عشق، ایمان و فن آوری

پنج شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۲۱:۰


هرگز اسپایک جونز را به فقدان جاه طلبی و بلند پرواز نبودن متهم نکنید. آخرین تلاش سینمایی جونز، «او»، را می توان در ژانر عملی- تخیلیِ از نوع مکاشفه یا شاید عاشقانه ی اینترنتی (iRomance) خواند. بدون در نظر گرفتن جزئیات، ایده ی «او» - هوشمندی ماشین ها - برای طرفداران فیلم های علمی- تخیلی آشناست، که بُعدی جدید و جالب از آن را می پیماید. جونز علاوه بر کاوش این نکته که این پدیده در آینده ایی نزدیک در چهارچوب دنیای واقعی چگونه خواهد بود، نگاهی به چگونگی پاسخ مردم به روابط غیرمرسوم و چگونگی امکان تغییر روابط انسانها در جوامع تحت سلطه کامپیوترها می اندازد.

داستان فیلم در آینده ای نامعین اتفاق می افتد. دنیای فیلم برایمان آشنا اما تا حدودی متفاوت است. همه مردم به چیزی وصل هستند، و ابزاری شبیه سمعک برای ارتباط با سیستم های اطلاعاتی شخصی شان به گوش می زنند. املاء جای تایپ کردن را گرفته و بازی های کامپیوتری با استفاده از فناوری سه بُعدیِ حقیقی کاملا آمیخته با حرکاتِ بدن شده اند. ارتباطات اغلب بدون نام و نشان صورت می گیرد و معمولا فعالیت های جنسی بدون تماس فیزیکی رُخ می دهد. تصویر این فیلم از آینده برای تماشاگرانی که در ارتباط تنگاتنگ با فناوری های الکترونیکی زندگی می کنند، آنچنان نسبت به حال پیشرفته تر نیست.

تئودور (واکین فینکس) یک "نویسنده ی نامه های دست نویس" است. کارش نشستن بر سر میزی و نوشتن نامه از شخصی به شخصی دیگر است (یک هنر منسوخ شده). نوشته ها هرچند در کامپیوتر اما به شکل نسخه های واقعی دست نوشته ایجاد می شوند. تئودور زندگی منزوی در خانه و دور از مردم را به بیرون رفتن ترجیح می دهد. در کشاکش دیرینه جدایی از همسرش کاترین (رونی مارا) قرار دارد و به ندرت وقتش را نزد دوستان صمیمی اش امی (امی آدامز) و چارلز (مت لتچر) سپری می کند. اما یک روز همه چیز برایش تغییر می کند، زمانی که تئودور یک سیستم-عامل خصوصی نصب می کند، که از نظر هوش مصنوعی بسیار پیشرفته تر از هر چیز مشابهی ست که تا آن زمان وجود داشته است. او حالت مؤنث را برای سیستم- عاملش انتخاب می کند و در پی آن با سامانتا (با صدای اسکارلت یوهانسون) آشنا می شود، که به تدریج به همراه همیشگی اش تبدیل می شود. همزمان که سامانتا هوشمندتر می شود، تئودور بیشتر عاشقش می شود، اما همانند هر عشق دیگری، هرچند غیرمعمول، "دوران ماه عسل" این عشق نیز تا ابد ادامه نمی یابد.

تئودور شخصیتی منحصر به فرد و جالب دارد، و واکین فینکس به اندازه کافی چاشنی دست و پا چلفتی به آن افزوده است. تئودور در برقرای ارتباط با دیگران کاملا ناتوان نیست، اما روابط شخصی محدودی دارد، که به اقتضای شرایط اجتماعی که در آن زندگی می کند به وجود آمده است. دوستانش بیشتر شبیه به نیازهای ثانویه زندگی اش هستند تا نیازهای اولیه. تئودور سابقه طولانی در شکست های عاطفی دارد؛ آشنایی اتفاقی با امی که به دوستی با او انجامیده، ازدواجی نافرجام، گفتگوی شبانه با زنی که به ناخوشی می انجامد، و وعده ملاقات برای نامزدیِ بدونِ آشناییِ قبلی با زنی که به نتیجه دلخواه نمی رسد. با وجود تمام این شکست های عاطفی تئودور با زن های زنده، واقعی، و گوشت و خون دار، آیا خوی گرفتن با موجودی که نتوان آن را لمس کرد دور از ذهن به نظر نمی رسد؟

سامانتا شخصیت جذابی دارد، که اساسا شبیه به داستان های علمی- تخیلی "معمول" و بر پایه احتمال به هوشیاری رسیدن موجودی با هوش مصنوعی بالا، نیست. جونز این موضوع را به عنوانِ پیشفرض می پذیرد؛ ما هیچگاه به میزان واقعی بودن سامانتا در مقابل تئودور شک نمی کنیم. برای مدتی سامانتا تلاشی پینوکیو مانند در جهت یافتن راهی برای تبدیل شدن به دختری واقعی و برقراری تماس فیزیکی با تئودور می کند. اما تجربه های ناموفق در استفاده از یک "بدل" باعث می شود به "قالب" و "پوست خودش" تن دهد. «او» پرسش های زیاد مطرح می کند که نمی تواند (و احتمالا نباید) به آنها پاسخ دهد؛ پرسش هایی مانند عشق برای یک سیستم-عامل به چه معنا و مفهومی است؟ یا کی و چه وقت یک سیستم-عامل به ارضای جنسی می رسد؟ چه چیزی تجربه می شود؟ لذت؟ شبیه سازی لذت؟ یا چیزی دیگر؟ این که فیلمی بتواند بیننده را به تفکر در مورد چنین موضوعاتی وادارد بسیار تحسین برانگیز است، بر خلاف فیلم های بسیاری که تمایل به سرکوب کردن عقلانیت و تفکر مخاطبشان دارند.

بدون شک ارتباط در حال شکل گیری بین سامانتا و تئودور ارتباطی غیر معمول است، اما جونز بسیار مراقب است تا در مقام قضاوت آن برنیاید. رویکرد جونز در به باد تمسخر گرفتن و دست انداختن شخصیت اول فیلمش به واسطه گریزان بودن از تجربیات انسانی و رضایتمندی در پناه آوردن به یک ماشین نیست، بلکه در عوض رابطه سامانتا/تئودور را به رابطه هایی که در طول زمان "غیر استاندارد" خوانده می شده اند - مانند رابطه های فرانژادی، اختلاف سنی، همجنسی، ... - تشبیه می کند. در «او» نیز بعضی از شخصیت ها با اعتراف تئودور به نامزدی اش با یک سیستم-عامل برخوردی منفی نشان می دهند؛ مانند زنی که او را "عجیب" می خواند، که با عکس العمل منفی او مواجه می شود. اما دیگران ایرادی در این نوع ارتباط نمی بینند. شاهد مثال آن صحنه ی زیبایی است که در آن تئودور و سامانتا "وعده ملاقاتی دوگانه" با همکارش و نامزدش ترتیب می دهند.

«او» فیلمِ پرحرفی است، اما اینکه نیمی از زوج اصلیِ آن تنها به صورت صدا وجود داشته باشد باعث تغییر چیزی نمی شود. اسکارلت یوهانسون هیچگاه به صورت فیزیکی ظاهر نمی شود، که این باعث شده تا تنها با تارهای صوتی اش هنرنمایی کند. هرچند نمی خواهم تا آنجا پیش روم که یوهانسون را بهترین بازیگر زن مکمل بنامم، اما او به خوبی سامانتا را به شخصیتی زنده تبدیل کرده است. دیدن نسخه ای که بازیگر اصلی (سامانتا مورتون) این نقش را ایفا می کند و دیدن تفاوت آن با این نسخه باید جالب باشد.

اسپایک جونز عادت به ساخت فیلم های بحث برانگیز و جنجالی ندارد؛ که از این جهت تا حد زیادی به تری گیلیام شباهت پیدا می کند. با این وجود فیلم هایش - از جمله «جان مالکوویچ بودن» (1999) و «اقتباس» (2002) - تقریبا همیشه خوب از آب در می آیند، چون از فرصت ها به درستی استفاده می کنند و هوش مخاطب را دستِ کم نمی گیرند. «او» هم چنین فیلمی است، مدعی و در عین حال اصیل است. احساساتی که برمی انگیزد حقیقی است و از مخاطبش انتظار احساسی نه در قالبِ ایمان، که همدردی با شخصیت اصلی اش دارد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...