فرشتگان و شیاطین در نیویورک

یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ ساعت ۲۰:۰


وقتی صحبت از فیلم های اقتباسی بر اساس رمان های نوجوانان و جوانان باشد، دو نوع فیلم وجود دارد: فیلم هایی که صرفا برای طرفداران ساخته شده اند (مثل «گرگ و میش» - 2008) و فیلم هایی که قصد دارند طیف مخاطبان گسترده تری (در صورت امکان مردان بیشتری) را جذب کنند (مثل «مسابقات گرسنگی» - 2012). «ابزارهای مرگبار: شهر استخوان ها» در گروه نخست جای می گیرد. فقط طرفداران پروپاقرص و دو آتشه ی کتاب می توانند فیلم را دوست داشته باشند و فیلم نیز با در نظر گرفتن این گروه از مخاطبان ساخته شده است. بقیه ما بی خبران از این دنیای پر از فرشته، شیطان، ساحره، خون آشام و گرگینه ی کتاب کاساندرا کلر، قرار نیست بخشی از موفقیت این فیلم در گیشه باشیم. این گفته ممکن است کمی بدبینانه به نظر برسد ولی با دیدن فیلم خودتان متوجه این موضوع خواهید شد. این نقد مطمئنا یک نقد منفی است اما به قلم یکی از هواداران پر و پا قرص این مجموعه نوشته نشده است.

فیلمنامه جسیکا پوستیگو به سهم خود تفاوت هایی با کتاب دارد تا فیلم جمع بندی بهتری نسبت به کتاب داشته باشد. می شود گفت «شهر استخوان ها» به خودی خود فیلمی مستقل است و اگر قرار بود دنباله ای برای آن ساخته نشود باز هم مشکلی ایجاد نمی شد (البته این امر بعید است زیرا صحبت از ساخت دنباله برای آن جدی است). سرنخ های ناشیانه ای برای ساخت دنباله در فیلم گنجانده شده که بیشتر شبیه حفره های فیلمنامه به نظر می آیند و پایان داستان هم دارای یک تعلیق تمام و کمال نیست و تا حدودی تکلیف بیننده را با قسمت بعدی روشن می کند.

داستان فیلم در زمان هایی گنگ، مبهم و بی ربط است که البته این امر برای خوانندگان کتاب که از زیر و بم آن آگاهند مشکلی ایجاد نمی کند و از طرفی روایت فیلم آنقدر قابل پیش بینی به نظر می رسد که شاید این امر برای هیچکس مشکل خاصی ایجاد نکند. بیشتر داستان های فانتزی از استعاره های مشخصی استفاده می کنند که این امر خود حس آشنایی و راحتی ایجاد می کند اما تفاوت فانتزی های خوب و بد در جزئیات و لحظات خوش کوچکشان است و این دقیقا همان جایی است که باید آن را نقطه ضعف عمده ی «شهر استخوان ها» دانست. فیلم آنقدر به فرمول های راج و مرسوم رمان های نوجوانان چسبیده که انگار با ترکیبی از فانتزی آبکی و اپرای صابونی (درام های احساساتی و کم ارزش) مواجه هستیم و حال کف صابون حاصل از این ترکیب در حال سر ریز شدن است. در واقع فیلم مرا به یاد مجموعه تلویزیونی (و نه فیلم) «سایه های سیاه» (1966-1971) انداخت.

آیا پیچش داستانیِ ایجاد شده در ماجرای عشقی فیلم به واسطه طرح عشق بین یک خواهر و برادر را می توان غافلگیرکننده دانست؟ واقعا نه. در فیلم این موضوع از زبان یکی از شخصیت های فرعی بیان می شود و چون عدم حل و فصل آن به روشی دلخواه می توانسته منجر به اعتراض طرفداران مجموعه «ابزارهای مرگبار» شود، می توان حدس زد که دیگر لازم نیست نگران وجود چنین رابطه نفرت انگیزی بین این خواهر و برادر باشیم. اگرچه فیلم با ابهام در مورد این رابطه به پایان می رسد، اما این ابهام گویی بیشتر در ذهن شخصیت ها می ماند تا ذهن بیننده.

داستان فیلم در نیویورک می گذرد. شهر پر از شیاطین است اما تنها کسانی قادر به دیدنشان هستند که خون فرشته در رگ هایشان جاری باشد، کلریِ نوجوان هم در زمره این افراد قرار دارد. او در آستانه یک ماجراجویی بزرگ قرار دارد که قدرت های پنهانش را آشکار خواهد کرد. وقتی درباره اش فکر کنید می بینید که «شهر استخوان ها» بیشتر شبیه داستان های آغازینِ یک ابر قهرمان است. فقط کافی است یک مثلث عشقی به فیلم اضافه کنید تا با چیزی شبیه به «مرد عنکبوتی» (سام ریمی-2002) طرف باشید آن هم با یک شخصیت منفی کم رمق تر و دیالوگ هایی آبکی تر که تازه خبری از آن بوسه وارونه هم در آن نیست. ما بین بخش هایی از فیلم که کلری در حال کشف قدرت هایش و تبدیل شدن به یک شکارچی سایه است شاهد سرگردانی او بین دو پسر هستیم که سعی در تصاحب او دارند. اولی، سایمون، یک انسان معمولی ست و به اصطلاح یک بچه مثبت و درسخوان است که برای کلری در حد یک دوست معمولی باقی مانده است. دومی، جیس نام دارد، جوانی جذاب که معمولا او را با بالاتنه ی برهنه می بینیم و جذابیت خاصی برای کلری دارد که سایمونِ بی نوا هیچگاه نمی تواند داشته باشد. تصور می کنم مخاطبان عادی بیشتر جذب مثلث عشقی فیلم شوند تا داستان تکراری فیلم که در آن ولنتاین، شکارچی سایه ای خود بزرگ بین و ازخودراضی، قصد دارد با استفاده از قدرت های کلری، به محل یک شی باستانی به نام جام مرگبار که منبع قدرتی بی کران است پی ببرد. در این راه دو شکارچی سایه دیگر به نام های الکساندر و ایزابل به کلری، جیس و سایمون ملحق می شوند. پای خون آشام ها و گرگینه ها هم در میان است. حدس من این است که در قسمت های بعدی «ابزارهای مرگبار» سایمون تبدیل به خون آشام شده و با ایزابل رابطه دوستی برقرار می کند. پایه این حدس هم اشارات ناشیانه موجود در فیلم است.

لیلی کالینز بازیگر جذابی است اما گویا مهارت های بازیگری او از زمان فیلم «آینه آینه» (2012) به این طرف پیشرفت زیادی نداشته اند. در فیلم شاهد آتش بازی بین او و جیمی کمپبل باوئر نیستیم، اما هر از گاهی جرقه ای دیده می شود. لینا هدی در نقش مادر کلری کم حوصله و بی حوصله به نظر می رسد، دلیلش هم شاید این باشد که او داستان و خط روایی «شهر استخوان ها» را با «بازی تاج و تخت» مقایسه می کند. جاناتان ریس مایرز به نظر از بازی اغراق شده ی خودش لذت می برد اگرچه از لحظه ورودش به فیلم پایه های فیلم شروع به سست شدن می کنند. جارد هریس هم نقش عجیب و غریبی دارد و بیشتر صحنه های مربوط به او احتمالا از فیلم حذف شده اند زیرا شخصیت او، شکارچی سایه ای افسانه ای به نام هاج، زیاد با عقل جور در نمی آید.

کارگردان فیلم هارالد زوارت (با فیلم هایی مثل «مامور کودی بنکس» 2003، «پلنگ صورتی 2» 2009 و بازسازی «بچه کاراته باز» 2010) کارنامه چندان درخشانی ندارد و نمی توان انتظار زیادی از او داشت که با دیدن فیلم این امر مشخص تر از قبل می شود. یکی از صحنه هایی که می توانست و می بایست سرشار از تنش جنسیتی سرکوب شده و رقابت مفرح باشد- صحنه طعنه زنی درباره زندگی مجردی - با عجله کار شده و فاقد انرژی لازم است. این صحنه اشتباهی کوچک است که نشان از اشتباهات و مشکلات بزرگ تر فیلم دارد. «شهر استخوان ها» رمق و هوش لازم برای فراتر رفتن از مرزهای داستان آشنایش را ندارد تا بتواند از این طریق مخاطبانی که با کتاب ارتباط برقرار نکرده اند را جذب کند. سوالی که باقی می ماند این است که آیا طرفداران این مجموعه به اندازه سری فیلم های «گرگ و میش» زیاد و پر شر و شور هستند یا مثل طرفداران مجموعه «موجودات زیبا» (2003) بی تفاوت و خنثی خواهند بود؟ پاسخ به این سوال تعیین می کند که قرار است در آینده چند فیلم دیگر از این مجموعه ساخته شود.

منبع : فیلم نگاه
  • سارا جوادی
  • |
  • یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ ساعت ۰:۵۲
  • |
  • ۰
  • |
  • ۱۳۷۵
  • |
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...