گفت و گو با دبرا گرانیک و جنیفر لورنس کارگردان و بازیگر «پاداش زمستان»
«پاداش زمستان»، داستان پرتعلیق زندگی یک انسان
- ترجمه : سارا ترابی
- |
- منبع : نیویورک تایمز
پیش درآمد: کارگردان و بازیگر فیلم درباره ی کوهستان، روش و دقت فیلمسازی حرف می زنند. «پاداش زمستان» اقتباسی است از رمان سال 2006 دانیل وودرل که جایزه ی هیئت داوران جشنواره ی فیلم ساندنس جشنواره فیلم برلین را برای بهترین فیلم سال 2010 به خود اختصاص داده و در چند رشته نیز نامزد دریافت اسکار (ازجمله بهترین فیلم و بهترین بازیگر نقش اول زن) شد و همین دلیلی شد برای جنیفر لورنس به عنوان بازیگر و کارگردان فیلم ِدبرا گِرانیک تا به بلندی های موفقیت و ستاره بودن دست یابند. ری با بازی لارنس دختر نوجوانی است که در کوهستان اوزارک زندگی می کند، در میان خانواده های فقیر و مستاصل ساکن در قسمت فراموش شده ی میسوری. کسی که مجبور است برای سرپرستی خانواده اش به شکار برود، در حالیکه پدرش خانه شان را در گروی پول ضمانت آزادی اش از زندان گذاشته. داستانی غمزده و خشونت بار که مطمئنا در گذر زمان جایگاه ارزنده ای در میان سینمادوستان پیدا خواهد نمود.
خواندن کتاب دنیل وودرل چه احساسی در شما ایجاد کرد؟
دِبرا: این کتاب توصیف زندگی انسان هایی است که با زندگی من خیلی فرق دارد. کتابی بود که قدرت تخیل من را به کلی تسخیر کرد. من آن را یک نفس تا آخر خواندم. من آن را در نیویورک خواندم و این داستان زندگی ری بود، در آخر از خودم می پرسیدم که آیا این کتاب مبالغه کرده یا واقعا این داستان زندگی یک دختر نوجوان در سال 2010 است که در آمریکا زندگی می کند؟! علاوه براین، نویسنده آن را به شکل داستانی مملو از تعلیق تراش داده است. او (دانیل وودرل) شخصیتی کاملا متفاوت و جذاب در کتابش ساخته. ری شخصیتی است که تنها ویژگی اش صبوری نیست، بعضی وقت ها ضعیف و ناتوان می شود، گاهی وقتها مثل دخترها احساساتی است، لحظات عادی ای وجود دارد که او در برخورد با برادر و خواهر کوچکش ناشکیبا است و همچنین وقت هایی هست که با آنها مهربان است. او حس هایی را تجربه می کند که تحمل آن برای یک فرد جوان دشوار است. رابطه ی او با پدرش بیش از هر چیز مرا تحت تاثیر قرار داد. دانیل وودرل کار بزرگی به عنوان یک نویسنده انجام داده، البته او سینما را دوست دارد و من احساس می کنم روشی که او در ورود و خروج شخصیت هایش در داستان به کار برده، سینمایی است. همکار خلاق من آن روسلینی کسی که در نوشتن فیلمنامه به من کمک کرده و تهیه کننده ی فیلم هم هست، او هم مثل من مشتاق یافتن یک قهرمان زن بود تا به تصویر بکشد، مثل این بود که آرزوی شخصی مان را با این فیلم دنبال می کردیم.
جنیفر، در بیشتر لحظات فیلم همه چیز به بازی شخصیت تو و برخوردهایش تمرکز دارد، آیا بازی در این نقش دشوار بود؟
جنیفر: خوب باید بگویم که این نقش بسیار سختی بود. نمی دانم اگر در واقعیت در چنین شرایطی قرار بگیرم، از عهده اش بر می آیم یا نه. فقط یادم می آید که در ابتدا مستاصل بودم و فکر می کردم که کاری انجام نمی دهم ولی بعد دریافتم که از پذیرش این نقش خیلی خوشحالم. وقتی که آدم چیزی را دوست داشته باشد، برای آن سخت کار می کند و به خوبی آن را به انجام می رساند. من فقط این را می دانم که تا اندازه ای خوشحال و راضی بودم که وقت فکر کردن به دشواری های کار را نداشتم، چون زمانی که شما در یک فیلم کار می کنید همان حال و هوایی را دارید که آن فیلم به شما انتقال می دهد. فقط به فکر جزئیات نقشی بودم که اجرا می کردم و فکر نمی کنم که احساس فشاری برای من وجود داشته باشد. من فقط به شدت خوشحال و راضی بودم.
دِبرا: شما حالا می توانید بفهمید که چه چیزهایی در واقع به فیلمبرداری سکانس های سخت فیلم کمک کرده. منظورم این است که همه می دانیم که چه لحظات طاقت فرسایی بر ما گذشته تا این شخصیت و داستان پیچیده شکل گرفته. من چیزی درباره ی جنیفر نمی دانستم، زمانی که او را انتخاب کردم. ولی حالا می دانم که او کاری انجام داده که همه را شیفته ی خود ساخته.
جنیفر: منظورم این است که هیچ کدام از ما برای پول کار نمی کردیم. دلیل دیگری جز عشق برای ساخت این فیلم وجود نداشته. همه ی عوامل پروژه صبورانه برای ساخت آن زحمت کشیده اند. تمامی عوامل دو ساعت در روز بیشتر از من کار می کردند، یک ساعت زودتر از من آنجا بودند و یک ساعت بعد از رفتن من آنجا را ترک می کردند. در تمام لحظاتی که من آنجا بودم آنها آماده بودند و از من فیلم می گرفتند. همه ی ما فیلم را دوست داشتیم و برای آن هر کاری می کردیم، این کاری است که ما انجام داده ایم. ما درگیر کار بودیم. گاهی کار راحت بود و گاهی نه.
از نظر تهیه کنندگی مشکل خاصی وجود نداشت؟ آیا در محل فیلمبرداری مراقب این بودید که باعث رنجش خاطر کسی نشوید؟
دِبرا: کار ما محدوده ی بزرگی از منطقه را در بر نمی گرفت. ما خیلی آهسته و بی سرو صدا کار می کردیم و برای هر اقدامی مجوز قانونی داشتیم. البته مواردی مثل زمانی که مردم محلی کمک کردند تا یک بسته ی بدبار به هم ریخته را جابه جا کنیم، به خوبی پیش می رفت. یکی از خانواده ها به ما اجازه داد تا در زمین آنها اردو بزنیم، زمانی که داشتیم به دور از سر و صدای آنها فیلمبرداری می کردیم و به ما اجازه دادند تا ماشین ها یمان را پارک کنیم و غذا بخوریم. اما بسیاری از افراد خانواده ها و جامعه ی محلی مراحل فیلمسازی برایشان جالب بود. آنها به ژنراتور ما و اینکه چطور کار می کند، علاقه مند بودند و زمانی که در چینش یک صحنه ی پیچیده به مشکل بر می خوردیم، آنها روش هایی بلد بودند که به ما کمک می کرد. یکبار آنها با یک تراکتور ما را از یک گودال بیرون کشیدند. در واقع آنها خیلی مودبانه با ما رفتار می کردند و خیلی به ما کمک کردند، ولی به هیچ وجه وارد فضای کاری ما نمی شدند. دو سال ساخت این فیلم به طول انجامید. این بود که ما مدت زیادی آنها را می دیدیم و البته مرکز این ارتباط مردی به نام ریچارد مایکل بود که به تعمیرکار معروف بود و فرد محلی بود که از نظر ادبی مترجم بین ما و مردم منطقه شد. همه چیز انجام شده بود و هماهنگی ها و چیزهایی که نباید گفته شده بودند که ما فهمیدیم خانواده ای که ما با آنها قرار بود کار کنیم از همکاری با ما راضی نیست. آنها یکدفعه گفتند که متاسفیم ما نمی توانیم این کار را انجام دهیم و ما متعجب بودیم که چه اتفاقی افتاده، ما چه کار نادرستی انجام داده ایم و حالا چه باید بگوییم؟ و ریچارد مایکل توانست تمام این مشکلات را حل کند. ما به آنها گفته بودیم که حق قانونی شما این است که زمانی که ما شب ها در خانه تان فیلمبرداری می کنیم، محل را ترک کنید و ما برایتان در هتل اتاق می گیریم و آنجا به راحتی استراحت خواهید کرد. واکنش آنها این بود که: "به هیچ وجه. ما خانه مان را شب ها به غریبه ها نمی سپاریم، شما دیوانه شده اید." خیلی ناگهانی آنها گفتند که ما نمی توانیم این کار را بکنیم و ما حرفمان را پس گرفتیم و گفتیم که شما مجبور نیستید اینجا را ترک کنید، این فقط یک پیشنهاد بود. خیلی جالب بود و این سوء تفاهم خیلی زود برطرف شد ولی بدون وجود مایکل آنها مشکلشان را به ما نمی گفتند. به این دلیل که اینجا در اوزارک مردم چیزی را به سادگی و با توضیح بیان نمی کنند. آنها فقط می گویند: "ما از این چیزی که گفتی خوشمان نیامد."
واکنش جامعه ی محلی به فیلم چه بود، آیا آن را تماشا کردند؟ آیا آنها کتاب را قبل از اینکه از آن فیلم بسازی خوانده بودند؟
دِبرا: خیلی مهم بود که تمام زمین داران منطقه کتاب را خوانده باشند و مفهوم آن را دریافته باشند. در این فیلم دلیلی برای تحریف وقایع وجود ندارد، در عین حال خیلی اهمیت دارد که از نظر آنها این وقایع قابل قبول باشد. هرچند که انعکاس زندگی ای بود که آنها داشتند. اینکه نویسنده اهل اوزارک بود دلیل کافی برای درستی وقایع نبود. آنها به شخصیتی که ری از خود نشان می داد، مفتخر بودند، چون اعتماد به نفس و استقلال مردم محلی را نشان می داد. به همین خاطر آنها احساس می کردند که نگاه عاقلانه ای به حوادث در داستان وجود دارد. در عین حال داستان فیلم نگاهی است به دختر نوجوانی که بایستی مشکلات خانوادگی اش را حل کند و اینکه در این راه چه به سرش می آید. چه چیزهایی را از دست می دهد، چه جیزهایی را می فهمد، چقدر در راه حل این مشکلات پخته تر می شود؟ و من فکر می کنم آنها خوشحال بودند که مردم دیگر بفهمند که چه اتفاقاتی در آن ناحیه رخ می دهد، می بینند که به چه دلیلی اینها پیش می آیند و همچنین دختر نوجوانی را می بینند که امیدش را از دست نمی دهد، دختری که می داند حق انتخاب های زیادی در زندگی ندارد.
آیا دریافت جایزه ی ساندنس و برلین برایتان غیر منتظره بود یا انتظارش را داشتید؟
دبِرا: من واقعا متعجب شدم. انتظار داشتم مردم بگویند این فیلم خیلی سنگین و تلخ است و یا بگویند خدای من چقدر غم انگیز است، آنها می توانستند بگویند: "این هرزه نگاری غم زدگی است"، خیلی چیزهای ناراحت کننده ی دیگری ممکن بود بگویند. من فکر می کنم که تماشاگران تحت تاثیر اجراهای قدرتمند فیلم قرار گرفتند، نه فضای غم زده ی آن. تماشاگران تشخیص می دهند زمانی که یک بازیگر در یک پروژه با جان و دل زحمت کشیده، این چیزی است که اهمیت دارد. همچنین زمانی که یک بازیگر را به خوبی نمی شناسند، این قضیه کمک کننده است. منظورم این است که جنیفر در فیلم های کوچکی بازی کرده، جان (هاوکس، نقش عموی ری را در فیلم بازی می کند) در فیلم های بزرگتری حضور داشته، در عین حال آنها توانسته اند که خودشان را خیلی خوب به نقش هایشان نزدیک کنند، جوری که دیگران نمی توانستند پیش بینی کنند که آهان الان این را می گوید یا الان اینطوری حرکت می کند. مردم احساس می کردند که دارند بازی بازیگران جدیدی را تماشا می کنند. در مورد جان باید بگویم شاید خیلی ها دلشان می خواست توانایی های دیگر جان را هم ببینند. اولین نقش مهم جنیفر لورنس در فیلم «هواپیمای سوخته» بود که نقش جوانی چارلیز ترون را بازی می کرد.
جنیفر، چه چیز فیلم تو را جذب کرد و چطوری به فیلم دعوت شدی؟
جنیفر: فکر می کنم که این بهترین نقش زنی است که تا به حال دیده ام و فکر می کنم که بهترین فیلمنامه ای است که تا به حال خوانده ام. من دوبار در لوس آنجلس به مصاحبه دعوت شدم و یکبار هم برای برای آخرین بار برای مصاحبه به نیویورک رفتم.
من شنیده ام که تو داستان جالبی در مورد سئوال و جواب های مصاحبه ات تعریف کرده ای. امکان دارد همه چیز را تعریف کنی؟ فکر نکنم به همین سادگی بوده باشد، بوده؟
جنیفر: (می خندد)، بله، خیلی ساده نبوده. من دوبار در لوس آنجلس مصاحبه دادم و بعد آنها گفتند که من زیادی خوشگلم، به همین دلیل من را کنار گذاشته اند. بعد آنها دوباره مصاحبه ای در نیویورک ترتیب دادند، من دوباره پیگیر شدم و با چشمان قرمز از خستگی پرواز دوباره در نیویورک به جمع مصاحبه شوندگان پیوستم، مثل این بود که آهای من دوباره اومدم. من دوباره مصاحبه دادم و ساعت ها حرف زدیم و من چیزهایی را از کارم نشان دادم و آنها را متقاعد کردم که من به اندازه ی کافی زشت هستم که بتوانم این نقش را بازی کنم.
چطور این کار را کردی؟
جنیفر: چشم های قرمزم به من کمک کرد.
آیا از قصد در هواپیما نخوابیدی تا آنقدر خسته به نظر برسی؟
جنیفر: من چیزی درباره ی از قصد نخوابیدن بلد نیستم، به نظر ایده ی خوبی نیست، اما من به شدت بی خوابی کشیده بودم و موهایم را شانه نکرده بودم، فکر نکنم حتی دوش گرفته باشم. وای خدای من افتضاح بودم.
اولین بار درباره ی چه چیزی حرف زدید؟
جنیفر: ری! من واقعا او را تحسین می کردم.
اول کتاب را خوانده بودی یا فیلمنامه؟
جنیفر: من فیلمنامه را خواندم. مادرم کتاب را پنج سال پییش خوانده بود و می گفت اگر قرار باشد از آن فیلمی ساخته شود، من برای بازی در آن مناسبم. این تلاقی عجیبی برای من بود.
آیا کتاب را بعد از خواندن فیلمنامه خواندی؟
جنیفر: بله من کتاب را هم قبل از فیلم و هم در هنگام بازی در فیلم خواندم.
آیا دِبرا کرانیک از تو خواسته بود که کتاب را قبل از فیلم بخوانی؟
جنیفر: بله، البته این کاری بود که من در هر حال انجام می دادم
چقدر تحقیق انجام دادی، آیا به دیدن کسانی شبیه ری رفتی؟
جنیفر: نه من این کار را نکردم. منظورم این است که من شش هفته در زمان فیلمبرداری آنجا زندگی کردم، این تمام تحقیقی بود که من به آن احتیاج داشتم، من کاملا در زندگی محلی غرق شدم.
آیا به ملاقات مردم محلی می رفتی تا بدانی که چطور باید حرف بزنی و رفتار کنی؟
جنیفر: آنها همگی با لهجه حرف می زدند و من به هر حال لهجه شان را یاد می گرفتم. در واقع من خیلی سریع یاد گرفتم.
سکانس مورد علاقه ات در فیلم کدام است؟
جنیفر: من تمام صحنه هایی که با بچه ها هستم را دوست دارم و فکر می کنم این صحنه ها مثل هوای تازه به فیلم روح دمیده، هرباری که آنها پیدا می شوند. پس می توانم بگویم تمام صحنه هایی که بچه ها در آن حضور دارند.
سخت ترین صحنه ی فیلم کدام قسمت بود؟
جنیفر: فکرکنم صحنه ی انبار، تعداد افراد زیاد بود و از ساعت پنج عصر تا پنج صبح فیلمبرداری طول کشید. انگار بایستی با یک عالم آدم مختلف می رقصیدم. حتی فکرش هم مرا خسته می کند.
درباره ی صحنه ی کندن پوست سنجاب برایمان بگو؟
جنیفر: خوب راستش این است که یک شکارچی محلی یک عالم سنجاب داخل فریزر بزرگش داشت (می خندد). او گفت که اگر در فیلم بایستی پوست یک سنجاب را بکنید، من بهتان یکی می دهم. خُب، من خودم پوستش را کندم.
فقط یک بار این کار را انجام دادی؟
جنیفر: بله به طور شگفت انگیزی این کار را بار اول به درستی انجام دادم.
خیلی جالب است، حالا این کار هم به رزومه ی کاری ات اضافه می شود؟
جنیفر: بله، آواز خواندن، رقص، پوست سنجاب کندن.
آیا صحنه ای از فیلم حذف شده که از نبود آن ناراحت باشی؟
جنیفر: سئوال خیلی جالبی است. بله یک صحنه هست که من به غاری وارد می شوم، آتش روشن می کنم و برای خودم آواز می خوانم تا خوابم ببرد. احتمالا به خاطر آواز خواندنم حذف شده. من فکر می کنم که صحنه ی زیبایی بود.
من از دِبرا هم پرسیدم و او گفت که این صحنه را دوست داشته ولی مجبور بوده آن را حذف کند. چون در لحظاتی که دیگران نگران تو بودند، خیلی خودخواهانه به نظر می رسید اگر به آرامی از خودت دور از بقیه به این شکل مراقبت می کردی. نظر تو چیست؟
جنیفر: بله. من می دانم که هر کاری که دِبرا انجام می دهد، هدف مشخصی را دنبال می کند، من فقط گفتم که این صحنه را دوست داشتم.
دیدگاه تو برای انتخاب این فیلمنامه به طور کلی چه بود؟ قسمت خاصی از فیلمنامه، یا کار کردن با این کارگردان خاص یا هر چیز دیگری که تو را جذب کرده باشد؟
جنیفر: تمام چیزهایی که اشاره کردی. البته من هر چیزی را که خوب باشد، دوست دارم. فیلم هایی هستند که دلتان می خواهد در آن سهیم باشید و افرادی هستند که دوست دارید با آنها کار کنید. من معمولا کلیت کار در نظر می گیرم.
چه چیز باعث شد که در «هواپیما سوخته» بازی کنی؟
جنیفر: همین چیزهایی که گفتم. گیلرمو آریاگا به نظر من یکی از بهترین نویسندگان دنیا است. چارلیز تِرون بازیگر محبوبم بوده و من در این فیلمنامه نقش دوست داشتنی داشتم.
آیا حال و هوای نقشت را با خودت به خانه می بری؟ در پایان کار چطور از نقش فاصله می گیری؟
جنیفر: خیلی راحت. به خودم کات می دهم.
پس به همین راحتی پوست یک سنجاب را کندی و بعد رفتی گوشی موبایلت را جواب دادی؟
جنیفر: بله من بعد از این صحنه رفتم تمشک چیدم، کلی بالا و پائین پریدم. من فقط بین دو کلمه ی حرکت و قطع بازی می کنم و بعد از آن رفتم و ناهارم را خوردم.
کار با جان هاوکس و گرت دیلاهانت چطور بود و آیا چیزی از آنها یاد گرفتی؟
جنیفر: بله حتما همین طور است. من فکر می کنم هر دوی آنها بی نظیر بودند و من یک صحنه ی فوق العاده با گرت داشتم. او خیلی با مزه است و ما لحظات خیلی خوبی در کنارش داشتیم. مثل تعطیلات بود زمانی که من صحنه ای را با گرت بازی می کردم. البته در مورد جان هم همینطور، او فوق العاده است و خیلی مهربان، من فقط به این فکر می کردم که او تا چه اندازه ماهر است و من مطمئنا جزء طرفدارانش هستم.
پروژه ی بعدیت چیه؟
جنیفر: من در یک فیلم به نام «بسگ آبی» بازی می کنم به همراه جودی فاستر و مل گیبسون. فکر می کنم که خیلی بامزه باشد. ماه نوامبر اکران می شود.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...