گفت و گو با الیزابت تایلور و ریچارد برتون

صحنه ای از یک ازدواج

دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۲۲:۰


راجر ایبرت: در آگوست 1969 طی سفری به لندن فرصتی برایم پیش آمد تا با دو تن از بزرگترین و جنجالی ترین ستاره و زوج های سینما دیداری داشته باشم. در اولین روز اقامتم یکی از ذوستان به هتل محل اقامتم تماس گرفت که: "هی راجر وقت داری تو رو با چند نفر آشنا کنم؟ فکر نکنم بتونی حدس بزنی چه خوابی برات دیدم" اصرار من بی فایده بود. از من اصرار از او اِنکار.زمی خواست سورپرایزم کند. اما در راه برایم تعریف کرد که الیزابت تایلور و ریچارد برتون در حال استراحت در ویلایشان در نزدیکی لندن هستند. و چون او دوستی با مدیر برنامه های برتون داشته توانسته وقتی بگیرد و قرار و مداری بگذارد تا بتوانیم دیداری کوتاه با آنها داشته باشیم. ناگفته پیداست که از فراهم شدن این فرصت هیجانزده شدم. غیرمترقبه بود اما فرصتی برای منِ نویسنده و منتقد در حال رشد و مطرح شدن بود که بتوانم از نزدیک با دو ستاره محبوبم که به اعتقادم یکی از بزرگترین استعدادهای سینما بودند دیداری داشته باشم.

دیدارمان آنطور که انتظار داشتم نبود اما غیرقابل پیش بینی هم نبود. برتون به گرمی تحویلمان گرفت و الیزابت هم خوش و بشی کرد اما گفت حوصله و آمادگی هیچ مصاحبه و گفت و گویی ندارد "وضعیتمون رو که می بینی. هنوز وقت نکردیم ساک ها و چمدونهامون رو باز کنیم". برتون  هم ظاهرا تمایلی به مصاحبه نداشت و همین حرف الیزابت را بهانه کرد تا از زیر مصاحبه فرار کند. اما پیشنهاد کرد تا ساعاتی را مهمان آنها باشیم، اوقاتی را با آنها سر کنیم و نهار میهمان آنها باشیم. اما به هرحال فرصت خوبی بود تا از نزدیک با زندگی این دو ستاره بزرگ آشنا شوم.

بعد از صرف یک نوشیدنی خیلی زود ما را نادیده گرفتند – شاید برحسب عادتشان- و هرکدام به کار خود مشغول شدند و الیزابت هم به اتاق های دیگر رفت تا انبوه لباس های گرانقیمت و جواهرآلات قیمتی اش را وارسی کند. تصمیم گرفتم هرآنچه که می بینم و می شنوم را به صورت یک گزارش مستند درآورم. اما نتیجه نهایی یک مصاحبه یا گفت و گوی غیرمتعارف ازکار درآمد. گفت و گوها و جملات رد و بدل شده میان برتون و تایلور و یا برتون و دخترش و همینطور حواهرش کاترین – به عنوان یک خانواده - می تواند به خوبی نشانگر رفتار و کردار، اعتقادات، نوع اخلاقیات، نوع نگاهشان به زندگی، شکل و فرم رابطه شان و خیلی چیزهای دیگر باشد. شاید برخی از شما خوانندگان برآشفته شوید که این حریم خصوصی آنها بوده به چه حقی این حریم را شکستی؟ و جواب من این است: "کدام حریم خصوصی؟ کدام مساله خصوصی؟" این دو نفر سالهای سال است که همه چیزشان برای همه رو است. نکته پنهانی باقی نگذاشته اند. همه چیز خودشان را با رضایت خاطر و از روی آگاهی به نمایش گذاشته اند. جنجال رسانه ای در دور و اطراف آنها بخشی از زندگی شان بوده و هست و خودشان هم تعمدا به آن دامن می زنند. پس من کار غیراخلاقی انجام نداده ام". این گفت و گو یک محاوره و گفت و گوی چندنفر از اعضای یک خانواده نتیجه مشاهدات من است که تنها به دلیل اینکه دونفر از آنها ستاره های بزرگ سینما هستند ارزش خواندن پیدا می کند و در بعضی مواقع شکل یک نمایشنامه –همانگونه که زندگی واقعی آنها هم بدین گونه یود- یا فیلمنامه به خود می گیرد، اما به هر گویای نوع رابطه دو ستاره قهار سینماست که بیشتر از خود فیلم هایشان برای همگان جذاب و مورد توجه قرار داشته است:


ریچارد برتون: "این موهای بلند، همه چیزه." او موهای لیزا تد دختر الیزابت را از صورتش کنار زد و نگاهی به چشمان او انداخت و سرش را با وقار  همیشگی تکان داد. "چشم های تو رازهای زیادی داره." و در ادامه گفت: "گونزالس امروز عصر در ویمبلدون مسابقه داره، مسابقه دیروز رو دیدی؟ خیلی از هملت بهتر بود. مرد پیر در مقابل مرد جوان."

لیزا: اینجا هم اسب هم داره؟

برتون: (نگاهی عمیق به اطراف اتاق) اینجا؟ تو این اتاق؟ نه اینجا اسبی نیست. بیا بنشن کنار من.

لیزا کنار او روی مبل نشست.

لیزا: فیلم درباره چیه؟

برتون: درباره هنری هشتم، من نقشش را بازی می کنم. او از همسرش کاترین جدا شده چون فرزند پسر می خواسته و اینکه یک شاهزاده سلطنتش رو ادامه بده نه یه پرنسس. او با آن بولین ازدواج کرد ولی او هم فرزند پسر براش نیاورد. بنابراین عاشق جین سیمور شد! این داستان زندگیه اونه. البته دو ساعت و ده دقیقه طول میکشه تا ما این داستان رو تعریف کنیم...

در همین لحظه برتون برای ضبط صحنه ای دیگر از «آنِ هزار روزه» از او جدا می شود و لیزا روی صندلی کارگردان به تماشای فلمبرداری می نشیند.

بعد برتون پیشنهاد می کند که به دفتری که او و الیزابت اخیرا در استودیو شپرتون اجاره کرده اند بروند. او در ادامه صحبتهایش با چارلز جاروت، کارگردان جوان کانادایی می افزاید: الیزابت یاقوتی کبود به ارزش 39 قیراط (1) خریده و آنقدر مجذوب اون شده که حتی حاضرنمیشه برای ضبط فیلم بیاد پایین. او تو اتاقش نشسته و با یه دست استیک میخوره و تو دست دیگه یاقوت رو نگه داشته.

جاروت: این یاقوت هدیه تو هست؟

برتون: خُب، البته که از طرف من هست. مگه کس دیگه ای هم چیزی به او میده؟ (خنده)

برتون لیزا را به سمت راهروی اصلی هدایت کرد و گفت: وقتی که صندلیت رو ترک کنی، بزرگترین استودیو ها هم برات مثل بیمارستان میشن.

برتون در یک اتاق بزرگ را باز کرد. یک سمت اتاق رختکن بود و سمت دیگر میز منشی او جیم بنتون قرار داشت. بعلاوه؛ خواهرش، کاترین و پسرش، دوست کاترین و همچنین دختر برتون، ماریا هم در آن اتاق بودند.

قرار است که طی یک روز آینده همه برای دیدین پرنس چارلز با قایق به ولز (2) بروند. پوستر بزرگی از الیزابت روی درب رختکن است و الیزابت خودش در را باز کرد و داخل اتاق می شود. 

الیزابت تایلور: چطوره!؟

او لباس سفید کوتاهی پوشیده، و یاقوت کبودش را هم روی آن زده است.

کاترین: وای خدای من، واقعا زیباست!

الیزابت نزدیک مبل شد تا همه یاقوت کبودش را بهتر ببینند.

الیزابت: هم میشه به عنوان سنجاق سینه ازش استفاده کرد، هم انگشتر.

مسابقات تنیس ویمبلدون از تلویزیون پخش میشود، برتون آن را خاموش می کند و می پرسد: کسی تنیس تماشا می کنه؟ این برنامه باعث میشه روابط اجتماعی ازبین بره. الیزابت به اتاقی دیگر می رود تا یاقوتش را به جیم بنتون هم نشان دهد.

برتون: شیلا گراهام (3) تمام هفته در تماس با ما بوده تا یه مصاحبه رو با من و الیزابت هماهنگ کنه ولی قبل از هرچیز میخواد مطمئن باشه که ما کتاب جدیدش رو خوندیم چون یک فصلش به من و الیزابت اختصاص داره.

برتون برای خودش نوشیدنی می ریزد و کنار دخترش لیزا می نشیند: من کتاب رو آنقدر سرسری خوندم که حتی به فصلی که راجع به خودمون هست نرسیدم، چه برسه بقیه فصل ها. (خنده)

برتون: تا حالا اونو دیدی؟ از هر داستان اسفناک و دروغی که شنیده برای نوشته اش استفاده میکنه. ولی مهم نیست، آنقدر نوشته ی او غمگین کننده هست که هیچکس نمی خوندش. ولی به هر حال او با ما در همین اتاق مصاحبه می کنه.

لیزا: منم می تونم تو این فیلم بازی کنم؟

برتون: تا حالا تو هیچ فیلمی بازی کردی؟ قانون من اینه که هر بچه می تونه تو یه فیلم بازی کنه. البته ما 99 بچه خواهیم داشت. و ماریا هم در یکی از فیلمهای ما بازی کرده.

ماریا با افتخار لبخند زد. الیزابت به اتاق برمی گرده: حالا یه انگشتر شد! و اونو به کاترین نشون میده.

(برتون چیزی به زبان ولزی می گوید و خواهرش می خندید.)

برتون: کم کم دارم زبان ولزی رو فراموش می کنم. من همیشه با خانواده ام ولزی صحبت می کردم. چندتا از برادر زاده هام گفتند که پرنس چارلز رو دیدین که تو یکی از برنامه های تلویزیون ولزی رو خیلی خوب صبت می کرده؟ او باید پسر زرنگ و باهوشی باشه. وقتی ماجرای اون بمب یادم میاد، واقعا ناراحت میشم. خدارو شکر که منفجر نشد و به موقع اونو خنثی کردن و توطئه گرها به هدفشون نرسیدن.

(جیم بنتون وارد اتاق شد و خم می شود تا ورودی درب رو تعمیر کند.)

برتون: جیم، وقتی منو میبینی لازم نیست خم بشی!

جیم: (با چاپلوسی اغراق آمیز) ولی آقای برتون، چرا من باید وقتی تنهاییم با وقتی که در جمع هستیم متفاوت رفتار کنم؟

کاترین: ریچارد، عکسهای «رام کردن زنِ سرکش» رو کجا گرفتین؟

ریچارد: رُم

کاترین: حتی صحنه ی پشم گوسفند...؟

ریچارد: بله، حال به هم زن بود. ما واقعا کثیف شدیم.

او نوشیدنی دیگری برای خودش ریخت و کتابی برای مطالعه از کتابخانه برداشت.

الیزابت روی صندلی نشست و روبه کاترین گفت: درباره ماجرای وحشتناک دیروز من چیزی شنیدی؟

کاترین: نه عزیزم، چی شده بود؟

الیزابت: یه مرد ولزی درب رو شکست و وارد اتاق رختکن شد، او هفت هزار پوند پول از ما می خواست. سه هفته بود که برای ما یادداشت هایی می فرستاد. او هفت هزار پوند بدهی داشت و از ریچارد می خواست که پول رو بهش بده.

کاترین: چرا؟

چون ریچارد هم ولزی هست!

برتون خندید و گفت: درخواست کوچک و منصفانه ای بود. او از ما می خواست که نجاتش بدهیم، بدهی اش را پرداخت کنیم، و شغلی جدید در سوییس براش فراهم کنیم.

الیزابت: من نباید کلیدها رو تو در میذاشتم.

برتون: هیچوقت یادداشتی رو که یکی از همین آدما برام فرستاد فراموش نمی کنم. او نوشته بود که یک نسخه خطی از شکسپیر داره و من ازش خواستم که نسخه رو به ما بده تا در موزه ویکتوریا بذاریم. در کمال تعجب روز بعد او  گفت که ازبین رفته و اون فقط تونسته نسخه رو به ذهن بسپاره..!

در لحظه ای که همه داشتند بلند بلند می خندیدند، کسی به در زد. برتون در را بازکرد و پیرمردی وارد اتاق شد.

آقای توماس!

او پدر شوهر نود ساله کاترین بود. روی صندلی نشست و برتون خود را با نوشیدنی ها سرگرم کرد.

ریچارد: "آقای توماس از همشهریان من در ولز هستند. قبل از بازنشسته شدن دو شغل داشتند."

برتون نوشیدنی به او داد و پیرمرد سری تکان داد و چیزی به زبان ولزی به او گفت. و سپس نوشیدنی اش را گرفت.

الیزابت: او به تو چی گفت؟

برتون: او گفت، این لعنتی پدر تو رو کشت.


1. واحدی برای وزن که بیشتر برای سنگ های قیمتی به کار می رود و برابر است با یک بیست و یکم مثقال

2. وِیلزیاولز، به انگلیسی: Wales کشوری است در جنوب غربی جزیره بریتانیا که به همراه انگلند، اسکاتلند و ایرلند شمالی کشور پادشاهی متحد بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی را تشکیل می‌دهد. پایتخت ولز شهر کاردیف است.

3. شیلا گراهام (1904 – 1988) نویسنده و بازیگر امریکایی

منبع : فیلم نگاه
  • راضیه خضری
  • |
  • پنج شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۰:۴۳
  • |
  • ۰
  • |
  • ۳۶۲۲
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...