- نویسنده : مانولا دارجیس
- |
- ترجمه : سارا ترابی
- |
- منبع : نیویورک تایمز
اروینگ
رزنفلد مرد شیادی که در فیلم «حقهبازی آمریکایی» در حال اجرای یک کلاهبرداری بزرگ
است، آن چیزی نیست که معشوقه اش اذعان میکند، خیلی چیزهای بیشتری برای دیدن وجود
دارد. با شکمی مثل بشکه ی آبجو و مدل موی شانه شدهی آزار دهندهاش که با سختگیری
یک سرآشپز آن را درست میکند. ظاهرِ تمامِ ماجرای اروینگ (کریستین بیل) نیست، علاوه
بر کلاهبرداری که زندگیِ کاریِ اوست، ذکاوت و عشق او را هم میبینیم. بازی اعتماد
مورد علاقه اوست: چیزی که از طریقش پول به جیب میزند، سیگارش را روشن میکند و
معشوقهاش سیدنی پراسر (امی آدامز) را به شریکش در دزدی و تظاهر تبدیل میکند، از
او یک روزالیند راسل برای کری گرانت (کمدی اسکروبال اسکورسیزی) میسازد.
اینجا کارگردان دیوید او. راسل است که بیش از همهی فیلمسازان آمریکاییِ هم نسلش کمدی اسکروبال را دوباره زنده کرده و قسمتی از آن را با دیالوگهای بین زنها و مردها ایجاد کرده است. در این راستا پرچانگی که توسط آقای راسل و اریک وارن سینگر نوشته شده سریع، کثیف، تند، خنده دار و به شدت در خدمت هنر در آمده است بخصوص در رسوایی ابسکم (مخففArab Scam به معنی کلاهبرداریِ عربی) که تقریبا به طور اتفاقی الهام بخش این داستان بوده است. رسوایی حقیقی به سال 1978 برمیگردد و در طی تحقیقات اف بی آی درباره فساد سیاسی بود که فهمیدند بعضی از شرکتها که وانمود میکنند متعلق به شیخهای پولدار هستند مشتاق رشوه دادن به ماموران دولتی هستند. (ابسکم مخخف عرب اسکم است یا اسم کمتر تحقیرآمیز عبدل اسکم Abdol Scam). این کلاهبرداران نه تنها گروهی از سیاستمداران را به دام میانداختند، بلکه هزینه فریب خوردنشان را هم از آنها میگرفتند.
این
فیلم رسوایی را ابتدا از نقطه نظر اروینگ و سیدنی دنبال میکند، از زبان خودشان در
جای جای فیلم صداهایشان را پشتسرهم میشنویم. صدای سیدنی که با بغضی از ماندن اروینگ
در خانه همسرش رزالین (جنیفر لارنس) حرف میزند. بعد از دیدن صحنههای زمان حال،
آقای راسل به کودکی اروینگ میرود و به
طور خلاصه گذشتهاش را با صحنههای بامزه و "شیطان حامی تبهکاران میشود"
نمایش میدهد، که به طور واضحی تراژدی "هنری هیل" در فیلم «رفقای خوب»
مارتین اسکورسیزی را به خاطر میآورد، مثل پل توماس اندرسون که در قسمتی از فیلم «شب
خوشگذرانی» از «رفقای خوب» بهره برده است، آقای راسل پسر سینمایی اسکورسیزی است.
در حالی که دوربین هجوم میبرد به سمت شخصیتهای پرچانهی فیلم و استادانه از روش
آقای اسکورسیزی بهره برده، به همان میزان
هم تحت تاثیر کسانی که خود اسکورسیزی از آنها تاثیر پذیرفته است مانند ستارهی
طلایی هالیوود کارگردان "رائول والش" است.
اسکورسیزی یکبار فیلم جنایی والش «بیست سالههای پر هیاهو» که بعد از جنگ جهانی اول در سال 1939 ساخته است را برادر دوقولوی «داستان هوراتیو الجر» خواند، تفسیر موجزی که برای «کلاهبرداری آمریکایی» هم مناسب است. سیاستمداران فاسد و تلههای ونوسی ماموران فدرال ظاهر موضوعی فیلم هستند و چیزهای زیادی در فیلم وجود دارد که با سابقهی تاریخی آن مطابقت دارد مانند نقش اروینگ که داستان همکاری تبهکاری به نام "مل وینبرگ" از محلهی برانکس است. اگرچه به نظر میرسد که آقای راسل تمایل ندارد که به داستان حقیقی وفادار باشد و فیلم با این مضمون آغاز میشود که بعضی از این اتفاقات واقعا رُخ دادهاند، اعترافی که باید آن را این طور در نظر گرفت که بعضی از اینها اتفاق نیفتادهاند. جزئیات داستان تغییر داده شده و همه همانطور که در همهی فیلمها رایج است جوانتر و زیباتر هستند، کمتر چین و چروک دارند و کمتر از زندگی رنج بردهاند نسبت به آدمهای حقیقی حتی اروینگ و آن مدل موی تراژیکش.
توجهی
که اروینگ به موهایش ارزانی میدارد، فیلم با این صحنه شروع میشود که او دستهای
از موی جلوی سرش را سر و سامان میدهد، این نشانهی زندگی او به عنوان یک فریبکار
است. چیزی دربارهی او وجود دارد، سیدنی در صدای روی فیلم میگوید او اعتماد به
نفسی داشت که من را به خود جذب میکرد. ضرورتی از نوع کلاسیک آن مثل "هوراتیو
الجر" در «رویای آمریکایی» وجود
دارد، اگر کسی احترامش را از طریق فریبکاری به دست آورده باشد، اروینگ نه تنها
نتوانسته خودش بدون کمک دیگران به جایی برسد، بلکه مدام از دیگران دزدی میکند و
حتی دوباره چیزی که از آنها دزدیده را دو برابر قیمت به صاحبانش میفروشد. او در
سایهی شک و اعتماد دوئل میکند، بین اعتماد طبیعی ما که از جانب خدا به ما داده
شده (به خدا همه چیز را می سپاریم) و تشخیص عمیق اینکه اینها همه کلاهبرداری هستند.
(هیچ وقت به یک هالو یک لحظه فرصت نده).
وقتی گذشتهی اروینگ و سیدنی به تصویر کشیده شد، فیلم قضیه را رها میکند و ادامهی ماجرا را پی میگیرد. این دو از نظر شخصی و کاری به هم میپیوندند، بعد از ملاقاتشان در آن مهمانی جایی که اروینگ، سیدنی را جادو میکند، در حالیکه توی استخر آب لم داده، گردنبند طلایش روی موهای سینه و شکمش که سه ماهگی را رد کرده افتاده. این دو نفر تحت تاثیر هیچ چیز قرار نمیگیرند، آنها کلاهبرداری از مردم ناامید که قادر به تامین امنیت وامهای قانونی نیستند را شروع میکنند، فریبخوردگان پول نقدی را به این کلاهبرداران میپردازند به امید دریافت مبالغی وام بیشتر. یکی از این مشتریان که بعدا معلوم میشود مامور اف بی آی است "ریچی دیماسو" (برادلی کوپر، بسیار عالیست) است، از آنها استفاده میکند تا نقشهی بزرگتری را دنبال کند، او امیدوار است تا شرافت سیاستمداران اجرایی نظیر شهردار نیوجرسی "کارماین پولیتو" (جرمی رنر، با بازی فوقالعادهاش) را با حس جاهطلبیشان آزمایش کند.
کریستین بیل مدت زیادی است که جزء بازیگران بزرگ بوده یا حداقل می توان گفت که حضور بسیار
خوبی روی صحنه داشته است، او در برابر خانم آدامز و خانم لارنس بازی کرده که بسیار
با استعداد و جذاب هستند و در عین حال نقش یک فرد خونسرد و تا اندازهای سرد را
بازی میکند با نقاب یا بدون نقاب. خیلی لذتبخش است که او را ببینیم که به تدریج
شخصیتاش گرمتر و نرمتر میشود، یکی به این دلیل که لحظات خوبی را سپری میکند و
دیگر اینکه او واقعا در نقشش فرو رفته است. در گذشته اجراهای او گاهی مانند یک
هدیه حسرتبرانگیز به مخاطبان ارائه شده است، به این دلیل که او تکنیکش را به ما
ارائه میدهد درحالی که شخصیت انسانیاش را از دید تماشاچیان مخفی نگه میدارد. شاید
آقای راسل که کریستین بیل را در «مبارزهگر» کارگردانی کرده، کمک کرده تا او
بتواند این پوشش را ایجاد کند.
یا شاید آقای بیل جذابیت خاصی در اروینگ و شرافت و عزت او در این قسمت از زندگی کوچک این مرد مبتذل یافته است. این دلایل هرچه که بوده، باعث شده که آقای بیل مانند برخی از ستارههای دیگر که از بازی نقشهای منفی بیزارند، نبوده و برعکس به نظر میرسد که او به شخصیت جدیدش پوستاندازی کرده و خود را در نقش رها ساخته و این را می توان در تمام ظرافتی که در بازی خودمانیاش در لحظههایی که با خانم آدامز و لارنس میگذراند، تماشا کرد. خندهدار و پررو، آدم را به یاد کمدیهای جین هارلو و جودی هالیدی میاندازند، تماشای خانم لارنس حتی در یک نقش مشخص و کوچک لذت بسیار دارد، این تا حدی به خاطر مغناطیس وجودی خودش است و دیگر اینکه آقای راسل یکی از معدود کارگردانان مرد آمریکایی است که به بازیگران زن به اندازهی مردها علاقهمند است. شاید داستان این فیلم دربارهی داستان معروف نیش گزندهی ماموران فدرال باشد، اما مانند تمام دیگر فیلمهای او داستان عشق هم هست.
به
عنوان نیمهی بهتر دیگر اروینگ، خانم آدامز بازی کرده که هنرمند بسیار شادی است، اما اینجا به او اجازه داده شده تا
عمیقتر بازی کند. نقش او در اینجا تیرهتر و خطرناکتر از نقش مکمل او در فیلم «مرشد»
آقای اندرسون، با بازی در نقش بانو مکبث یک رهبر فرقهای است، او کارهای بیشتری
توانسته در «حقهبازی آمریکایی» از خود نشان دهد. مانند اروینگ، سیدنی هم شخصیتی
به خود متکی است و انبوهی از شخصیتها را میتواند از خود بروز دهد از رقصندهی
دیسکوهای شبانه تا خانم متشخص انگلیسی که میخواهد از زن و شوهری با عنوان جور کردن
وام کلاهبرداری کند. با چشمان روشن و پوست شفافش مانند یک عروسک چینی قیافهای
فریبنده و پیچیده به خود میگیرد و از یک شخصیت غیرقابل پیشبینی به یک گرگ وحشی
که فریاد میزند و حمله میکند تبدیل میشود.
«حقهبازی آمریکایی» زیادهخواهی آن دوران را در آغوش کشیده، از اسپندکس تا استچ، هرچند صحبت از آن دورهی ننگین کار بیهودهای است. برخی از تجملات آنها صرفا تزئینی هستند، طراحان صحنه و لباس در این فیلم به همراه آرایشگر موها واقعا نهایت کار را انجام دادهاند. اما تمام سطوح براق و توپهای پر زرق و برق از طرفی نشاندهندهی اضطراب ناشی از گذراندن جنگ ویتنام و رویداد واترگیت است. روح ریچارد نیکسون در هوا معلق است، همهی آدما متقلبند و یا ماسک به چهره زدهاند، حتی مامور افبیآی ریچی با موهای فرزدهاش. و از همه بیشتر اروینگ و سیدنی متقلبند. "ما باید از عهدهی تمام این آدمها بربیاییم" این را سیدنی به اروینگ میگوید وقتی که اروینگ به فکر فرار کردن به جنوب افتاده است. آنها مجبورند بمانند و ریسک کنند، اما با هم از عهدهی انجامش بر میآیند.
دیدگاه ها
جنیفر لارنس عالیه توی این فیلم ولی شانسش برای دومین اسکار کمه.
اتفاقا شانس خوبی داشت. مگر بازی بهتر از این هم میشد انجام داد؟ مساله شانس و اینجور چیزا نیست. مشکل اینجاست که اعضای آکادمی شجاعت و جسارت این رو ندارند که به یک بازیگر جوان 2 پشت سر هم جایزه بدن. فقط میخوان هر سال یک سری آدم رو راضی نگه بدارن.