فیلیپ سیمور هافمن، یک استعداد تئاتری پربار

شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۲۱:۳۰

  • نویسنده : چارلز مک نالتی
  • |
  • ترجمه : سمیرا توکلی
  • |
  • منبع : لوس آنجلس تایمز

به عنوان یک بازیگر تئاتر، فیلیپ سیمور هافمن از نیروی محرک عظیمی برخوردار بود. او با ملایمت شروع و رشد نکرد. او با شدت و حِدت به صحنه آمد و پیوسته تا یک پایان دیوانه وار پیشرفت کرد. زمانی که من در نشریه ویلیج وویس درباره نقشش به عنوان کنستانتین، یک نویسنده جوان در شرف خودکشی در تولید سال 2001 مایک نیکولاس بر اساس «مرغ دریایی» چخوف، که در پابلیک تیاتر به همراه مریل استریپ و ناتالی پورتمن  اجرا شد، نوشتم، او را تشبیه کردم به "یک مته بزرگ زمین شکن در ارکستر مثلث ها".

اول باید به اجرای به شدت خشنِ خاصِ هافمن روی صحنه تاتر عادت کرد. در نقد «صدای نویسنده» ی ریچارد گرینبرگ در سال 1999 برای نشریه ورایتی نوشتم، من تحت تاثیر سبعیت اجرایِ "به وضوح چندش آور" سبک کافکایی هافمن در نقش اصلی این نمایش قرار گرفتم، اما من اجرایش را کمی یکنواخت یافتم، این گرایش در کارهای تئاتریِ هافمن بیشتر از نقش های سینمایی اش مشهود بود.


اگرچه که صحنه هیچگاه برای این استعداد ذاتی که چندی پیش ظاهرا به دلیل مصرف بیش از حد مواد درگذشت،گزینه دوم نبود. این رسانه بود که از طریق آن این فارغ التحصیل کارشناسی از دانشگاه هنرهای زیبای نیویورک باتری های بازیگر اش را شارژ کرد، منبعی که از طریق آن او منطق هدف هنرمندانه اش را جان تازه می بخشید. برای هافمن تئاتر تماما مواجه شدن با ترسناک ترین چیز احتراز شده در زندگی عادی بود. تاریکی درون یک شخص، تاریکی درون دیگران. تئاتر محل برخورد بود جایی که راستی و صداقت می توانست از مخفیگاهش به زور بیرون کشیده شود، بشکند و خُرد شود.

دلقک بازی و مسخرگی در نگرش هافمن نسبت به تئاتر محلی از اعراب نداشت. هافمن یک کارگردان هنری پیشین تیاتر لابیرنت نیویورک و یک عضو متعهد انجمن، به یک گروه از هنرمندان تئاتری پیوست که به شدت شهری و چند فرهنگی بودند و ترسی از آب دهان پرتاب کردن زمانی که خارج از صحنه به همدیگر ناسزا می گفتند، نداشتند. به قول خودش کار گروهی آنها طوری شکل یافته بود که مخاطب را ناک اوت کند.


به عنوان یک کارگردان تئاتر که خارج از برادوی کار می کرد، او جذب نمایشنامه های استیفن ادلی گرجیس، نمودِ برجسته دیگری در لابیرنت شد و نمایشنامه های «مسیح دنباله روی ای ترین می شود» و «بانوی خیابان 21 ام ما» را با حمله شدید و غرولندهای گروه به صحنه برد. تولید بعدی اش از روی نمایشنامه «شکوه زندگی» ربکا گیلمن توانست به خوبی ظاهر کثیف یک زوج قاتل صفت فقیر را با جزئیات کامل مثل یک جرم شناس حرفه ای نشان دهد. هیچ چیز زیبا سازی نشده بود. تئاتر جایی بود که اصالت چاپلوسی نکردن می توانست نمایش داده شود.

هافمن در برادوی با سه تولید ظاهر شد و هر کدام یک کار مدرن کلاسیک بود که هیچ کار شاقی را انجام ندادند. من بیش از همه او را در تولید سال 2000 ماتیو وارچوس از روی نمایشنامه ی «غرب اصیل» سام شپارد تحسین می کنم که او و جان سی. رایلی نقش برادرانی در دو قطب مخالف را بازی می کنند، یکی وحشی و دیگری متمدن، سرانجام آنها پیراهن هایشان را در آوردند و شروع کردند به کشتی گرفتن در آشپزخانه مادرشان، که با محیط طوفانی شان جور در نمی آمد. 

با بازی کردنِ نقش جیمی در بازسازی 2003 رابرت فاز از نمایشنامه یوجین اونیل «سفر طولانی روز در دل شب»، هافمن در قالب کاراکتری خود بیزار و نومید فرو رفت که در ظاهر سرشار از عشق نسبت به برادرش بود تا حسادت و تنفری که در درونش می جوشید را پنهان کند. هافمن درباره این بازی در مصاحبه ای برای مجموعه «بازیگران مشغول کار» گفت: "این کار تا تو عمیق ترین و شرم آورترین اسرارت را بازگو نکنی انجام نمی شود" – که بدون شک آن چیزی است که او را به این کار جذب کرد.


زمانی که اعلام شد او نقش ویلی لومن را در بازسازی 2012 مایک نیکولاس از روی نمایشنامه «مرگ دستفروش» آرتور میلر بازی می کند، من شخصا پریشان شدم. ما تقریبا هم سن بودیم. زمانی که هافمن را دیدم من یک منتقد جوان در "ویلیج وویس" بودم، پس از آن من حس کردم یک استعداد سینمایی در حال رشد اولین کار رسمی اش در خارج از برادوی را در «اعتصاب کننده» ی عجیب شاعرانه ی کارل چرچیل در پابلیک تیاتر در 1996 انجام می دهد. و هنوز هم سالها بعد از ویلی لومن این حس را دارم. چرا هافمنِ میانسال داشت به سمت پخته شدن خیز بر می داشت؟

البته پاسخ این بود که او به دنبال چالش های بازیگری متناسب با قدرتش بود. و در این مرحله هافمن با «هالو»ی نفس گیر اندرو گارفیلد، به حکمت این مجادله میلر که یک مرد معمولی موضوع یک تراژدی گرانمایه است، اعتبار می بخشد. احساس پالوده ای که در خلال دیدن مقابله پدر و پسر در اتاق مُتِل از من تراوش می کرد همزمان به من حس تهی شدن و دوباره سرشار شدن، شکستن و التیام یافتن را داد. هر آنچه که تئاتر باید داشته باشد در اینجا بود.

هافمن که از یک گوهره و ذات تئاتری شگفت آور بهره مند بود، نیاز داشت که صحنه این انرژی عظیم اش را جاری سازد. او پیش از این به ما ایگو اش را در تولید سال 2009 پیتر شلر نشان داد (شکسپیرِ کم خطر جذابیت کمی برای هافمن داشت)، و شکی نیست که اگر او زنده بود، شاید قبل از 50 سالگی از عهده ایفای نقش شاه لیر بر می آمد. او از یک وجه خیلی خاص یک هنرپیشه فیزیکی بود. به نظر می رسد جسمش پناهگاه معرفت پنهانی و احساسات سرکوب شده کاراکترهایش بود. اغلب با تماشای او روی صحنه این حس به شما دست می داد که او در صدد است تا حقیقت را به طرز وحشیانه ای با رم کردن نشان دهد، و اینکه بدنش دیگر قصد ندارد بیش از این در سکوت او را همراهی کند و اگر احتیاج بود کتک بخورد تا لُب کلام را برساند، زیر بار آن می رفت.


من فکر می کنم هافمن تنوع بیشتری روی پرده سینما به نسبت صحنه تئاتر نشان داد. او به عنوان یک بازیگر سینما پربارتر بود، اما من دارم به راه و روشی اشاره می کنم که او از طریق آن در خلال یک اجرا رنگ عوض می کرد. دوربین بیشتر سایه روشن های ظریف اجرایش را بیرون کشید اما در تئاتر در خدمت یک هدف مستقیم بود. ولی شما نمی توانید این دو جنبه از نبوغش را از هم جدا کنید. برای هافمن صحنه و فیلم در جهت تقویت یکدیگر کار می کردند، دقیقا همانطور که برای کیت بلانشت عمل کردند. یکی از اندک مشاهیر هالیوود که ارتباط عمیق اش با تئاتر را به اشتراک می گذارد، بلانشت یکبار به من گفت زمانی که او دوست و همکارش را در «آقای ریپلی با استعداد» دید، تمایل داشت یادداشت ها را معاوضه کند.

در پی اندوه و شوک مرگ سیمور هافمن، من نمی توانم از فکر کردن در مورد دیگر قربانی مرگ نابهنگام دست بردارم: هیث لجر. لجر و هافمن هر دو برای اسکار نامزد شده بودند همان سالی که هافمن اسکار را در رقابتی تنگاتنگ برای «کاپوتی» برد و این برنده می توانست به راحتی لجر برای «کوهستان بروکبک» باشد. هر دوی اجراها شایستگی شاخص شدن را داشت. هر دو اجراکننده باید دوران حرفه ای طولانی تری می داشتند.

در این زمان که هیجان اسکار تخته گاز به پیش می تازد، اجازه دهید سعی کنیم در خاطر نگه داریم که اجرای بزرگ تا به حدی پایدار می ماند که بازتاب هایش را در لحظات شوریدگی و مبهم زندگی ما پیشکش کند، تا آن درجه که پیچیدگی محزون موجودیت را تحمل پذیرتر می کند. کارهای هافمن این را به ما پیشکش می کند. هیچ مجسمه طلایی نمی تواند با آن شکوهِ محو ناشدنی برابری کند.

مرتبط با این مقاله بخوانید: جنازه بازیگر سرشناس آمریکایی در آپارتمان خانه‌اش پیدا شد


منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

Maggie
  • Maggie
  • .
  • ۱۳۹۲/۱۲/۸ ساعت ۲:۱۵
  •  19
  • |
  •  22
  • |

    از پیشینه قوی تئاتری سیمر هافمن اطلاعی نداشتم. حیف همچین بازیگری بود.

    عاطفه
    • عاطفه
    • .
    • ۱۳۹۲/۱۲/۷ ساعت ۲۰:۲۳
    •  13
    • |
    •  21
    • |

      خیلی جالب بود. خدا بیامرزدش. کسی از فردای خودش هم خبر نداره.