
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

لاله جهانگرد
  •  3
  • |
  •  12
  • |

    یکی از دوست داشتنی ترین بازیگرهای سینمای حال حاضر دنیا. اما وقتی خودش به زبون خودش میگه اهل ریسک کردن نیست و آدم محافظه کاریه، پس نباید انتظار داشته باشه بتونه با امثال دی کاپریو رقابت کنه. در ضمن مصاحبه جذابی بود. thak u

    حامد ستاری
    •  6
    • |
    •  9
    • |

      کاملا مشخصه که چقدر برای نقشش وقت گذاشته و زحمت کشیده. حالا باز هم شد همون مت دیمون که همه می شناختیم.