گفت و گو با استیون اسپیلبرگ، کارگردان فیلم «غول گنده ی مهربان»
نمیدانستم چقدر «غول گنده ی مهربان» را دوست دارم!
- نویسنده : آدام چیتوود
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
- |
- منبع : کُلایدِر
پیش درآمد: او كه هشت ماه را صرف پيدا كردن بازيگر كودک فيلمش كرد، معتقد است كه «غول گنده ی مهربان» را نبايد در صفحههای كوچک تبلت يا مانيتور ديد. او می گويد حتماً و حتماً و حتماً این فیلم را بر پردهی بزرگ سینما ببینید. چون داستان غولها را باید بر پردههای غولآسا تماشا کرد. استيون اسپيلبرگ، فيلمساز 70 ساله و سرشناس آمريكايی، خالق فيلمهای كودک و نوجوان «ای تی: موجود فرازمينی»، «هوک»، «ای آی: هوش مصنوعی» و انيميشن «ماجراهای تنتن: راز اسب شاخدار»، اينبار و در تجربهای متفاوت در سينمای كودک و نوجوان به سرزمين پريان قدم گذاشته است. او سال گذشته در صدمين سالگرد تولد رولد دال، نويسندهی انگليسی مشهور ادبيات كودک و نوجوان، كتاب «غول گنده ی مهربان» را روانه ی پرده ی سینماها کرد.
************************************
□ اگر بخواهید داستان و پی رنگ فيلم «غول گنده ی مهربان» را در چند جمله تعریف کنید چه خواهید گفت؟
● از نظر من، تم يا پی رنگ فیلم، می تواند در نظر هر مخاطب متغیر باشد. یعنی هر تماشاگر می تواند برداشت و تفسیر خود را از یک فیلم داشته باشد. بعد از سالها مصاحبه و گفتوگو دربارهی آثار و فیلمهایم به این نتیجه رسیدهام که تعریف و توضیح من در مقام کارگردان دربارهی یک فیلم، تخیل و تصور مخاطبی که هنوز فیلم را ندیده تحتتأثیر قرار میدهد. انگار که ناخواسته بخواهم به مخاطب دیکته کنم که قرار است چه چیزی ببیند. در پاسخ به پرسش شما میتوانم خیلی کلی بگویم که «غول گنده ی مهربان» دربارهی قدرت گفتوگو است. داستان دو موجود که از دو سرزمین متفاوت هستند. منظورم تأکید بر تفاوت دو جغرافیا نیست؛ بلکه این دو موجود از دو دنیای متفاوت هستند. یکی از سرزمین پریان و دیگری از پرورشگاهی در انگليس؛ جایی که یک سرپرست سخت گیر و بدجنس دارد و هیچ چشمانداز شادی را برای آینده نمیشود تصور کرد. این دو شخصیت با هم همراه میشوند و با تمام تفاوتهايشان یاد میگیرند تا از طریق گفتوگو، همدیگر را بشناسند و با هم ارتباط برقرار کنند.
□ شما تجربهی ساخت فیلمهای متنوعی را در ژانرهای مختلف دارید. حال و هوایتان با «غول گنده ی مهربان»، به عنوان يك فيلم كودک و نوجوان چطور بود؟
● بهترین بخش حضورم در این پروژه را مدیون مليسا مَتيسونِ فیلمنامهنویس هستم. او با مهارت و تسلط توانست بر اساس کتاب رولد دال، گفتوگوهای جذاب و تفکر برانگیزی بنویسد که دوستی بین دو موجود بیگانه و غریبه را به ارمغان آورد. بازیگران و فیلمنامهنویس این فیلم برایم فضایی را بهوجود آوردند تا بتوانم فیلمی بسازم که پیش از این تجربهی ساختش را نداشتم. برای همین این فیلم نهتنها اولین فیلم من در دنیای پریان است، بلکه اولین همکاری من با استودیوي دیزنی است و این اولینها برایم بسیار شیرین بود. دوست دارم بدانید که والت دیزنی، مؤسس کمپانی دیزنی، قهرمان دوران کودکی من بود و در عالم کودکی، بسیار از او تأثیر گرفتم. در واقع استوديوی دیزنی با استیون اسپیلبرگ ِکودک دو كار مهم کرد:
اول: با فیلمهایش مرا چنان میترساند که پیش از آن آنقدر نترسیده بودم و پنج دقیقه بعد از ترساندنم، در نقش نجاتبخشم ظاهر میشد. دوم: فیلمهای استوديوی ديزنی به من یاد دادند که فضائل زنهايی با شخصیتِ قوی و محکم را ستایش کنم. این دو مورد از طریق تماشای فیلمهای انیمیشن استودیوی دیزنی از کودکی در ذهن من حک شدهاند.
□ رولد دال داستانهای زیادی برای کودکان و نوجوانان دارد. چرا این داستان را انتخاب کردید؟
● یکی از چیزهایی که مرا مجذوب این داستان رولد دال کرد، شخصیت شخصیت سوفی بود. این علاقهام به همان آموزههای کودکیام از انیمیشنهای والت دیزنی برمیگردد. سوفی دختربچه ای بااراده و شجاع است که میتواند بایستد و به غولی که 25 فوت از او بلندتر است و هیچ شناختی هم از او ندارد، زل بزند! او حتی به این موضوع فکر هم نمیکند که این غول، چقدر میتواند برایش خطرناک باشد. من سوفی را نمونه یک دختر نترس و شجاع میدانم که به دل خطر میزند و برای همین ویژگیهایش او را تحسین میکنم و دوستش دارم.

□ به نكتهی خوبی اشاره كرديد. اين اولين تجربهی بازیگری روبی بارنهيل، بازيگر نقش سوفی است. گویا پیدا کردن بازیگر مناسب این نقش چندان هم بی دردسر نبوده؟
● من به سرنوشت معتقدم و میدانم که کائنات بهترین چیزها را در بهترین لحظهها رقم میزنند. هشتماه از شروع پروژه گذشته بود و ما هنوز بازیگر سوفی را پیدا نکرده بودیم. گروه ما شاید بیش از دوهزار بازیگر نوجوان و تازهکار را تست کرده بود و هنوز از گزینهي اول خبری نبود. من امیدوار بودم، اما با این حال به انتخابهای سوم و چهارم و پنجم نگاه میکردم که گرچه همهشان خوب بودند، اما هیچکدام سوفیِ واقعی نبودند. کم کم داشتم خودم را به پذیرش یکی از این انتخابها راضی میکردم که سرنوشت کار خودش را کرد.روبی بارنهيل به همراه والدینش برای تست بازيگري آمد و به محض دیدنش، سوفی را در او دیدم. به یاد دارم که با هیجان و شادی به استودیو برگشتم و داد زدم: "پیدایش کردم! پیدایش کردم! پیدایش کردم!" آن لحظه اصلاً برایم مهم نبود که تام هنکس با قیافهی متعجب به من خیره شده بود و فکر میکرد چه چیزی مرا اينقدر هیجانزده کرده! در آن لحظه انگار دنیا را به من داده بودند و دنیا برایم روشنتر شد و همه ی راهها باز! حالا ما بهترین بازیگر و درستترین فرد را برای این نقش داشتیم.
□ یکی از ویژگیهای شما این است که دوست ندارید در آثارتان خودتان را تکرار کنید. چطور به این موهبت دست پیدا کردید؟
● هر فیلم برایم مثل شکار رفتن است. روشهای مختلفی در شکار کردن وجود دارد و من روش مناسب را بنا بر موضوع انتخاب میکنم. به سراغ کارگردانی هر فیلم با هر موضوعی نمیروم؛ بلکه بنا به احساسم نسبت به موضوع، بدون این که مرز و محدودیتی برای ژانر یا گروه سنی آن قائل شوم؛ داستان مورد علاقهام را گزینش و انتخاب میکنم. واقعیت این است که من مادرزادی، قصهگو یا با اعتمادبهنفس در تعریف کردن هر قصهای به دنیا نیامدهام. اگر بخواهم سادهتر این موضوع را توضیح بدهم این گونه است که در مواجهه با یک داستان، از خودم میپرسم این موضوع چقدر برایم چالشبرانگیز است؟ دیگر این که از خودم میپرسم برای کارگردانی این داستان باید چه مهارتهایی را یاد بگیرم تا واجد شرایط ساختن و کارگردانیاش شوم؟ انگار وارد دانشگاه بشوید و به کلاسی بروید که درس مورد علاقهتان در آن تدریس میشود. پس بیشتر میخوانید و بیشتر مطالعه میکنید و مشتاقانهتر به استاد گوش میدهید تا بهتر و ماندگارتر یاد بگیرید. بنابراین هر فیلم برایم تا حدی شبیه مشق کردن است. دلیل تنوع فیلمهایم هم دقیقاً به همین موضوع برمیگردد. قبول دارم که تمهای مختلفی در بسیاری از فیلمهایم وجود دارند که از سرشت و طبیعتم سرچشمه میگیرند؛ اما آنچه اهمیت دارد این است که ساختار مفهومی این فیلمها تک به تک با یکدیگر تفاوت دارند و شبیه به هم نیستند.

□ آیا این روش شما در انتخاب داستان، تا به حال استثنايی هم داشته؟
● [می خندد] میدانم با این سؤال دنبال چه جوابی هستید! من هیچوقت برای دلم فیلم نساختهام مگر در یک مورد، كه آن هم «ایندیانا جونز» است! تنها زمانی که خواستهام یک «ایندیانا جونز» دیگر بسازم، مستقیم به دلم گوش کردهام و نه هیچ چیز دیگر. تازه در اینجا هم با دلم، یک مکالمهی دلنشین دارم. دلم میگوید: "اگر قرار است یک «ایندیانا جونز» دیگر بسازی بهتر است یک خوبش را بسازی!" بعد من با خودم فکر میکنم، خُب، من که قبلاً یک خوبش را ساختهام، پس چرا باید یکی دیگر بسازم؟ و دوباره دلم در گوشم زمزمه میکند: "چون غیر از تو کسی آن را نخواهد ساخت!"
□ بهترین تجربهای که از اين فيلم بهدست آوردید چیست؟
● «غول گنده ی مهربان»، برایم شبیه یک سیر و سیاحت در جهان تخیل و جادو بود. در کل زندگی حرفهایام به جز چند صحنهی کوچک، چنین تجربهای در عالم سحر و جادو و جهان پریان نداشتم. این فیلم برایم یک ماجراجویی واقعی بود و اوقات عالیای را در آن گذراندم. من سه سال را صرف این پروژه کردم و بدترین لحظه در آن برایم زمانی بود که فیلم را به پایان رساندنم. در آن لحظه با این حقیقت روبهرو شدم که این فیلم تمام شده و قرار نیست دوباره به آن برگردم. آن لحظه بود که فهمیدم چقدر عمیقاً به آن وابسته شده بودم. حتی تا یک روز پیش از اتمام پروژه هم از این احساسم آگاه نبودم و نمیدانستم چقدر «غول گنده ی مهربان» را دوست دارم.

□ چه توصیه یا پیشنهادی برای تماشاگران كودک و نوجوانی که هنوز به هر دلیلی فیلم را ندیدهاند دارید؟
● حتماً و حتماً و حتماً این فیلم را بر پردهی بزرگ سینما ببینید. داستان غولها را باید بر پردههای غولآسا تماشا کرد. هرچه پردهی نمایش بزرگتر باشد، لذت تماشای آن بیشتر میشود. بگردید و بزرگترین پردهي نمایش شهرتان را پیدا کنید. من اصلاً طرفدار تماشای فیلم بر روی صفحههای نمایش کوچک نیستم. هرچند خودم فیلمهای کلاسیکی را که 75 سال پیش ساخته شدهاند بر روی آیپدم دیدهام. اما جای افسوس نیست چون الآن یک «آیپد پرو» دارم که به اندازهی کافی صفحهاش برای دیدن این فیلمها بزرگ شده است!
دیدگاه ها
اسپیلبرگ فیلمساز بزرگی هست که ایشالا سایه ش حالاحالاها از سر سینما کم نشه.