مرثیه ای برای کتابفروش مهربان و قدیمی شیراز

شاید بخاطر چشم هایش....

دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۰


نه در این سالهای سربی و خشک که مدت ها پیش، سالها قبل، آن زمانی که هنوز آسمان خیابان زند آبی بود و جوی چهارراه خیرات پرآب و زلال می دیدمش. در راه رفتن به مدرسه یا برگشت به خانه می دیدمش. از پشت شیشه تماشا می کردم، کتاب ها را و نیم رُخِ مردانه اش که در قابی از کتاب های روی هم چیده شده پیدا بود.

نه این که باران ببارد، نه اما اولین مرتبه که دیدمش آسمان را ابری تیره پوشانده بود. صبح بود و کمی سرد که با سهیلا تند تند می رقتیم سمت مدرسه ای که حالا دیگر هیچ نشانی از آن نیست. مدرسه ای بزرگ در خیابان دهنادی که این روزها پر شده از مغازه هائی که لباس ارتشی و وسائل شکار می فروشند و آن روزها پر می شد از سر و صدای دخترهائی که در لباس متحدالشکل خندان و سرخوش می رفتند تا خودشان را به مدرسه برسانند. پدر سهیلا پزشک بود و در بیمارستان مرسلین کار میکرد. خانه شان در همان نزدیکی بود، بین مسجد خیرات و کلیسای شمعون غیور.


مسیر من و سهیلا از خیام  و زند می گدشت . بعضی وقت ها که دیرمان  می شد از کوچه ی کلیسا خودمان را می رساندیم مدرسه و روزهائی که وقت داشتیم از خیابان زند غافل نمی شدیم. فرصت قرم زدن در خیابانی پر از رنگ و عطر و ترانه را نمی شد یه راحتی از دست داد. رنگ مغازه ها، رنگ گل های باغچه ی پیاده رو. عطر نارنج ها و گل های یاس خانه های اعیانی. عطر توریست های چشم آبی و موبور و ترانه ی مغازه هائی که داخل پاساژ مترو نوار موسیقی و ساز می فروختند. هر دوی مان دوست داشتیم این خیابان اصلی را. سهیلا خیلی کتاب می خواند. یکی از عادت های بدش این بود که مقاتبل کتابفروشی ها پا سست می کرد و من  دستش را می گرفتم  و می کشاندمش سمت خودم. همیشه دستش داغ بود. خوشمان می آمد دست هم را بگیریم و در خیابان زند قدم بزنیم. می خندیدیم اما در عمق چشمان مان آرزوئی نهفته بود. آرزو می کردیم روزی برسد که دست مرد زندگی مان را در دست فشار دهیم و در این خیابان قدم بزنیم. قدم بزنیم شانه به شانه ی همسری که دوست مان داشته باشد همیشه.

می خندیدیدم و تند تند می رفتیم که دیدمش. ایستاده بود در چارچوب در کتابفروشی اش. دست هایش را قفل بود پشت کمرش. یک لحظه، فقط یک لحظه  و نه بیشتر  نگاه مان گره خورد در هم. چیزی در قلب سیزده ساله ام لرزید. چیزی درون رگ هایم جوشید و سرخ و داغ کرد صورتم را. او اما فقط لبخند زد. همین. فقط همین؟ نه.... از آن روز به بعد بیشتر وقت ها  تنها می رفتم و برمی گشتم و چند دقیقه ای می ایستادم تا در قاب کتاب ها تماشایش کنم. می شد به بهانه ی خرید کتاب بروم داخل اما می ترسیدم. می دانستم دست و پایم را گم خواهم کرد و همه چیز خراب خواهد شد.


تصورکن با مردی زندگی کنی که بشوی سو گلی کتاب هایش. مردی که با شعر نوازشت کند و غزل به زلف هایت ببافد. مردی مردانه چهره و درشت اندام، کتابفروشی درشت چشم و لبخند به لب.

سهیلا دلخور بود از من اما آنقدر مهربان بود که بگوید کتابفروشِ چشم درشت به مشتریانش کتاب هم امانت می دهد و شاید هیچوقت نفهمید چرا از شدت خنده اشک از چشمانم جوشید. باید اسمت را در دفتر بزرگی می نوشتی دو تومان می دادی و کتاب را امانت می بردی و یک هفته فرصت داشتی برای خواندن و پس دادن کتاب. یک تومان هم از پولت را پس می داد. دو بار با سهیلا رفتم. اولین کتاب را که امانت گرفتم تا شب خواندم و هنوز صدای گرم و مردانه اش در ذهن باکره ام می چرخید و می چرخید و می چرخید.  دفعه ی دوم  هنگام گرفتن کتاب حلقه را دیدم. حلقه ای طلائی که به انگشت دست چپش چسبیده بود. پس چرا چشمانش هنوز مهربان بود با من و لبخندش امیدبخش؟

تا مدت ها خیابان زند برایم تلخ شد و از خیابان داریوش و کوچه پس کوچه هایش به مدرسه می رفتم. شعر می نوشتم گریه می کردم. اشک می ریختم و غزل می شد بغض های من. روزها آمدند و رفتند تا سالها بعد دختر عمویم کتابم را از همان کتابفروشی خرید. این دفعه نلرزید قلبم که به درد امد و مچاله شد وقتی کتابم را در ویترین کتابفروشی اش دیدم و نیم رُخ مردانه اش را در قاب کتاب های رو هم چیده شده. رفتم داخل و به کتابم اشاره کردم. کتاب را که دستم داد گفت شاعرش تازه کار است اما شعر هائی ساده و دلنشین سروده.


دلم می خواست برم سرش داد بزنم: "شعرهایم را خوانده ای؟ درد هایم را چطور؟" اما زیرلب گفتم: "سادگی این روزها تاوان سنگین دارد." لبخند زد. چیزی نگفت. اسکناس ها را روی پیشخان گذاشتم. کتاب را برداشتم و در جوی خیابان انداختمش. نمی دانم این را دید یا نه؟ آخرین دیدارمان همان شد. حالا هروقت در خانه ی خیالم راه می رود. موهایش رگه رگه های سفید دارد و چربی دویده زیر پوستش. حالا دیگر عاقله مردی شده. خودش در چارچوبی از کتاب، چشمان درشتش در قاب عینک مشکی و لبخندی که درست اندازه ی دهانش شده. این تصویری است که من همیشه از او به یاد خواهم داشت. هنوز هم لبخندش در عکس پیداست و آن چشمان درشت. بفهم چرا نمی توانم مرگش را باور کنم حتی اگر همین حالا که در قاب اعلامیه ی مراسم به خاکسپاری دارد خیره نگاهم می کند. مرگ چه معنائی دارد برای او؟ بی معناست. شاید بخاطر لبخندش باشد یا شاید بخاطر چشمانش.

- - - - - - - - - - -

پی نوشت:

زین العابدین بلادی، صاحب «کتابفروشی بلادی» یکی از قدیمی ترین کتابفروشی های شیراز و ایران روز یکم مهر ماه 1396 در سن 91 سالگی درگذشت.

منبع : فیلم نگاه
  • بیژن کیا
  • |
  • دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۲۰
  • |
  • ۲
  • |
  • ۹۷۱
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

نوژن لوایی
  •  7
  • |
  •  11
  • |

    خدا رحمتشون کنه.

    اشکان آتشکار
    •  10
    • |
    •  10
    • |

      آخ آخ آخ. همیشه با ماشین چه پیاده از اون سمت رد میشدم مغازه کتابفروشی کوچک بلادی توی چشمم بود و نظم به خودش جلب می کرد. خدا بیامرزدش.