گفت و گو با گاس وان سنت کارگردان «پارانوید پارک»
بازگشت دوباره گاس به پورتلند
- ترجمه : خاطره آقائیان
- |
- منبع : مووی آنلاین
پیش درآمد: "جنایت و مکافات" - یکی از اصلی ترین عوامل اولیه ای است که «پارانوید پارک» - ساخته گاس وان سنت، حول محور آن در گردش است. داستان فیلم اقتباسی است از رمانی از بلیک نلسون، داستانی که راجع به اسکیت باز نوجوانی ست از اهالی پورتلند است که تصادفا ماموری امنیتی را به قتل می رساند و بعد از آن در پی پنهان نمودن گناهش به خاطر عواقب حاصل از آن است. «پارانوید پارک» آخرین فیلم از مجموعه ی فیلم های با بودجه اندک اثر گاس وان سنت است. به دنبال «فیل» (2003) و «روزهای واپسین» (2005) این فیلم نیز در رابطه با نوجوانان است. ظرایف بصری و شیوه ی روایتگری غیرمستقیم این فیلم ها با نقدهای متفاوتی رو به رو شدند اگرچه باعث شهرت بیش از پیش وان سنت در آمریکا شد. آقای نلسون از آقای وان سنت در سانفرانسیسکو، جاییکه در حال بازسازی زندگینامه هاروی میلک بود، دعوت به عمل آورد و با او در رابطه با فیلمش «پارانوید پارک»، پورتلند، سودهای حاصل از فیلمسازی های ارزان قیمت و اینکه چرا نوجوانان سوژه های مناسبی برای فیلمهایش هستند به گفتگو نشسته است:
ساخت «پارانوید پارک» چطور اتفاق افتاد؟
در ابتدا به دنبال پروژه ای بودم که بتوانم با آن پولی به دست آورم اما آن با مشکل رو به رو شد. بعد از آن کتاب تو را خواندم و از آن خوشم آمد.به سرعت نوشتمش، در عرض دو روز. بخش هایی را که می خواستم خلاصه نویسی کردم، به قالب فیلمنامه درش آوردم، جاهایی از آن را جابه جا کردم، بدون اینکه حتی بازنویسی اش کنم. باید توصیفات صحنه ها و البته صحنه های اصلی را بیرون می کشیدم. صحبت ها را هم باید به دیالوگ تبدیل می کردم. دقیقا مثل آن بود که از آن داستان زیراکس بردارم.
به نظر می رسد تو در این فیلم به دنیای اسکیت به عنوان یک زیربافت فرهنگی نگاه می کنی.
من در دهه ی 60 اسکیت بازی حرفه ای بودم اگرچه زمان زیادی از آن موقع می گذرد اما فکر نمی کنم فرق چندانی کرده باشد. در سال 1978 اسکیت برد بازی می کردم و اسکیت بازان آن دوران را دیده ام. آن نوع از فرهنگ چیزی شبیه فرهنگ های گروهی است. البته فکر نمی کنم این قضیه چندان به شخصیت های درون «پارانوید پارک» مرتبط باشد. آنها برای اسکیت سواری به پارک می روند، جاییکه اسکیت سواران ماهر را هم می بینند اما حقیقت زندگی همچین آدم هایی تنها الهامی است برای شخصیت های شما.
فرم های روایت گری چطور در کارت شکل گرفتند؟
من از سال اول دبیرستان شروع به نوشتن داستان کردم. کسی که به شدت تحت تاثیر سریال و شوهای تلویزیونی بود. خُب در همین مسیرهاست که کم کم رشد می کنی-لااقل در حد رسانه ای- و ایده های جدید داستانگویی به ذهنت خطور می کند. چیزهایی که می نوشتم تا حد زیادی شبیه به داستانهای مرموز آلفرد هیچکاک بود. بعد از آن که به سالهای پایان دبیرستان رسیدم راجع به خواهر و برادری که شهر خود را ترک می کنند چون به این نتیجه رسیده اند که آنجا جای مناسبی نیست، فیلمی ساختم. در پس این فیلم ایده های روانشناسی ضعیفی پنهان بود. این فیلم بطور برجسته ای شناخته نشد چون من هنوز نمی دانستم که واقعا چطور باید یک سکانس بگیرم، چون من تازه در کلاس هنری بودم و نه نمایشنامه نویسی ماهر. می دانستم چطور باید یک فیلم ساخت اما بر ضعف های خودم هم واقف بودم. بعد از آن وارد برهه ای شدم که به داستان هایی پرداختم که یک داستان واقعی نبودند مثل داستان های جیمز جویس یا ساموئل بکت، داستان هایی که درون مایه های جدی و سرسختانه ی آنها طرح داستانی را به ایده ای کوچک تقلیل داده اند تا جاییکه گاهی آن را به تک کلمه ای رسانده اند. در «در انتظار گودو» داستان "انتظار" است و بعد از آن تمام اجزا داستانی حول و حوش محور انتظار می گردد.
در ذهنت تک داستانی هم داری که همیشه به آن رجوع کنی؟
برای من ناشناس هایی هستند که دارند زندگی شان را می کنند. نگاه کردن به ناشناس هایی که دارند زندگی شان را می کنند، نه اینکه آنها را پیروز میدان یا هرچیز دیگری تلقی کنم.
تو خیلی از فیلمهایت را در پورتلند فیلمبرداری کرده ای. به نظر می رسد در حیطه ی فیلمسازی این مسئله برایت خیلی اهمیت دارد. قبل از اینکه در دوران دبیرستان به آنجا نقل مکان کنی چه تصوری راجع به آن داشتی؟
جاده های کثیف و علائم ثابت. من فکری نمی کردم در آنجا شهری باشد. فقط یک اسم بود. فکر می کردم می توانم در اطلس جغرافیایی پیدایش کنم. اولین تصور ذهنی ام این بود که فکر می کردم شاید جایی شبیه بوزمن، منت باشد. اما وقتی به آنجا رفتم، دوستش داشتم، آنجا یک شهر واقعی بود.
اولین باری که به آنجا رفتی با چه جور جایی رو به رو شدی؟
آنجا با فرهنگ هیپی دهه ی 70 روبه رو شدم و فکر می کنم خیلی با آن بیگانه بودم.
الان چه؟
اولین باری که به آنجا رفتم چیزهایی یاد گرفتم، همان چیزهایی که امروز هم برایم جذاب و دوست داشتنی اند. پورتلند آنچنان شهر بزرگی نیست که آدم های زیادی به آنجا بیایند و بروند. در دهه ای این شهر جهانی خاص خودش می آفریند و الان هم دنیایی ویژه خود دارد. شهری مرزی است که علی رغم هجوم بیگانگان هنوز هم کوچک باقی مانده است، مثل بویس، آیداهو که همه ی اهالی اش متعلق به همانجا هستند، همانجا به دنیا آمده اند و همانجا خواهند مرد.
آب و هوای تیره و خاکستری گون پورتلند تو را تحت تاثیر قرار نداده است؟ من فکر می کنم الیوت اسمیت یا ریموند کارور و خیلی دیگر از هنرمندانی که اهل چنین مناطقی هستند، تحت تاثیر فضای تیره و افسرده ی آنجا قرار گرفته اند.
من فکر می کنم فضاهای ذهنی هر انسان به زوایه ی دید او نسبت به محیط اطرافش بر می گردد. فکر نمی کنم الیوت اسمیت آوازهای خود را تیره و تار به حساب بیاورد. کرت کوبین، خُب تا حدی ترانه هایش تاریک و غمناک به حساب می آیند و به اضطراب های بشری متوسلند، چیزی در مایه های عجز و لابه. اما بعد از آن که فیلم او «روزهای واپسین» را ساختم، فهمیدم که ترانه های او چیزی شبیه صدای برگ های درختی در پاییز یا حتی بریدن زنجیر است. نمی دانم که تصادفی بود یا نه اما آنها در شهری زندگی می کردند که مرکز بریدن چوب و درختان است.آنها صداهایی می ساختند که به این صداها نزدیک بود.
«فیل» و «پارانوید پارک» هر دو فیلم هایی هستند راجع به نوجوان ها. در این زمینه رویکرد خاصی در نظر داشتی؟
خُب آن ها نوجوان های واقعی بودند، از اهالی پورتلند.
درباره ی جوان ها چه فکر می کنی؟
-آنها همیشه چیزهای جدیدی با خود به همراه دارند. آنها خالق دنیاهای جدیدی هستند. اگر امروز چیز جدیدی از آنها دیدی، دو سال بعد باز چیز جدیدتری خواهی دید. نسل جدید در راه است. آنها هم با نسل های بعد در ارتباطند.
وقتی 16 ساله بودی فکر می کردی در نهایت چه کاره شوی؟
آن زمان من نقاش بودم پس فکر می کردم در آینده نقاش می شوم.
فکر می کنی در طول گذر زمان چه کسانی در موفقیتت تاثیر داشتند؟
برای مثال استنلی کوبریک نمونه خوبی است. او دارای استقلال فردی منحصر به فردی بوذ. چیزی که من هیچگاه نداشتم و البته همیشه آرزوی داشتنش را داشتم. او موقعیت ها و شرایط را به خوبی در جهتی مناسب سازماندهی می کند و رابطه خوبی هم با برادران وارنر دارد. کلاس های بازیگری آنها را برگزار می کند.
احساسم این است که از کار کردن با گروه های کوچک مردم و فیلمسازی پروژه های کوچک فیلم های اخیرت بیشتر لذت می بری.
من معمولا برای ساختن فیلم سراغ آنهایی می روم که قانون دست و پایشان را نبندد. سازندگان مختلف این کار را در مسیر و مدل های گوناگون انجام می دهند. کار من در مسیری است که بودجه ی کمتری لازم داشته باشم. برای اینچنین کارهایی مردم مشتاقند که تا سقف سه میلیون بپردازند. پس نیاز به لوازم و مایحتاج زیادی نیست. خُب اگر من تقاضای سی میلیون بکنم به ابزار بیشتری هم نیاز خواهم داشت. آنها در ازای پولی که می دهند ستارگان سینمایی و پشتیبانی بیشتر می خواهند. تنها مانع اصلی این است که وقتی آنها پول کمتری خرج می کنند، استودیو تمایل زیادی برای اکران گسترده از خود نشان نمی دهد، تا زمانی که شرایط خوبی مهیا شود، از طرفی هم این مسئله خوب است چون فیلم می تواند برای خودش تبلیغ کند، زبان به زبان...
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...