اسارت روح

دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۵۰

فیلم «او»، نسخه ای تمام و کمال از فیلمنامه ای منسجم و با جزئیات و در سایه ی پرداختی خلاقانه است که این بار نه با قلم نمایی چارلی کافمن، بلکه با نبوغ هنرمندانه ای از اسپایک جونز رقم خورده است . داستان تنهایی مردی منزوی با نام تئودور تامبلی که در پیکره جامعه ای بی روح گرفتار شده و حسی تلخ از رابطه مندی را در آستانه جدایی از همسرش تجربه می نماید. تئودور که از پیچش احساس ناب اش بر جان بی روح آدمیان به تنگ آمده، دل به سودای سیستم عاملی هوشمند به نام سامانتا (با صداپیشگی جانانه ای از اسکارلت یوهانسون) می نهد. بازی کودکانه ای که به کوران عشق می غلتد و سر به جنونِ شیدایی می سپارد. سکانس ابتدای فیلم در کلوزآپی به تصویر تئودور، نمایشگر پنهانی از نجوای دردناک آرزوهایی است که تنها بر زبان جاری می گردد و بر قلم روان. حرکت پَن دوربین در محیط موسسه ای که نگارنده ی نامه هایی عاشقانه در زمانه ای لکنت یافته از بیان عشق است، طعنه ای هوشمندانه از سوی کارگردان در نمایش عقیم ماندگی واژه های عاشقانه بر نگاه امروز مردمانی است که به اسارت ابزارهایی مکانیکی درآمده اند و برج های سر به فلک کشیده، نمادی است از دیوارهایی که رایحه تنفس را به محاصره گرفته و زندانی با ستون های عمود بر وجود موجود نهاده اند. تنهایی، عصاره ی مزمن عصر ماشین ها و برج های توخالی است. ترسیم فضای فیلمساز از حسی دوگانه میان تضاد تنهایی با هیاهوی امواج تمدن، با دقت طراحی گردیده و سیستم های عامل بهانه ای گردیدند برای نمایشي بی هویت از روح آدمیزاد در دنیای تکنولوژی، هنگامی که در دیالوگ های موثری در بیان معرفی سیستم ها، هشدار می گردد که "به کجا می روید؟،چه چیزی آن جاست؟،چه احتمالاتی هست؟"و این سوالات چند وجهی، تعبیری عجیب از آويختگي نفس انسان به سیطره ی ماشینیسم بوده تا هر آن چه را از گوش سپاری و دلربایی و شناخت آدمیان به تاراج رفته را از دل شبیه سازی روبات هایی با ضمیرِ به ظاهر آگاه به دست آورند.

ادراک مغفول آدمی در بن بستی از تهی شدن ارتباط های معنوی، هشداری است که با ظرافت توسط فیلمساز به تصویر در می آید. دنیایی که چنان دور و دیر نیست، وقتی که می خوانیم ساخت رگ هایی حسی از اندام بدن را توسط دانشمندان پویا! تا این سوال به دیواره ذهن نشیند که در این میانه، عشق را هم می توان به یاری علم به فعلیت رساند؟ سامانتا، نشانه ای است از هویداسازیِ انگاره ای تلخ که در دنیای پیش رو، این روبات ها هستند که موجب تحرک و تبیین اعمال انسان ها و دستور چرخش مسیر می گردند و اسپایک جونز همه ی این رخدادهای دهشتناک را در میان صحنه هایی هدفمند و بدون شعارنمایی به چراغ تفکر می رساند تا در سایه فیلمی علمی- تخیلی به فلسفه ای جانکاه راه یابیم که مرز خیال را در می نوردد و به توصیف ارضای آدمی از دل ارتباط با یک سیستم مصنوعی می انجامد. پیشگویی تئودور در میان قاب هایی از احوال مردمان پیرامون اش، راهی است به کنج خیالی آرمانی که انسان ها در سایه ی پرتوی انسانی به سر می برند و تمدن، نقطه ی تمایزی از فروپاشی زنجیره ی ارتباطی نمی باشد، تصوری خام که در واقعیت به نقطه صفر رسیده و چنان دلخراش است که منجر به بیان نگاهی فانتزی از همراهی تئودور با کودک فضایی به سفینه ای دیگر می گردد. تمثیلی از کودک مانده در حایلِ رویا که گویی واقعیت وجودی تئودور بوده که در زنجیره ای از تنگنای زیستن دچار گردیده است.

قاب های تنهایی تئودور در دل شهری بیگانه از روابط، به خوبی بازگو کننده حسی جدا افتاده در کالبد زمان بوده و آشنایی با سامانتا مقدمه ای می گردد برای رجعت دوباره به خود تا آن چه را از حسی خاموش از رابطه مندی با کاترین- همسرش اش- به یغما برده است، باز پس گیرد. سیستم هوشمند مصنوعی، خاطره ای گمشده از عشق را به باور رفته بر تئودور می رساند تا در نگاهی دوباره از بالای برج تنهایی اش به هیاهوی امواج آدمیان، درک دوباره ای از بودن يافته و به کشف راستینی از هویت احساس دست يابد. بر خلاف تئودور که به دنبال دور شدن از جسمانیت جهت دستیابی به یقین روحانیت است، سامانتا درصدد یافتن نقشه ای جهت بنای وجوه جسمانی در خود بوده و برای ترسیم موجودیت، ابتدا نامی برای خود برمی گزیند تا ماهیت مادی یابد و در ادامه چنان مجذوب جاذبه ی آدمیت گردیده که افسار حسادت به دست می گیرد و قدم به محدوده ای از قلمروی عشق و دلدادگی می نهد که از نگاه تئودور فاقد واجدیت اصالت می باشد و در این جا کارگردان ما را به پنداشت صورتی دیگر از ماهیت آدمی به نام تظاهر می کشاند. تظاهر به آن چه نیست و نابود شدنی است و پناه بردن به سمعک ساختگی هم نمی تواند صورت بخش حقیقت وجود باشد. به دنباله ی همین نگاه، هنگامی که سامانتا از طریق بدنی رابط به نام ایزابلا به آرزوی تصرف جسمانیت دست مي يابد، با دفع ناگهانی تئودور مواجه می گردد. گویی با رسیدن به مرز مادگی، اعتبار روحانی این هوشِ دلربا در نزد تئودور دچار تردید می گردد.

انتخاب مناسب لوکیشن در جهت ارایه چشم اندازی از برون گرایی تشویشِ آدمی بوده و انتخاب تصاویری در پس زمینه فیلم همچون یورش جغدی شوم از چنگال تکنولوژی به قلب انسان، نشانه هایی متفکرانه از سوی فیلمساز است که بارها چنین كاركردهای مفهومی در طول فیلم عرضه می گردد. همچنین انتخاب درست از موسیقی به عنوان ماوایی جهت پُر کردن نقش هايی به خاطر رفته از انسان و تداعی گر عکس هایی غایب از همراهی پیکرهایی عاشق است. فیلمِ «او»، تصویر حرکتی است تدریجی به سوی کامل شدن. تکاملی که از فیلتر نگاه تئودور و سامانتا به اشکالی متفاوت تجربه می گردد. کشف دوباره برای تئودور و عدم وابستگی به مکان و زمان از سوی سامانتا، نوعی رها شدن از ورطه ی هبوط به چرخه ی صعود است. پیمایشی که به جنون لذت بخشی از تئودور در بازی سرخوشانه با مردمان می رسد و به سفری جانکاه برای سامانتا در رسیدن به خودشناسی منتهی می گردد.گویی تئودور و سامانتا از یک ریشه سر برآورده و جنبه هایی از ذهن گرایی و جسمانیت را در پيوندی ارگانيسم عيان می سازند. به روز رسانی سیستم عامل، به نوعی ترمیم دوباره ای از فعلیت انسان بوده که به زیبایی در نمایی اسلوموشن از حركت آدمی می رسد. فیلم «او»، نشانه ای عمیق از فاصله ی معنایی جان باخته در دنیایی مجازی است که نماهای هوايی به خوبی فضای بغرنجِ به تصرف در آمده را بیان می نماید. اگرچه تعدد مفاهيم و نشانه های متوالی به طولانی شدن بافت فیلم می انجامد، اما هدایت مناسب روایت به سرانجامی موفق ختم می گردد. جایی که برای گریز از مرگِ احساس، تنها راه چاره رجعت نمودن از نمایی کلوزآپ به قابی دو نفره از  فول شات تعبير می يابد .

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...