گفت و گو با جی.جی آبرامز کارگردان فیلم «سوپر 8»:
اسپیلبرگ اینجا چه کار می کند؟
- نویسنده : ریچارد کورلیس
- |
- ترجمه : سارا ترابی
- |
- منبع : مجله تایم
پیش درآمد:
مطمئنا فیلمی که تابستان امسال خیلی ها مشتاقانه منتظر دیدنش بودند،
تماشاگران را با خودش به شبی در سال 1979 می برد، وقتی که تعدادی از بچه
های اوهایو در حال فیلمبرداری یک فیلم ترسناک شاهد حادثه ی تصادف یک قطار
هستند. چیزی از قطار فرار می کند، چیزی که بچه ها به دنبال کشف آن می روند،
رازی ست که دوستداران فیلم های آغازین آبرامز «گمشدگان»، «آلیاس»، «مزرعه
شبدر» و «پیشتازان فضا» شجاعانه سعی در کشف کردن آن دارند. همه چیز را پس
از تماشای فیلم خواهید فهمید. یک راز که احتیاجی نیست آن را حفظ کنیم این
است که «سوپر هشت» فیلم فوق العاده ای است که با گذر از ژانر علمی - تخیلی
به اسطوره ای درباره ی قدرت معصومیت می رسد.
این نویسنده و کارگردان موفق در یک مصاحبه ی مفصل با مجله تایمز درباره ی روزهای جوانی اش که به ساخت فیلم های سوپر هشت می پرداخته، درباره ی برخوردش با اسپیلبرگ و دستیاری اش (بعدها تهیه کنندگی) در کنار کاتلین کندی و اثرپذیری اش از کارهای اسپیلبرگ در ساخت «سوپر 8» سخن می گوید:
فیلمسازهای نوجوان
ایده ی ساخت این فیلم از فیلم های سوپر هشتی که در نوجوانی ساخته اید، برآمده؟
ایده نه. من خیال داشتم که فیلمی به نام «سوپر 8» بسازم درباره ی گروهی از بچه ها که فیلم سوپر هشت درست می کنند و این را همان لحظه به اسپیلبرگ گفتم، این قضیه مربوط به چند سال پیش است. اما فیلم واضح است که الهام گرفته از فیلم هایی است که در دوره ی بچگی من ساخته می شد.
در اوایل دهه ی هشتاد، وقتی پانزده ساله بودید، شما و مت ریوز کسانی بودید که در جشنواره ی فیلم های سوپر هشت بسیار مورد توجه قرار گرفتید. می توانید به طور خلاصه کارهای اول تان را شرح بدهید؟ آیا آنها را در قالب دی وی دی منتشر کرده اید؟
من فیلم های سوپرهشتم را روی دی وی دی ضبط نکرده ام، به این دلیل اصلی که چه چیزی برای مردم دارد؟ بیشتر آنها نمونه هایی هستند از استفاده از افکت های تصویری مختلف که با اجرای مجدد فیلم روی آنها پیاده کرده ام یا تمرین گریم که روی اعضای خانواده و دوستانم امتحان کرده ام، یا تمرین صحنه های دعوا و برخورد. بعدتر من شروع کردم تا با استفاده از یک روند داستانی کار کنم. بنابراین احتمالا همان سئوال را تماشاگران در برخورد با آن خواهند پرسید.
در همان روزها شما و ریوز قرار شد چند فیلم از اسپیلبرگ که در همان سن و سال ساخته بوده را بازسازی کنید.
بله، بعد از مقاله ای که درباره ی جشنواره در لوس آنجلس تایمز منتشر شد، با ما از دفتر اسپیلبرگ تماس گرفتند. دستیار او کاتلین کندی از ما پرسید که آیا ما مایل هستیم که فیلم هایی که استیون زمانی که هم سن ما بوده، ساخته را بازسازی کنیم. ما بر این باور بودیم که کسی خواسته سر به سر ما بگذارد، تا حالا هم فکر می کنم که چرا استیون ممکن بود بخواهد نسخه ی اصل «درخشش آتش» و «فرار به ناکجا آباد» را به دست دو پسر پانزده ساله ی ناشناس بسپارد. منظورم این است که به پانزده ساله ها نگاه کنید؟ چیزی به آنها ندهید که می خواهید پس بگیرید. به خصوص برای بازسازی کردن. اما من و مت این کار را کردیم. در سال 1982 کار نادری بود اگر نگویم که غیرممکن بود که دسترسی به اولین کارهای کارگردانی داشته باشی تا چه برسد به اینکه او استیون اسپیلبرگ باشد. اما فیلم های او در اختیارمان قرار گرفت و صد البته که خیلی بهتر از کارهای ما بود و برای ما الهام بخش این بود که او چطور کارش را شروع کرده.
و حالا با گذشت سی سال به عنوان خالق «سوپر 8»، آیا فکر می کنید که اسپیلبرگ به شما کمک کرده، الهام بخش تان بوده یا اولین منتقدتان و ... او دقیقا چه اثری بر فیلم شما داشته است؟
کار با اسپیلبرگ سعادت بزرگی بود. ما تعداد بی شماری جلسه ی داستانی داشتیم قبل از اینکه من نوشتن را شروع کنم، این جلسات زمانی تمام شد که او به من گفت: جی.جی برو و بنویس. او مرا با روش های بسیار سودمندی تشویق و نقد می کرد. و همینطور چون «سوپر 8» فیلمی به تهیه کنندگی اسپیلبرگ است به من اجازه داد تا فرصت را غنیمت شمرده و از عناصری که در «دی ان ای» وجود داشته استفاده کنم. چیزهایی که شاید من به طور ناخودآگاه هم ممکن بود از آن استفاده کنم، نمی خواستم دنباله ی کارهای اولم باشد، ولی مثل این بود که دارم «پیشتازان فضا» را کارگردانی می کنم. من به خاطر می آوردم که فکرم این بود که آیا می توان لیزر در فضا را نمایش داد؟ آیا می شود با سفینه فضایی این طوری حرکت کرد؟ بعد به خودم می گفتم، احمق نباش این «پیشتازان فضا» است. بله، می توانی سفینه ی فضایی داشته باشی. در اصل این فیلم واقعا یک فیلم آمبلینی است، تا حدی به این خاطر که در آن زمان من تحت تاثیر فضای خاص سینمای آمریکا بودم. اسپیلبرگ در تمامی مراحل به من کمک کرده، که شامل تدوین فیلم می شود. او ساعت ها با من در اتاق تدوین بوده، او پیشنهاد می دهد اما هیچ وقت دستور نمی دهد. مثلا می گوید: "کاری که من می کنم این است که ...." و پیشنهادش را بیان می کند. همیشه باعث می شود تا من در دلم بخندم، چون نمی توانم بهتان بگویم چقدر پیش آمده که می خواهم کاری را انجام دهم و شگفت زده از خودم می پرسم: "اسپیلبرگ اینجا چه می خواهد؟"
«سوپر 8» گزیده ای هوشمندانه از موتیف ها و فضاهای فیلم های ابتدایی اسپیلبرگ است. می توان تمام ارجاع هایش را به «دوئل» و «آرواره ها« و «ای-تی« به یاد آورد. اما جوری که شما آن را نوشته اید، به نحوی طبیعی آنها را با فیلمنامه تان جور کرده اید؟
«سوپر 8» قرار نبوده که ادای احترام خاصی به فیلم بخصوصی باشد. قبل از شروع فیلمبرداری من به فیلمبردارمان لری فونگ گفتم (کسی که در دوازده سالگی هنگام ساخت فیلم سوپر هشت با او آشنا شده ام): نمی خواهم فیلم طوری به نظر برسد که انگار در سال 1979 ساخته شده، بلکه می خواهم جوری که ما فیلم های سال 1979 را به خاطر می آوریم، باشد. این یعنی که باید فیلم خودمان باشد با موتیف های تصویری و ریتمیک که به فضاهای مختلف فیلمسازی آن زمان ارجاع دارد، اما با استفاده از ابزارها و تکنیک های امروزی. من می خواستم تا پلی بین گذشته و حال ایجاد کنم. داستان هم به همین ترتیب است: ساختار خودش را حفظ می کند، اما با گره هایی که با اصول و قراردادهای این ژانر دارد. اما من هیچ وقت لیستی از قطعات فیلم ها درست نکرده ام که آنها را به فیلم ام اضافه کنم.
داستان
فیلم مثل یک کلاس تکمیلی در مورد جمع آوری اطلاعات طرح های داستانی: از طرح رازهای مرکزی گرفته تا صحنه های ترسناک. آیا شما به هنرهای زیبای تعلیقی اعتقاد دارید؟
من با هر چیزی که با تماشاگران ارتباط برقرار کند و داستان را موثرتر کند موافقم. هیچ وقت فراموش نمی کنم که یک قطعه ی حذف شده از «بیگانه» را دیدم، جایی که شخصیت ورونیکا کارت رایت مورد حمله قرار می گیرد. صحنه ای که ریدلی اسکات تصمیم گرفته بود از فیلم حذف کند نمای درشتی از بازیگر زن و بیگانه است، که کاملا در قاب قرار می گرفتند و کمترین ترس را ایجاد می کرد. وقتی می بینید که چقدر این صحنه بدون این قطعه ترسناک شده، بسیار آموزنده است. اما تعلیق ایجاد کردن در داستان بدون این که منظور خاصی از آن داشته باشید، مسلما هیچکس چنین چیزی نمی خواهد.
در سریال های تلویزیونی مثل «گمشدگان» می توان قسمت هایی را حذف کرد و داستان را تا مدت ها کِش داد. اما یک پروژه ی یک قسمتی مثل «سوپر 8» مقررات سخت تری دارد: ساختن متمادی تعلیق به طوری که هر چند دقیقه یکبار شوکی ایجاد می کند. آیا خیلی وقت گرفت تا ساختار داستانی فیلم را طراحی کنید؟
خیلی سخت تر از آن بود که فکر می کردم. تا حدودی در فیلمنامه و بیشتر در صحنه، اگر اتفاقات خارج از تجربیات شخصیت ها بود، باید فکر می کردم که آیا آنها نسبت به آن واکنش نشان می دهند. خیلی زمان برد تا این ها را بررسی کنم، به خصوص قسمت دوم چه در فیلمنامه و چه در مراحل پس از تولید. فکر می کنم به این دلیل که این قسمت نقطه پیوند فیلم بود، بزرگترین قسمت سرگرم کننده و درگیرکننده ی فیلم است: متعادل کننده ی شخصیتی با داستان عاشقانه و یک فیلم هیولایی.
فیلم هایی که در 1979 ساخته شده اند، قسمتی از آن در ویرتون فیلمبرداری شده که مکان فیلمبرداری «شکارچی گوزن» هم بوده که جایزه ی اسکار بهترین فیلم را در سال 1979 از آن خود کرد. شما و تیم همراهتان به نظر می رسد که از قسمت هایی از سنت های موجود در این شهر سود برده اید.
مردم ویرتون خارق العاده هستند. من نگران بودم که اقامتمان در آنجا زیادی طولانی شده باشد، اما آنها با محبت و اشتیاق ما را در طول چهار هفته اقامت مان همراهی کردند. این شهر هم مثل بسیاری از شهرهای صنعتی دیگر آمریکا، با کاهش رونق صنایع فولادسازی بسیار آسیب دید (کارخانه ی محلی اش 12000 کارگر داشت که تنها 1100 نفر باقی مانده اند). خیلی دردناک است دیدن مکان هایی مثل این شهر، مردمی که به دنبال یک دریافت حقوق ساده نیستند بلکه به دنبال یک هدف می گردند. به خاطر هوا ما فیلمبرداری چند صحنه که برنامه ریزی نکرده بودیم را به اتمام رساندیم مثل صحنه ی جلسه ی انجمن شهر. صحنه هایی که مردم محلی در آن حضور دارند را خیلی دوست دارم و آن روزها یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگی ام بود. آنها واقعا بازی می کردند، بدون اغراق، مهربان ترین و صبورترین بازیگرانی هستند که من تا به حال با آنها کار کرده ام.
یک روز به دنبال مکان فیلمبرداری می گشتم، یک خانم مسن و همسرش ماشین شان را کنار زدند و از ما پرسیدند که آیا ما در کار ساخت فیلم هستیم. من گفتم که همین طور است. آن خانم به من گفت که چند شب قبل که ما یک خانه را منفجر کرده ایم، نزدیک خانه ی آنها بوده ایم. با خودم گفتم یا خدا، الان است که به خاطر پرسر و صدا بودنمان در آن وقت شب بر سرم فریاد بکشد. اما در عوض او لبخند زد و گفت: "ما هم یک خانه داریم که اگر دوست دارید می توانید آن را هم منفجر کنید!" قسمتی از این ماجرا متاسفانه به دلیل وضعیت اقتصادی بد منطقه است. اما بینش مردم منطقه باعث شد که زمانی که آنجا بودیم برایمان خاطره انگیز باشد.
به جای تصاویر درخشانی که اسپیلبرگ ایجاد می کند، شما «سوپر 8» را با تصاویر تار و با نور کم گرفته اید، فضای تصویری ملایمی که مناسب (قصه پریان) شهر فولادی لیلیان اوهایوست. مرا به یاد فیلم های دیگری انداخت مثل «نورما رئا» ( و همچنین «بیگانه» فقط در صحنه ای که در غار می گذرد). آیا فیلم های بخصوصی را از آن زمان از نظر فیلمبرداری و طراحی صحنه مد نظر داشته اید؟
دلیل اینکه ما ویرتون را انتخاب کردیم، بدلیل مجاورت آن با کارخانه ی فولادسازی بود (خیلی جاها دیگر کار نمی کنند) و خیابان اصلی و ساکنین محلی اش. تاثر عمیقی از نظر تصویری ایجاد می کرد که بچه ها در زمینه ی جایی که یک کارخانه ی بزرگ وجود دارد رشد کنند، با توجه به اینکه شخصیت اصلی فیلم مادرش را در اثر حادثه ای در کارخانه ازدست داده، نظرم این بود که یک عنصر یادآور از آن حادثه ی غم انگیز همیشه وجود داشته باشد.
بچه ها
از آنجایی که فیلم درباره ی بچه هاست، انتخاب بازیگران نقش کلیدی دارد. شما نقش اصلی فیلم را به پسری داده اید که تا حالا فیلم بازی نکرده. اما باید بگویم که جوئِل کورتنی کاملا به درون شخصیت جویی نفوذ کرده است. این امر با کارگردانی و تدوین شما میسر شده است، این طور نیست؟
بله، همه ی این ها به خاطر من است. سئوال بعدی لطفا.
نخیر، جویی واقعا آدم را تحت تاثیر قرار می دهد. او قبلا هیچ وقت به طور حرفه ای بازی نکرده بود. او در مسکو، آیداهو زندگی می کند. ماهی یک روز خانواده اش او را به یک کلاس بازیگری در سیاتل می برند. این به دلیل این است که او بی اندازه مشتاق تمرین و یادگیری است. البته مثل هر بازیگر دیگری، شما لحظاتی را که خوب نشده در تدوین حذف می کنید، اما جویی در فیلم لحظات زیبای زیادی آفریده. آیا مهم بود که این شخصیت ها واقعا بین دوازده تا چهارده سال داشته باشند، نه اینکه کمی بزرگتر باشند و بلوغشان در حرکاتشان نشان داده شود. آیا به خاطر این بود که می خواستید دوستی جویی و آلیس را صادقانه تر نمایش دهید؟
بله و به همین خاطر زمان فیلم را هم سال 79 در نظر گرفته ام، مثل اینکه در لبه ی یک زمان ایستاده باشی، در آخرین لحظات یک دوران. پیشروی جوانی به بزرگسالی. من می خواستم بچه ها را در لبه ی جوشش بلوغشان نشان دهم. آخرین لحظات معصومیت. در واقع آخرین هفته های اتمام کار فیلم جوئِل و ریلی (یکی از بازیگران دیگر فیلم) صدایشان دو اکتاو پایین تر آمده بود. من با ریلی تماس گرفتم و فکر کردم که پدرش گوشی را برداشته. خوشبختانه این اتفاق در حین فیلمبرداری پیش نیامد.
در سن چهارده سالگی شاید آلیس دلش بخواهد که مثل یک ستاره ی جذاب و زیبا فریبنده باشد. اما به دلیل نوع تصویربرداری فیلم او شبیه بچه کارگرهای اوهایو به نظر می رسد، و نه یک شاهزاده ی زیبای شبکه ی دیزنی.
شما سخت در اشتباهید، تصورش را هم نمی کنید که کار با او تا چه اندازه خوب بود. او به نقش اش واقعیت و حقیقت بخشیده. چیزی که در بین بازیگران جوان به سختی یافت می شود. شمایل دیزنی که شما به آن اشاره داشتید، خیلی لوس است: به درد بازیگرانی می خورد که اول از همه دوست دارند که حرفه ای به نظر برسند تا بچه. من احتیاج داشتم به کسی که از کار دیزنی مانند بدش بیاید. به کسی احتیاج داشتم که صادق باشد و تماشاگران عاشق واقعی بودنش بشوند، در غیر این صورت شما اتفاقات خشونت باری که در ادامه رُخ می داد را باور نمی کردید. او در نمایش احساساتش بسیار تواناست، فردی با اراده در عین حال شوخ طبع و شیرین است.
رابطه ی بین جویی و آلیس به اندازه ی رابطه ی پسر تنها و دختر مرموز فیلم «بگذار من وارد شوم» واقعی به نظر می رسد. در چند سال اخیر شما و مت ریوِز به شاعران دفاع از محرومان تبدیل شده اید. برحسب تصادف بوده یا تعمدی؟
تعمدی بوده است. مت و من یک برنامه ی سه قسمتی داریم. در حقیقت این ایدئولوژی هر روز مرا به حرکت وا می دارد. کار مت و بازیگرانش در آن فیلم واقعا مرا تحت تاثیر قرار داد. خنده دار است اگر بگویم مرا به یاد خودم و مت انداخت، زمانی که هردو فیلم سوپر هشت می ساختیم، با داستان های مشابه این، که البته سرچشمه در نقطه نظر مشترک ما دارد.
در آخر دوست دارم تا هرچه می خواهید درباره ی قسمت های بعدی «پیشتازان فضا»، «ماموریت: غیر ممکن» یا «مزرعه ی شبدر» بگویید، و اینکه چه چیزی برای تلویزیون قصد دارید بسازید؟
ربات بد دو قسمت جدید برای فصل بعد دارد، «کسی که دوست داشتم» برای شبکه CBS و «آلکاتراز» در شبکه ی فاکس، اولی ساخته ی جاناتان نولان و دومی لیز سارنوف است. فیلم های دوست داشتنی هستند که من در موردشان خیلی خوش بینم. نویسندگان به سختی روی فیلمنامه ی «پیشتازان فضا» کار می کنند و من بی صبرانه منتظرم تا نتیجه ی کارشان را ببینم. ایده های زیادی برای قسمت بعدی «مزرعه ی شبدر» دارم، یکی از آنها را بخصوص خیلی دوست دارم، اما هنوز کار عملی در این باره انجام نداده ام. و «ماموریت: غیرممکن- روح پروتکل» خیلی خوب به نظر می رسد. برد بیرد اولین فیلم حادثه ای اش را کارگردانی کرده (بعد از «شگفت انگیزها» و «راتاتویی»). که بسیار بامزه است، به دلیل اینکه تمام لحظاتی که نشان از متمایز بودن او دارد، در این فیلم هم وجود دارد، حتی اگر تا به حال فیلم حادثه ای از او ندیده باشیم. همه می دانند که او کارگردان بی نظیری در دنیای انیمیشن است، اما من مطمئنم همه به زودی خواهند فهمید که او یک کارگردان بی نظیر است.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...