- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
«چشم» به عنوان فیلمی در ژانر وحشت صحنه های ترسناک کمی دارد. این فیلم بیشتر به پیاده کردن حقه هایی روی ادراک بیننده، بازی با ترفندهای سینمایی و پیچ و خم دادن به واقعیت می پردازد. اینها برای کارگردان و نویسنده ی فیلم مایک فلاناگان (که این اثر را از روی فیلم کوتاه موفق خود در جشنواره های جهانی ساخته) اصولی بلند پروازانه به شمار می آیند و اگر او به طور کامل به اهداف مورد نظر خود دست نیافته اما حداقل می توان او را به خاطر تلاش برای دستیابی به چیزی جدید و متفاوت مورد تحسین و ستایش قرار داد. «چشم» در قماش یکپارچه ای که انگاری همه فیلم های وحشتناک دیگر از آن عاریت گرفته اند، نمی گنجد. فیلم سعی می کند نه فقط در شیوه ی گره گشایی روایت، بلکه در حفظ روند متقاعدکننده ی خود تا آخرین لحظه، متفاوت و شاخص باشد.بزرگ ترین مانعی که بر سر راه «چشم» قرار دارد مربوط به زمینه ی داستان است و آن، بخش هایی است که زودباوری را تا مرز نابودی تحت فشار قرار می دهد. فرضیه اصلی فیلم این گونه تلقی می کند که یک آینه قدیمی دروازه ای پیش روی شیطان است. جزئیات مسئله آشکار نمی شوند اما این آینه می تواند واقعیت را منحرف کند و احتمالا دروازه ای به وجود بیاورد که ارواح خبیثه یا
شیاطین از طریق آن وارد دنیای ما شوند. شخصیت اصلی فیلم کایلی راسل از ذات نابودکننده ی آینه آگاه است. قصد او این است که آینه را نابود کند. اما محض رضای خاطر علم، او می خواهد از آن تصویربرداری کند و آزمایشاتی انجام دهد و به این ترتیب اجازه می دهد آینه فرصت پیدا کند ادراکات او را به هم بریزد و ماجراهایی پیچیده به وجود آورد. کایلی، نسبت به کسی که تنها یک هدف خاص و راهی مشخص برای رسیدن آن در ذهن دارد، تصمیمات احمقانه ای می گیرد.
برادرِ کایلی، تیم که به تازگی از آسایشگاه بیماران روانی مرخص شده است در این راه به او می پیوندد. آنها با هم تصمیم می گیرند ارواح پلید را از آینه خارج کنند اما حاضرند این کار را تنها زمانی انجام دهند که مدارکی بدون نقص جمع آوری کرده باشند که مسئولیت آن را در چند قتل مربوط به گذشته ثابت کند. «چشم» زندگی فعلی کایلی و تیم را با فلاش بک هایی درباره ی آنچه 12 سال پیش زمانی که خانواده شان تازه به آن خانه نقل مکان کردند و مالکیت آینه را در اختیار گرفتند، در هم می تند. در کمتر از دو هفته یک خانواده ی خوشبخت از هم می پاشد و مادر کایلی، ماری و پدرش، آلن طعمه ی آینه می شوند.
فلاناگان تا مدتی داستان خود را در مسیری افسون کننده و جذاب پیش می برد. چطور می شود اگر این آینه یک آینه معمولی
باشد و کایلی یک افسانه ماوراءالطبیعیِ به دقت ساخته و پرداخته شده خلق کرده باشد تا اعمال تصادفی ظلم حاکم بر جهان را توضیح دهد؟ تیم در نقش صدای منطق و خرد عمل می کند و برای هر یک از نقطه نظرات کایلی نظری نقض کننده و ضدِ آن به زبان می آورد. فلاناگان کم کم این مسیر را رها می کند و تصدیق می کند که آینه منبعی شیطانی است اما این تغییر مسیر باعث می شود بیننده با این سؤال بر جای بماند که آیا مسیری که تا انتها طی نشد به مقصدی جالب تر ختم نمی شد؟
همانطور که با فرا رسیدن شب تاریکی و سیاهی بر همه جا سایه می افکند، گذشته نیز با زمان حال تصادم پیدا می کند. این بخش از فیلم به شکلی تاثیرگذار ساخته شده است. ما هیچگاه اطمینان حاصل نمی کنیم که چه چیزی واقعی است، کدام وقایع جزو خاطرات هستند و اینکه چگونه توهم را از واقعیت تشخیص دهیم. تماشاگران نیز همدست شخصیت ها می شوند؛ ما هم به اندازه ی آنها نامطمئن هستیم. این روشی جسورانه برای گره گشایی داستان است اما حسِ وحشت را به نفع عدم قطعیت فکری در خود فرو می بلعد. «چشم» بیشتر از یک داستان خانه ارواح به یک معما تبدیل می شود. چند مورد غافلگیرکننده ناب و اصیل به عنوان لحظات شوک آور واقعی در فیلم وجود دارند اما لحظاتی که فریاد وحشت بلند کنند زیاد نیستند. مشوش کننده ترین صحنه فیلم زمانی اتفاق می افتد که کایلی به سیبی گاز می زند.
در میان گروه بازیگران، بازیگر برجسته و ستاره ای وجود ندارد و این مسئله
گویای این است که «چشم» به جای جذابیت بازیگران مشهور و درجه یکِ نقش های
اصلی، بر اساس عناصر ذاتی خود موفق می شود یا شکست می خورد. طرفداران ژانر
علمی - تخیلی چند چهره ی آشنا را به جا می آورند. کارن گیلان چند سال در
نقش اِمی پوند، همکار وفادار نسخه ای که مت اسمیت از «دکتر هو» ارائه داده بود، ایفای نقش می کرد. کیتی ساکاف در بازسازی ران مور
از مجموعه «سفينه جنگی گالاکتيکا» در نقش
استارباک ظاهر شد. برنتون توایتس کارنامه خوبی دارد که بر فعالیت های
تلویزیونی متمرکز است و روری کوکران چند سالی است که با فعالیت در تلویزیون
و بیشتر فیلم های مستقل در این صنعت حضور داشته است. نقش آفرینی ها همه
قوی هستند اما با این وجود روش بدون مزخرفاتی که گیلان برای تصویر کردن کایلی
استفاده کرده بود، من را بیشتر جذب کرد. او شبیه به یکی از قهرمانان مؤنث
همیشگی فیلم های ژانر وحشت به نظر نمی رسد، گرچه حماقت نهفته در بعضی
کارهایش منطق را زیر سؤال می برد.
ژانر وحشت با تکیه ی بیش از حدِ خود بر شیوه روایت اول شخص و طرح داستانی خشک و بی روح و مرحله به مرحله، تبدیل به چیزی کهنه، مبتذل و قابل پیش بینی شده است. «چشم» ناقضِ همه این موارد نیست اما به اندازه کافی متفاوت است که توجه بیننده را به خود معطوف نگه دارد و آنچه را که از عاملِ ترس کم دارد به وسیله حس تعلیق و هیجان جبران می کند.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...