الخاندرو گونزالس ایناریتو

Alejandro González Iñárritu

جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۰


در مکزیکوسیتی در یک خانواده ی نسبتاً مرفه متولد شد. او کوچک ترین فرزند این خانواده ی نُه نفره بود. شش ساله که بود، پدرش ورشکست شد و الخاندرو مجبور شدبه خرید عمده ی میوه و سبزیجات و فروش آنها به به رستوران ها رو آورد: "در دوران بچگی همیشه توی کوچه و خیابان بودم. در یک محله متوسط زندگی می کردیم که تبهکارها چندان فعالیتی در آن نداشتند. همیشه راحت بودم". مادرش کاتولیک بود و او هم در مدرسه ی کاتولیک ها درس خواند.

به گفته ی خودش، پسر خیلی رمانتیکی بوده است: "هر هفته عاشق می شدم. یعنی عاشق همه بودم، اما متاسفانه هیچکس عاشق من نبود". در نوجوانی به آثار نویسنده هایی مانند آلبر کامو، هرمان هسه و ژان پل سارتر علاقه مند شد: "این نویسنده ها من را به این آگاهی متصل می کردند که زندگی روزی به پایان می رسد".


در شانزده سالگی از مدرسه اخراج شد. پس از این اتفاق، با یک کشتی باری به آفریقا سفر کرد. سپس در هجده سالگی با هزار دلاری که پدرش به او داده بود، دوباره با کشتی باری به سفر رفت؛ این بار به اروپا: "پدرم دوست داشتنی ترین آدمی بود می توان تصرش را رکد. پول زیادی نداشت. در سفر آخرم، با آن هزار دلار یک سال در اروپا ماندم، هر جا که توانستم و هر کاری که توانستم، انجام دادم. آن سالها شخصیتِ الانِ من را شکل داد و ارزش کشف چیزهای متفاوت را به من آموخت. من تحصیلات متداول آکادمیک نداشتم. هرگز سینما نخواندم. فقط از زندگی آموختم". او بخش زیادی از لوکیشن های فیلم های آینده اش را از میان اماکنی انتخاب کرد که در طی همین سفرها دیده بود.

در نوجوانی اغلب فقط موفق به تماشای فیلم های جریان اصلی آمریکا می شد. فیلم مورد علاقه ی آن دوران او، «مو» ساخته ی میلوش فورمن بود؛ فیلمی که در آن زندگی چند جوان هیپی تصویر می شود: "من هم می خواستم هیپی شوم. می خواستم آدم ها را دوست داشته باشم. می خواستم با دوستام زندگی کنم. مسئله ی موادمخدر و این جور چیزها مطرح نبود؛ تصوری از حیات بود که خالص، آرمانی و زیبا بود. حس خیلی شاعرانه ای داشت".

پس از این سفرها، سرانجام الخاندرو به مکزیک بازگشت و مشغول تحصیل در رشته ی ارتباطات شد. در دانشگاه برای نخستین بار به تماشای فیلم های اروپایی نشست: "آن فیلم ها تاثیر عمیقی روی من گذاشتند. حس می کردم که در این فیلم ها چیزهایی گفته می شود که در فیلم هایی که من پیش از آن دیده بودم، وجود نداشت. خیلی خوب یادم می آید اولین باری که فیلمی از نارکوفسکی دیدم، شوکه شده بودم. نمی دانستم چکار کنم. خیلی جذب آن شده بودم چون ناگهان فهمیده بودم که فیلم ها می توانند لایه های متعددی داشته باشند. بعد از آن، فیلمسازان دیگر مثل کوروساوا و فلینی، از راه رسیدند. آنها برایم کشفیات جدید بودند، دنیای جدید، نگرش های جدید، و حیطه های جدید".


در سال 1984 در شبکه ی رادیویی موسقی دبلیو. اف. ام. به عنوان دی جی و میزبان مشغول به کار شد. کیفیت کار او باعث شد دبلیو. اف. ام تبدیل به پرمخاطب ترین شبکه ی رادیویی مکزیک شود. در سال 1988 مدیر این شبکه شد. بین سالهای 1987 تا 1989، برای شش فیلم مکزیکی موسیقی نوشت و بعدها گفت که از نظر هنری، موسیقی بیش از سینما بر او تاثیر گذاشته است: "همه ی زندگی ام موسیقی گوش کرده ام. همیشه حس کرده ام که موسیقی بیشاز فیلم ها قصه تعریف می کند، با امکاناتی بیشتر. هر بار که موسیقی گوش می کنم، آعنگ ها بسته به این که در زندگی چه وضعیتی دارید، تصاویر و حس های متفاوتی همراهشان می آورند؛ می توانید به یک موسیقی گوش کنید و هر بار برایتان معنای متفاوتی داشته باشد. تا به حال ایده های زیادی از موسیقی گرفته ام".

در همین سالها با گی یرمو آریاگا، نویسنده و فیلمنامه نویس مکزیکی آشنا شد و تحصیل در رشته ی تئاتر را آغاز کرد. ایناریتو پس از مودتی آموزش های خود را در آمریکا و در شهر لوس آنجلس ادامه داد. او و آریاگا در همین مدت و حتی از راه دور، مشغول بسط دادن ایده هایی برای نوشتن فیلمنامه و آماده شدن برای ساخت و تولید فیلم سینمایی بودند. گی یرمو آریاگا بیش از سی مرتبه این ایده ها و داستانک ها را بازنویسی کرد تا در نهایت فیلمنامه ی «عشق سگی» نوشته شد.

اوایل دهه ی 1990 به همراه دوستش رائول اول ورا شرکت "زتا فیلم" را راه اندازی کرد تا بتواند برنامه های صوتی تصویری مطابق سلیقه ی خودش تولید کند. او در این شرکت مشغول تولید و ساخت تیزرهای تبلیغاتی برای شرکت های مشهوری نظیر فولکس واگن و کوکاکولا شد: "فیلمنامه ی آنها را همیشه خودم می نوشتم که تمرین بسیار خوبی بود، چون یاد می گرفتم داستان های کوچک و جمع و جور را چگونه تعریف کنم. می دانستم چه جبهه گیری هایی علیه کارگردان ها و سازندگان تیزرهای تبلیغاتی شکل می گیرد؛ مثلاً این که خیلی ها فکر می کنندآنها خیلی بیش از مضمون، درگیر جنبه های تکنیکیِ فرم کار هستند. اگر کسی مدت زیادی ساخت این تیزرها و آنونس ها را ادامه دهد، ممکن در یک نوع تفکر خیلی مصنوعی گرفتار شود. من همیشه از ساخت این تیزرهای تبلیغاتی به عنوان تمرینی برای فیلمسازی استفاده کرده ام، مثل رفتن به سالن ورزشی". در سال 1995، زتا فیلم تبدیل به قدرتمندترین شرکت فیلمسازی مکزیک شد و فیلم اول هفت فیلمساز جوان را تولید کرد. ایناریتو در همین سال یک فیلم نیمه بلند تلویزیونی به نام «پشت پول» ساخت.


در سال 1996، پسر دو روزه ی ایناریتو از دنیا رفت: "احساس می کردم که دکترها اقدامات لازم را برای جلوگیری از این اتفاق انجام ندادند. دلیل مرگ بچه ام خیلی پیچیده و مبهم است. وقتی درباره ی آن تحقیق کردم، شروع کردم به برنامه ریزی کردن و نقشه کشیدن برای ضربه زدن به مقصرهای اصلی این اتفاق. اما ناگهان و بعد از یک پروسه ی خیلی سخت فهمیدم  که هیچ چیز بچه ام را برنمی گرداند؛ و ولش کردم. باید راهی پیدا می کردم که ولش کنم، وگرنه دیوانه می شدم".

سرانجام در سال 1999، ایناریتو و آریاگا موفق شدند بودجه ای دوونیم میلیون دلاری جور کنند و ساخت فیلم «عشق سگی» را در شرکت زتافیلم و با بازی گائل گارسیا برنال آغاز کنند. این اولین فیلم برنال در مقام بازیگر محسو می شود: "می دانستم فیلمی جاه طلبانه است، اما از به چالش کشیده شدن خوشم می آید. از نظر روایی سخت بود که مطوئن شویم مردم می توانند همه ی قصه ها را درک کنند و بفهمند که چطور باید آنها را به هم وصل کنند. صحنه ی تصادف ماشین خیلی سخت بود، و نبرد سگ ها هم به شکل ویژه ای دشوار و طاقت فرسا بود. از نظر حسی، صحنه ی خیلی پرتنشی بود و حفظِ آن شدت و لحنِ درست، کار ساده ای نبود. گاهی فیلمبرداری در لوکیشن می تواند تا حدودی پیش بینی ناپذیر باشد، اما من در دوران پیش تولید سخت کار می کنم. روز اول فیلمبرداری با حالی آمدم سر صحنه که باید به جای آن می رفتم بیمارستان. کاملاً از پا افتاده بودم. اعتفاد دارم که پیش از شروع فیلمبرداری باید کاملاً آماده شوم چون می خواهم در طول فیلمبرداری همه ی وقتم را صرف تمرکز روی صحنه ها و بازیگرها کنم. به هیچ عنوان نمی خواهم درگیر چیزهای احمقانه ای مثل لوکیشن های نامناسب و یا از این جور چیزها شوم".

ایناریتو که از اولین نسخه ی تدوین شده ی «عشق سگی» راضی نبود، به پیشنهاد یکی از دوستانش با گی یرمو دل توورو مشورت کرد. دل تورو اعتقاد داشت که «عشق سگی» با این تدوین، فیلم بسیار خوبی است اما با تدوین مجدد و کوتاه شدن بخی صحنه ها، می تواند تبدیل به یک شاهکار شود. دل تورو فیلم را ده دقیقه کوتاه کرد. مجموعه ی این اتفاقات باعث شد که تدوین «عشق سگی» هفت ماه به طول بیانجامد. این فیلم در جشنواره ی کن 2000 شرکت کرد و جایزه ی بزرگ هفته ی منتقدان را دریافت کرد. همچنین در بخش بهترین فیلم خارجی زبان اسکار سال 2001 انتخاب شد که در نهایت جایزه به فیلم «ببر خیزان، اژدهای پنهان» رسید.


پس از موفقیت «عشق سگی»، الخاندرو گونزالس ایناریتو به عنوان یکی از کارگردان های فیلم هشت اپیزودی «خودروی کرایه ای» با محوریت ماشین بی ام و انتخاب شد: "یکی از دلایلی که ساخت این فیلم را پذیرفتم این بود که آزادی کامل به من می دادند. فقط ماشین بی ام و توی آی فیلم می بود و قصه ای حول محور آن نوشته می شد. می خواستم چیزی جدی بسازم که در یک کشور آمریکای جنوبی بگذرد، اما این تمرینِ فرم بود برای من. می خواستم چیزی با سبک مستند چریکی بسازم. ماشین برایم مهم نبود، متوجه منظورم هستید؟ در این داستان خاص، باید یک ماشین وجود می داشت، و من هم ماشین را توی فیلم گذاشتم. برای من فرصت ساخت یک فیلم کوتاه خوب بود، و خوشبختانه پول خوبی بابت آن به من دادند. پذیرفتن این فیلم به عنوان یک فیلم تبلیغاتی برایم اصلاً سخت نبود. اگر این فیلم کوتاه را به کسی نشان دهیم که نداند درباره ی ماشین بی ام و است، شک دارم اصلاً متوجه شود که این یک فیلم تبلیغاتی است. راستش خیلی تعجب کردم که تهیه کنندگان فیلم چیزی نگفتند. چون در این فیلم ماشین با گلوله سوراخ سوراخ می شود، یکی کشته می شود و صندلی عقب پر از خون می شود. منتظر بودم بگویند که "کی حاضره این ماشین رو بخره وقتی نشون می دی که کسی توش کشته می شه و همه جای ماشین هم پر از خونه؟" اپیزودهای دیگر این فیلم را کارگردان هایی نظیر جان فرانکن هایمر، آنگ لی، وونگ کار وای، گای ریچی، تونی اسکات و جان وو کارگردانی کردند.

در سال 2001، پس از آن که در مکزیک پدرش چند ساعتی گرفتار آدم رباها شد و مادر و برادرش هم به شکلی وحشیانه طعمه ی دزدها شدند، ایناریتو با خانواده اش به لوس آنجلس مهاجرت کرد: "آن زمان در مکزیک آدم ربایی نوعی تفریح بود. پدر 72 ساله ی من را دزدیدند و شش ساعت نگه داشتند. وحشتناک بود. به مادرم حمله کردند و دندانش شکست. به برادرم هم حمله کردند. دیوانه وار بود. دیگر نمی توانستم روی کارهایم تمرکز کنم. تمام مدت نگران بچه هایم بودم. باید از مکزیک می رفتیم". او درست چهار روز پیش از جملات یازده سپتامبر با خانواده اش وارد آمریکا شد.

ایناریتو در همان سال فیلم کوتاه دیگری هم ساخت؛ اپیزود یازده دقیقه ای «مکزیک» در فیلم «یازده سپتامبر» (01"9"11): "شان پن من را به این تهیه کننده های فرانسوی معرفی کرد. اول قبول نکردم چون فکر می کردم که دورنمای کاملی از آن حادثه ندارم. زیادی برایم خام و تاثربرانگیز بود. اما در نهایت پذیرفتم؛ هم به خاطر اهمیت کارگردان ها هم به این دلیل که فهمیدم پول حاصل از این فیلم صرف برنامه های اجتماعی می شود. هیچکس در این فیلم پولی نگرفت".

پس از ساخت این فیلم های کوتاه، ایناریتو در دومین همکاری خود با گی یرمو آریاگا، سراغ ساخت دومین فیلم بلند و اولین فیلم آمریکایی خود، «21 گرم» رفت. او برای این فیلم موفق شد ستاره هایی مانند نائومی واتس، بنیسیو دل تورو و شان پن را جذب کند؛ ظاهراً واتس حتی پیش از آن که فیلمنامه را بخواند بازی در این فیلم را قبول کرد. دل تورو در مورد رفتار ایناریتو سر صحنه ی این فیلم گفته است که: "خیلی مشوق بود. مثل پدرِ گروه فیلمسازی مان بود؛ یک پدر خوب. همه را دور هم جمع می کرد. ما درباره ی همه چیز با هم حرف می زدیم، و اگر او متوجه چیزی نمی شد، می پرسید". «21 گرم» موفق شد نظر مساعد منتقدها را جلب کند و در گیشه هم به فروشی شصت میلیون دلاری دست پیدا کند؛ رقمی که با توجه به بودجه ی بیست میلیونی فیلم، بسیار خوب به حساب می آید. این فیلم در بخش های بهترین بازیگر زن نقش اصلی (نائومی واتس) و بهترین بازیگر مکمل (بنیسیو دل تورو) نامزد اسکار 2004 شد.



ایناریتو و آریاگا پس از این دو تجربه ی بسیار موفق، سراغ سومین همکاری خود رفتند. فیلم «بابل» که داستان آن در چهار کشور و سه قاره ی مختلف می گذشت: "یک سال را مشغول تحلیل و جذب و محترمانه برخورد کردن با همه ی این فرهنگ ها بودم. سعی کردم که آنها را قضاوت نکنم، یا تصویری کلیشه ای یا کارتونی از آنها ارائه ندهم. شفقت کلمه ی تعریف کننده ی این فیلم است". براد پیت، کیت بلانشت و گائل گارسیا برنال از جمله انبوه بازیگران این فیلم بودند. براد پیت برای بازی در «بابل» پیشنهاد حضور در فیلم «مرحوم» مارتین اسکورسیزی را رد کرد. کیت بلانشت هم ابتدا قصد داشت بازی در «بابل» را رد کند چرا که کاراکترش بخش عمده ی حضورش در صحنه را باید روی زمین دراز می کشید؛ اما در نهایت به خاطر علاقه به همکاری با ایناریتو، بازی در فیلم را پذیرفت. لوکیشن های متعدد فیلم باعث شد فیلمبرداری آن بخش عمده ی سال 2005 را به خود اختصاص دهد: "من به همراه خانواده ام به مراکش رفتم، به تیووانا رفتم و همین طور به ژاپن. آنها همه ی سال را پیش من نبودند اما سفرهای زیادی کردند. زیباترین چیزهایی که یاد گرفتم، از بچه هایم یاد گرفتم. آنها هشت و ده ساله بودند و در این روستاهای محقر با بچه های مراکشی بازی می کردند و بعد با بچه های ژاپنی. بچه ها از ایم دیوارهایی که بزرگسالان به در خودمان کشیده ایم، رها هستند. آنها در اصل خالصاند و با چیزی غیز چشمانشان درک می کنند. همه ی ما اینطور به دنیا می آییم، اما متاسفانه وقتی بزرگ می شویم فکر و ذهن مان مسموم می شود". در دوران فیلمبرداری، رابطه ی میان ایناریتو و آریاگا به هم خورد و ایناریتو حضور او را در صحنه ی فیلمبرداری ممنوع کرد؛ بعدها آریاگا در مصاحبه ای گفت که: "این رابطه به پایان رسیده بود اما هنوز هم برایش احترام قایلم". «بابل» با بودجه ای 25 میلیون دلاری ساخته شد و در جشنواره ی کن 2006 به نمایش درآمد و جایزه ی بهترین کارگردانی را برای ایناریتو به ارمغان آورد. این فیلم همچنین در هفت رشته ی بهترین فیلم، کارگردانی، فیلمنامه اورژینال، تدوین، موسیقی و دو بازیگر زن نقش مکمل نامزد جوایز اسکار شد که از این میان، گوستاوو سنتااولالا جایزه بهترین موسیقی متن را دریافت کرد. با «بابل»، ایناریتو موفق شد سه گانه ی "مرگ" خود را کامل کند.

پس از ساخت «بابل»، ایناریتو فیلمی سه دقیقه ای را در فیلم اپیزودیک فرانسوی «هرکس سینمای خودش» (2007) را کارگردنی کرد و پس از آن سراغ ساخت چهارمین فیلم خود، «بیوتیفول» رفت. در غیاب آریاگا، او فیلمنامه ی این فیلم را به همراه آرماندو بو و نیکلاس جیو کوبن نوشت. گوستاوو سانتااولالا 27 قطعه ی موسیقی برای این فیلم نوشت که در نهایت از چهارتای آنها استفاده شد. ایناریتو حدود س سال و نیم مشغول ساخت این فیلم بود که چهارده ماه آن صرف تدوین شد: "«بیوتیفول» فیلم دشواری است. با ابتذال سرگرمی های سبک سازش نمی کند. فیلمی نیست که هرروز در سینه پلکس ها ببینید. اما این فیلمی بود که من در مقام یک هنرمند لازم بود بسازم. غارنشین ها وقتی گوزن می دیدند، طرحش را روی دیوار غار می کندند چون نیاز داشتند بی واسطه چیزی را که از آن تاثیر گرفته بودند، بیان کنند؛ و من هم عاشق همین کارم. به همین دلیل این فیلم ها را می سازم. احتیاج دارم خودم را بیان کنم". «بیوتیفول» در جشنواره ی کن 2010 به نمایش درآمد و خاویر باردم جایزه ی بهترین بازیگر مرد این جشنواره را از آنِ خود کرد. اسکار این فیلم را در بخش بهترین فیلم غیرانگلیسی زبانِ خود انتخاب کرد؛ همچنین خاویر باردم در بخش بهترین بازیگر مرد نقش اصلی نامرد شد. «بیوتیفول» با استقبال تقریباً خوب منتقدها رو به رو شد؛ ورنر هرتسوگ، شان پن، جولیا رابرتز و مایکا مان از علاقه مندان پروپا قرص و جدی آن هستند.


الخاندرو گونزالس ایناریتو در سال 2010 برای جام جهانی برای شرکت نایک تبلیغی ساخت به نام «برای آینده بنویس». در این آگهی تبلیغاتی فوتبالیست هایی مانند رونالدینیو، فرانک ریبری، وین رونی، کریستیانو رونالدو، فابیو کاناوارو و دیدیه دروگبا بازی کردند: "وین رونی به شدت با دوربین راحت بود. به او گفتم که وقتی کمی سنش بیشتر شود و فوتبال را کنار بگذارد، به او نقشی پیشنهاد خواهم کرد. رونی یک آینده ی هالیوودی خوب خواهد داشت؛ مطمئنم".

پس از «بیوتیفول»، ایناریتو قصد داشت فیلم اقتباسی «از گور برخاسته» را با بازی لئوناردو دی کاپریو بسازد، اما دی کاپریو درگیر بازی در «گرگ وال استریت» مارتین اسکورسیزی بود و در نتیجه ایناریتو سراغ ساخت کمدی سیاه «بردمن» رفت. ایده ی او برای فیلمبرداری این فیلم، استفاده از نماهای خیلی بلندی بود که در تدوین بتوان نقطه ی کات شدنِ آنها را پنهان کرد تا این طور به نظر برسد که فیلم، مانند «طناب» هیچکاک، تنها از یک نما تشکیل شده است: "با والتر مرچ، تدوینگر فیلم درباره ی این صحبت کردم که آیا زندگی ما از نظر سیال بودن، مثل تصایر دوربین روی دست تجربه می شود یا مثل تصاویر استدی کم؟ با تجربه ی پنجاه سال زندگی، به این نتیجه رسیدم که زندگی همه ی آدم ها مثل یک نمای استدی کمِ ادامه دار است. از لحضه ای که که صبح ها چشمانمان را باز می کنیم، داریم زندگی مان را بدون تدوین هدایت می کنیم. فقط وقتی موضوعی ضروری پیش می آید، می رویم روی حالت دوربین روی دست. زمان تدوین وقتی است که داریم درباره ی زندگی مان صحبت می کنیم، یا زمانی که بخش هایی از آن را به یاد می آوریم". ایناریتو برای اجرای این نماهای بلند، مجبور شد به همراه امانوئل لوبزکی، فیلمبردار فیلم چندین ماه فیلمنامه را با بازیگرهای جایگزین تمرین کند تا بتواند تنظیم درستی از از حرکت دوربین و حرکت بازیگرها به وجود آورد. مایکل کیتون، اما استون، ادوارد نورتون و نائومی واتس برای برای نقش های اصلی انتخاب شدند. بازیگران فیلم مجبور بودند خودشان را با شرایط سختی که ایناریتو برای فیلمبرداری چیده بود، وفق دهند و در برخی نماهای بلند، حدود پانزده صفحه از فیلمنامه را حفظ و اجرا کنند. این فیلم به عنوان فیلم افتتاحیه ی جشنواره ی ونیز انتخاب شد. اکران فیلم با استقبال گسترده ی منتقدها مواجه شد و «بردمن» در نهایت در نُه رشته از اسکار سال 2015 انتخاب شد که در آن میان، جوایز بهترین فیلم، فیلمنامه ی اورژینال، کارگردانی و فیلمبرداری را دریافت کرد.


پس از موفقیت «بردمن»، ایناریتو فوراً ساخت «از گور برخاسته» را آغاز کرد؛ فیلمی که اقتباسی بود از داستانی با نام «از گور برخاسته: رمانی درباره ی انتقام»، نوشته ی مایکل پونکه، نویسنده، استاد دانشگاه و سفیر آمریکا در سازمان تجارت جهانی. داستان پونکه درباره ی هیوگلس، شکارچی مرزنشین آمریکایی اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 بود و ایناریتو اصرار داشت در بازسازی شرایط زندگی او، از جلوه های ویژه استفاده نشود و در نتیجه مجبور شد فیلم را در دوازده لوکیشن در سه کشور مختلف فیلمبرداری کند. بدی آب و هوا، دور بودن لوکیشن ها و اصرار ایناریتو و لوبزکی بر استفاده از نور طبیعی به عنوان تنها منبع نوری لاعث شد فیلمبرداری نُه ما به طول بیانجامد. لوبزکی درباره ی فیلمبرداری این فیلم گفته است: "همیشه دوست داشتم چنین فیلمی با الخاندرو بسازم. اما نگران این هم بودم که شاید و توان و انرژی کافی برای برای ساخت فیلم را نداشته باشیم. بامزه است که وقتی در این مورد با الخاندرو صحبت کردم، هر دو به این نتیجه رسیدیم که بهتر است همان لحظه ساخت فیلم را شروع کنیم. چون به میانسالی رسیده ایم و این ممکن است آخرین فرصت ما برای ساخت چنین فیلمی باشد. در نتیجه خیلی زود شروع کردیم و جان سالم هم به در بردیم. همیشه معتقد بودیم که نحوه ی طی کردن این سفر خیلی مهم است. مهم است که در طبیعتِ وحشی فیلم را بسازیم و مهم است که از نور صنوعی استفاده نکنیم. و مهم است که بازیگرها و عوامل را در آن محیط و در چنین شرایطی ببینیم". شرایط سخت فیلمبرداری و بداخلاقی های ایناریتو باعث شد تعداد زیادی از عوامل استعفا دهند یا اخراج شوند. دی کاپریو بازی در این فیلم را را سخت ترین کار دوران بازیگری اش عنوان کرده است. بودجه ی پیش بینی شده ی ابتدایی، شصت میلیون دلار بود اما ساخت «از گور برخاسته» در نهایت 135 میلیون دلار خرج برداشت. این فیلم در دوازده رشته نامزد جوایز اسکار شد که جایزه ی بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری و بهترین بازیگر نقش اصلی مرد را دریافت کرد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...