- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
دیوید او. راسل کارگردان، با به کار بستن بازیگران دو فیلم قبلی خود، سومین اثر موفق خود را روانه پرده سینماها کرده است. «حقه بازی آمریکایی» که برداشتی آزاد از عملیات مخفیانه "ABSCAM" در اواخر دهه ی 1970 میلادی است، در شیوه استفاده از موسیقی و بازآفرینی آن دوره از فیلم «شب خوشگذرانی» (پل توماس اندرسون - 1997) الگو گرفته است. فیلم دارای طنزی تلخ است و گرچه پیش زمینه داستان به رسوایی ای می پردازد که تیتر اصلی روزنامه های دنیا را به خود اختصاص داده بوده است، اما راسل هرگز توجه خود را از گروه کوچک شخصیت هایی که در مرکز داستانش قرار دارند، دریغ نمی کند.
«حقه بازی آمریکایی» به طور کامل درباره کلاهبرداران است: پروژه های کوچک و بی اهمیت کلاهبرداران بی اهمیت و ناشناس، کلاهبرداری های بزرگ که توسط دولت پشتیبانی مالی می شوند، و موقعیت های متفاوتی که در آن داوود، جالوت را فریب می دهد. شخصیت های فیلم تقریبا هرگز در قالب خودِ واقعی شان ظاهر نمی شوند، آنها تغییر چهره می دهند، موهایی عمدا آراسته و مسخره دارند، با لهجه های ساختگی و دروغین حرف می زنند، لباس های شخص دیگری را می پوشند یا داستان های تخیلی ابداع می کنند که شخصیت اصلی اش خودشان هستند. با این حال، ببه رغم کثیف بودن ماجرای اصلی (ABSCAM باعث محکومیت یک سناتور آمریکایی، شش نماینده مجلس پارلمان و چندین سیاستمدار دیگر به جرم فساد مالی شد) فیلمنامه راسل درونمایه ای از هوشمندی و شوخ طبعی در خود دارد.
وقایع فیلم در اواخر دهه 1970 رُخ می دهند که هنوز پیشرفت تکنولوژی و آگاهی جهانی این نوع کلاهبرداری های خودخواسته و پشتیبانی شده توسط FBI را غیرعملی و نشدنی نکرده بود. «حقه بازی آمریکایی» با معرفی ایروینگ رزنفلد (کریستین بیل) و سیدنی پراسر (امی آدامز) به تماشاگران شروع می شود. آنها عاشق و معشوقی هستند که از طعمه ساختن حس طمع مشتریان خود پول در می آورند. به تدریج، آنها آنقدر مهم و برجسته می شوند که جلب توجه می کنند و در دام ماموری به نام ریچی دی ماسو (برادلی کوپر) گیر می افتند. اما ریچی نمی خواهد ایروینگ و سیدنی را به زندان بیندازد؛ او قصد دارد از آنها استفاده کند تا به او کمک کنند با به دام انداختن چند شکار بزرگ - کارمین پولیتو (جرمی رنر) فرماندار شهر کمدن در ایالت نیوجرسی، چند نماینده کنگره و شاید حتی عده ای گنگستر - از پله های ترقی FBI بالا رود. ایروینگ و سیدنی چیزی را تضمین نمی کنند اما طبق نقشه پیش می روند. وقتی نقشه بر ملا می شود، سیدنی از دایره دسترس ایروینگ خارج می شود و به چنگ ریچی می افتد و ایروینگ می فهمد بال های جاه طلبی اش به وسیله کارهای همسر پریشان احوال و بی فکرش رزالین (جنیفر لارنس) چیده شده است.
از نظر فرم روایت، نیمه اول «حقه بازی آمریکایی» شیوه ای نامتمرکز و بی هدف در پیش می گیرد و فلاش بک ها، روایت با صدای روی تصویر و دیگر ابزار داستان گویی را پشت سر هم قرار می دهد تا شخصیت ها را معرفی کند، آنها را گِرد هم بیاورد و موضوعات را در یک خط مستقیم به حرکت در بیاورد. بخش پایانی فیلم، معمول ترین قسمت اثر راسل است که به شیوه ای رمزگشایی می شود که برای افراد وارد به فیلم های ژانر سرقت و کلاهبرداری آشنا به نظر می رسد. کمی از رنگ و بوی فیلم «نیش» (جورج روی هیل - 1973) در این فیلم هم وجود دارد، هرچند که «نیش» که در دهه 70 برنده جایزه اسکار شد، در مقایسه با «حقه بازی آمریکایی» فیلمی به مراتب موفق تر و سرزنده تر است.
راسل از تجربه های پل توماس اندرسون بهره می جوید و به خوبی از موسیقی پاپ آن دوره استفاده می کند تا موقعیت زمانی را خلق کند و به بعضی صحنه ها مقداری انرژی و تحرک وارد کند. با موسیقی که به سادگی تعداد زیادی از ترانه های بلافاصله قابل شناسایی دهه 70 را پشت هم ردیف کرده، «حقه بازی آمریکایی» از یک تم و زمینه موضوعی به تمی دیگر می رود و از موسیقی برای قوت بخشیدن به صحنه ها استفاده می کند. یکی از بهترین فیلم هایی که طی 20 سال گذشته از این روش استفاده کرد، «شب خوشگذرانی» بود و گرچه «حقه بازی آمریکایی» کاملا در حد و اندازه آن فیلم نیست، اما استحقاق آن را دارد که به عنوان دارنده رتبه ی دوم لحاظ شود.
راسل، کریستین بیل و امی آدامز را از فیلم «مبارزه گر» (2010)، و برادلی کوپر و جنیفر لارنس را از فیلم «دفترچه امیدبخش» (2012) به گروه بازیگران خود بازگردانده است. با وجودی که این گروه بازیگران رویایی صاحب پنج نامزدی اسکار (و 2 برد برای لارنس و بیل) را در کارنامه خود دارند، هیچ نقش آفرینی برجسته ای در فیلم به چشم نمی خورد. بیل، همانطور که سبک و روش کاری اش این چنین بوده است، با تمام وجود برای این پروژه وقت گذاشته و وزن زیادی اضافه کرده است تا در قالب ایروینگ در حالِ تاسی و شکم گنده ظاهر شود. با اینکه دوست داشتن هیچ یک از شخصیت های «حقه بازی آمریکایی» کار آسانی نیست، بیل ترحم برانگیزترین (یا شاید رقت انگیزترین) آنهاست. آدامز نسبت به فیلم های قبلی اش جذابیت ظاهری بیشتری دارد و این را مدیون مُد لباس های اواخر دهه 70 است. برادلی کوپر اغلب اوقات تحت الشعاع موهای به شدت مجعدش قرار گرفته و جنیفر لارنس (با وجود جارو کردن جوایز زودهنگام بسیاری از منتقدین) کار زیادی برای انجام دادن ندارد. او یکی دو صحنه عالی دارد و بقیه مدت تصویری کاریکاتورگونه ارائه می دهد.
راسل در «حقه بازی آمریکایی» روش وارونه و معکوسِ فوق العاده جذابی را به کار می بندد. روش معمول فیلم ها درباره ماموران دولتیِ رشوه گرفته اهانتی تمسخر آمیز است. در این فیلم، راسل سیاستمداران فاسد را قابل ستایش می سازد؛ آنها پول نمی گیرند که جیب های خودشان را پر کنند بلکه این کار را می کنند تا برای شهروندان نیوجرسی شغل ایجاد کنند و موقعیت های کاری آنها را بهبود بخشند. روشی FBI در کنترل شرایط بازی هم آنطور که ممکن است بیننده انتظار داشته باشد بی نقص، ساده و مؤثر و به بهترین شکل برنامه ریزی شده نیست. در واقع راسل همه این چیزها را به بازی می گیرد.
«حقه بازی آمریکایی» کمی بیش از حد طولانی است و قوی ترین صحنه آن هم در قسمت های پایانی فیلم قرار دارد. گرچه بازیگران کاری استثنایی ارائه نمی دهند اما همه آنها نقش شخصیت هایی جذاب را بازی می کنند و نقش آفرینی هایی شایسته و درخور توجه به نمایش می گذارند و یک هنرنمایی افتخاری و کوتاهِ دلنشین هم به این ترکیب اضافه شده است. نام راسل و رهبری راسخ قدم او در اداره مواد اولیه تولید این کار می توانست «حقه بازی آمریکایی» را به جایگاهی بالاتر از یک فیلم صرفا رقابت کننده برای جایزه اسکار برساند. دیدن این فیلم راهی لذت بخش برای گذراندن وقت است اما «حقه بازی آمریکایی» نمی تواند در کنار بعضی از بهترین فیلم های سال 2013 قرار بگیرد.
دیدگاه ها
یک فیلم درجه یک درباره رویای آمریکایی. رسوایی بزرگ عنوان مناسبیه.
با اينكه جنيفر لارنس گلدن گلاب بهترين بازيگر نقش مكمل زن رو برد احتمال اينكه بتونه دومين اسكارش رو تو اين سن و سال و اونم تو دو سال پشت سر هم بگيره خيلي كمه. تو كل تاريخ اسكار گمون كنم فقط سه بازيگر تونستن تو دو سال متوالی اسكار بگيرن: اسپنسر تريسی، جيسون روباردز و تام هنكس
بازی ها به غیر از بازی جنیفر لارنس معمولی بودند. داستان هم کاملا تکراری بود فقط از یک منظر دیگه داشت بررسی می شد. این کریستین ببل هم واسه هر فیلمی بخواد اینقد وزن کم و زیاد کنه چیزی ازش باقی نمی مونه که.