- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
«300: ظهور یک امپراطوی» از آن دست دنبالههای غیرضروری است که تنها دلیل وجودش پول فراوانی است که قسمت قبلش روانه ی جیب سازندگان کرده است. فقدان خلاقیت در پشت صحنه، این فیلم را از پایه و اساس دچار مشکلاتی کرده که نمیتوان از آن چشم پوشید. فیلم همه عناصر ضروری اینگونه فیلم ها را داراست اما همگی ناکارآمد هستند. آن حجم کُشنده آدرنالین و تستوسترونی که «300» (2006) در ببینده ترشح میکرد، و مخاطبان جوان را که کشاندن شان به سالن های سینما هر روز سخت تر میشود، در «300: ظهور یک امپراطوری» بسیار کم رمق شده است.یک حسی به من میگوید که نویسندگان فیلم، زاک اشنایدر (کارگردان قسمت اول) و کورت جانستاد و همچنین نوام مارو، کارگردان این قسمت دور هم جمع شدهاند و از چیزهایی که قسمت قبل را محبوب و پرطرفدار کرده بود، فهرستی تهیه کردهاند: از بالا به پایین، خشونت، "تیک بزن". فواره خون، "تیک بزن". سر بریدنهای مکرر، "تیک بزن"، بدن های آش و لاش و شکمهای دریده شده، "تیک بزن". زن های عریان، "تیک بزن". جنگ های بزرگ کامپیوتری، "تیک بزن". سخنرانیهای حماسی، "تیک بزن". این عناصر که سنگ بنای «300» را تشکیل می دادند جملگی در «300: ظهور یک امپراطوری» هم وجود دارند. اما یک چیز کم دارد: انرژی و حس ماجراجویانه ی قسمت قبل. به نظر می آید که بیش از هر چیزی در این قسمت همه چیز بر اساس برنامه ریزی و حساب و کتاب بوده است. در «300» جنبه های سبکِ بصری در خدمت روایت داستان بود. اما در «300: ظهور یک امپراطوری» دیگر اینطور نیست؛ داستان برای جلوه دادن به مفاهیم بصری و خون و خونریزی هاست و علت ناکارآمدی آنها هم همین است.
بخشی از «300: ظهور یک امپراطوری» پیش درآمدی بر قسمت قبل، بخشی همزمان با آن (اما در مکان متفاوت) و باقی آن، داستان را از انتهای قسمت قبل پیش میگیرد. با مرگ شاه لئونیداس قهرمان جدیدی مورد نیاز است. این قهرمان در تمیستوکلِ آتنی نمود پیدا میکند. کسی که به واسطه کشتن داریوش، شاهنشاه ایرانیان، در حمله اول به یونان به اعتبار و جایگاه بالایی رسید. پس از این واقعه است که خشایار شاه بر تخت پادشاهی مینشیند و با کمک آرتمیس جنگجوی دریانورد توانمندش ادعای عنوان "شاه شاهان" مینماید.
همزمان که خشایار شاه در حال تدارک حمله به سوی گذرگاه ترموپیل است، آرتمیس و نیروی دریایی عظیمش را برای مقابله با نیروی دریایی اندک یونان (تحت فرمان تمیستوکل) روانه میکند. تمیستوکل پیش از مواجه با دشمنان در پی جلب حمایت گورگو، ملکه اسپارتا بر میآید، اما تلاشش بی نتیجه میماند. در نتیجه به ناچار برای حمله به نیروی بسیار عظیم ایرانی ها راهکاری جز حمله نظامی نیاز دارد. تمیستوکل پس از پیروزی در دو جنگ خود را در مقامی دست نیافتنی مییابد که در آن دیگر پیروزی یک انتخاب نیست بلکه یک امر اجتناب ناپذیر است.
مهم ترین شخصیت در «300» لئونیداس بود و غیبتش در قسمت بعدی کاملا احساس میشود (ابتدا قرار بود لئونیداس در بخش هایی از این فیلم هم حضور داشته باشد، اما جرارد باتلر علاقه ای برای پذیرفتن مجدد این نقش نشان نداد). تمیستوکل با بازی سالیوان استاپلتون جایگزین بسیار ضعیفی است. شخصیت تمیستوکل بسیار پیش پا افتاده و معمولی است و سخنرانی هایش آن شور و هیجان لئونیداس را ندارد. جالب ترین شخصیت در فهرست بلند بالای شخصیتهای «300: ظهور یک امپراطوری» آرتمیس است. اما از بخت بد آن شخصیت هم یک یاغی است و هرچند داستان بسیار غم انگیزی دارد، اما ما به عنوان مخاطب اجازه همدردی با او را پیدا نمی کنیم. اوا گرین به شکلی این شخصیت را اجرا میکند که انگار یکی از شخصیت های زن جنگجوی فرانک فرازیتا زنده شده است. اگر فرصت خودنمایی بیشتری به خشایار شاه با بازی رودریگو سانتورو داده میشد توانایی تبدیل شدن به یک شخصیت منفی خوب را داشت. اما تمام فرصتی که به او داده شده است، چند دقیقه حضورش در ابتدا و انتهای فیلم است. در بیشتر مواقع، او آن قدر درگیر شکست دادن 300 نفر سرباز لئونیداس است که اصلا حضورش به چشم نمی آید.
جنبههای بصری این فیلم دقیقا تکرار و کپی برداری از «300» است با این تفاوت که کارگردانِ آن عوض شده است. کاملا واضح است که نوام مارو این سیاست که "تا وقتی خراب نشده، درستش نکن" را در فیلمسازی پیش گرفته است. «300: ظهور یک امپراطوری» ظاهر و حس قسمت قبلی اش را دارد. لحظات زیادی وجود دارند که از نظر بصری جذاب و گیرا هستند، هرچند که بعضی این صحنه ها هم با استفاده از جلوه های ویژه سه بُعدیِ ضعیف، گیج کننده و تا حدی آشفته از کار درآمده اند. استفاده از بُعدِ اضافی در این فیلم بسیار بد است و تنها مقصود استفاده از آن پاشیدن قطرات خون بر روی تماشاگران حاضر در سالن است.
«300: ظهور یک امپراطوری» ریتم و ضرباهنگ تند و سریعی دارد و اصلا خسته کننده نیست. آنقدر سریع از جنگی به جنگی دیگر می پرد که فرصت پردازش شخصیت ها و دقت در صحت و سُقمِ وقایع تاریخی نمی یابد. اما متاسفانه هیچ چیز در «300: ظهور یک امپراطوری» به آن هیجان سینمایی که لئونیداس پس از پرت کردن پیغام رسان ایرانی به درون چاه ایجاد کرد و همزمان فریاد زد "ما اسپارتان هستیم!" نمی رسد. تلاشِ پیوسته و مدامِ این فیلم برای پیدا کردن علت محبوبیت قسمت اول بی نتیجه است و به جای اینکه دستاوردی جدید باشد، بیشتر شبیه پژواکی خفیف از آن موفقیت است.
دیدگاه ها
خارج از این مسایل واقعا فیلم بدیه این قسمت "300". نمی دونم خودشون چطور روشون میشه همچین فیلمهای چرتی بسازن و تبلیغش رو هم بکنند؟
وقتی کشورهای همسایه تند و تند دارن میراث فرهنگی ما رو به اسم خودشون ثبت و مصادره می کنند و ما بی تفاوت همچنان درگیر ابتدایی ترین مسایل زندگی مون هستیم، ساخته شدن "300" ها و حتی بدتر از اون چیز عجیبی نیست. نوش جونمون!
ما فقط نشستیم و فقط کارهای اونا رو محکوم می کنیم. یادمه سر نمایش "300" چه جنجالی توی کشور شد. ولی چه فایده؟ حالا قسمت دومش رو هم ساختند و باز هم خواهد ساخت.
وقتی از نظر ما همه شاهان ایران خائن و بی لیاقت هستند و حتی یک آدم درست هم توی اونها پیدا نمیشه، نباید هم انتظاری بهتر از این داشت. 300 که سهله، 3000 و 30000 هم خواهند ساخت و ما ایرانی همچنان در حال غر زدن هستیم.
وقتی ما تقریبا نصف بیشتر تاریخ کشورمون امدیم از کتاب های درسی حذف کردیم برای چی باید از ساخته شدن فیلمهایی مثل "300" ناراحت باشیم؟