گفت و گو با جیمز فرانکو بازیگر فیلم «127 ساعت»

داستان یک سقوط تکان دهنده و عزمی راسخ برای آزادی

شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۲۳:۴۷


مقدمه: جیمز فرانکو درباره بازی در نقش آرون رالستونِ ماجراجو در «127 ساعت» به کارگردانی دنی بویل، رواج بازیگری مِتُد در این دوره و اینکه چه کاری در موقعیت زندگی حقیقی همسان انجام می ­داد، صحبت کرده است. همچنین وی برخی از علایقش فارغ از بازیگری را نیز مورد بحث قرار داده است.


در فیلمی مثل این توانستی چه مِتُدی اعمال نمایی؟

خُب، دست خودم را قطع نکردم... ولی دنی به شدت علاقه دارد تا مرزهایی جزیی اعمال کند، بازیگرانش را پیش می­برد و بطوریکه منظور را کمی مِتُدی برساند، در روند ما و در برخی از جوانب فیزیکی، این گونه حدس می­زنم. در صحنه ابتدایی آرون فقط توسط سنگ به دام افتاده است. وی ورزشکاری بزرگ است بنابراین تلاش می­کند بازویش را با قدرت بدنی بیرون بکشد. خُب، سکانس بسیار ابتدایی بود، در روان جستجوی دنی، و فکر نمی­کنم برای فیلمبرداری این شیوه را طرح­ریزی کرد، ولی روزی به من گفت: "خیلی تلاش کن و بازویت را بیرون بکش، هر کاری را انجام بده که می­تونی، خودت را در برابر صخره محکم بزن، زانو بزن، به آن لگد بزن، یک باره بکش بکش، هر کاری که می­تونی انجام بده، و توقف نکن تا بگویم کات". گفتم: "باشه، احتمالاً خیلی کوفته و وامانده خواهم بود، احتمالاً کمی دچار صدمه خواهم شد." و می­دونم چیزی ست که گفته می­شد بدلیل آنکه یکی از دوستانم یک ویدئو فیلمبرداری می­کرد. گفتم: "درسته، برای این کار آمده­ام، فقط مطمئن شو آن را در اولین برداشت می­گیری." خُب، انجامش دادیم، و با گذشت زمان گفت کات، فکر کنم 22 دقیقه بود و کاملاً خشته شدم. روز بعد بازویم بی­اغراق کبود بود، ولی موفق به فهمیدنش شدیم، چطور باید آن سکانس­ها را کار کنیم. به عنوان یک بازیگر بطور باورنکردنی آزادی­بخش بود، چون برای تجربه­ای حقیقی آزادی داشتم که انگار در همان موقعیت بازی نمی­کنم، واقعاً وامانده هستم، و بازویم درد می­کند، و این واقعی است. خُب، در آن سکانس خیلی مِتُد بود. بعد چیزهای دیگری مثل قطع عضو وجود دارد، عضو مصنوعی خیلی خوبی داشتیم بطوریکه ناچار نبودم بازوی خودم را قطع کنم. ولی چیزی که با همان سکانس ابتدایی فهمیدیم همانی و بعد که می­توانستیم انجامش دهیم تا این برداشت­ها را با دوربین­های دیجیتال طولانی کنیم که می­تواند برای 20 دقیقه فیلمبرداری شود، و این برداشت­ها متحرک هستند، بطوریکه فرایندی بسیار متفاوت برای فیلم نمونه­ای است جاییکه تو یک صحنه­سازی صورت می­دهی و سپس یکی دیگر، می­توانستی تمام صحنه­سازی­ها را در این برداشت­های بلند بگیری، و تنظیم کنی. فقط اجرایی معتبرتر می­داد چون برای بسطی مسلم آن را تجربه می­کنیم.

چطور مشغول تسخیر قدرت ذهنی آرون شدی؟

خُب، قبل از آنکه شروع به فیلمبرداری کنیم و تلاش کنیم تا وراد فضایی ذهنی او شویم خیلی صحبت کردم. وقتی سیمون می­نوشت، برای گفتگو چیزی که فکر می­کرد، همه کارمان را انجام دادیم. حضور آرون به مفیدی تمام آنها بود، آرون به ما چیز دیگری داد که بطور باور نکردنی باارزش بود- به ما ویدئوهای واقعی را نشان داد در حالی که آنجا در دام افتاده بود، گرفته بود. در مقام یک بازیگر، بطور باور نکردنی باارزش بودند چون حتی چیزی که در آن پیام­ها می­گفت ضروری نبود، در آن نوارها رفتار ناب وجود داشت. آنجا می­نشستیم تا مردی را تماشا کنیم که مرگ خودش را کاملا پذیرفته بود، و نمی­دانست پایان خوشی وجود دارد.

خُب، حالا وقتی آن داستان­ها را نقل می­گند، به گذشته نگاه می­کند، ولی در آن لحظه، در میانه موقعیت بود. وقتی آن را تماشا می­کردم، تلاش می­کردم تا جذب کنم... اگرچه ما همدیگر و رفتارمان و چگونه ذهنیتمان در سطح ثابت می­شود را خواندیم، به عنوان یک بازیگر خودت را برای برداشتن سیگنال­های کوچک تقریباً نیمه هوشیارانه تمرین می­دهی. خُب، وقتی آن را تماشا می­کردم، در اساسی­ترین شرایط، مردی را تماشا می­کنم که می­پندارد قرار است بمیرد، ولی چیز بسیار جذاب دیگر این است که خود ترحمی نمی­بیند، این پیام­ها بسیار ساده، شخصی و باوقار را به خانواده­اش تحویل می­داد، و به من که که بارها می­گوید. آنجا قدرتی عظیم و همچنین تماس عظیم با خانواده­اش وجود دارد. عشق عظیمی که برای ساخت چیزی می­طلبید که می­پنداشت قرار است آخرین چیزی باشد که خانواده­اش از او خواهند دید، برخی چیزهایی که آنها می­توانستند تماشا کنند، اساساً برای مادرش، که باید تماشا می­کرد. برای انجام دادن آنچه فکر می­کرد که فرار است بمیرد باور نکردنی است و وقتی رفتم تا نقش را ایفا کنم به من بسیار خیلی حرف زد. چیز دیگر قدرتی است که برای به پایان رساندن دریافتی ناشی از این پیام­ها بوده است. وقتی آرون از من پرسید چرا می­خواهم نقش او را بازی کنم، و من نگفتم که می­خواهم با دنی بویل کار کنم [می­خندد]، گفتم، چون این داستانی مهیج است و واقعاً قدرتی که ناچار بودی خودت بگذرانی تحسین می­نمایم. تو نمونه­ای باورنکردنی از اراده انسانی هستی. چرا قدری تصحیح کردی و گفتی: "نه، واقعاً ارتباط با خانواده­ام بود که به من اجازه داد پنج روز را بگذرانم و خودم را آنجا بیرون بکشم. " آن پیام­ها تنها پیا­م های بدرود نبودند، می­گفت ارتباطی را حس می­کرد در حالیکه آن را ایجاد می­کرد، حس می­کرد خانواده­اش آنجا بودند، و به او قدرتی برای رهایی از خطر دهد. فکر می­کنم در همه ما وجود دارد.

نوارهایی که ضبط کرد، وقتی در دره تنها بود... تو توسعه دادی؟ یا کلمه به کلمه هستند؟

برخی از موارد کلمه به کلمه هستند. آرون نوارهای واقعی را به ما نشان داد. آنها برای آدم­های زیاد دیگری به جز خانواده و دوستانش که در نوارهای واقعی ذکر می­شدند، نشان داده نمی­شود. اولین باری که آرون را ملاقات کردم آنها را آورد. این شیوه­ای بسیار جدی برای ملاقات کسی بود. خُب، بله، برخی از پیام­های اولیه بخصوص چیزهایی هستند که آرون گفت. این نوار VHS قدیمی را آورد، که فاسد می­شود، و برخی از چیزهایی که ضبط کرده بود بواسطه تصویر ازبین نمی­رفت... دنی حتی برخی از آنها را گرفت. بیرون رفتیم و برخی چیزها مثل اسکی کردن مرا فیلمبرداری کرد و در واقع، حتی دوبار فیلمبرداری کرد چون دنی دوست نداشت چطور من برای اولین بار اسکی می­کنم [می­خندد]! ولی به من نگفت قرار است واقعاً از این موضوع فیلمبرداری کند. فکر می­کردم هنوز در حد عکسبرداری باشد ولی به من نیاز داشت انگار اسکی صحرایی می­کنم. منظورم این است، من اسکی سوار خوبی­ام ولی در صحرایی بهترین نیستم. ولی بعد چندتا چرند سرازیری را پشت سر گذاشتم، که بهتر بود. ولی بعد یک مرتبه [سناریونویس] سیمون [بیوفوی] سر رسید، همان موقعی که واقعاً سکانس برنامه را آماده کردیم که چیزی نیست که آرون انجام داد. برخی از خطوط همانند این هورت کشیدن نیست، زمانیکه در مورد نوشیدن ادرار صحبت می­کند، مستقیم از آرون ناشی می­شود، ولی فکر می­کنم سیمون و دنی در یک سکانس احمقانه از شوخی بسط دادند که آرون واقعاً برایش پیش آمده بود و آنرا درون این سکانس دیوانه­وار همانا واقعاً ایجاد کرده بود. فکر می­کنم، درخشان است چون در مراحل بسیار زیادی بکار می­رود.

مثل؟

خُب، یک تسکین کمیک هست چون پس از سکانسی می­آید که شخصیت از لحاظ احساسی درهم می­شکند و درمورد دوست دختر سابقش رویا دیده است. پس از لحظه­ای است که از لحاظ احساسی آن را از دست می­دهد. واقعاً، همیشه فکر می­کردم وقتی انجامش دادیم بامزه­تر بدست آید، زننده­تر بود چون بسیاری از چیزها را انجام می­داد. شخصیت تلاش می­کند تا از خودش با استفاده از کمدی فرار کند، ولی همچنین تا انتها به گونه­ای پیش می­رود. این شیوه­ای برای اوست تا با خودش مواجه شود و با خودش برای انتخاب­هایش دچار چالش گردد که او را بدین جا سوق داد. همچنین او را به گونه­ای آغاز می­کند تا ذهنش را تا اندازه­ای از دست دهد. خُب، برای قادر بودن به بازی که سکانس عظیمی بود، و فکر می­کنم چهار بار یا بیشتر انجامش دادیم.

شما بچه­ها همدیگر را با صمیمیت فیلمبرداری دیوانه کردید؟

رابطه خوبی با دو مدیر فیلمبرداری [آنتونی واد فانتل و انریکه چدیاک] داشتم. در دره تمام مدت با من بودند و برای اکثر بخش­ها، فقط من و آنها بودیم وقتی فیلمبرداری می­کردیم. ولی دنی و من هم رابطه خیلی خوبی داشتیم. دوستم از دانشگاه نیویورک نیز فارغ­التحصیل شد و برای فیلمبرداری پشت صحنه­ها استخدام شد و فقط چیزی دیده­ایم که او تدوین کرد، و نشان می­دهد چه غیرمعمولی است، و فکر می­کنم رابطه­امان خوب بود. فقط اوقاتی می­توانستم فکر کنم. هر چیزی متفاوت با موزون بود... تقریباً مثل این بود که با DoPs و دنی به بازی گرفته می­شدم چون بازیگر دیگری وجود نداشت، بنابراین آنها ایفاگر نقش­های دیگرم بودند و همه ناچاراً این شخصیت را تا اندازه­ای تقسیم کردند. خب، اوقاتی وجود داشت که این برداشت­های بلند را گرفته­ای که دنی مرا به انجام فعالیت­های واقعی واداشت. می­توانم بخصوص جایی را که مجبور بودم همان سیستم قرقره را بسازم. احتمالاً حدود سه تا چهار دقیقه در فیلم باشد ولی چیزی شبیه 10 تا 15 دقیقه انجامش دادیم و دنی مرا واقعاً به چالش واداشت و انجامش داد. چیزی که آرون انجام داد مشکل است، بخصوص اگر دستت جایی نگه داشته شود، بنابراین واقعاً برای انجام دادنش کاری ازدستم برنیامد. ولی موضوع اصلی برای شخصیت همین هست چون باید افسرده و خنثی شود. ولی در برخی از این موقعیت­ها، دنی برایم درباره مانیتور صحبت می­کرد و در شخصیت فرو رفتم و واقعاً به او یک مشت فحش دادم.

بودن با کمک بازیگرانی مثل کیت مارا و آمبر تمبلین در برخی نقاط، جذاب بود؟

اکثر سکانس­ها به همراه زنهای جوان در انتها فیلمبرداری شد! هر چیز دیگری درست فیلمبرداری شد لیکن آنها را برای پایان حفظ کردیم چون در آغاز فیلمبرداری هوا برفی بود. سکانسی وجود دارد که در فیلم نیست، بعد از استخر جایی که در لوکینگ گلاس راک خودمان را خشک می­کنیم... هیجان­انگیز هست. ناچاراً این سکانس­ها را با دیگر افراد پیش بردیم و کاملاً متفاوت حس می­شد. آن سکانس خودش عجیب و غریب بود چون جذب دخترها می­شود ولی همچنان در دنیای خودش غوطه ور است. نمی­دانم آیا تلاش می­کرد آن را خیلی سرد بازی کند. ولی وقتی چیزی را تماشا می­کنم که انجام داد یک دفعه می گوید عالی است و همانی است که "گه" بود. [می­خندد] من همین جور بودم [مبهوت به نظر می­آید] "کاری می­کنم که اینجا به من می­گویی! " ولی همان یک بار بود چیزی مثل کشش داشتیم. ولی دنی بعد از آن گفت که به عنوان یک سکانس بسیار ایستا بود، بخصوص در آغاز که می­خواستیم  ریتم فیلم را تنظیم کنیم. ولی متفاوت با آن، درمورد این تجربه نگاهی به عقب انداختم و فکر ی­کنم کاملاً یگانه بود.

به عنوان یک کارگردان و هم یک بازیگر، از دنی بویل چه بدست آوردی؟

واقعاً خیلی چیزها آموختم. دو چیز عمده درمورد دنی وجود دارد، مهمتر از همه- وقتی به جوانب زیادی برای کارگردانی اش می­نگری- که به نظر می­رسد برای من حرفه­اش را هدایت می­کند، و شیوه تمام فیلم­هایش چیزی را شکل می­دهد که واقعاً به نشر می­رسد خودش با نزدیک شدن به انواع مختلف مواد، موضوع به چالش می­افتد که وی بهره­مند نمی­شود، یا فیلم­هایی که نیازهای فنی دارند که او را مجبور می­سازد وارد اکتشافات تازه برای بیرون کشیدن او از ناحیه ای شود و قابلیت­هایش که با آن دو متبلور می شود. چیزی که او را قادر می­سازد تا هر زمان فیلم متفاوتی بسازد. اگر به سابقه­اش نگاه کنی، فهرست فیلم­هایی که ساخته است (متشکرم برای توضیح چیزی که سابقه آن است!) همه بسیار متفاوت هستند و نه تنها بدلیل ژانرهای متفاوت بلکه شیوه­ای که آنها ساخته می­شدند. همانی که دریافتم بسیار الهام­بخش است. چیز دیگر آن است که به طرز غیرخجالت­آوری دوست دارد سرگرم کند و فیلم­های مهیجی بسازد. بنابراین در این فیلم چالش استفاده از مردی در منطقه­ای منفرد دارد، حتی شبیه «دورافتاده» تام هنکس نیست جاییکه تمام آن جزیزه را دارد تا حول آن قدم بزند و با یک توپ والیبال صحبت کند. من در مکان منفردی هستیم که برای برخی کارگردان ها، شبیه بلا تار (کارگردان مجارستانی)، بزرگ خواهد بود. واقعاً کند و معنوی. ولی دنی آن را چالش و فکر برداشت خواهد کرد: "چطور می­توانم این اثر مهیج و سرگرم کننده را بسازم؟" و انجامش می­دهد. نظریه­های زیادی می­شنوم که مردم می­گویند همانند دیگر تجربه­های سینمایی نیست که آنها را داشته­اند،  و واقعاً به آن مسلط شده­اند. واقعاً این ایده را حفظ می­کنم، و دنی بهترین دو دنیا را بدست می­آورد- ساختن فیلم اورجینالی که بسیار سرگرم کننده هم می­باشد.

تو در نیویورک زندگی می­کنی، پس با هوای آزاد عظیمی به عنوان یک قانون چطور بودی؟ ناچار بودی بطور شخصی وفق پیدا کنی، یا به هر حال حس ماجراجویی داری؟

بله، پیاده­روی­های طبیعی ام را از دست دادم [می­خندد]. من در کالیفرنیای شمالی رشد کردم و وقتی پدرم جوان بود من و برادرم را به سفرهای اردویی زیادی می­برد و ما به یوزیانت هم رفتیم. ولی فکر می­کنم خیلی زیاد برایم مثمر ثمر بود [می­خندد] من عاشق شهرها هستم و به مردم اطرافم نیاز دارم و به این فکر می­کنم شاید در عرض دو سال به لوس­آنجلس بازگردم و ساحل ونیز را مورد لحاظ قرار دهم چون خیلی زیباست. ولی فکر می­کنم در شب خیلی ساکت باشد و حتی برا من خیلی زیاد ساکت باشد! فقط به مردم اطرافم نیاز دارم، حتی اگر با آنها بازی نکنم. فقط مردم حاضر در بیرون را دوست دارم.

وقتی در هالیوودی، با این وجود، چطور با جهت باقی می­مانی؟

خُب، الان آنجا نیستم ولی وقتی بودم، مایه آموزش را با بازگشت به UCLA یافتم. واقعاً دنیای کاملی گشوده شد. آنجا حس هنری بیش از اندازه معاصرتری وجود دارد. در وهله نخست، به نظر نمی­رسد شبیه این باشد ولی برای تو درکی برای ترقی وجود دارد. ده میلیون چیز درست در برابرت. ولی لوس­آنجلس همان است، فقط به کلی گسترش یافته. خُب، چیزهای زیادی یافتم که واقعاً در آنجا برایم جذاب بود- فقط زمان بیشتری صرف شد تا دربیامش.

و در مورد کتابت چی؟

چیزی هست که چیزی حدود 5 سال رویش کار می­کرده­ام. در UCLA و نیز تحت مدیریت مونا سمپسن، یک رمان­نویس بزرگ خواهر استیو جابز آغاز کردم. وی نویسنده بزرگی است. خُب، فقط در برنامه نوشتن آنجا شروع کردم، و ار روی آن را در نیویورک ادامه دادم. همان مدت زمانی برای کتابی صرف می­شود تا بیرون بیاید. تقریباً سال گذشته فروختمش و گالری­ها و جلوه­های متنوعی را اعمال کرده­ایم، خب به تازگی بیرون آمد. [در پایان سال گذشته]

به عنوان یک بازیگر تنوع طلبی را دوست داری؟

مشغولیت­های زیادی ندارم. اگر به مشغولیت­هایی فکر کنم، شاید پینگ پونگ باشد. ولی میل برای کسب مدال پینگ پونگ ندارم. ولی تصور کنم که به انجام چنین چیزهایی سوق پیدا می کنم. برای هشت سال، فقط بطور حرفه­ای بازی کردم ولی همیشه مطالعه می­کردم و می­نوشتم و دیگر علایق را دنبال می­کردم. فقط مجزا انجامش دادم و هرگز چرندیاتم را به کسی نشان ندادم. ولی با رفتن به مدرسه همراه با دیگران، کاری کرد تا کارم را جدی­تر بگیرم، تا با آن چشمی نقادانه­تر بنگرم... مثل کار با یک کارگردان بزرگ، شبیه یک رابطه هست. باید با نویسندگان بزرگی کار می­کردم . تو یک مجری یا نویسنده بهتری فقط با آموختن از آنها می­شوی.

قادر به قطع دستت بودی؟

خب، دست او مرده بود، له شده بود و به به هر حال مرده بود، هیچ خونی جاری نشد بنابراین ضرورتاً تا حالا تمام شده بود.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...