بررسی تطبیقی نسخه قدیم و جدید «یادآوری کامل»

کالین و آرنولد درباره فرهنگ عامه چه می توانند به ما بگویند؟

سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۰

  • نویسنده : گریم مک میلان
  • |
  • ترجمه : پیمان جوادی
  • |
  • منبع : مجله تایم

ما از مقایسه نسخه جدید «یادآوری کامل» با نسخه اصلی در 20 سال قبل به دنبال چه هستیم و چه چیزی می توانیم یاد بگیریم؟ شاید چیزی درباره مرگ و میر در آمریکا، تمایلات ظریف جنسی و نیاز به معانی و مفاهیم عمیق تر.

من شما را از اینکه شاید تصور زیادی از این بازسازی نداشته باشید سرزنش نمی کنم. فیلم اکشن دهه 1990 آرنولد شوارتزنگر تبدیل به یک فیلم پارانویایی ملایم و با خشونت کم تر، با بازی کالین فارل شده است. اما مهم تر از هر مطلب و نکته ای نقش اصلی فیلم است که به کالین فارل محول شده، و فکر می کنم همه ما به خوبی متوجه تفاوت ها هستیم و می دانیم چه معنی می دهد؟ بدتر از همه اینکه شما تصور کنید که چنین کاری تنها یک بازسازیِ صِرف است اما باید بگویم تنها وجه تشابه این فیلم با نسخه اصلی، وجود زنِ سه پستان است. علی رغم حضور فارل و وجود کاراکترهای عجیب و غریب، «یادآوری کامل» جدید را هم باید دید؛ هرچند که فیلم به تنهایی و به خودیِ خود اثر قابل اعتنایی محسوب نمی شود. این فیلم عامه پسندِ روانشناسانه ی علمی- تخیلی بیش از هرچیز دارای یک فیلمنامه خوب است. به هرحال نسخه جدید «یادآوری کامل» یکی از مطرح ترین فیلم های اکشن سال 2012 است که می توان آن را با نسخه سال 1990 مقایسه کرد. «یادآوری کامل» به طور تصادفی تبدیل به فیلمی بزرگ و کلاسیک در ژانر خودش شده است. فیلم حاوی اتفاقات، و تغییر و تحولاتی است که در فرهنگ عامه مردم آمریکا در طول دو دهه گذشته رُخ داده و البته روش های ساده فیلمسازی که حالا پیچیده تر و غول آساتر شده اند، تغییرات و دگرگونی هایی که حتی شاید متوجه برخی از آنها نیز نشویم.

قهرمان و نقش اصلی هر دو فیلم داگلاس کواید است. فکر می کنم همه ما موافق باشیم که کالین فارل هیچ شباهتی با آرنولد شوارتزنگر ندارد. و البته شما به عنوان تماشاگر همیشه به دنبال قهرمان ها هستید که لزوما چیزی بدی هم نیست. برای کمی بیش از یک دهه آرنولد شوارتزنگر قهرمان اول و بی چون و چرایِ هالیوود بود. چون او یک شخص آسیب ناپذیر محسوب می شد، از آن دسته آدم هایی که وقتی با مشکلی روبرو می شوید به آدمی مثل او نیاز دارید. او در فیلم هایش خیلی راحت به دلِ خطر می زند، با نگاهی تمسخرآمیز و با دیدی تحقیرآمیز به جنازه هایی که پشت سرش به جای گذاشته نگاهی می اندازد، و دشمنانش در همه حال در به زانو درآوردن او ناتوان به نظر می رسند. او در لباس قهرمان و نقش صلی فیلم ها یک مرد کامل و تمام عیار بود که برای تماشاگران جذاب و خیال انگیز محسوب می شد و حتی به عنوان یک ابَرقهرمان به عمقِ روح و ذهن آنها نفوذ می کرد. او حدود دو دهه قهرمان بلامنازع سینمای اکشن بود، با این حال او و فیلم هایش کارتونی و غیرواقعی به نظر می رسند و در واقع دارای یک فریبندگی و جذابیت سطحی و غیرضروری هستند، و بهترین تعریفی که ما می توانیم برای شخصیت او در نظر بگیریم احساس آسیب ناپذیری به اضافه خودپرستی و تکبر بیش از اندازه اش است. اما چیزی که بعد از یازده سپتامبر در آمریکا اتفاق افتاد یک احساس تردید، آشفتگی و عدم اطمینان در رابطه با آنچه در آینده پیش خواهد آمد را در پی داشته است.

بنابراین به نظر می رسد که فارل بازیگرِ جانشینِ مناسبی برای شوارتزنگر در این فیلم باشد، بخصوص که خودش هم در کامیک کان 2012 به خبرنگاران گفت که قبول نقش کواید از سوی او "خیلی واقعی تر و پذیرفتنی تر" از شوارتزنگر در نسخه اصلی است. او همچنین گفت: "احساس نمی کنم که حتما باید هر کاری که آرنی انجام داده من هم باید آن را انجام دهم یا اندازه کفش هایم باید حتما 16 یا 18 یا هر سایزی که شماره پای آرنی هست، باشد." در حقیقت بازی فارل در این فیلم واقعا خوب است. او دستپاچه، سراسیمه، و همیشه در هول و هراس است. بازی او همیشه به طور شگفت انگیزی قانع کننده است، و در نقش مردی که به انتها و پایان توانایی ها و قابلیت هایش رسیده و درباره آنچه که بعدا اتفاق خواهد افتاد در تردید به سر می برد نیز چنین است. هر دوی شوارتزنگر و فارل نقش مردی را بازی می کنند که متوجه می شود همه ی دنیایش دروغی بیش نبوده است، اما فقط یکی از آنها کاری را که انجام می دهد و راه و روشی را که در پیش می گیرد برای تماشاگران باورپذیر و قابل قبول است. آرنولد شوارتزنگر در نقش کواید بعد از هر قتل و کشتاری که انجام می دهد درباره تصمیمی که قرار است اتخاذ کند فکر می کند، در حالیکه واکنش های فارل از روی ترس یا عدم قاطعیت است (و در نهایت بر اساس همین روحیه است که تصمیم می گیرد). این تغییری ست که احساس می کنم نه تنها در سطح روایت دارای ارتباط منطقی تری ست که حتی هماهنگ با جهانی ست که این روزها در آن زندگی می کنیم.

جایگزینی کیت بکینسل به جای شارون استون هم خیلی مهم است که اتفاقا خوب از کار درآمده. کاراکتر لوری زنی اغواگر است که در ابتدای فیلم پشت نقاب و چهره ی یک همسر ایده آل و یک زندگی غیرواقعی به شکلی ایده آل پنهان شده است. جایگزینی شارون استونِ خون آشام گونه با بکینسلِ بسیار جذاب از بسیاری جهات یک جایگزینی "درجه یک" محسوب می شود. البته استفاده از بازیگر زنی که در سری فیلم های «دنیای زیرین» با لباس های لاتکسی و چسبان به جنگ هیولاها می رود – اما در اینجا آرام خویشتندار است – انتخابی زیرکانه است. چنین شرایطی برای جسیکا بیل هم صِدق می کند. بیل در نقش زنِ دوم خوب است، و امیدوارم که او از این دوباره سازی لذت برده باشد، چون او درست شبیه راشل تیکوتین در نسخه اصلی است.

میزان تغییرات در زمینه انتخاب بازیگران حال و هوا، و فضای فیلم را به شدت نسبت به نسخه اصلی دچار تغییرات عمده و اساسی کرده است. نسخه اصلی «یادآوری کامل» فیلمی خوش آب و رنگ، و غلط انداز با موضوعی سرگرم کننده و گیج کننده بدون هرگونه گره داستانی بود. شاید پل ورهوفن به عنوان کارگردان و سازنده نسخه اصلی شخص چندان مناسبی برای بازسازی یک نسخه جدید با ظرافت ها و ریزه کاری های خاص به نظر نمی رسید. چنین فیلمی می بایست دارای برخی از معانی و مفاهیم عمیق تر، و طنین و احساسی از داستان در رابطه با خاطرات در مقابل پیوند و القاءِ شخصیت باشد. وایزمن درباره علاقه اش به این پروژه می گوید: "چنین مفهومی حکم یک مبارزه برای این کاراکتر دارد." او ادامه می دهد: "اگر شما قلبا احساسی شبیه یک آدم خوب داشته باشید ولی همه در اطراف شما دائم بگویند که تو آدم بدی هستی و بر آن نیز اصرار داشته باشند، تو در واقع شخص بدی هستی، اما شما ذاتا در قلب تان احساس می کنید انسان خوبی هستید. اما آیا در نهایت هم مثل یک آدم خوب عمل می کنید؟ آیا شما آنچه را که دیگران می گویند و درباره تان قضاوت می کنند را می پذیرید یا احساس خودتان؟ چنین داستانی نیاز به یک کاراکتر عمیق دارد که تماشاگران را در جای خود میخکوب کند." البته این ایده برای مردی که پی می برد که نه تنها همه خاطرات گذشته اش ساختگی و جعلی ست، بلکه باید تبدیل به یک ماشین کشتار شود، جنون آمیز نیست؟ حالا شما می توانید و یا نیاز دارید که در چنین داستانی شرایط انسانی را نیز به تصویر بکشید و درباره آن صحبت کنید.

این روزها سینمای علمی – تخیلی به دو دسته تقسیم می شود: دسته اول، فیلم هایی با قهرمانان عضلانی، و دسته دوم فیلم هایی با قهرمانان متفکر نظیر فیلم های کریستوفر نولان. این مرد چه کسی ست که می داند اکنون همه چیزش یک دروغ است؟ در فیلم اول آرنولد شوارتزنگر را می بینیم همانطور که نعره می کشد بارانی مشت و لگد حواله دشمنانش می کند و دست آخر پاسخ سئوالش را به هر ترتیبی که شده به دست می آورد. به هرحال «یادآوری کامل» دارای یک مفهوم و پیام عالی است که ساختی هوشمندانه تر نسبت به خیلی از فیلم های اکشن و حادثه ای با قهرمانان عضلانی این روزها که به وفور ساخته می شود، دارد؛ و در نتیجه هنوز نسخه اصلی پس از گذشت دو دهه فیلم خوبی محسوب می شود. در نسخه جدید قهرمان ما تبدیل شده به یک آدم ترسیده و هراسان که البته در پایان برنده خواهد بود. او به دنبال علت دزدیده شدن خاطرات واقعی اش و به دست گرفتن شخصیت ساختگی و دروغین اش است. اما فیلم در رقابت با فیلم هایی شبیه «پرومته» (ریدلی اسکات-2012) و «آغاز» (کریستوفر نولان-2010) تنها یک اثر سرگرم کننده محسوب می شود و نه بیشتر.

یکی دیگر از تغییرات عمده در فیلم جدید باز هم در رابطه با داگلاس کواید است. او دیگر به دنبال نجات مریخ نیست بلکه در تلاش برای نجات زمین است. وایزمن در مصاحبه ای در رابطه با تغییرات انجام شده می گوید: "بخش عمده ای از داستان فیلیپ کی. دیک به فیلم منتقل شده، و ماموریت داگ حفظ زمین است نه مریخ." داستان کوتاه فیلیپ کی. دیک منبع الهام «یادآوری کامل» در سال 1990 بود، اما کمترین میزان وفاداری به آن در فیلم دیده می شود، در حالی که به نظر می رسد وفاداری به منبع اصلی خواسته و نکته اصلی و ضروری بسیاری از فیلمسازان این روزهاست. هر دو نسخه ی «یادآوری کامل» به طور هوشمندانه ای از شوخ طبعی داستانِ دیک دوری جسته اند. نجات جهان بخش عمده ای از داستان دیک را تشکیل می دهد، اما در شروع داستان هیچکس متوجه آن نمی شود. در فیلم دوم داستان دراماتیک تر و سینمایی تر شده، مکان رخدادهای فیلم از مریخ به زمین تغییر پیدا کرده که همه اینها به داستانِ دیک نزدیک تر است تا فیلم ورهوفن. اما از اینها گذشته فیلم بیشتر بازسازی یک فیلم قدیمی تر محسوب می شود. تفاوت دیگر میان فیلم اصلی و جدید این است که «یادآوری کامل» 1990 تنها یک اقتباس در حدِ نام است، همه چیز آن ذاتا و حقیقتا جدید است و در واقع با داستانی دیگر روبرو هستیم. اما در عین حال در فیلم بازسازی شده با سطحی از مایه های آشنا از فیلم اول نیز روبرو هستیم و مایه های نوستالژیک در آن به چشم می خورند.

در نهایت از مقایسه این دو فیلم قرار است چه نتیجه ای حاصل شود؟ نسخه جدید «یادآوری کامل» فیلمی دقیق تر، چند لایه تر و اصیل تر از نسخه اصلی ست، و فکر می کنم باید از ساخته شدن آن خوشحال باشیم. به عبارت دیگر، «یادآوری کامل» شوارتزنگر اثری بلندپروازانه بود که به شدت جلب توجه می کرد و تنها برای سرگرمی ساخته شده بود، در مقابل، فیلمِ دوم قابل قبول تر و راضی کننده تر از کار درآمده. و بعد از این همه قلمفرسایی با ذکر این نکته که هیچکدام از این دو فیلم کیفیت یک اثر ماندگار را ندارند غافلگیرتان کنم. تماشاگران در فیلم جدید با پرسش هایی روبرو می شوند از جمله اینکه کدام ماجرا واقعی ست و کدام یادآوری؟ شاید برای ما به عنوان تماشاگر، به سادگی انتخاب یا حتی تشخیص هر کدام از آنها مقدور نباشد، یا اصلا اهمیتی نداشته باشد. البته به نظرم حضور زن سه پستان جذاب ترین و بامزه ترین قسمت فیلم است.

بیشتر بخوانیم: ماشین کشتارِ آرنولد در مریخ

بیشتر بخوانیم: پیچیده و فاقد شوخ طبعی نسخه اصلی

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...