- نویسنده : دن فاینارو
- |
- ترجمه : سمیرا توکلی
- |
- منبع : اسکرین دیلی
نگاه دیگری به موضوع
احساس گناه و مجازات که از زمان پایان جنگ بالکان بی وقفه در آنجا موجب شکنجه و
عذاب شده است. اگرچه سردان گولوبوویچ هیچ راه حل سریعی برای تسکین درد یا اجرای
عدالت ندارد (به نظر می رسد هیچکس نداشته باشد)، اما همراه نشدن با صداقت واقعی
این تلاش جدی اش برای روشن کردن چراغی به سوی گذشته ی اسفباری که نمی توان از آن
اجتناب کرد، امکان پذیر نیست. «حلقه ها» الهام
گرفته شده از یک رویداد واقعی، لازم دارد که مخاطبان پذیرنده ای در هر گوشه از
جهان، آشنا با این مشکلات و کابوس های ناشی از آن پیدا کند و متاسفانه امروزه نظیر
این افراد در اقصی نقاط جهان زیاد است.
کل طرح داستان حول مرگ یک سرباز صرب می گردد، مارکو (ووک کاستیچ) که توسط سه تن از رفقایش، زمانی که از کشتن صاحب مسلمان یک کیوسک توسط آنها جلوگیری کرده بود، به قتل می رسد. حادثه ای که خودش عملا در شهر کوچک تِربینج در بوسنی اتفاق افتاده است و فقط چهارچوب فیلم را به وجود می آورد (که سکانس های باز و بسته هستند) اما سنگینی سایه اش هرگز سرتاسر ادامه فیلم، که 12 سال بعد اتفاق می افتد را ترک نمی کند.
در این فاصله آن مسلمان صاحب
کیوسک ، هریس (لئون لوچف) با یک پرستار آلمانی ازدواج کرده و به هلی جایی که او
حالا در BMW کار می کند نقل مکان کرده است. یک روز دوست
دختر زجر کشیده مارکو، نادا (هریستینا پوپوویچ) با پسر هفت ساله اش در حال فرار
کردن از دست شوهر خشن اش وارد آنجا می شود و درخواست پناه می کند، هریس که برای
تمام عمر در خاطرش قدردان مردی است که زندگی اش را نجات داد، هرگز رد کردن او به
ذهنش خطور نمی کند.
نبویسا (نبویسا گلوگواچ)، دوست مارکو که شاهد مرگش بوده حال در بلگراد یک جراح مغز است و ناچار است یکی از قاتلان مارکو، تادور (بوریس آیساکویچ) که در یک تصادف وحشتناک به شدت مجروح شده است، را جراحی کند. سرانجام با بازگشت به تِربینج، پدر پیر مارکو، رنکو (الکساندر برسک) در حال مرمت یک کلیسای قدیمی در بالای تپه است و ناچار است با پسر یکی دیگر از قاتلان پسرش که برای کار به او نزدیک شده، روبرو شود.
با حرکت پس و پیش بین
این دو داستان، کلوبوویک با کاراکتر هایش از زوایای مختلف درگیر می شود، و سعی
دارد که درد را به
تصویر بکشد، حس جبران ناپذیرِ از دست دادن، گناه و تنگناهای
اخلاقی که هر کدام از آنها ناچارند با آن رودررو شوند، و کنجکاوی در مورد این که
آیا کسی چیزی از آن یاد می گیرد. در این مسیر او به نقاط حساسی اشاره می کند که
نمی توانند نادیده گرفته شوند، برای مثال زمانی که او به گناه آنهایی که هرگز جرات
روبرو شدن با آن را ندارند زمانی که باید داشته باشند، اشاره می کند یا زمانی که
او اجازه می دهد یک پیشنهاد مذبوحانه از مقابل دیدگان همسر هریس (جینو لکنر) زمانی
که شوهرش را در آستانه وحشت زده می بیند، عبور کند.
فیلمبرداری و قاب بندی های با دقت چشمگیر و کات های هوشمندانه همه معنایی بیش از صرفا جفت کردن پلات های مجزا که در اینجا واقعا وجود دارد، را می رسانند. کارگردانیِ گولوبوویچ از مزیت برخی اجراهای به واقع فداکارانه برخوردار است، نظیر لوچف در نقش هریس، با ترس های گذشته بسیار زنده و پدیدار از هر روزن جسمش که هرگز عزمش برای حفظ تعهدات انسانی که ممکن است پیش بیاید را تحت تاثیر قرار نمی دهد، آیساکوویچ در نقش تودور نمونه های دهشتناکی از مواد منفجره و لبریز از خشونت را در پسِ چهره پیشکش می کند، یا برسک با بازی در نقش پدر قربانی با اندوهی عمیق اما مهار شده و کلیسای قدیمی ای که سرسختانه با دست های خودش آجر به آجر کنار هم قرار داده، گویی سعی در جان بخشیدن به گذشته ای دارد که حالا خارج از دسترس است. در این فیلم گونه ای از انتخاب بازیگر را می بینیم که می داند دقیقا فیلم درباره چیست زیرا همه آنها به اندازه کافی به دنیای واقعی نزدیک هستند که بتوانند شاهد تراژدی هایی باشند که فیلم درباره آنها حرف می زند.

دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...