ایست قلبی

شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۳ ساعت ۲۰:۸

«آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» که هر نام دیگری را هم می توان در ادامه ی آن ردیف نمود. پری، فرهاد، گلی، اسکندر، سایه، بهرام و هر که را گذرش به کوه و جاده و منطقه نیاک افتاده است. گویا برای فیلمساز چندان مهم نبوده که نام ها، نشانی هم داشته باشند و بر اساس منطقی کنار هم به سفره درآیند. در فیلمی که بخش اعظمی از آن مبتنی بر نریشن راوی بوده و نیمه ای دیگر هم در کوه و بیابان و به شرح حالی در وصف کباب می پردازد، چگونه می توان بر مبنای مفاهیم اصولی نقد و جزئیات فرمی اثر، واژه ها را به پروازی زیبا درآورد؟ ساخته ای که به جای اقتباس، می توان آن را نوعی وام داری محض از داستانی به همین نام دانست. داستانی کلیشه ای از زنی که بر خلاف تصور همسرِ هنرپیشه اش، در اولین حضور خود به مرتبه ای دور از تصور می رسد و این امر حس حسادت مرد را برمی انگیزد و در ادامه ورود آنی دخترِ دُردانه ی از فرنگ برگشته و مشکلاتی که از جدایی با خود حمل می کند، به نگاهی نزدیک از خانواده ها منجر می گردد.

فیلم برخلاف تیتراژ گل درشت از نام بازیگران و با توسل به نگاهی مینی مال از شخصیت ها، دنیایی از درونیات خفته و شرح هجرانی کاراکترها نمی دهد و هر یک از پرسوناژها بدون پشتوانه ای از منطق درام به قاب صحنه وارد شده و به بیان دیالوگ هایی بی بهره از بار دراماتیک می پردازند. 5 دقیقه ابتدایی فیلم کاملا در بند راوی پُرسخنی قرار می گیرد که همچون دانای کُل بر شرح حال روزگار می پردازد. نریشنی که همچون خوانش داستان و بی رنگ از وجوه تصویر به نمایش در می آید و قاب هایی بی هویت و به دور از غنای بصری می سازد. حس خلاء از کشمکش درونی کاراکترها، فیلم را به ورطه ی بی خیالی سوق داده و گُنگی شخصیت ها، ذهن را به دنیای ابسورد گمراه می سازد. از این رو فیلم در برزخ رئالیسم و ابسورد معلق می ماند، چنان که رنگ پیرنگ گرایشی به سینمای پوچی دارد اما سیر رخدادها، سازی مخالف از مختصات این نوع سینما می زند و در ادامه هم کارگردان با خروج ظاهری از بن بست حادثه، به کل از مولفه ابسورد فاصله می یابد، چرا که آن چه از سینمای ابسورد مستتر می گردد فهمی است میان مرزی از واقعیت و خیال، دنیایی که پرسوناژها در دایره ای محتوم از پذیرش گرفتار آمده اند و پیچشی از روایت که گشایشی در آن نتوان یافت. در صورتی که فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» حکمی از بهروزی در پایان صادر نموده و به صدور شعارهایی قطعی در جهت خوشبختی انسان نائل می آید.

فیلم در ابتدا مطابق با فرمول های کلاسیک به حرکت درآمده اما همراه با ورود آذر به چنگ خرده پیرنگ ها در می آید، به نحوی که داستان اولیه از اختلاف زن و شوهر و تقابل کارکرد پرسوناژهای شهدخت و پرویز به یکباره از طپش درآمده و در ادامه خرده پیرنگ هایی پدیدار می گردد که به اختلال تماتیک منجر گردیده و به زنجیره ای از هذیان های واهی از زبان بازیگران مبدل می گردد تا ملال و رخوت دامن فیلم را به خود گیرد. بازیابی روحیه ی گم شده آذر، به تجویز کوهنوردی و تیراندازی ختم گردیده و عدم ارایه پژواک درونی شخصیت به عدم همذات پنداری مخاطب رسیده است. به راستی تنها تحولِ رُخ داده در شخصیت مستاصل آذر از سوی سازنده، ترک عادت گیاهخواریِ به جامانده از مرد فرنگی و خوردنِ با لذت کباب ایرانی است؟! شخصیت رو به زوال پرویز هم با نقش آفرینی مهدی فخیم زاده کاملا منفعل بوده و نه استبداد ابتدایی این نقش و نه انهدام روحی از شنیدن دلیل جدایی دخترش، در نقطه عطف از پرده دوم وجهه ای مناسب نیافته است و باز با تیپی همیشگی در لحن و بیان "نمکی" در «مسافران مهتاب» مواجه ایم. فخیم زاده که بازی اش به شکلی افراطی برونگراست، نمی تواند به اجرایی مناسب از حالات درونی شخصیت دست یابد و دیگر بازی ها نیز فاقد ظرافت درونی نمایش می باشند و همین لکنت پرداخت و پردازش از فیلم، ساخته ای اَلکن در چهارچوب آگاهی مخاطب به ثبت می رساند، چرا که می بایست ذرات باور تصویر به هوای استشمام مخاطب نشیند.

فیلم «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» در ادامه کاملا به گذرگاهی از صدور پیامک هایی روشنگرانه در باب شوهران جنایتکار فرنگی و و مشکلات گیاهخواری و البته بیان آهسته ای از معضل همجنس گرایی می پردازد تا ملغمه ای همه رنگ در جهت پُرکردن زمان فیلم طی شود و در نهایت هم اوج خلاقیت فیلمساز با نمایش لانگ شاتی از کوه و دشت با همراهی آواز به مورد اجرا در می آید. "به کلبه ام از راه دور ای آشنا خوش آمدی". فیلمساز دوربین را جایی در دل کوه کاشته و نماهایی بلند می گیرد تا بیننده هم از فرط پَرت بودن تصاویر، آرزوی رسیدنِ با شتاب دقایق به نقطه پایان فیلم کند.

اگر سعید سهیلی با ساخت فیلم «کلاشینکف» سعی نموده میراث دار سینمای غرقه در خون جناب کیمیایی باشد، افخمی در «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» به غایت پیروی سینمای چند سال اخیر جناب مهرجویی می شود تا باز هم پیمایشی دورِ همی، به تولید اثری بدون ساختار روایی منجر گردد. بهروز افخمی که سابقه ساخت آثاری قابل دفاع همچون «شوکران» را دارد، این بار نه توان ساخت فیلمی کمدی دارد و نه اثری ملودرام که همدردی مخاطب را برانگیزد، چرا که نه خنده ای از بابت افتادن پرویز و ریختن شله زرد به لب می نشیند و نه هجرانی از تلخی روزگارِ آذر که مدام رنگ خنده هایی تصنعی بر چهره دارد. همچنین اجرای با دقت پرویز درعملیات بشقاب درمانی هم که حتما می بایست فضایی ابسورد بیافریند، به شکلی مضحکانه بازتاب می یابد و در نهایت پایانی وصله ای از اوج سرخوشی با حضور باشکوه بهرام کیانی به نقش آفرینی رامبد جوان، تا از دل روستای نیاک و با سفال کیمیاگری به رنج نهفته از جدایی مرهم نهد. یک داستان از مرجان شیرمحمدی یک فیلم از بهروز افخمی، امید که چنین پیوندی هنری به سرنوشت ناخوشی از آثار جناب مهرجویی و زوجه محترم دچار نگردد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...