- نویسنده : راجر ایبرت
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
در کتاب مقدس خوانده ایم: "انسان که از زهدان بیرون
آمد، دیری نپایید و سرشار از مشکلات شد"، و لری گوپنیک نمونه ی چنین انسانی
ست. او در حالی کنار تخته سیاهی مملو از فرمول های ریاضی برای اثبات مسایل عملیِ
زندگی ایستاده که به زندگی شخصی خودش هیچ اطمینانی نیست، هیچ اطمینانی. همسرش او
را بخاطر بهترین دوستش ترک کرده، پسرش در مدرسه ای یهودی سر کلاس موسیقی راک اند
رول گوش می کند و دخترش برای رفتن به معبد از جیبش پول کِش می رود. برادرش روی مبل
خانه ی او می خوابد و توی بارها می پلکد، همسایه شکارچی اش باعث ترس و وحشت او
شده، همزمان دانشجویی می خواهد با تهدید از او اخاذی کند، گروه تحقیق دانشگاه نظر
مساعدی نسبت به او ندارد، و زن همسایه ی دیگرش او را تحریک می کند. محض رضای خدا
هم که شده یک دکتر باید او را معاینه کند.
"این مدلی از فیلم است که معمولا وقتی آدم اسکار می برد مجبور به ساخت آن می شود" جمله ی تاد مک کارتی در "ورایتی" است. من نمی توانم روی این حرف قسم بخورم. بعد از فیلم بسیار مهم «جایی برای پیرمردها نیست"، برادران کوئن فیلم نه چندان جدیِ «یک مرد جدی» را ساختند که هر نوع نشانه عشق را زیر سئوال می برد.
به نظر من فیلم در مکانی شبیه به دهکده های مینیاپلیس که
کوئن ها کودکی شان را در آنجا گذرانده اند، می گذرد. خانه هایی پیش ساخته با
پارکینگ هایی بزرگ و محوطه هایی خالی از درخت. در چنین دنیایی لری گوپنیک از ته
دِل می خواهد که او را به عنوان "یک مرد جدی" بشناسند و به حساب بیاورند
و او بتواند کارهای مهم انجام دهد، اما آفریدگار چندان او را جدی نیافریده.
"من دیشب کتاب مقدس را خواندم. به نظرم آفریدگار جالبی از توی آن درنمی
آید"، این جمله ی معروف ویرجینا وولف است. به نظر کسی آن بالا لری گوپنیک را
دوست ندارد.
فیلم با مقدمه ای گروتسک از افسانه های ییدیش (زبان قوم یهود) آغاز می شود و با این مقدمه به اعماق جامعه ی یهودی نقب می زند؛ جایی که عقلانیت تحت انقیاد اوهام قرار دارند. گوپنیک می خواهد همه ی تخته سیاه را پر کند اما به هیچ دردش نخواهد خورد چون شاید یکی از اجدادش روح یک مرده را به خانه آورده این چنین نفرین شده. در واقع هیچکس چنین اشتباهی را مرتکب نمی شود که مرده ای را دعوت کند و حتما لازم نیست که یهودی باشید تا به اصل مطلب پی ببرید.
بیشترین سهم در موفقیت «یک مرد جدی» از بازی مایکل استولبارگ ناشی شده است. او نقش گوپنیک را به صورت مردی
پریشان احوال یا مضطرب،
افسرده و به آخرِ خط رسیده بازی نمی کند. از قضا او نقش مردی امیدوار را بازی می
کندکه نمی تواند یا نمی خواهد باور کند چه بلایی بر سرش نازل شده است. دیگر چه
بلایی ممکن است بر سرش بیاید؟ کجا می تواند شادمانی را پیدا کند؟ او از چه کسی
باید خواهش کند؟ در بخش رویایی اروتیکش چرا حتی همسایه ی زیبای او تا بدین حد
ترسناک به نظر می رسد؟ چرا سای ایبلمن که به قولی بهترین دوست اوست و زندگی خانوادگی
اش را متلاشی کرده، با او چنین باملاحظه و غمگینانه و از روی همدلی و دلسوزی حرف
می زند؟ شاید سای هم فهمیده که بخت از لری برگشته است. چرا بچه های لری به او بی
علاقه اند؟ چرا برادرش آرتور چنین بی رمق، فرسوده و از کار افتاده است؟ چرا
هیچکدام از خام خام ها به او حرف امیدوارکننده ای نمی زنند و او را تهییج نمی کنند
یا لااقل چیز به دردخوری نمی گویند؟ چرا دانشجویش که در امتحان افتاده، به وضوح
رشوه روی میزش می گذارد و بعد طوری رفتار می کند که انگار لری تقاضای رشوه داده و
سعی در نابودی اش دارد؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟....
آیا در مورد بامزگی و غنای «یک مرد جدی» زیاده روی کردم هرچند این فیلمی نیست که خنده روده بُرِتان کند اما به هرحال لبخندی روی لب می آورد. این گونه فیلم ها هم به هرحال بامزه و سرگرم کننده اند. کوئن ها تقریبا همشه بازیگران جدیدی را معرفی می کنند یا از کسانی مثل استولبارگ، کایند یا ملامد که پیش از این نیز دیده شده اند طوری استفاده می کنند که یادتان می رود کجا آنها را دیده اید. می توانم تصور کنم (هرچند مطمئن نیستم) که برادران کوئن سالها این داستان را در ذهن شان پرورانده اند، بین خودشان درباره ی کاراکترهای احتمالی بحث کرده اند، با دیدن یک بازیگر به خودشان گفته اند: "این خودِ خانم سامسکی ست" و این گونه بازیگران را برگزیده اند.
از برخی جهات شخصیت مورد علاقه ی من ملامد در نقش سای
ایبلمن است. نقش بزرگی نیست، اما او بی نهایت خوب است و حضور موثری در صحنه ی
ورودش در حالی که تنها صدای او را از پشت تلفن شنیده ایم، دارد.در حقیقت او همان
خائنی ست که معتقد است اگر آنها گفت و گوی صمیمی و به اندازه ای با هم داشته
باشند، هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد. اِمی لاندکر هم به نقش خانم سامسکی خیلی خوب
است. او از عهده ی نقش زنی اغواگر در صحنه ای عمیقا غیراروتیک برمی آید و البته هر
مرد پرتی هم در همان نگاه اول همه چیز را می فهمد. ساری لنیک در نقش جودیت گوپنیک
همسر لری هم توانسته در همان چند صحنه ی معدود به ما بفبولاند که او را نه به خاطر
مشکلات زناشویی یا عدم تفاهم ترک می کند، بلکه به راستی اعتقاد دارد که تنها کشتیِ
سای ایبلمن است که می تواند او را به مقصد موعود برساند.
● منبع: روزنامه شرق
دیدگاه ها
آدم دلش برای استولبارگ توی این فیلم کباب میشه. آدم به این خوبی چه بلاهایی که به سرش نمی یارن.
کوئن ها همیشه عالی ان. توی "یک مرد جدی" هم مارک استولبارگ فوق العاده ست. تنها فیلمی که از استولبارگ یادم هست و هیچوقت فراموش نمی کنم همین فیلمشه.