لئوناردو دی کاپریو: بره ای بی آزار در نقش یک گرگ صفت

ایفای نقشی از دی کاپریو از دو روییِ سیستم سرمایه داری

چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲۰:۰


امسال هم جایزه اسکار نصیب لئوناردو دی کاپریو - و این بار برای ایفای نقش کلاهبردار حرفه ای، جوردن بلفورت، در فیلم «گرگ وال استریت» - نشد. قاعدتا، انتظار رای دهندگان آکادمی از بازیگران نقش اول مرد، رنج و مشقت از مشکلات زندگی، بدون خم به ابرو آوردن است. اقامت کوتاه جوردن، به عنوان یک زندانی، در یک کلوب ورزشی، به زور هم واجد این شرایط  نیست. نه حتی فقدان مواد مخدر در مشهورترین و تنها صحنه این فیلم که در آن کوکایین و اندام فاحشگان دیده نمی شود. و گرچه جوردن دست از کلاهبرداری برداشته و در عوض سمینارهای آموزش فروشندگی می دهد، باز هم توبه ای ست که آکادمی به زور آن را قبول می کند.


لئوناردو دی کاپریو، که نزدیک به 40 سال سن دارد، و هنوز قادر به ایفای نقش کاراکترهای 20 و چند ساله است، هیچ تغییر ظاهری برای این نقش در خود به وجود نیاورد. مجبور به یادگیری هیچ لهجه خاصی نبود، و هیچ شخصیت تاریخی ای را هم زنده نکرد. گرچه در گذشته 3 بار نامزد جایزه اسکار بوده، هنوز به رتبه های "بی توجه شدگان"، "سرقت شدگان" و "از موعدش گذشتگان" نرسیده است. اگر بخواهید با دید تکنیک های هنری، یا منحنی احساسات مختلف قضاوت کنید، ممکن است به این نتیجه برسید که او چندان بازیگر خارق العاده ای نیست.  ولی اگر جناح های مختلف آکادمی  --بالاخره— بخواهند پافشاری کرده و حرف خود را به کرسی بنشانند، و جایزه را به بهترین متجسم صحنه دنیای کنونی، با تمام منطق های تاریخی اش (به وسیله یک بازیگر مرد) اعطاء کنند، در نتیجه لئوناردو دی کاپریو باید با یک چنین نقشی برنده اسکار میشد.

از آنجایی که آکادمی در عقب ماندن از قافله سابقه طولانی ای دارد، احتمالا حدود سال 2050 متوجه این بینش فلسفی شده، و جایزه را به عنوان "جایزه یک عمر کوشش و دستاورد هنری"، سالها بعد از موعدش به آقای دی کاپریو اهدا می کند. تا آن زمان، ما در بهشت آزاد، یا دنیای سوسیالیست خود، می توانیم با مهر و دلتنگی این مقطع زمانی را،که سرشار از  نابرابری های اقتصادی و تضادهای سیاسی است به یاد بیاوریم. اما در حال حاضر، «گرگ وال استریت» خیلی وصف حال وضعیت کنونی ماست، و هنرنمایی دی کاپریو -- طوفانی از فساد و خوشگذرانی زودگذر، دو رویی، و فتنه انگیزی شدید – گمراهی، و در عین حال تحسین به وجود آورده است.


در زمان اکران «گرگ وال استریت»، یک سری بحث های عمدا ساکت، از نوع "این یا آن" این فیلم را احاطه کرده بود. آیا این فیلم جوردن را ستایش کرده (یک کلاهبردار واقعی، با قربانیان واقعی،که خاطراتش  منبع فیلمنامه این فیلم از ترنس وینتر است) یا محکوم؟ آیا کارگردان، مارتین اسکورسیزی، قصد تمسخر و طعنه زدن به طرز فکر و فرهنگ مردان جوان بازار بورس با تمام پول پرستی و زن ستیزی شان را داشته، یا بی اختیار و ناآگاهانه این گرایش ها را مورد تحسین و ستایش قرار داده؟ قبول قطعی هر کدام از این پاسخ ها نشان دهنده این است که مخاطب نکته را نگرفته است، و آن این است که یک دیدگاه اخلاقی راجع به رفتار جوردن، مثل یک کارمند شرکت هواپیمایی، "فعلا وجود ندارد". اگر قرار باشد در آخر فیلم از جوردن متنفر شویم، این تنفر زمانی  با معنی می شود که ما در ابتدا گول او را خورده باشیم، و یا به خود اجازه گول خوردن را  داده باشیم، حتی به قیمت از دست دادن عزت نفس خود.

این بار اول نیست. «گرگ» آقای دی کاپریو تنها نیست. به آینه ای که آقای دی کاپریو و اسکورسیزی در دست دارند نگاهی بیندازید، و در آن کاراکترهایی مانند "جی گتسبی" و "هوارد هیوز" (در فیلم «هوانورد»، یکی دیگر از کارهای اسکورسیزی) را خواهید دید، تجسم شخصیت های مختلف و متناقض ثروتمندان آمریکایی در زمان های گذشته - رقت انگیز، قابل ستایش یا پست فطرت، بستگی به دیدگاهی که نسبت به آنها دارید. همچنین جی ادگار هوور را می بینید (در فیلم «جی ادگار» ساخته کلینت ایستوود) و کلوین کندی (یک مزرعه دار در فیلم «جانگوی زنجیرگسسته» از کوئنتین تارانتینو)، نقش هایی که لبخند جذاب دی کاپریو را به پوزخندهای تمسخرآمیز تبدیل کردند. تمام این کاراکترها، بیزارکننده یا مشفق، انسانی یا مصنوعی، انواع مختلف قدرت را نشان می دهند. آنها فرمانروا های بشر هستند، ارباب های عالم، پادشاهان جهان.


و کدام یک از بازیگران دیگر می توانند به این راحتی، با چنین دلربایی، این نقش های تبهکارانه را ایفا کنند؟ آن هم دقیقا در مقابل چشمان ما. دی کاپریو با گیرایی اش، و درخشندگی بی تردیدِ خود، قادر به تجسم و شکل دادن جسمی و روانی به این گروه است، اشخاصی که ما به تازگی آنها را "آن یک درصد" خطاب می کنیم. این موضوع زیاد راجع به انسانی کردن  ثروتمندان نیست، بلکه نهادن یک چهره – یک چهره زیبا — بر روی بلاتکلیفی هایی ست که سیستم سرمایه داری دائم ما را درگیر آن می کند. اشخاص بیش از حد ثروتمند، یا سرشار از  اعتماد به نفس هستند یا غرق در دلسوزی برای خود، در حالی که بقیه ما با احساسات شدید و متناقض غبطه، ستایش قهرمان و غیظ کلنجار می رویم. آیا عالی نبود اگر مثل آنها زندگی می کردیم؟ آیا آرزو  نداشتیم که اعتماد به نفس، نفوذ و لباس های آنها را داشته باشیم؟ ولی یک نکته مهم. آیا اینها نباید همه شان در زندان باشند؟

یکی از دلائل موفقیت لئوناردو دی کاپریو در نشان دادن احساسات مختلف این است که کاراکتر های او، هم شبیه به ما هستند و هم به آن گروه "یک درصد"، و همچنین تاریخچه منحصر به فرد سینمایی او. لحظه ای که او از رتبه یک بازیگر تازه کار و جوان، به یک ستاره سینمایی کامل و جهانی تبدیل شد به راحتی به یاد می آید. سال 1997 بود، و فیلم «تایتانیک، و لئوناردو  دی کاپریو، که در سن 23 سالگی هنوز به پسر بچه ها شبیه بود ، خودش را "پادشاه دنیا" معرفی کرد. البته کاراکتر او، جک داوسون، به هیچ عنوان به این ادعا نمی خورد، ولی سرپیچی و نافرمانی او از رفتاری که مطابق با قوانین جامعه ای پر از تناقضات اقتصادی و طبقه ای بود، بخشی از جذابیت های او  به شمار می رفت، هم رای کاراکتر کیت وینسلت، در نقش رُز، و هم برای صدها میلیون بیننده در سراسر دنیا که «تایتانیک» را تبدیل به یک نیروی منهدم کننده باکس آفیس کردند.


جک جنگجوی خوبی بود، و درگیر نبردی بر علیه عشق رُز نسبت به یک ثروتمند متکبر و احمق (که بیلی زین نقش او را بازی کرده بود)، ولی چندان انقلابی نبود. او یک تکروی حریص و آزاده طلبی بود، یک انسان خودساخته که هنوز در حال تکامل بود، و سرانجام، قربانی فاجعه ای که از طمع و غرور مردهای متکبر، و نجابت عاری از خودپرستی خود او سرچشمه  می گرفت شد. وقتی «تایتانیک» روی پرده سینما آمد، همه متوجه بودند که عظمت این کشتی (و این فیلم هم اسم آن) خود نشان دهنده نابرابری اقتصادی، و در عین حال مظهر نیرومندی  از سیستم سرمایه داری بود. هیچ تضادی در ساختن این فیلم وجود ندارد، فقط یک منطق "به آرزو رساندن" هالیوودی، و گذشته از ان، یک داستان افسانه ای آمریکایی. ما عاشق  کاراکترهای ضعیف و اجحاف شده هستیم، و همچنین عاشق قدرتمندان و خوشبختانه، و بیش از هر چیز، عاشق قهرمانانی هستیم که در یک زمان دارای هر دوی این صفات باشند (و بتوانند ما را قانع کنند که ما نیز می توانیم باشیم).

در اولین مرحله ستارگی خود، دی کاپریو، دلربا، جذاب و بلندپرواز، بهترین بازیگر برای این نوع کاراکترها  به شمار می رفت، درست مثل تام کروز در دهه 80. برای مثال، هنرنمایی دی کاپریو در نقش فرانک آبانالی (تلفظ  ایتالیایی) در فیلم «اگه می تونی منو بگیر» ساخته استیون اسپیلبرگ: یک مرد کلاهبردار و حقه باز، که حیله هایش بیشتر به شیطنت های بی گناه و معصومانه تشبیه شده، و عادت شدید او به گول زدن مردم خودش یک نوع خلوص نیت به حساب می آید. فرانک یک جنایتکار است، ولی متعلق به طایفه ی قانون شکنان رومانتیک و دوست داشتنی ست. جک او را به چشم یک قوم و خویش می بیند، یک هنرمند، که به جای نقاشی چک های جعلی چاپ می کند. طمع و ستمکاری انگیزه او نیست، بلکه یک اشتهای غیرقابل کنترل برای ماجراجویی ست. حیله و فریب های فرانک به او اجازه می دهند که از یک زندگی آبرومندانه طبقه متوسط، به یک زندگی اشرافی و باشکوه برسد، حداقل به طور موقت. او تمام شخصیت های مختلف را – پزشک، خلبان، مرد بااصالت-- از آن خود کرده، ولی فقط از طریق اراده قوی و زبردستی.


در همان سال (2002) فیلم «دار و دسته های نیویورکی» به روی پرده آمد، که اولین همکاری دی کاپریو  و اسکورسیزی بود. در این فیلم دی کاپریو تحت الشعاع دانیل دی لوییس قرار گرفت، که هیچ همتایی در ایفای نقش های آمریکایی های قدیمی ندارد، ولی کاراکتر دی کاپریو، رئیس اراذل و اوباش منهتن (نیویورک) به نام آمستردام والن، نشان دهنده یک مرد  مدرن بود. و مانند جک و فرانک، او نیز سرکش، عاشق ریسک و ماجرا جویی ست، که به اهداف خود در زندگی، با سرپیچی کردن از قانون و قواعد آن می رسد. در پایان و صحنه های  نهایی فیلم، او پیشبین وقایع آینده می شود، صحنه هایی که برخاستن شهر مدرن --شکارگاه جوردن-- را از خاکستر های گذشته نشان می دهد.


به گفته ی بالزاک (نویسنده و نمایشنامه نویس فرانسوی)، هر ثروت و خوشبختی عظیم، یک تبهکاری عظیم نیز پشت پرده دارد. ولی در ادبیات و فرهنگ  آمریکایی، رابطه ی بین ثروت و جنایات به طرز دیگری تجسم می شود، که بیشتر رومانتیک و رویایی ست تا شرم آور. با اینکه جی گتسبی با تبهکاران و قاچاقچی ها سروکار دارد، و ریشه و منبع ثروت خود را از همسایه هایش پنهان می کند، ولی وضعیت نو رسیده و روابط باشکوهش، او را نجیب تر و صادق تر از دشمنش، تام بیوکنان جلوه می دهد. از عطش و طمع گتسبی، در رمان اف.اسکات فیتزجرالد، و نمایشنامه دست کم گرفته شده ی باز لورمن به این شکل حمایت می شود: او تمام این کارها را به خاطر عشق انجام داد، تا بتواند دلِ "دی زی بیوکنان" را به دست بیاورد. هوارد هیوز، حداقل طبق فیلم «هوانورد»، (فیلم زندگینامه ایِ ناهموار اسکورسیزی در سال 2004)، ثروت و دارایی خود را به خاطر تلافی سختی ها و صدمات روحی دوران کودکی خود به دست آورد. در انتها، هیچ کدام از این دو مرد، به خاطر جاه طلبی های بیش از حد خود، و عدم خود شناسی به آنچه که می خواهند نمی رسند، و سرانجام نابود می شوند.


این عواقب بیشتر شبیه پند و اندرز های تحمیل شده  هستند، و دلائل اصلی رفتار این کاراکترها بیشتر شبیه به بهانه است تا توجیه. حس خوبی ست که انسان باورکند پیگیری ثروت  و قدرت فقط به خاطر امکان وقوع یک فاجعه و یا دنبال کردن یک رویای معنوی و انسانی ست، و یا حداقل یک زمانی بوده. ولی انرژی دی کاپریو— حس ظرافت و سرعت عملی که حتی در  لحضات سکوت منتقل می کند، تلاش خستگی ناپذیر که اغلب متجاوز از نیاز یک صحنه بخصوص است— به خودی خود توجیه قابل قبولی ست. او تمایل به زیاده روی دارد، زیاده روی از  استفاده لهجه انگلیسی سطح بالا در «گتسبی بزرگ»، ارتعاش و لرزش ناگهانی اندام و چهره به طرز بسیار نمایشی در «هوانورد»، زیبا جلوه دادن شرارت خود با زرق و برق و نشاط  فروان در «جانگوی زنجیر گسسته». ولی این زیاده روی ها، که به هیچ عنوان عیب و ایراد محسوب نمی شوند، دقیقا همان چیزی هستند که برای ایفای چنین نقش هایی الزامی اند، زیرا که چنین مردانی بیش از حد ثروت و قدرت دارند، و بیش از حد نیز پیگیر آن هستند.

در نقش جوردن، که با خوشی فراوان دنبال مادیات بیشتر و بیشتر، بدون دلائل معنوی ست، لئوناردو دی کاپریو مورد ستایش فراوانی قرار گرفته است. جوردن ترکیبی ست از (برگردیم به هیگل) جوانان باهوش و کوشایی که در فیلم های اولیه ی او ظاهر شدند، با این تفاوت که او از راه های شوم تر و تبهکارانه تر امروزی برای رسیدن به قدرت و ثروت ستفاده کرده. جوردن هیچ شباهتی به کاراکتر های دیگری که در فیلم ها دیده ایم ندارد، ولی با این حال باز هم به سرعت قابل شناسایی ست. آیا آن پسر زیبایی را که در آن سانحه ی دریایی در آن کشتی مشهور جان خود را از دست داد و ناپدید شد به یاد دارید؟ او در واقع هنوز بین ماست. ولی اکنون خود او  آن کشتی غرق شده است، و ما مسافرین آن هستیم.


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

مهدی کمپانی
  •  17
  • |
  •  38
  • |

    هنرپیشه ای که یک جا 8 میلیون دلار برای محیط زیست خرج کنه و این همه برای سلامت زمین و محیط زیست وقت بذاره، باید هم دوست داشتنی باشه. من که فیلمهاش رو دوست داشتم حالام طرفدار خودشم. خیلی کارش درسته آقا لئو.

    امیر حقانی
    •  14
    • |
    •  106
    • |

      آکادمی اسکار عمرا دی کاپریو اسکار بده. حالا هرچقدر هم تلاش، پیشرفت کنه و خوب بازی کنه، این آکادمی اسکار خدا نکنه با یکی بد بیوفته و از در لج در بیاد!

      اویتسا افشارطوس
      •  14
      • |
      •  47
      • |

        الماس خونین رو هم فراموش کرده. دی کاپریو توی این فیلم هم عالی ظاهر شده. حتی توی مجموعه دروغ ها هم خیلی زحمت کشیده و به خوبی از عهده نقش سختش برامده.

        پوریای ولی
        •  12
        • |
        •  54
        • |

          انگاری آقای اسکات این وسط چند تا فیلم خوب دیگه از دی کاپریو جا انداختن، مثلا "رفتگان" یا همون "دپارتد" اسکورسیزی.