- نویسنده : مهرزاد دانش
فیلم با این جمله ی امین شروع می شود: "همه چی تموم
شد". آغاز فیلم با پایانی شکل می گیرد که با نمایش مرد در کُما روی تخت
بیمارستان، حکایت از مرگ دارد. این مقدمه، مطلع مناسبی برای فیلمی است که محور
تماتیک خود را روی دوگانه های متضادی همچون مرگ/زندگی و آغاز/پایان قرار داده،
محوری که صرفا گویای تقابل دو مفهوم در دل یکدیگر نیست، بلکه با روندی هوشمندانه
در این ساحت، موقعیتی دوار و متکثر می آفریند تا تضادِ جاری در آن تبدیل به جوهره
ای واحد شود. از این حیث «پرسه در مه» را می توان در کنار آثاری همچون «نیویورک از
جزء به کل» / «سینکدانی نیویورک» (چارلی کافمن) و «آقای هیچکس» (ژاکو وان دورمِل)
قرار داد. شاید در وهله ی نخست، شباهت چندانی بین فیلم توکلی و این دو فیلم نتوان
یافت، اما شباهت اساسی با تعمیق روی مفهوم هنر و هنرمند و زایش هنری اوست که آشکار
می شود. در «نیویورک از جزء به کل» با کارگردات تئاتری رو به رو هستیم که قصد دارد
ناکامی های زندگی خود را با اقتباس از نمایشنامه ای روی صحنه بیاورد؛ صحنه ای که
به شکل مجازی، همه ی ابعاد بزرگ شهرش و گذشته و حال و آینده ی او و اطرافیان و
قهرمانان نمایش را در خود جای داده است. او در این مسیر با مفهوم نوآفرینی و
بازسازی حقایق در محدوده ی هنرش سروکار دارد و پالایش روح خود را در این فرایند
جست و جو می کند. در «آقای هیچکس» ماجرا از این هم غریب تر است: پیرمردی که گذشته
اش را سخت به یاد می آورد بین دو حالت از زیستن، معلق و در نوسان است و هربار که
خاطراتش را مرور می کند گاه در کنار زنی
بیمار است و گاه در کنار زنی پرشور، و در این فضای تعلیقی به دشواری می توان
دریافت که حقیقت متعلق به کدام سویه است و کدام یک از این دو حالت، زاییده ی تخیل
است و کدام یک برآمده از واقعیت و سایر احتمالات.
اما توکلی در «پرسه در مه» از این هم رادیکال تر حرکت کرده
است: مردی که زندگی نباتی دارد بر اساس نشانه های محدود و گنگ، مثل شب پره هایی با
بال های رنگین و دختری با نگاه مات در دوران کودکی و نیز صدای موسیقی ملایمی که از
اتاق پرستار به گوش می رسد، مجموعه ای را خلق می کند و هر یک از این قطعه ها همچون
تکه های پازلی هستند برای تکمیل و حتی گسترش یک واقعیت مجازی و خیالی. با این
حساب، «پرسه در مه» فیلمی درباره خلق کردن و خلاقیت است. شخصیت اصلی فیلم، حتی در
بازآفرینی گذشته ای که در خیال می پروراند، خود و همسرش را در حوزه ای مرتبط با
مفهوم خلاقیت و آفرینش قرار می دهد؛ یعنی خود را موسیقیدان و همسرش را بازیگر
تئاتر می انگارد. اما این تازه آغاز ماجراست. در طول فیلم، او بارها تلاش می کند
مسیرهایی از این ماجرا را که چندان مطلوبش نیست (مانند مرافعه ی بعد از شستن ظرف،
مواجهه با استاد در منزلش، و بگومگویی با همسرش که بعد از دیر آمدن او به خانه
صورت می گیرد)، بازسازی کند. توکلی با ارائه قرینه هایی این ماجرا را غنی تر می
سازد. مثلا در مورد بارداری زن (رویا) خود حکایت از زایش هنری دارد که در مورد
امین به نوع عقیمی رسیده و او را به سمت خودویرانگری (تراشیدن سر، خُرد کرد لیوان
در دست، بریدن انگشت و در نهایت، ماندن زیر آوار معدن) سوق می دهد.
امین روی تخت بیمارستان دارد همین حکایت زایش و نازایی را
باز تعریف می کند. ما دقیقادنمی دانیم چه بخشی از روایت او واقعیت و چه بخشی خیال
و اوهام است، اما درهم تنیدگی این فضای مبهم و موهوم، نزدیکی فراوانی به همان
مفهوم خلقت دارد. امین یک تک گویی چنین می گوید: "طراحی گذشته توی ذهن کسی که
در آینده است کار جالبیه. رویا تو آینده ای که وجود نداره، داره به گذشته ای فکر
می کنه که قراره بعدا به وجود بیاد..." این عبارت در دلِ خود مفهومی تقدیری
را می پروراند و نوسان های زمانی سه گانه
را از منطق متداول و متعارف تهی می سازد و به جایش نظم دیگری را می نشاند. گویی
سرنوشت آدمی نه از قبل، که بعدها بر اساس نشانه هایی تقدیری مشخص می شود و باز در
موقعیتی دایره ای شکل به جای اول خود برمی گردد. برای همین هم درست در اواخر فیلم
که حس بهبود به امبن دست می دهد، ماجرای ریزش معدن رُخ می دهد و همزمان با مرگ جسم
در کمای او، فلاش بک به ماجرای آشنایی و اولین مواجهه اش با رویا در سالن تئاتر
پیش می آید. کسی چه می داند؟ شاید این خاطره نیز مقدمه ای برای بازآفرینی فضایی
دیگر باشد تا پارادایم "خلق جدید"* در چارچوب هنر جلوه کند. این تک گویی
فیلم که "ذهن آدم مدام چیزهایی را حذف و خلق می کند" هم در همین راستا
قرار دارد. این موقعیتی خدایگانی است برای هنرمند تا در جریان آن، خود به ترسیم
گذشته و حال و آینده ی خویش و دیگران دست بزند. از همین رو از میان احتمالاتی مانند سکته و خودکشی و تصادف به عنوان گزینه
های مرگ، امین سراغ گزینه ای دیگر می رود. شاید اصلا
سازنده ی نمایشی که رویا در
آن ایفای نقش می کندخودِ امین باشد که حالا در جایگاه تماشاگران نشسته است. مثلا
در این باره که دختر رویا معطوف به واقعیت عینی در فصل هایی است که امین حضور
ندارد یا این که وابسته به ادامه ی وهم و خیالات امین است، فیلم پاسخ سرراستی نمی
دهد و البته این اقتضای هنر مدرن است. توکلی با پس و پیش کردن وقایع (اگر واقعا
واقعیت باشند)، روایتی غریب را برایمان تعریف می کند که در آن، ازل و ابد را به هم
پیوند می دهد.
*پانوشت: "خلق جدید" عبارتی قرآنی است که دو بار در این کتاب آسمانی ذکر شده است.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...