- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
این که «تقصیر ستاره بخت ماست» را یک "عاشقانه نوجوانانه درباره سرطان" بنامیم ممکن است درک درست ما از ارزش های ستودنی فیلم را نشان دهد، اما علاوه بر آن چکیدهای معقول از داستان فیلم در قالب همین چند کلمه است. «تقصیر ستاره بخت ماست» که از روی رمان پرفروشی با همین نام اثر جان گرین اقتباس شده است، نه تنها به خاطر داستانش بلکه از جهت شیوه احساسی و تاثیرگذاری که داستانش را ارائه میکند درخور تقدیر و ستایش است. بازی ها همگی عالی هستند، شخصیتها سه بُدی هستند و دیالوگ ها هوشمندانه و شوخ طبعانه از کار درآمده اند. هرچند کارگردانی جاش بون معمولی است، اما خوب میداند چطور از سر راه کنار رود و به بازیگران اجازه دهد کارشان را انجام دهند. در عصر کارگردانان مؤلف، گاهی جالب است که ببینیم یک فیلمساز برای طراوت پیدا کردن فیلم به ارزش کمرنگ کردن نقش خود پی برد.اگر "تجربه" تماشای فیلمی که در آن هر دو نقش اصلی مبتلا به سرطان هستند و رقص کنان با دروگر مرگ به استقبال مرگ میروند را "یک حس خوب" بنامیم، شاید در نگاه اول چندان متناسب نباشد، اما در این مورد فرق میکند. هیزل گریس لنکستر و اگوستوس واترز در مقایسه با بسیاری از افراد از بسیاری جهات سرزندهتر هستند، چرا که همیشه به شکنندگی وجود خود واقف هستند. یک نوجوان معمولی چندان درکی از مرگ و فناپذیری خود ندارد؛ هیزل و آگوستوس انتخابی جز این ندارند که به شکل
تنگاتنگی با سرنوشت شان همراه شوند. آنها در زمان حال زندگی میکنند، چون ممکن است هیچ آیندهای نداشته باشند. فیلم این حس صمیمیت را بی واسطه و بدون مجبور ساختن مخاطب به پذیرش آن نشان میدهد. تنها در اواخر فیلم، که اتفاقات فیلم به ایستگاه نهایی نزدیک می شوند، جاش بون کمی در اجرایش غلو میکند. تنها مشکلی که در این قسمت وجود دارد، این است که مانند یک چراغ نئونیِ چشمک زن از شما میخواهد که: "گریه کن دیگه لعنتی!" واضح است که «تقصیر ستاره بخت ماست» نمیخواهد هیچ چشمی بی اشک از سالن سینما بیرون رود.
این فیلم از نقطه نظر هیزل روایت میشود و هرچند صدای راوی که در واقع همان صدای خودِ اوست تضمینی بر این نیست که او از گزند اتفاقات بعدی در امان خواهد بود، اما به گونهای احساس آرامش و اطمینان خاطر را به مخاطب القاء میکند. با هیزل در حوالیِ مکان اولین ملاقاتش با آگوستوس در گروه حمایت از بیماران سرطانی آشنا میشویم. هر دوی آنها دوره بهبودی بیماری خود را پشت سر میگذارند، اما هیزل با خود یک مخزن اکسیژن حمل میکند، چون ریههایش مستعد به پر شدن توسط آب تشخصی داده شده و بدون آن مخزن قادر به نفس کشیدن نیست. آگوستوس کاملا سالم به نظر میرسد و ظاهرا پس از از دست دادن یکی از پاهایش بر بیماریاش چیره است. بین این دو پیوندی برقرار میشود، ابراز علاقه میکنند، پیامکهای لطیفه و
شوخی رد و بدل میکنند و به سمت رابطهای شبه عاشقانه پیش میروند، تا اینکه هیزل تصمیم میگیرد که این دو باید به دوستی اکتفا کنند. استدلال هیزل این است که از آنجایی که او دیر یا زود خواهد مُرد، درگیر شدن آگوستوس در یک رابطه عاشقانه با او تنها باعث زجر کشیدن و در نتیجه آسیب دیدنش خواهد شد. آگوستوس مخالفت میکند و سعی میکند او را متقاعد کند.
شوخ طبعی موجود در فیلمنامه بیش از حدِ معمول در فیلم های مرتبط با سرطان است، گرچه از این نظر در مقابل «50/50» (2011) در سطح پایینتری قرار میگیرد، که بر خلاف آنچه در اواخر «تقصیر ستاره بخت ماست» رُخ می دهد، بسیار مراقب بود دچار اغراق و زیاده روی در اجرا نشود. شخصیتها در اینجا به زیبایی درک شدنی و قابل فهم هستند. هرچند داستان فیلم ممکن است کلیشه ای و تکراری به نظر برسد، اما به همان اندازه هیزل و آگوستوس دو انسان های واقعی، ساده و باورپذیر هستند و صداقتی که این دو را به روی پرده آورده است مخاطب را در نگرانیهایی درگیر میکند، که باعث میشود ایرادات ریز و درشتش آنچنان به چشم نیاید. شایلن وودلی که با چند فیلمی که اخیرا بازی کرده، به خصوص با فیلم های «اکنونِ فوق العاده» (2013) و «متفاوت» (2014) شکوفا شده بود، در این فیلم در بالاترین سطح خود قرار دارد (هرچند کمی برای ایفای نقش یک
نوجوان بیش از حد بزرگ است). لورا دِرن در نقش مادر هیزل ظاهر شده، که به نسبت سایر فیلم های نوجوان پسند محکم تر و پرمغزتر است. ویلم دافو نقش نویسنده مورد علاقه هیزل یعنی پیتر وان هوتن را ایفا میکند که آشنایی با او مُهر تاییدی است بر این که گاهی قهرمانان و افراد مشهور را بهتر است از فاصله دور تماشا کرد.
این فیلم اقتباسی وفادارانه از رمان گرین است، هرچند که خود گرین نیز در بخش عمدهای از تولید فیلم همکاری داشته است. طرفداران این رمان بعید است در شیوه انتقال این داستان از روی کاغذ به پرده ایرادی پیدا کنند. قسمت عمدهی بینندگان به احتمال فراوان از این فیلم استقبال خواهند کرد، اما حتی آنهایی که یک صفحه از آن کتاب را هم نخوانده باشند و با دید طبیعی نچندان مثبتی به تماشای این فیلم بیایند، در این عاشقانه ی غمناک و البته روحیه بخش یکی دو نکته مثبت برای ستودن پیدا خواهند کرد. خودِ داستان به تنهایی شاید معمولی به نظر برسد، اما شخصیتها و احساساتش واقعی هستند و گاهی برای یک فیلم همین مقدار کافی است تا رضایت افرادی که به آن شک دارند را جلب کند.
دیدگاه ها
من فیلم رو دوست داشتم. فضای انسانی و صمیمانه ای داشت و بیننده با کاراکتر اصلی فیلم به شدت همدلی میکرد.
با وجود اینکه فیلم غم انگیزی هست اما فیلم رو خیلی دوست داشتم. با وجود غم انگیز بودن ناامیدت نمی کنه.