گفت و گو با با دیوید یتس کارگردان «هری پاتر و یادگاران مرگ»

این یک اکشن واقعی ست که دیگر تکرار نخواهد شد

یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲:۱۰


پیش  درآمد: صحبت با سه کارگردان قسمت های ابتدایی، کریس کلمبوس، آلفونسو کوآرون و مایک نیوئِل، همگی به شما خواهند گفت که یکی از فیلم های ممتاز پایان یافته و این مسیر کمی شبیه فتح اورست در یک کاروان و گروه کوه نوردی (تشبیهی که گروه سازنده درباره کارشان به کار بردند، نه ما) بود. کلمبوس دو فیلم را کارگردانی کرد ولی به یاد می آورد "راهی وجود نداشت بتوانم فیلم سوم را هم بسازم." از قرار معلوم، دیوید یتس می بایست چهار فیلم باقی مانده را کارگردانی کند. بله، چهار فیلم، و او این کار را کرد. «هری پاتر و محفل ققنوس» اولین کار دیوید یتس بود.


اول از همه، بگذار درباره «هری پاتر و محفل ققنوس» صحبت کنیم، برای اولین بار درگیر شدی، و به گروه «پاتر» پیوستی...

یک جور برش به انتهای زمین بود، حدس می زنم... مسلماً بزرگترین چیزی که تاکنون ساخته ام. فیلم های دیگری هم پیشنهاد شد قبل از اینکه «پاتر» پیشنهاد شود ولی هیچکدام از آنها به ابهت «پاتر» و همچنین شهرت آن نبودند. چه چیز فوق العاده ای بود، چه خوش آمدگویی و چه امینتی در محیط کار بود. (دیوید هیمن و دیوید بارون، تهیه کنندگان) کاری کردند که در همان ابتدا احساس امنیت کنم، همین طور استودیو. همیشه زمانی را تصور کرده بودم که برای یک استودیو هالیوودی کار می می کنم که دائماً قضاوت کرده بودی چه چیزی برای انجام دادن با برخی گروه های اجرایی می خواستی که پشت صندلی تو می ایستند ولی درمورد «پاتر» هیچ مواجه ای وجود نداشت، اساساً چون فیلم  ها تاکنون بطور وسیع موفق بوده اند.

برای بیشتر کارگردان ها بخش اعظم موفقیت شان با جلوه های ویژه خیره کننده و به همراه تکنسین های جلوه های ویژه حاصل می شود، لیکن حدس می زنم تو دنیای منحصربفردی را خلق کرده باشی. ساخت این فیلم ها برای تو تجربه خوبی بود؟

البته. همیشه و همیشه فکر می کنی : "نمی خواهم فیلم هایی شبیه آنچه آنها می سازند بسازم." مرتباً آنها را تماشا می کنی و لذت می بری ولی ناچاری فیلم خودت را بسازی. مجذوب ایجاد حس مخاطره به دنیا و حس شخصیت بودم. چون شخصیت ها و بازیگران رشد می کردند و بزرگ تر می شدند، برای فقط برداشت یک تحول تیره تر درست احساس می شد که شخصیت ها را به مرور سخت تر و قوی تر می شدند. و واقعاً، برای ایجاد آن مقداری احساسی تر نیز حس می کنم. و مثل داستان هایی که پیش می رفتند حس می شد، که واقعا نوعی از تغییر جهت نیاز بود. تو نمی خواهی سلیقه و خواسته های مردم را دنبال کنی، می خواهی دنیای خودت را به شیوه ای بسازی.


چه چیز با ابهتی درباره این مساله وجود دارد که ما چهار کارگردان و هفت فیلم داریم و هر کدام متفاوت از دیگری احساس می شود. کتاب ها هم این چنین بودند، حدس می زنم، همراه با شخصیت ها پیش رفتند.

این مساله ای هیجان انگیزی است که رولینگ انجامش داد. ساخت فیلم ها موفقیت ممتازی برای خلق این دنیاست، که در ابتدا بسیار دوست داشتنی و دوستانه به نظر می رسید و برای برداشت آن همه چیز با شور و اشیاق آغاز می شود. کتاب خوانی وفادارانه درمورد سفری تقریبا توام با فشار روحی که شگفت انگیز است. و، بله، ما آن را دنبال کرده ایم.

بخش زیادی از پنج فیلم نگرشی سیاسی داشتند. همان چیزی است که در آن زمان می دیدی؟

تم هایی وجود داشت که آشکارا سیاسی اند، لیکن در نهایت نمی توانی با حرف سین بزرگ کار سیاسی کنی، از عناصر داستان لذت می بردم ولی واقعاً با این شخصیتی که مثل آن هستد که نسبت به هر کسی دچار سوتفاهم می شود توطئه چینی تر شده بودم. فکر می کنم که رشد و پیشرفت یک تجربه ساده است. همه در میان فازهایی در زندگی خودمان بوده ایم جایی که احساس کرده ایم مردم به ما گوش نمی دادند یا ما را نمی فهمیدند، یا به آرامی عدم حرکت با مسائل را حس می کردیم. همان بخش از داستان را خیلی دوست دارم، و همان چیزی است که با هری کنکاش کردیم. چیزی که عاشقش بودم چیزی بود که جو (رولینگ) با این نوع بلوغ متولد شده بواسطه زمینه آن آموزش جادوگری انجام داد. سیاست چیزی بود که همیشه در کار قبلی ام حس می کردم ولی سیاستی با حرف سین کوچک بود.


اولین کارگردان از زمان کریس کلمبوس بودی که دو فیلم پشت سر هم را پذیرفتی. زمانی که ساخت «هری پاتر و شاهزاده دو رگه» را به تو پیشنهاد دادند، در سرت چه می گذشت؟

اتفاقی که برای من افتاد خواندن سناریو بود. در هواپیما زمانی که در مسیر شیکاگو بودم تا «هری پاتر و محفل ققنوس» را آزمایش کنم سناریو را به من دادند. هنوز «محفل ققنوس» را تمام نکرده بودیم و سناریو یک پاکت بود، و فکر می کردم: "مطمئن نیستم بتوانم دوباره سراغش برم." سپس سناریو را خواندم و لذتبخش، بازیگوش و ملموس بود. همان مرحله نخست هر کاری از استیو کلاوز ار خوانده بودم. کسی که «محفل ققنوس» را اقتباس کرده بود مرد دوست داشتنی به ناممایکل گلدنبرگ بود و وی مثل من، تازه واردی در دنیای «پاتر» بود. بعد استیو برای «شاهزاده دو رگه» بازگشت و من سناریو را در هواپیما خواندم و تنها حس کردم عاشقش شدم. لحن سناریو را دوست داشتم که قدری روشتن تر از «محفل ققنوس» بود. عادت داشتم با مایکل نیوئِل شوخی کنم که من کسی هستم که با "نوجوان مضطرب" واقعاً ناتوان می شوم– نسل نوظهور، سیاست جنسیت گرایانه. و خوب فکر می کردم، اگر نوجوانی شدیدی ساخته ام، در دنیا و هرکس دیگری ایجاد خشم کرده باشم، خوب بود تا «هری پاتر»ی ساخته می شد که درباره عشق، رومانس و سیاست جنسی بزرگسالی باشد.

با رفتن از یک نفر به نفری دیگر، مسائل سریع تر و راحت تر انجام می شود؟

ساخت این فیلم ها خسته کننده بود. دوره ای در مراحل آماده سازی وجود داشت که سخت بود چون مجبور به دوباره کاری بودیم، و یکی از مسائل که کمک می کرد داشتن برنو دلبونل بود، کسی که فقط به عنوان یک دائم الخمر و یک موجود انسانی عاشقشم هستم، همان حس اروپایی دوست داشتنی را به وجود آورد که خیلی دوست دارم. یک روز فیلمبرداری را شروع می کنی، همه چیز مشوق خودش را می یابد. از لحاظ فیزیکی بر ساخت فیلم دلالت می کند- حتی در بسیاری از فیلم های کوتاه اولیه ای که ساختم زمانی که شروع به کار کردم، فکر می کردم قرار هست تا پس از اولین روز فیلمسازی بمیرم. اگر از هر فیلمسازی بپرسی چه حسی در مورد اولین روز سر صحنه فیلمت داشتی؟ در جواب می شنوی که مطلقاً تجربه خسته کننده ای بوده است. ولی به مرور زمان تو مجموعه ماهیچه های مسلمی می سازی که به تو اجازه می دهد نوعی از کمک در موفقیت از لحاظی باشی که شبیه یک دونده ماراتون به نظر برسی. تو فقط در دویدن در فاصله های طولانی اساساً خوب هستی.


ساختن چهار فیلم پشت سر هم، مطمئناً همان ماراتون تلقی نمی شود.

برای من که آزمایش فیزیکی و ذهنی جذابی بوده است. لحظاتی وجود داشت که در آن احساس می کردم یک میلیون دلار پول دارم یا به قله اورست صعود کرده ام، و لحظاتی که در آن برای برداشت همان مرحله بعدی مشکل بوده است. و روشی برای ساخت این چهار فیلم با هم شبیه چالشی بوده است که تو فیلمی می سازی ولی با مقیاسی بزرگتر و کمی طولانی تر. ولی به خاطر دنیا از دست ندادم، و به آنها افتخار می کنم و فقط حالا چهار فیلم تماشا می کنم، واقعاً هیجان انگیز است چون شبیه یک لکوموتیو حرکت می کند.

با «هری پاتر و شاهزاده دو رگه»، تو مجبور نشدی میزان زیادی بازیگردانی انجام دهی؟ جیم برودبنت بود و شاید هلن مک کرری خیلی خوب بودند.

جیم در نقش اسلاگهورن بازی کرد و هلن در نقش نارسیسا. و بعد افراد دیگری بودند، مثل لاوندر براون، البته، کسی که آوازخواندن روپرت را کار کرد. صدها نفر (اضافی) برای شروع وجود داشت و تو با حدود ده تا پانزده نفر تمامش می کنی، بعد همان لیست ها به حدود پنج تا شش نفر کاهش می یابند. سرانجام فقط دو نفر وجود داشت که هر دو بسیار نزدیک هستند و ما روپرت را بواسطه نوعی از آزمایش آواز با آنها در یک روز صبح در برابر هم قرار دادیم. روپرت بسیار لذتبخش بود و هرکاری برای کمک به فرایند کار انجام می داد، بنابراین این کار را با بدیهه سازی انجام دادیم، که در برخی نقاط مطمئنم که روی اضافه های دی وی دی خواهیم دید، جایی که هرکدام از ین دخترها وارد می شوند و به آنها برای فی البداهه سرودن با روپرت تمرین زیادی کردیم. فکر نمی کنم همه آنها او را بوسیدند بلکه او بیشتر آنها  را بوسید.

در مورد برودبنت چطور؟ فقط یکی از مواردی بود که جایی اگر بتوانی جیم برودبنت را در فیلمت داشته باشی، جیم برودبنت را در فیلمت می گذاری؟

خُب، من عاشق جیم هستم. با وی قبلاً هم کار کرده بودم و پیش از آن می دانستم که ناچاراً این نقش از آنِ جیم است. وی بازیگر مناسبی است ولی می تواند از پس هر نقش کمدی فوق العاده و دیدنی را نیز بر بیاید. مسائل بسیار پر دردسری حول همان شخصیت وجود داشت و جیم آن را به خوبی ایفاء کرد. او می تواند یک دقیقه بخندد و بعد بلافاصله می تواند قلبت را بشکند. همچنین نترس است. گهگاه برخی چیزهای احمقانه را تلاش خواهد کرد، که عاشقش هستم و تشویقش می کنم، و با وی تجربه ای در زمانی که فیلمی تلویزیونی به نام «ملاقات کنندگان وی» (2003) می ساختم داشتم. می خواستم دوباره با او کار کنم و «هری پاتر» فرصت خوبی بود.


«هری پاتر و شاهزاده دو رگه» در کتاب به نظر بسیار کُند و دقیق روی کاغذ می آید، و فیلم ابداً مثل آن نیست. تو آن را مثل آنکه با ریتمی بسیار تند و جلو برنده ساخته ای. چیزی در سناریو وجود دارد یا چیزی را با تلاش بسیار در آن قرار دادی؟

ترکیبی از هردوی آنها بود. چون استیو سناریو را با تمرکز بر شخصیت ها و ریتم نوشته بود. سناریوی وی با جلوبرندگیِ روایی تعریف نمی شود، بلکه با شخصیت و لحظات دوست داشتنی تعریف می شود. ولی سناریو حرکت معینی دارد و ترکیبی از چرک نویسی ابتدایی واقعاً لذتبخش است، و بعد هر دوی ما روی آن کار کردیم. صحنه ای ابتدایی وجود داشت- در راش های اولیه  - که زمانی قدری سنگین حس می شد. از هر کارگردانی بپرسی تماشای اولین مونتاژ چه حسی دارد و پاسخ خواهد داد همیشه نور حرفه اشان را پیش از چشمانشان می بینند، ولی جلوبرندگی را دوباره یافتیم وقتی بواسطه پس از تولید کار می کنیم. کار روی دست ماهرانه در ادامه وجود دارد، چون اقتباس های «هری پاتر» اغلب درمورد روایت اشتقاقی نیست: آنها کمی تمایل دارند اپیزودیک باشند چون کتاب ها اپیزدویک هستند. تلاش کردیم آنها را متحرک و در حد ممکن درگیر حفظ کنیم. روایت چیزی نیست که اغلب آنها را گوهر می سازد، شخصیت ها هستند، بافت و دنیا، تم ها، ایده ها و سفر طولانی که که انجام داده ای.

بچه ها در آن صحنه در بزرگ شدن سن و رشد کردنشان شبیه چه بودند؟ در مورد بازیگری شان در آن سن چطور؟

تمام مدت در حال رشد و بزرگ شدن بودند. واقعیتی را دوست داشتم که میزان زیادی کمدی اجرا کردیم، و روپرت بخصوص در آن سهم زیادی داشت. فکر می کنم هری، دانیل، می تواند واقعاً خوب کمدی بازی کند ولی تمایل طبیعی اش او را به چیزی تیره تر و جدی تر می کشاند. عاشق بازی در «محفل ققنوس» بود، ولی فکر می کنم «شاهزاده دو رگه» را کمی رها و آزاد و با تسلط و اطمینان خاطر بیشتری بازی کرد. و روزهای ابتدایی را به یاد می آورم، پیش از آنکه فیلمبرداری را شروع کنیم، وارد دفترم شد و گفت: (ادای دانیل رادکلیف را در می آورد) "دیوید، فقط فکر می کنم، می دونی، بازی در این نقش قدری سبک است، نیست؟" عاشق جدیت و تاریکی بود. گفتم: "دن، نه، نه، نه. واقعاً عالی است. شانس ماست تا خیلی چیرها را برای فیلم تغییر دهیم. می دانی، مقداری از چیزی تاریک داریم تا صعود کنیم و بگذار فقط از بازیگوشی لذت ببریم..." تقریباً فکر می کنم اما به اندازه کافی برای انجام همه آنچه که می خواتیم تا «هری پاتر و یادگاران مرگ: قسمت اول» وقت داشتیم. بعد او فرصت خوبی برای نشان دادن همه آن چیزی داشت که می توانست انجام دهد.


تقریبا خوب ادای دانیل رادکلیف را در می آوری...

بله. (می خندد)

می خواستم درمورد نبرد هاگوارتز بپرسم، چون این چیزی است که همه انجام می دهند. در انتها مجبور بودی چیز خارق العاده هم انجام دهی...

در نهایت برای نتیجه گیری داستان بسیار قانع کننده است، و درک می کنی چقدر اهمیت دارد تا همه آن اتفاقات رُخ دهد. من استیو را تشویق کردم تا حمله در هاگوارتز با درخواست هری برای نابودی تنها جان پیچ باقی مانده راذبا تمام جزئیات بنویسد ،بنابراین مسابقه در برابر زمانی است که این جان پیچ را پیدا می کنند و آن را پیش از آنکه ولدرمورت هر کسی را بکشد نابود می کنند. و بعد نبردی بزرگی حول و حوش آن اتفاق می افتد. تقریباً ترسناک است. همیشه مرحله ای عظیم از توقعات وجود داشته است. این سکانس برای هیجانزده شدن هست، می دانی، ما از آن استفاده کرده ایم. پیام نهایی در پایان داریم که واقعاً لذت می برم ولی برخی از مردم را می شناسم که از پیام نهایی در انتهای کتاب متنفرند.

نه، من دوستش دارم.

بله، من هم واقعاً دوستش دارم. و واقعاً چیزی به شدت مهیج درمورد آن وجود دارد. اکشن و اجرا دارد، ولی تقریباً متحرک است و تمام می شود! چیزی بطور موثر قانع کننده درمورد آن وجود دارد.

این بدین معناست که بالا رفتن سن و فرایند گریم روی بازیگر کارکرد موثر و زیادی داشت، یا مجبور بودی برگردی و دوباره استفاده کنی؟

یکی دو چیز درباره بودن در یک مکان وجود دارد که مهم است، و این همان جایی –هاگوارتز- بود که باید برمی گشتیم، ولی محدودیت های عملی وجود داشتند. فقط روی سکویی برای چند ساعت هستی. بنابراین ترکیبی از چیزها، شامل انتخاب های گریم که انجام دادیم، طرح ریزی شده در برابر حس و حال بازیگران وجود داشتند. اولین مونتاژ فیلم را تماشا کردم و اساساً موافق بودم که به اندازه کافی سریال تمام نمی شود، بنابراین به استودیو رفتیم، جایی که هنوز یک فریم هم ندیده بودند، و گفتم "واقعاً دوست دارم صحنه آخر را از اول کار کنم." و همه گفتند "باشه، صحنه را برای ما بفرست و نگاهی به آن خواهیم انداخت." و گفتم "بله باشه" برای آنها فرستادیم و موافقت کردند-  و سوالی بزرگ بود. ساخت صلیب پادشاه را در استودیو لیویسدن تمام کردیم. می توانستم قدری با دوربین خاطره انگیزتر باشم و می توانستم از کرین استفاده کنم که نمی توانستم در فضای واقعی استفاده کنم، بنابراین می توانستم نسخه ای از صحنه را انجام دهم که حس کردم برای پایان مناسب تر خواهد بود. و همان چیزی است که انجام دادیم.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...