گفت و گو با جیمز فرانکو بازیگر فیلم «127 ساعت»
داستان یک سقوط تکان دهنده و عزمی راسخ برای آزادی
- ترجمه : احسان زیورعالم
- |
- منبع : ایندی وایر
مقدمه: جیمز فرانکو درباره بازی در نقش آرون رالستونِ ماجراجو در «127 ساعت» به کارگردانی دنی بویل، رواج بازیگری مِتُد در این دوره و اینکه چه کاری در موقعیت زندگی حقیقی همسان انجام می داد، صحبت کرده است. همچنین وی برخی از علایقش فارغ از بازیگری را نیز مورد بحث قرار داده است.
در فیلمی مثل این توانستی چه مِتُدی اعمال نمایی؟
خُب، دست خودم را قطع نکردم... ولی دنی به شدت علاقه دارد تا مرزهایی جزیی اعمال کند، بازیگرانش را پیش میبرد و بطوریکه منظور را کمی مِتُدی برساند، در روند ما و در برخی از جوانب فیزیکی، این گونه حدس میزنم. در صحنه ابتدایی آرون فقط توسط سنگ به دام افتاده است. وی ورزشکاری بزرگ است بنابراین تلاش میکند بازویش را با قدرت بدنی بیرون بکشد. خُب، سکانس بسیار ابتدایی بود، در روان جستجوی دنی، و فکر نمیکنم برای فیلمبرداری این شیوه را طرحریزی کرد، ولی روزی به من گفت: "خیلی تلاش کن و بازویت را بیرون بکش، هر کاری را انجام بده که میتونی، خودت را در برابر صخره محکم بزن، زانو بزن، به آن لگد بزن، یک باره بکش بکش، هر کاری که میتونی انجام بده، و توقف نکن تا بگویم کات". گفتم: "باشه، احتمالاً خیلی کوفته و وامانده خواهم بود، احتمالاً کمی دچار صدمه خواهم شد." و میدونم چیزی ست که گفته میشد بدلیل آنکه یکی از دوستانم یک ویدئو فیلمبرداری میکرد. گفتم: "درسته، برای این کار آمدهام، فقط مطمئن شو آن را در اولین برداشت میگیری." خُب، انجامش دادیم، و با گذشت زمان گفت کات، فکر کنم 22 دقیقه بود و کاملاً خشته شدم. روز بعد بازویم بیاغراق کبود بود، ولی موفق به فهمیدنش شدیم، چطور باید آن سکانسها را کار کنیم. به عنوان یک بازیگر بطور باورنکردنی آزادیبخش بود، چون برای تجربهای حقیقی آزادی داشتم که انگار در همان موقعیت بازی نمیکنم، واقعاً وامانده هستم، و بازویم درد میکند، و این واقعی است. خُب، در آن سکانس خیلی مِتُد بود. بعد چیزهای دیگری مثل قطع عضو وجود دارد، عضو مصنوعی خیلی خوبی داشتیم بطوریکه ناچار نبودم بازوی خودم را قطع کنم. ولی چیزی که با همان سکانس ابتدایی فهمیدیم همانی و بعد که میتوانستیم انجامش دهیم تا این برداشتها را با دوربینهای دیجیتال طولانی کنیم که میتواند برای 20 دقیقه فیلمبرداری شود، و این برداشتها متحرک هستند، بطوریکه فرایندی بسیار متفاوت برای فیلم نمونهای است جاییکه تو یک صحنهسازی صورت میدهی و سپس یکی دیگر، میتوانستی تمام صحنهسازیها را در این برداشتهای بلند بگیری، و تنظیم کنی. فقط اجرایی معتبرتر میداد چون برای بسطی مسلم آن را تجربه میکنیم.
چطور مشغول تسخیر قدرت ذهنی آرون شدی؟
خُب، قبل از آنکه شروع به فیلمبرداری کنیم و تلاش کنیم تا وراد فضایی ذهنی او شویم خیلی صحبت کردم. وقتی سیمون مینوشت، برای گفتگو چیزی که فکر میکرد، همه کارمان را انجام دادیم. حضور آرون به مفیدی تمام آنها بود، آرون به ما چیز دیگری داد که بطور باور نکردنی باارزش بود- به ما ویدئوهای واقعی را نشان داد در حالی که آنجا در دام افتاده بود، گرفته بود. در مقام یک بازیگر، بطور باور نکردنی باارزش بودند چون حتی چیزی که در آن پیامها میگفت ضروری نبود، در آن نوارها رفتار ناب وجود داشت. آنجا مینشستیم تا مردی را تماشا کنیم که مرگ خودش را کاملا پذیرفته بود، و نمیدانست پایان خوشی وجود دارد.
خُب، حالا وقتی آن داستانها را نقل میگند، به گذشته نگاه میکند، ولی در آن لحظه، در میانه موقعیت بود. وقتی آن را تماشا میکردم، تلاش میکردم تا جذب کنم... اگرچه ما همدیگر و رفتارمان و چگونه ذهنیتمان در سطح ثابت میشود را خواندیم، به عنوان یک بازیگر خودت را برای برداشتن سیگنالهای کوچک تقریباً نیمه هوشیارانه تمرین میدهی. خُب، وقتی آن را تماشا میکردم، در اساسیترین شرایط، مردی را تماشا میکنم که میپندارد قرار است بمیرد، ولی چیز بسیار جذاب دیگر این است که خود ترحمی نمیبیند، این پیامها بسیار ساده، شخصی و باوقار را به خانوادهاش تحویل میداد، و به من که که بارها میگوید. آنجا قدرتی عظیم و همچنین تماس عظیم با خانوادهاش وجود دارد. عشق عظیمی که برای ساخت چیزی میطلبید که میپنداشت قرار است آخرین چیزی باشد که خانوادهاش از او خواهند دید، برخی چیزهایی که آنها میتوانستند تماشا کنند، اساساً برای مادرش، که باید تماشا میکرد. برای انجام دادن آنچه فکر میکرد که فرار است بمیرد باور نکردنی است و وقتی رفتم تا نقش را ایفا کنم به من بسیار خیلی حرف زد. چیز دیگر قدرتی است که برای به پایان رساندن دریافتی ناشی از این پیامها بوده است. وقتی آرون از من پرسید چرا میخواهم نقش او را بازی کنم، و من نگفتم که میخواهم با دنی بویل کار کنم [میخندد]، گفتم، چون این داستانی مهیج است و واقعاً قدرتی که ناچار بودی خودت بگذرانی تحسین مینمایم. تو نمونهای باورنکردنی از اراده انسانی هستی. چرا قدری تصحیح کردی و گفتی: "نه، واقعاً ارتباط با خانوادهام بود که به من اجازه داد پنج روز را بگذرانم و خودم را آنجا بیرون بکشم. " آن پیامها تنها پیام های بدرود نبودند، میگفت ارتباطی را حس میکرد در حالیکه آن را ایجاد میکرد، حس میکرد خانوادهاش آنجا بودند، و به او قدرتی برای رهایی از خطر دهد. فکر میکنم در همه ما وجود دارد.
نوارهایی که ضبط کرد، وقتی در دره تنها بود... تو توسعه دادی؟ یا کلمه به کلمه هستند؟
برخی از موارد کلمه به کلمه هستند. آرون نوارهای واقعی را به ما نشان داد. آنها برای آدمهای زیاد دیگری به جز خانواده و دوستانش که در نوارهای واقعی ذکر میشدند، نشان داده نمیشود. اولین باری که آرون را ملاقات کردم آنها را آورد. این شیوهای بسیار جدی برای ملاقات کسی بود. خُب، بله، برخی از پیامهای اولیه بخصوص چیزهایی هستند که آرون گفت. این نوار VHS قدیمی را آورد، که فاسد میشود، و برخی از چیزهایی که ضبط کرده بود بواسطه تصویر ازبین نمیرفت... دنی حتی برخی از آنها را گرفت. بیرون رفتیم و برخی چیزها مثل اسکی کردن مرا فیلمبرداری کرد و در واقع، حتی دوبار فیلمبرداری کرد چون دنی دوست نداشت چطور من برای اولین بار اسکی میکنم [میخندد]! ولی به من نگفت قرار است واقعاً از این موضوع فیلمبرداری کند. فکر میکردم هنوز در حد عکسبرداری باشد ولی به من نیاز داشت انگار اسکی صحرایی میکنم. منظورم این است، من اسکی سوار خوبیام ولی در صحرایی بهترین نیستم. ولی بعد چندتا چرند سرازیری را پشت سر گذاشتم، که بهتر بود. ولی بعد یک مرتبه [سناریونویس] سیمون [بیوفوی] سر رسید، همان موقعی که واقعاً سکانس برنامه را آماده کردیم که چیزی نیست که آرون انجام داد. برخی از خطوط همانند این هورت کشیدن نیست، زمانیکه در مورد نوشیدن ادرار صحبت میکند، مستقیم از آرون ناشی میشود، ولی فکر میکنم سیمون و دنی در یک سکانس احمقانه از شوخی بسط دادند که آرون واقعاً برایش پیش آمده بود و آنرا درون این سکانس دیوانهوار همانا واقعاً ایجاد کرده بود. فکر میکنم، درخشان است چون در مراحل بسیار زیادی بکار میرود.
مثل؟
خُب، یک تسکین کمیک هست چون پس از سکانسی میآید که شخصیت از لحاظ احساسی درهم میشکند و درمورد دوست دختر سابقش رویا دیده است. پس از لحظهای است که از لحاظ احساسی آن را از دست میدهد. واقعاً، همیشه فکر میکردم وقتی انجامش دادیم بامزهتر بدست آید، زنندهتر بود چون بسیاری از چیزها را انجام میداد. شخصیت تلاش میکند تا از خودش با استفاده از کمدی فرار کند، ولی همچنین تا انتها به گونهای پیش میرود. این شیوهای برای اوست تا با خودش مواجه شود و با خودش برای انتخابهایش دچار چالش گردد که او را بدین جا سوق داد. همچنین او را به گونهای آغاز میکند تا ذهنش را تا اندازهای از دست دهد. خُب، برای قادر بودن به بازی که سکانس عظیمی بود، و فکر میکنم چهار بار یا بیشتر انجامش دادیم.
شما بچهها همدیگر را با صمیمیت فیلمبرداری دیوانه کردید؟
رابطه خوبی با دو مدیر فیلمبرداری [آنتونی واد فانتل و انریکه چدیاک] داشتم. در دره تمام مدت با من بودند و برای اکثر بخشها، فقط من و آنها بودیم وقتی فیلمبرداری میکردیم. ولی دنی و من هم رابطه خیلی خوبی داشتیم. دوستم از دانشگاه نیویورک نیز فارغالتحصیل شد و برای فیلمبرداری پشت صحنهها استخدام شد و فقط چیزی دیدهایم که او تدوین کرد، و نشان میدهد چه غیرمعمولی است، و فکر میکنم رابطهامان خوب بود. فقط اوقاتی میتوانستم فکر کنم. هر چیزی متفاوت با موزون بود... تقریباً مثل این بود که با DoPs و دنی به بازی گرفته میشدم چون بازیگر دیگری وجود نداشت، بنابراین آنها ایفاگر نقشهای دیگرم بودند و همه ناچاراً این شخصیت را تا اندازهای تقسیم کردند. خب، اوقاتی وجود داشت که این برداشتهای بلند را گرفتهای که دنی مرا به انجام فعالیتهای واقعی واداشت. میتوانم بخصوص جایی را که مجبور بودم همان سیستم قرقره را بسازم. احتمالاً حدود سه تا چهار دقیقه در فیلم باشد ولی چیزی شبیه 10 تا 15 دقیقه انجامش دادیم و دنی مرا واقعاً به چالش واداشت و انجامش داد. چیزی که آرون انجام داد مشکل است، بخصوص اگر دستت جایی نگه داشته شود، بنابراین واقعاً برای انجام دادنش کاری ازدستم برنیامد. ولی موضوع اصلی برای شخصیت همین هست چون باید افسرده و خنثی شود. ولی در برخی از این موقعیتها، دنی برایم درباره مانیتور صحبت میکرد و در شخصیت فرو رفتم و واقعاً به او یک مشت فحش دادم.
بودن با کمک بازیگرانی مثل کیت مارا و آمبر تمبلین در برخی نقاط، جذاب بود؟
اکثر سکانسها به همراه زنهای جوان در انتها فیلمبرداری شد! هر چیز دیگری درست فیلمبرداری شد لیکن آنها را برای پایان حفظ کردیم چون در آغاز فیلمبرداری هوا برفی بود. سکانسی وجود دارد که در فیلم نیست، بعد از استخر جایی که در لوکینگ گلاس راک خودمان را خشک میکنیم... هیجانانگیز هست. ناچاراً این سکانسها را با دیگر افراد پیش بردیم و کاملاً متفاوت حس میشد. آن سکانس خودش عجیب و غریب بود چون جذب دخترها میشود ولی همچنان در دنیای خودش غوطه ور است. نمیدانم آیا تلاش میکرد آن را خیلی سرد بازی کند. ولی وقتی چیزی را تماشا میکنم که انجام داد یک دفعه می گوید عالی است و همانی است که "گه" بود. [میخندد] من همین جور بودم [مبهوت به نظر میآید] "کاری میکنم که اینجا به من میگویی! " ولی همان یک بار بود چیزی مثل کشش داشتیم. ولی دنی بعد از آن گفت که به عنوان یک سکانس بسیار ایستا بود، بخصوص در آغاز که میخواستیم ریتم فیلم را تنظیم کنیم. ولی متفاوت با آن، درمورد این تجربه نگاهی به عقب انداختم و فکر یکنم کاملاً یگانه بود.
به عنوان یک کارگردان و هم یک بازیگر، از دنی بویل چه بدست آوردی؟
واقعاً خیلی چیزها آموختم. دو چیز عمده درمورد دنی وجود دارد، مهمتر از همه- وقتی به جوانب زیادی برای کارگردانی اش مینگری- که به نظر میرسد برای من حرفهاش را هدایت میکند، و شیوه تمام فیلمهایش چیزی را شکل میدهد که واقعاً به نشر میرسد خودش با نزدیک شدن به انواع مختلف مواد، موضوع به چالش میافتد که وی بهرهمند نمیشود، یا فیلمهایی که نیازهای فنی دارند که او را مجبور میسازد وارد اکتشافات تازه برای بیرون کشیدن او از ناحیه ای شود و قابلیتهایش که با آن دو متبلور می شود. چیزی که او را قادر میسازد تا هر زمان فیلم متفاوتی بسازد. اگر به سابقهاش نگاه کنی، فهرست فیلمهایی که ساخته است (متشکرم برای توضیح چیزی که سابقه آن است!) همه بسیار متفاوت هستند و نه تنها بدلیل ژانرهای متفاوت بلکه شیوهای که آنها ساخته میشدند. همانی که دریافتم بسیار الهامبخش است. چیز دیگر آن است که به طرز غیرخجالتآوری دوست دارد سرگرم کند و فیلمهای مهیجی بسازد. بنابراین در این فیلم چالش استفاده از مردی در منطقهای منفرد دارد، حتی شبیه «دورافتاده» تام هنکس نیست جاییکه تمام آن جزیزه را دارد تا حول آن قدم بزند و با یک توپ والیبال صحبت کند. من در مکان منفردی هستیم که برای برخی کارگردان ها، شبیه بلا تار (کارگردان مجارستانی)، بزرگ خواهد بود. واقعاً کند و معنوی. ولی دنی آن را چالش و فکر برداشت خواهد کرد: "چطور میتوانم این اثر مهیج و سرگرم کننده را بسازم؟" و انجامش میدهد. نظریههای زیادی میشنوم که مردم میگویند همانند دیگر تجربههای سینمایی نیست که آنها را داشتهاند، و واقعاً به آن مسلط شدهاند. واقعاً این ایده را حفظ میکنم، و دنی بهترین دو دنیا را بدست میآورد- ساختن فیلم اورجینالی که بسیار سرگرم کننده هم میباشد.
تو در نیویورک زندگی میکنی، پس با هوای آزاد عظیمی به عنوان یک قانون چطور بودی؟ ناچار بودی بطور شخصی وفق پیدا کنی، یا به هر حال حس ماجراجویی داری؟
بله، پیادهرویهای طبیعی ام را از دست دادم [میخندد]. من در کالیفرنیای شمالی رشد کردم و وقتی پدرم جوان بود من و برادرم را به سفرهای اردویی زیادی میبرد و ما به یوزیانت هم رفتیم. ولی فکر میکنم خیلی زیاد برایم مثمر ثمر بود [میخندد] من عاشق شهرها هستم و به مردم اطرافم نیاز دارم و به این فکر میکنم شاید در عرض دو سال به لوسآنجلس بازگردم و ساحل ونیز را مورد لحاظ قرار دهم چون خیلی زیباست. ولی فکر میکنم در شب خیلی ساکت باشد و حتی برا من خیلی زیاد ساکت باشد! فقط به مردم اطرافم نیاز دارم، حتی اگر با آنها بازی نکنم. فقط مردم حاضر در بیرون را دوست دارم.
وقتی در هالیوودی، با این وجود، چطور با جهت باقی میمانی؟
خُب، الان آنجا نیستم ولی وقتی بودم، مایه آموزش را با بازگشت به UCLA یافتم. واقعاً دنیای کاملی گشوده شد. آنجا حس هنری بیش از اندازه معاصرتری وجود دارد. در وهله نخست، به نظر نمیرسد شبیه این باشد ولی برای تو درکی برای ترقی وجود دارد. ده میلیون چیز درست در برابرت. ولی لوسآنجلس همان است، فقط به کلی گسترش یافته. خُب، چیزهای زیادی یافتم که واقعاً در آنجا برایم جذاب بود- فقط زمان بیشتری صرف شد تا دربیامش.
و در مورد کتابت چی؟
چیزی هست که چیزی حدود 5 سال رویش کار میکردهام. در UCLA و نیز تحت مدیریت مونا سمپسن، یک رماننویس بزرگ خواهر استیو جابز آغاز کردم. وی نویسنده بزرگی است. خُب، فقط در برنامه نوشتن آنجا شروع کردم، و ار روی آن را در نیویورک ادامه دادم. همان مدت زمانی برای کتابی صرف میشود تا بیرون بیاید. تقریباً سال گذشته فروختمش و گالریها و جلوههای متنوعی را اعمال کردهایم، خب به تازگی بیرون آمد. [در پایان سال گذشته]
به عنوان یک بازیگر تنوع طلبی را دوست داری؟
مشغولیتهای زیادی ندارم. اگر به مشغولیتهایی فکر کنم، شاید پینگ پونگ باشد. ولی میل برای کسب مدال پینگ پونگ ندارم. ولی تصور کنم که به انجام چنین چیزهایی سوق پیدا می کنم. برای هشت سال، فقط بطور حرفهای بازی کردم ولی همیشه مطالعه میکردم و مینوشتم و دیگر علایق را دنبال میکردم. فقط مجزا انجامش دادم و هرگز چرندیاتم را به کسی نشان ندادم. ولی با رفتن به مدرسه همراه با دیگران، کاری کرد تا کارم را جدیتر بگیرم، تا با آن چشمی نقادانهتر بنگرم... مثل کار با یک کارگردان بزرگ، شبیه یک رابطه هست. باید با نویسندگان بزرگی کار میکردم . تو یک مجری یا نویسنده بهتری فقط با آموختن از آنها میشوی.
قادر به قطع دستت بودی؟
خب، دست او مرده بود، له شده بود و به به هر حال مرده بود، هیچ خونی جاری نشد بنابراین ضرورتاً تا حالا تمام شده بود.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...