طلسم آنجلینا جولی در یک «زیبای خفته» ی پیچیده

یکشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲۰:۷


شاید بهترین جمله ای که برای توصیف «مالفیسنت» می توان به کار برد این است که این فیلم تصویری دوباره از جهانی جایگزین در داستان «زیبای خفته» است. فیلمنامه ی لیندا وولورتون با نگاهی به نمایش «بدذات» اثر گرگوری مگوایر (نمایشی که داستان «جادوگر شهر آز» را از دیدگاه و نقطه نظر جادوگرها به تصویر می کشد) نسخه‌ای معکوس شده از داستان را به نمایش می گذارد که در آن شخصیت بد و شرور به عنوان شخصیت اصلی در نظر گرفته شده است. تغییرات اعمال شده بر «زیبای خفته» در این زمینه ی جدید به خوبی جواب می دهند و بیشتر به دلیل نقش آفرینی پر قدرت و با ظرافت آنجلینا جولی است که شخصیت اصلی دچار آن تک بُعدی بودن که او را در انیمیشن دیزنی محصول سال 1959 گرفتار خود کرده بود، نمی شود. در این فیلم او شخصیتی به شدت اندوهبار و دچار مشکلات روحی است که به دنبال آرامش و تسلی خاطر می گردد و رستگاری و آرامش خود را در غیرمعمول ترین روش ها پیدا می کند.

کارگردان فیلم رابرت استرومبرگ، بعد از به جای گذاشتن کارنامه ای تأثیرگذار از خود به عنوان مسئول جلوه های ویژه، طراح صحنه و طراح تولید، اقدام به ساخت این فیلم کرده است. او با اسکورسیزی، اسپیلبرگ و جیمز کامرون همکاری کرده و برای فیلم های «آلیس در سرزمین عجایب» (2010) و «آواتار» (2009) برنده جایزه اسکار شده است. استرومبرگ قلمروی متفاوت و غنی از جادو و تنوع خلق می کند که وقتی نیروهای شر خود را نشان می دهند خشن و شوم می شود. بیشتر قسمت های «مالفیسنت» به وسیله کامپیوتر تولید شده اما انیمیشن سازی آن با چنان دقت و ظرافتی انجام شده است که هیچ چیز غیرعادی یا تصنعی به نظر نمی رسد. تجربه استرومبرگ در دنیای جلوه های ویژه او را به گزینه ای مناسب برای ساخت این فیلم مبدل می سازد، فیلمی که نیاز به خلق یک دنیای تخیلی دارد. نقش آفرینی آنجلینا جولی به نوعی است که وزن احساسی کافی برای موازنه با زیبایی بصری او به وجود می آورد. تکنیک سه بُعدی در فیلم قوی کار شده است اما به هیچ وجه الزامی نیست و فیلم به صورت دو بُعدی هم به هدف خود می رسد، ضمن اینکه تصاویر روشن تری هم دارد.

«مالفیسنت» نشان می دهد که چطور اتفاقات گوناگون باعث شدند شخصیت اصلی از یک پری خوشحال و مثبت اندیش به یکی از مشهورترین شخصیت های منفی والت دیزنی تبدیل شود. مالفیسنت وقتی دختربچه است (ایزابل مولوی) با یک انسان جوان به اسم استفان (مایکل هیگینز) ملاقات می کند و با او دوست می شود. آن دو تا سال ها رابطه نزدیکی با هم دارند و همینطور که زمان می گذرد این ارتباط به یک رابطه عاشقانه تبدیل می شود. اما استفان به واسطه جاه طلبی اغوا و فاسد می شود. او برای مدت زیادی در قلمروی جنگلی مالفیسنت که جنگل مورز نام دارد حاضر نمی شود. زمانی که برمی گردد (نقش او را شارلتو کوپلی بازیگر فیلم «منطقه 9» بازی می کند) وانمود می کند که می خواهد مجددا با عشق گمشده اش رابطه برقرار کند. اما واقعیت این است که او می خواهد مالفیسنت را به وسیله دارو خواب کند و بال هایش را ببرد و از آنها استفاده کند تا بتواند ثابت کند که لیاقت این را دارد تا پادشاه بعدی انسان ها شود. وقتی این اقدام به انجام می رسد او به شهر برمی گردد و منتظر مراسم تاج گذاری اش می ماند. مالفیسنت (که حالا آنجلینا جولی نقش او را بازی می کند) نقشه انتقام خود را می کشد، نقشه ای که زمانی که شاه استفان دارای دختری می شود، آن را اجرا می کند. ساحران اعلام می کنند که نفرینی دامن آئورورای کوچک را گرفته است: او در روز تولد 16 سالگی اش به خوابی به عمیقی مرگ فرو می رود. تنها چیزی که می تواند شاهزاده را از این خواب بیدار کند "بوسه ی عاشق حقیقی" است.

«مالفیسنت» در داستان «زیبای خفته» دو تغییر مهم ایجاد می کند. اول اینکه اعمال و رفتار جادوگر را توضیح پذیر می سازد. کارهای او ناشی از بدجنسی و شرارت ذاتی نیستند، دلیلی برای آنها وجود دارد. هیچ چیز به اندازه خشم یک زن ترسناک و مهیب نیست و بلایی که استفان سر مالفیسنت می آورد او را به حالتی بسیار فراتر از خشم دچار می کند. علاوه بر این فیلم یک رابطه مادرخوانده ای افسانه ای بین مالفیسنت و آئورورا (که اِل فانینگ نقش نوجوانی او را بازی می کند) به وجود می آورد. در طول زمانی که شاهزاده همراه با سه پری مهربان در کلبه چوبی زندگی می کند، مالفیسنت مرتب به او سر می زند و آن دو به تدریج به هم نزدیک می شوند، آنقدر نزدیک که مالفیسنت از نفرینی که کرده پشیمان می شود و سعی می کند آن را خنثی کند اما موفق نمی شود.

«مالفیسنت» بازگویی و تکرار بزرگسالانه تری از افسانه «زیبای خفته» است و به صورت یک داستان ماجراجویانه ی فانتزی تعریف می شود نه اینکه که یک داستان پریان معمولی باشد. از این لحاظ فیلم تا حدی به همان روشی عمل می کند که فیلم «سفید برفی و شکارچی» (2012) در راستای گسترش طرح ساده انگارانه ی انیمیشن کلاسیک «سفید برفی و هفت کوتوله» در پیش گرفت. نویسنده ی فیلمنامه لیندا وولورتون که بین معروف ترین آثارش می توان به «دیو و دلبر» (1991) و «شیر شاه» (1994) اشاره کرد، درک می کند برای پیش بردن یک فیلمنامه به سمتی که هم به ذائقه بزرگسالان و هم بچه هایشان خوش بیاید چه هنری لازم است. گرچه «مالفیسنت» برای تماشای خانوادگی هم مناسب است، گروه مخاطب هدفِ آن تماشاگران بزرگسال تر، به خصوص دختران نوجوان و زنانی در اوایل بیست سالگی هستند. بعضی صحنه ها شاید برای کودکان ترسناک باشد و یک صحنه نبرد در طول پرده سوم فیلم که اژدهایی را نشان می دهد که از دهانش آتش می بارد، آنقدر پر تنش است که بتواند فیلم را در مرز گذر از رده بندی PG به سمت رده های مناسب سنین بالاتر قرار دهد.

اینکه مانند برخی «مالفیسنت» را یک "کلاسیک مدرن و امروزی" بنامیم اغراق و زیاده گویی است. فیلم جذاب و زیبا است اما تنها گذر زمان مشخص می کند که آیا مانند پیشینیان انیمیشنی خود موفق می شود در یادها ماندگار شود یا خیر. مانند بسیاری از آثار شاخص فصل تابستان، جذابیت اصلی فیلم از لحاظ بصری است. این دنیای عجیب و خارق العاده منبع حیرت و شگفتی مداوم است. برای تکمیل معادله سینمایی، تصویری که آنجلینا جولی از شخصیت اصلی ارائه می دهد - تصویری که شخصیت نسخه انیمیشینی را به زنی کاملا قابل درک تبدیل می کند - عمق و وسعت عاطفی مناسب را ایجاد می کند. پیوند میان توانایی های بازیگر زن فیلم و تجربیات کارگردان آن باعث شده اند فیلمی رضایت بخش و موفقیت آمیز خلق شود.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...