«آغاز» درباره ی تجربه ی واقعیت و فیلم چه می گوید؟

دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۲۲:۰


پخش فیلم «آغاز» نشان دهنده ی ورودی دیگر به مجموعه فیلم هایی بود که در دهه ی اخیر با موضوعیت شبیه سازی و فراواقعیت عرضه شدند. اظهار اینکه دنیایی که در آن زندگی می کنیم و زندگی روزانه به نحوی غیر حقیقی هستند، دست خوش نظریه پردازی  فیلمسازان آمریکایی شده و به نظر می رسد باعث ظهور ژانری جدید در فیلمسازی شود. از اکشن برادران واچوفسکی «ماتریکس» (1999) تا فیلم معمایی دیوید کراننبرگ «اگزیستنس» (1999) و فیلم چارلی کافمن (الهام گرفته شده از نظریه بادریلارد)، «سینداکی،نیو یورک» (2008) فیلمسازان همواره ذهن خود را درگیر این موضوع کرده اند که دنیای مادی که همه ی ما با آن سر و کار داریم کاملا متغیر است و میتواند از نو، بر اساس خواسته ها و تصورات ما ساخته شود. حال آنکه طبیعت تجربه های فردی انسان همواره به عنوان مسئله ای مهم در فیلم های آمریکایی در نظر گرفته می شده و مدتهاست که یکی از اصلی ترین مسائل که مورد مطالعه ی فلسفه غرب، ادبیات پست مدرن و نظریه پردازان فرهنگی بوده است. از تمثیل های افلاطون و تصورات رنه ماگریت و حالا فیلم نولان «آغاز». به نظر می رسد این دغدغه ای ست که جای کار دارد و به زودی حل نخواهد شد.

حقیقت و رویا


بیشترین بخش های «آغاز» در دنیای رویاها می گذرد. بعد از به خواب رفتن و اتصال به ماشین، تعدادی شخصیت قادر خواهند بود در رویایی مشترک زندگی  کنند. اگرچه دنیای رویا در ابتدا مربوط به یکی از اشخاص است، به زودی تبدیل به رویایی می شود که آرزوی همه ی اعضاست. چیزی که ما در این فیلم با آن مواجه هستیم، یک سری رویای در حال تغییر است. رویاها در «آغاز» به صورت طبقاتی روی هم ساخته می شوند و همواره با رویاهایی که درون یکدیگر رخ می دهند مواجه هستیم. در این شرایط بدیهی ست که هر اتفاق در یکی از رویاها، بی تاثیر روی دیگر  رویاها نیست.

همانطور که به یاد می آورید، در «ماتریکس» سیستم کنترل رویاها به صورت کامپیوتری و کاملا تحت نظر یک نفر بود (مانند نظریه کنترل و هدایت جامعه، مایکل فوکالت و ژان بادریلارد). در «اگزیستنس» با دنیایی سورئال روبه رو بودیم، جایی که خواسته ها و نیازهای "ناخودآگاه" کاراکترهای فیلم؛ به دنیای اطراف آنها حکم فرما بود (طبق نظریه های روانکاوی زیگموند فروید و ژاک لاکان). در «آغاز» با دنیایی مواجه می شویم که همواره در ارتباط با دنیاهای مختلف هستند و کاملا متغیرند – شاید این ایده با کارهای گیلس دلیوز و فیلیکس گواتاری بیشتر قابل درک باشد). موضوع اصلی «آغاز» تحت تاثیر مسائل روانشناسی و فلسفه است، و در پایان ما با موقعیت جغرافیایی رویاها؛ که گاهی هماهنگ و گاهی متضاد هستند مواجه می شویم.

سرکوب و روانکاوی

هنگام مشاهده ی فیلم، نظریه های فروید در ذهن بیننده تداعی می شوند. پیش تر به ما گفته شده بود برای آنکه ایده ای را در ذهن کسی القاء کنیم، باید آن را به کوچکترین ذرات تشکیل دهنده اش نقسیم کنیم (چیزی که در فیلم «آغاز» خوانده می شود). یکی از اصلی ترین بحث هایی که در فیلم پیگیری می شود، رابطه اودیپال نقش اول نسبت به پدرش است. و مابقی داستان تلاش یک تیم برای کمک به او و حل مشکلش است. قهرمان فیلم کاب (با بازی لئوناردو دی کاپریو) با یک سری تصورات خود سرکوبی روبه روست. و در ادامه ی  فیلم مشخص می شود که او نه تنها تمایل شدید برای بازگشت به دوران کودکی اش دارد، بلکه عذاب وجدان بخاطر خودکشی همسرش او را رها نمی کند. در یکی از زیباترین قسمت های فیلم، کاب و طراح فضاهای رویا، در دنیای آرزوهای کاب ظاهر می شود. دنیایی که به شکل یک هتل، دارای طبقات سورئال مختلفی است که در هر طبقه اشخاصی زندگی می کنند و شخصیت ها به وسیله بالابر در ساختمان جابه جا می شوند. طبقه زیرزمین نشان دهنده ی ضمیر ناخود آگاه کاب است.

از نظر روانکاوی، خودسرکوبی مسئله ای ست که در سراسر فیلم دنبال می شود. مثل تجربه ی مدفون شدن که کاب همواره در ذهن خود دارد، که کم کم از اعماق ذهن او به سمت لایه های سطحی می آیند و تا انتهای فیلم برطرف می شوند. مثالی دیگر آنکه در بسیاری از صحنه های فیلم، نگاهی گذرا به بچه های کاب که سالهاست آن ها را ندیده داریم و بخاطر اینکه این اتفاقات همگی در دنیای رویاهای او رخ می دهد، کاب آنها را به سمت دنیای مادی سوق می دهد. در صحنه ای دیگر کاب همسرش را در ناخودآکاه خود می بیند و آن دو باهم رو به رو می شوند. آرزوی شخصیت ها و آسیب های روانی آنها باعث ساختن و ویران کردن دنیای رویاها می شود. رفت و آمد مدام بین رویا و واقعیت در «آغاز» کاملا موفقیت آمیز است. چرا که در آخرین صحنه های فیلم کاب در دنیای واقعیت قرار دارد، و سوال های زیادی در باره ی تجربیات او برای بیننده مطرح است.

شبیه سازی

موضوع دیگری که در فیلم به طور متناوب دیده می شود، نشان دادن زندگی به صورت لایه های متراکمی است که حقایق را در خود پنهان دارند. باز هم در لایه های  سطحی و روییِ رویا، بیننده راه خود را به سختی پیدا می کند. در اوج فیلم، به پاس تدوین خوب و فیلمنامه قوی فیلم؛ «آغاز» بیننده را حداقل بین پنج دنیا قرار می دهد: یک دنیای واقعی، سه رویا و یک دنیای مبهم. و این هم باعث می شود مخاطب در جستجوی رابطه این دنیاها باشد و متعاقبا به ارزش و اعتبار دنیای واقعی که در اولویت همه قرار دارد پی ببرد.

«آغاز» ما را به با صحنه هایی کنایی رو به رو می کند. در صحنه ای نولان شخصیت ها را بین دو آیینه بزرگ قرار می دهد. جاییکه انعکاس عکس العمل های خود را در بی نهایت می بینند. بعد آیینه ها می شکنند و تنها مسیرهایی می مانند که باید پیموده شوند. ژان بادریلارد در یکی از مقاله هایش (Simulacra & Simulation) تشبیهی ارائه می دهد که به ما کمک می کند فیلم را بهتر درک کنیم. او از ما می خواهد تصور کنیم روی نقشه ی جهان ایستاده ایم. به زودی نقشه شروع به بزرگ شدن می کند تا جاییکه به اندازه ی جهان واقعی در می آید و ما در این هزار تو گم می شویم. اینجاست که تشخیص جهان واقعی و نقشه خیلی دشوار خواهد شد.

ماشین رویاسازی


«آغاز» از استعاره ها استفاده می کند. از هزارتوهایی که روایط ما را نه تنها با دنیا، بلکه با تجربیات شخصی امان توصیف می کنند. آدریانه (الن پیج) که نقش معماری را بازی می کند که وظیفه دارد دنیای رویاها را معماری کند، در قسمتی رویاها را به صورت دایره های متحد المرکز طراحی می کند و ما را توجیه می کند که هریک از دایره ها (که هرکدام یک رویا هستند)، دارای قسمت های مختلفی بوده و راه مشخصی به مرکز ندارند. ایده اینکه ما فقط قادر به شناسایی و درک فضای اطراف خود به وسیله نقشه هستیم در فیلم به خوبی دیده می شود، و به این معناست که این دنیای حقیقی نیست که ما را مطلع می کند، بلکه پیش فرض ها و انتظارات ماست که دنیا و تجربیات ما را اداره می کند.

«آغاز» ما را با قطع کردن رابطه بین انسان و دنیای اطراف او و قرار دادن هر دوی آنها در مرحله تولید به جای مرحله مصرف، به چالش می طلبد. در فیلم نولان نه شخصیت ها و نه دنیای اطراف آنها ساکن نیستند. در عوض ما شاهد رابطه هایی هستیم که بنا به دشواری ها و رابطه هایشان درجه بندی شده اند: در دنیای رویاها تا شخصی وجود نداشته باشد که رویایی داشته باشد، فضایی ساخته نمی شود. همچنین شخصیت ها نمی توانند بدون داشتن فضا؛ آرزویی داشته باشند. هر دوی آن ها (هم شخصیت و هم دنیای رویا) با هم در ارتباط مستقیم هستند.

رویاها و سینما


ساختار «آغاز» به گونه ایی ست که حضور بیننده را برای مشارکت در فیلم الزامی می داند و این موضوع را می توان به خوبی در سکانس های مختلف رویا و واقعیت دید. همانطور که شاهد تغییر فضا و زمان هستیم، ذهنمان هم تلاش می کند تا خود را با شرایط فیلم هماهنگ کند. در این مراحل است که ما همراه با شخصیت های  فیلم پیش رفته تا فیلم را کامل کنیم و این یعنی آغاز فیلمی است که باعث تفکر و تولید می شود. در این فیلم ما توانایی پیدا می کنیم که رویاهایمان را زنده و آنها را تقویت کنیم. بین رویا و واقعیت ارتباط برقرار کنیم. رویا – طبق تعریف فروید- فقط کمبود یا دست نیافتن به چیزی که خواسته ی ماست نمی باشد، بلکه می توان آنرا با پیوند به حقیقت به دست آورد. بعد از تماشای «آغاز» می توان دوباره به زندگی خود بازگشت، می توان وارد دنیای رویاها شد و مثل آغاز بین رویاها و حقایق زندگیمان راه های ارتباطی برقرار کنیم. و رویاهای خود را جایگزین رویاهای نولان کنیم.

در سکانس نهایی فیلم، بار دیگر ما با ترفند های حرفه ای نولان مواجه می شویم. زمانی که کاب فرفره را می چرخاند؛ چیزی که در فیلم نشان دهنده ی این بود که او در دنیای حقیقی است یا رویا، نولان با شهامت تمام، ما را با تجربه ای که از تماشای فیلم کسب کرده ایم روبه رو می کند. کاب فرفره را می چرخاند ولی بدون انتظار برای دیدن نتیجه، آن را رها کرده و به راه خود ادامه می دهد. دروربین همچنان روی فرفره است و بیننده باید تصمیم بگیرد. این لحظه، که گویی تا ابد ادامه دارد ما را بی پاسخ رها میکند.

فیلم با این سکانس معمایی به پایان می رسد و ما می مانیم، رویاها، حقایق و تجربه ای بزرگ از آغاز....

*توضیح:

یان آلن پل، نویسنده و هنرمند ساکن سانفرانسیسکو. وی در حال حاضر مشغول کار در وزارت امور خارجه ایالات متحده و تدریس کارشناسی ارشد در انیستیتو هنر سانفرانسیسکو ست.

منبع : فیلم نگاه
  • راضیه خضری
  • |
  • یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۳:۵۶
  • |
  • ۰
  • |
  • ۱۲۱۷
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...