گفت و گو با کیفر ساترلند بازیگر سریال «24: یک روز دیگر هم زندگی کن»

سرسخت تر، مصمم تر و خشمگین تر از همیشه

شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴ ساعت ۶:۱

  • نویسنده : جان وودواین
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : امپایر

پیش درآمد: کیفر ساترلند با بازی در نقش جک بائر به اوج دوران حرفه ای اش رسید. این نقش از هر نظر برای او سرنوشت ساز محسوب می شود. این قهرمان دوست داشتنی به اعتبار نظرخواهی های مختلف، یکی از مهم ترین و ماندگارترین شخصیت ها و قهرمان های اکشن تاریخ تلویزیون است و حتی فراتر از آن، در فهرست های ارائه شده از مهم ترین قهرمانان فرهنگ پاپ نام او نیز قید شده است. جک بائر، ماموری ست حرفه ای و فوق العاده ورزیده، جسور و نترس، و باهوش که با فعالیت های تروریستی (که گاه سیاستمداران تراز اول خودِ آمریکا و حتی رییس جمهور این کشور) در پس پرده ی آنها قرار دارند مبارزه می کند و در این راه هیچکس جلودار او نیست. یکی از مشخصه های بائر که او را گاه در قالب قهرمانی تلخ اندیش قرار می دهد این است که وقتی پای زندگی و مرگ انسان ها در میان باشد برای دریافت اطلاعات و سرنخ هایی برای خنثی کردن نقشه های تروریستی از هیچ کاری روگردان نیست و حتی اگر لازم باشد با خونسردی تمام، طرف مقابل را به هر شیوه ای که صلاح بداند شکنجه می کند. گرچه این شیوه ی خاص او عملاً به نجات جان میلیون ها انسان انجامیده و حتی از درگیری ها و جنگ های بین المللی جلوگیری کرده، اما باعث شده تا اغلب مقام های بالادستی و سیاستمداران نظر خوشی نسبت به نشان ندهند، هرچند که ریاکارانه و حتی ناجوانمردانه اغلب تلاش های توام با از خودگذشتگی او را به نام خود ثبت یا در واقع غصب می کنند. به همین دلیل او به لحاظ حرفه ای همیشه در حاشیه قرار دارد و مغضوب است. گفت و گوی زیر مجموعه ای از حرف های کیفر ساترلند درباره ی سریال «24» و فصل نهم آن «24: یک روز دیگر هم زندگی کن» و همچنین شخصیت جک بائیر و مسایل دیگر است که با هم می خوانیم:

                                                                                              #####################

مطمئناً در طول تمام این سالها طرفداران مرتب از تو پرسیده اند که قسمت بعدی «24» کی ساخته می شود. آیا این همه علاقه و در واقع این واکنش ها باعث تعجب تو نشده است؟

خُب، خیلی پیش آمده، و فقط هم نمی پرسیدند که آیا جک بائر برمی گردد یا نه، بلکه می پرسیدند که کِی برمی گردد. دلیلش این است که انتظار ساخته شدنش را داشتند. این واکنش ها همیشه مرا متحیر کرده است. می دانید، من به کشورهای زیادی سفر کرده ام. به روسیه، آفریقای جنوبی، آلمان، فرانسه، ژاپن و...همیشه میزان موفقیت و محبوبیت این سریال باعث تعجب و حیرت ام شده و این که چطور مرزهای مربوط به فرهنگ، زبان، سیاست، مذهب و غیره را درنوردیده. هرگز در هیچ پروژه ی دیگری حضور نداشته ام که به چنین موفقیت و دستاورد جهانی و عظیمی دست پیدا کرده باشد. فکرش را بکنید، «24» در آسیا، اروپا و حتی بخش های زیادی از آفریقا به اندازه ی آمریکا موفق بوده و این به نظرم برای یک سریال آمریکایی اتفاقی نادر و تکرار ناشدنی است. پس بله. همیشه این واکنش ها و علاقه نشان دادن ها مایه ی حیرتم بوده و البته چیزی است که به آن می بالم و باعث افتخارم است.


چه چیزی در شخصیت جک بائر هست که مردم را به این حد هیجان زده می کند؟

فکر می کنم شخصیتی است که عمیقاً می توان با او ارتباط برقرار کرد. همه ی ما در برخی مواقع، با شخصیتی مثل جک بائر ارتباط برقرار می کنیم چون آدمی ست که در شرایط بسیار دشواری قرار می گیرد که همه چیز بر علیه اوست و با این حال بدون هیچ پروایی می جنگند. فکر می کنم این همان احساسی است که که زندگی به نوعی به ما می دهد. زندگی دشوار است. و فکر می کنم دلیل دیگرش این باشد که او همیشه برنده و پیروز میدان نیست. مثلاً در فصل اول گرچه موفق به نجات جان رییس جمهور و بازگرداندن دخترش شد ولی همسرش را از دست داد. نمونه های مشابه این چنینی در زندگی عادی زیاد می بینیم. طرف ارتقای شغلی پیدا می کند و مدتی خیلی خوش است ولی بعد ناگهان متوجه می شود که از حالا دیگر وقت این را ندارد که مثلاً پسرش را به تمرین فوتبال ببرد. فکر می کنم این همیشه برنده نبودن چیزی است که باعث می شود بی اندازه با جک همذات پنداری کنیم. در عین حال پس از یازدهم سپتامبر احساس درماندگی و استیصال واقعی حکمفرما شده بود و فکر می کنم جک بائر به عنوان یک شخصیت، آدمی بود به نوعی سمج و یکدنده که بی اعتنا به شرایطِ پیش آمده، جلو می رفت. برای خودِ من که مسلماً این مایه ی آرامش و تسکین خاطر بود. من هم بعد از یازدهم سپتامبر به شدت احساس درماندگی می کردم و به نوعی به این شخصیت پناه بردم.

اصلاً چه شد که پس از هشت فصل موفق، کار را به پایان رساندید؟

من که خودم عاشق این شخصیت هستم. ما با فصل هشتم کار را به پایان رساندیم چون هاوارد گوردون گفت: من می دانم که این سال هشتم را چطور باید تمام کنم، ولی نمی دانم فصل نهم اش را چطور باید شروع کنم." من هم گفتم: "باشه، پس کار تمام است." او از من پرسید که آیا دلم می خواهد کسی به جای او وارد کار شود؟ منم هم گفتم: "نه، ما این کار را با هم انجام دادیم و حالا تمام شده." مساله این نبود که دلمان نمی خواست کار را ادامه بدهیم. فقط خسته شده بودیم. ولی وقتی او به من زنگ زد و گفت داستانی برای ساختن دوازده اپیزود معرکه دارد، گفت و گوی تلفنی مان فقط پنج دقیقه طول کشید. من از او پرسیدم: "منظورت این است که واقعاً معرکه است؟ یعنی در حدی که بتواند بهترین فصل «24» باشد؟" و او هم گفت: "آره" و من هم در جواب گفتم: "باشه، به درک. انجامش می دیم!"


خیلی جالب است که هاوارد گوردون با این که این روزها به خاطر سریال هایی مثل «وطن» و چند سریال دیگر حسابی سرش شلوغ است وسط این همه کار و گرفتاری دلش خواسته به سراغ «24» برود.

به طور خیلی مشخص این ایده مدتی یقه اش را چسبیده بود. حسابی به آن فکر کرده بود و ملکه ی ذهن اش شده بود. این شد که سر از اینجا درآوردیم. مساله اصلاً خواستن یا نخواستنِ ما نبود. مساله این بود که باید باور می داشتیم که می توانیم بهترین کار ممکن را ارائه بدهیم. شاید آن وقفه طولانی مدت هم به همین دلیل پیش آمد. می دانید، موقعی که هنوز کار را شروع نکرده بودیم من حسابی ترسیده بودم، ولی خُب اگر ایمان نداشتم که امکان ساخت بهترین فصل «24» را داریم الان اینجا نبودم. با این انگیزه و چنین شوق و ذوقی، کار را شروع کردیم و می بینید که حالا هم موفق شدیم.

حالا که «یک روز دیگر زندگی کن» همان طور که انتظارش را داشتید موفق از کار درآمده آیا می توان انتظار داشت که باز هم این کار را تکرار کنید و مثلاً یک فصل دوازده اپیزودی دیگر هم بسازید؟

من هیچوقت نمی گوین نه، چون این اتفاق خیلی راحت می تواند بیفتد. برعکس آن هم ممکن است. فکر می کنم زمانی که تصمیم به ساختن فصل جدید گرفتیم و شروعش کردیم بیشتر از هر چیز روی این متمرکز شدیم که این دوازده اپیزود را به بهترین فصل «24» تبدیل کنیم. بعدش را باید ببینیم که چه می شود. واقعاً نمی دانم. دلیل آن که این دفعه این کار را انجام دادم این بود که هاوارد ایمان داشت که داستان عالی ای برای گفتن در اختیار دارد. همانطور که می بینید عوامل زیادی در کار دخیل هستند.


جک بائری که که در «یک روز دیگر هم زندگی کن» می بینیم تا چه حد همان شخصیتی است که از سریال «24» می شناسیم. به نظرت تا چه حد تغییر کرده؟

خُب، فکر می کنم او به لحاظ اخلاقی اصولی دارد که به شدت به آنها پای بند است، چه حق داشته باشد و چه نداشته باشد. به هر حال او همان کاری را می کند که به نظرش درست است و در این راه جانش را هم به خطر می اندازد تا از موقعیتی که هر بار احتمال وقوع آن می رود جلوگیری کند. در عین حال، موقعیت او این بار از دو جنبه با موقعیتش در فصل های پیشین بسیار متفاوت است. یکی از آنها این است که جک معمولاً هر فصل را با کار در زیرمجموعه ی سازمانی دولتی که عضوی از آن بوده یا در کنار رییس جمهور شروع می کرد. البته در ادامه، احتمال تغییر این وضعیت وجود داشت ولی مسلماً نقطه ی شروع او همیشه همین بود. اما در «یک روز دیگر هم زندگی کن» او نه تنها در چارچوب چنین مجموعه ای مشغول نیست که در واقع دارد مستقل برای خودش کار می کند. اما آدم هایی که سعی دارد کمک شان کند در واقع قصد شکارش را دارند و می خواهند او را بکشند یا دستگیرش کنند. بنابراین فصل نهم دینامیک واقعاً جالبی دارد. تفاوت دیگری که در سطحی بسیار شخصی تر وجود دارد این است که جک بائر سرسخت تر، عاصی تر و مصمم تر و به نظرم خشمگین تر از هر وقت دیگری است. او مجبور شده چهار سال آزگار در اروپای شرقی پنهان شود. با دختر و نوه هایش ارتباطی ندارد. نتوانسته به کشوری که حس می کند این همه به آن خدمت کرده برگردد و این تک افتادگی او را به شخصیتی واقعاً سرسخت و دشوار تبدیل کرده و این چیزی است که خیلی زود در همان اپیزود اول می بینیم؛ در دگرگونی دراماتیک و پویایی که در رابطه ی میان او و کلویی پدید آمده و خیلی زود درباره اش توضیح داده می شود.

قدر مسلم چهار زندگی کردن به عنوان یک فراریِ تحت تعقیب، تاوان سنگینی برای او داشته.

دقیقاً. چندی پیش داشتم برای یکی از دوستان در این باره صحبت می کردم که قرار است جک را به واسطه ی چهار سال دوری از وطن و عزیزانش تا چه حد ناراحت و شاکی نشان بدهیم. دوستم گفت: "نمی توانید این کار را بکنید. چون او همیشه ی خدا عبوس و ناراحت و شاکی بوده!" گفتم: "نه، می شود یک پله بالاترش برد." مساله این است که حالا دیگر او این حس را فقط موقع سروکله زدن با کسانی که کار اشتباهی کرده اند ندارد بلکه در برابر کسانی که شاید بتوانند کمکش کنند هم همین احساس را دارد. او اصلاً نمی خواهد به این قضیه که که کسی ممکن است بتواند کمکش کند فکر کند. او در جایی از همین فصل می گوید: "من به هیچکس اعتماد ندارم. من ماشین خودم هستم." یکی از جدی ترین نشانه های این تغییر روحیه ی جک را در رفتار او با صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستش کلویی می بینیم. آیا او به نقطه ای رسیده که بخواهد از کلویی استفاده کند و او را گرفتار کند؟ آیا تا این حد پیش رفته؟ ما با این ایده بازی کرده ایم.


این در حالی است که آخرین صحنه ی فصل هشتم، لحظه ای بسیار پراحساس، عاطفی و تاثیرگذار میان جک و کلویی را نشان می داد.

خُب، بله. به هر حال در این چهار سال کلویی هم مشکلات زیادی داشته و مصیب های زیادی ریادی از سر گذرانده و این دقیقاً بر موقعیت کنونی او و عملکردش تاثیر گذاشته. به نظرم دینامیسم جالبی است، چون هر فصل جک را کمی در این مسیر جلوتر رانده. حالا دیگر او اساساً ککش هم بابت قانون نمی گزد. قانون برای پشیزی اهمیت و ارزش ندارد. او آدمی بوده فراری و تحت تعقیب که سیا و سازمان های مختلف سالها دنبالش بوده اند.

پس این بار انگیزه ی او برای حمایت از این آدم ها چیست؟

فقط می توانم این طور توضیحش بدهم: او به نقشه ای برای ترور رییس جمهور آمریکا در خاک بریتانیا پی برده و وقوع چنین اتفاقی می تواند منجر به جنگی جهانی شود. جک به خوبی می داند که چنین واقعه ای می تواند منجر به چه فجایعی در سطح جهان شود و او هم دختر و نوه هایی دارد. اینها بخشی از دلایلی است که باعث می شود او از مخفیگاهش بیرون بیاید. اودر عیم حال احترام عمیقی برای رییس جمهور هلر قایل است و دختر هلر یعنی آدری هم که آشکارا به نوعی عشق بزرگ زندگی جک است. همه ی این موارد در دو تا چهار قسمتِ اول مشخص می شود. ولی خُب انگیزه ی ابتدایی او جلوگیری از وقوع فاجعه ای جهانی است.


این که پس از چهار سال مجدداً در قالب جک بائر قرار گرفتی چگونه فرایندی بود؟ آیا به عنوا یک بازیگر، چیزهایی بود که فراموش کرده باشی؟ مثلاً نکات ظریفی در ارتباط با شخصیت که مجبور شده باشی دوباره به مرور و فراگیری آنها بپردازی؟ یا این که چیزی هست که برای همیشه در درون تو زندگی می کند؟

خُب، به طور غریزی جوابم این حواهد بود که حالا پس این همه سال جک بائر در وجودم نهادینه و درونی شده، ولی حقیقت ندارد. وقتی پس از هشت سال این شخصیت را کنار گذاشتم باید با خودم کلنجار می رفتم و در واقع با خودم می جنگیدم. فکر می کنم سخت ترین چیز برای من در طول پیش از فیلمبرداری فصل جدید، این درگیری و کلنجار درونی بود برای از نو گشودن این پرونده و تلاش برای این که از آن نترسم و آن را موقعیتی واقعی ببینم برای عرضه کردن بهترین فصل این سریال. چیزی که کارم را آسان تر می کرد این بود که بابت آفریدن دوباره ی این شخصیت بسیار هیجان زده شده بودم و در پوست خودم نمی گنجیدم. با این حال باید بگویم که خیلی هم عصبی شده بودم و بسیار خوش شانس بودم که جون کاسار را در کنار خودم داشتم. البته حسابی اذیتش کردم! سه روز اول مدام به طرفش می رفتم و هِی ازش می پرسیدم: "به نظرت درست می آید؟ به نظرت خوب از کار درآمده؟" و او هم می گفت: " عالی ست کیفر. معرکه است." البته بدیهی است که حرفش را باور نمی کردم. بنابراین او مجبور شد چند روزی این وضعیت را تحمل کند. ولی بعد صحنه ای پیش آمد که همه چیز را عوض کرد. در یکی از این صحنه ها من ناگهان وارد اتاق آی تی می شدم و صحنه ای داشتم با کلویی اوبرایان و شخصیتی که مایکل وینکات نقشش را بازی می کند. چیزی در مورد دینامیک صدا وجود داشت. در این صحنه خیلی عصبانی وارد می شوم و بعد صدایم پایین می آید و تقریبا سبیه نجوا و زمزمه می شود. این صحنه، چیزی را در من به حرکت درآورد که باعث شد واقعاً احساس راحتی و آرامش بکنم. از آنجا دیگر کار برایم راحت شد و این احساس که من سالها با این شخصیت زندگی کرده ام کار را آسان تر کرد. با همه ی این احوال باز هم احساس می کنم که برای من این بازگشت آسان تر بوده تا برای بقیه ی عوامل و دست اندرکاران سریال. فکر می کنم بیشتر از همه برای تهیه کنندگان اجرایی کار یعنی هاوارد، منی کوتو و ایوان کاتس و گروه فیلمنامه نویس ها دشوار بوده.

حس نمی کنی به خاطر این که حالا نام ات مترادف شده با جک بائر، بیشتر در نقش های اکشن تثبیت شده باشی؟

نه، من این امکان را پیدا کرده ام تا کارهای دیگری هم انجام بدهم و خوشبختانه چنین مشکلی نداشته ام. به کاری که در «24» انجام داده ایم می بالم و این چیزی نیست که سعی در فرار از آن داشته باشم. این که مردم مرا به چشم جک بائر نگاه می کنند در حکم نوعی تحسین و موفقیت می دانم. همه ی اینها برایم جالب است. می دانم که چنین چیزی ممکن است برای بعضی بازیگران دیگر خوشایند نباشد ولی مرا اذیت نمی کند. چون «24» بخش بسیار مهمی از زندگی من است. زمانی که من کارم را در این سریال شروع کردم دخترم دوازده سال داشت و حالا او از دانشگاه فارغ التحصیل شده. «24» بخش بزرگی از زندگی من و خانواده ام بوده است، چیزی است که واقعاً حس مثبتی نسبت به آن داشته ام و دارم و خواهم داشت.


تجدید دیدار با همبازی های قدیمی ات مثل مری لین رجسکاب و کیم ریوز چه حسی داشت؟

فوق العاده بود و تجربه ای پراحساس، چون ما دوست هستیم و دوستان همدیگر مانده ایم. تجربه ی بسیار شورانگیزی بود چون من به این بازیگران بسیار ایمان دارم، اعتماد فراوانی به آنها دارم و یک جور حس تفاهم بین ما برقرار است. نوعی حس آشنایی هست که به ما این امکان را می دهد تا راحت تر و سریع تر با ایده ها و موقعیت ها کار کنیم. به خاطر همه ی این دلایل واقعاً هیجان انگیز بوده است.

بیشترین فشار دوران حرفه ایت را در چه کاری احساس کرده ای؟

در همین «24». موفقیت سریال مدام این فشار را روی ما وارد می کرد که سعی کنیم بهترش کنیم. می دانم که هاوارد و جون کاسار هم همین حس را داشته اند. این فشار هم معمولاً از درون می آید و چیزی نیست که که لزوماً شخصی دیگر به شما وارد کند. یک حس تعهد است که نسبت به چیزی دارید که برای شما دستاوردی داشته است. «24» فرصت های عظیمی را برای من رقم زده است. مرا به عنوان بازیگر واقعاً آموزش داده. بنابراین فکر می کنم بیشترین فشار را سر این کار و برای این که کار به همان خوبی که باید بشود روی خودم آورده ام. وقتی فصل هشتم «24» به پایان رسید مثل این بود که باری عظیم را از روی دوشم برداشته باشند. می دانستم که قرار نیست سه هفته ی دیگر کار روی فصل بعدی سریال شروع کنیم و مجبور نیستیم با چنین فشاری رو به رو بشوم. باید اقرار کنم که نوعی آرامش و تسکین خاطر در این حقیقت بود.


تغییری که در قالب کار ایجاد شده یعنی دوازده اپیزودی شدنش و این که حالا دیگر لازم نیست هر اپیزود از جایی شروع شود که اپیزود قبلی تمام شده، چه تاثیری روی کارتان گذاشت؟

خُب، برای نویسنده ها که موهبتی بزرگ بود. ما در طول سالهای ساخت و تولید سریال، نویسندگان بزرگ و شناخته شده ای از سریال ها و حتی فیلم های سینمایی را به کار گرفتیم که طرفدار سریال «24» بودند و دلشان می خواست در آن همکاری داشته باشند. ما امتحان شان کردیم و عملاً مثل این بود که یک مکعب روبیک را بدهی دست یک بچه ی پنج شش ساله! فکر می کنم دلیلش این بود که نویسندگانی که از همان ابتدا در پروژه همکاری داشتند یک فرایند یادگیری را از سر گذرانده بودند. نوشتن در قالب زمان واقعی و در عین حال جذاب و هیجان انگیز نگه داشتن ماجراها کارِ واقعاً سختی است. همین طور باورپذیر نگه داشتن این نکته که همه ی این وقایع می توانند همزمان رُخ بدهند. بنابراین بدیهی است که محدود نبودن به این قالب، کار نویسنده ها را خیلی راحت تر می کند. دیگر وقتی که قرار نیست مثلاً جک سوار بر هواپیما سفر کند نویسنده ها مجبور نیستند به این فکر کنند که چطور می توانند جریان سفر او را جذاب نگه دارند. هیچوقت فراموش نمی کنم که وقتی در ابتدای فصل دوم، آن ماجرای سفر به هواپیما و رفتن به مکزیک را تجربه کردیم جویل سرناو جوری شده بود که می گفت: "دیگر محال است تو را سوار هواپیما یا کشتی بکنیم!" ولی خُب، دیدید که در فصل سوم هم من باز سوار هواپیما شدم. البته خوشبختانه آن هواپیما قرار بود سقوط کند!

جک عملاً یک ابَرمرد یا نوعی سوپرمن است. درباره ی تعامل میان او و شخصیت ایوون استراهووسکی یعنی کیت (شخصیتی که به دنبال دستگیری جک است) برایمان بگو.

خُب، او تا حد زیادی شبیه جک بائر است، موقعی که کارش را تازه شروع کرده بود. او مامور باهوشی است که کارش را خیلی خوب بلد است و همه چیز را با دقت زیر نظر دارد و همه چیز را می بیند. موقعی که چیزی درست نباشد و یک جای کارش لنگ بزند او به خوبی آن را جس می کند. او تنها کسی است که در همان اپیزود اول می فهمد که جک بائر دارد چه کار می کند و سعی می کند تا به دیگران هم هشدار بدهد و شخصیتی است که همراه شدن با او در این مسیر لذتبخش است. او شخصیت خوب و مثبتی است. منظورم در متن داستان است.

دلت می خواهد بیست سال دیگر چه میراثی از «24» به جا مانده باشد؟

دلم می خواهد همچنان جذاب و تماشایی باشد و این که حداقل از لحاظ تکنیکی کهنه و قدیمی نشده باشد. در عین حال دوست دارم بیست سال دیگر به همان نقطه برگشته باشد که از ابتدا قرار بود باشد یعنی اثری برای سرگرمی و نه بازتابی از اتفاق وحشتناکی که رُخ داده. امیدوارم بیست سال دیگر در این سیاره به آن نقطه بازگشته باشیم. از جنبه ی تکنیکی و به لحاظ خلاقه امیدوارم کار را جوری به انجام رسانده باشیم که همچنان چیزی باشد که دلت بخواهد تماشایش کنی. وقتی فیلمی مثل «کشتن مرغ مقلد» (رابرت مالیگان-1962) را می بینم، سیاه و سفید بودنش مرا پس نمی زند و می توانم با لذت به تماشایش بنشینم. بازی هایش گیرا و برجسته هستند، داستانش چیزی است واقعاً اساسی و خاص و به نظرم اصلاً کهنه نشده. دوست دارم «24» هم چنین چیزی باشد. البته قصدم مقایسه ی «24» با «کشتن مرغ مقلد» نیست. منظورم فقط این است که دلم می خواهد مثل آن فیلم هیچوقت کهنه نشود.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

بیژن شعبان پور
  •  5
  • |
  •  13
  • |

    این نقش فقط برای ساترلند ساخته شده. حالا که ظاهرا قرار نیست تو سریالش باشه پس بهتره فیلمهای سینمایی رو بسازند تا جیمز باند اینقدر گرد و خاک به پا نکنه.

    بابک نیک طلب
    •  6
    • |
    •  12
    • |

      همین خشم و بی اعتمادی و کله شقی جکه که این یکی "24" رو این همه تماشایی کرده.

      اویتسا افشارطوس
      •  3
      • |
      •  14
      • |

        مصاحبه خیلی خیلی خوبی بود. ممنون.

        سپنتا امیری
        •  3
        • |
        •  16
        • |

          "24" رو بدون کیفر ساترلند نمیشه تصور کرد.