- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : سارا صداقتی
در شرایط معمول، بعید به نظر می رسید که دنباله ای برای فیلمی بسازند که 14 سال از زمان ساختش گذشته و فروش آن در گیشه، هرچند سودآور بوده اما استثنایی و چشمگیر هم نبوده است. فیلم «ساقدوش داماد» (1999)، با بودجه ای 9 میلیون دلاری ساخته شد و بیش از 3.5 برابر آن مبلغ را طی دوره اکران عمومی خود در گیشه فروش کرد. گرچه، در جو محافظه کارانه امروزی قرار گرفتن شخصیت های آشنا در داستان های قابل پیش بینی با اقبال عمومی مواجه می شوند. و شرکت یونیورسال پیکچرز هم فرصتی برای موفقیت یک فیلم با پیش زمینه تعطیلات کریسمس دید و با پروژه مالکوم دی. لی «تعطیلات ساقدوش داماد» موافقت کرد. این دنباله نتیجه میل و اشتیاق کارگردان و بخشی از بازیگران فیلمِ اول برای برگزاری یک قرار تجدید دیدار است.من فکر می کنم در عنوان اصلی فیلم جای یک 's) s مالکیت) خالی است، اما شاید گفتن این حرف عیبجویی و سختگیری بیش از حد باشد.
مانند فیلم اول «ساقدوش داماد»، جنبه های طنز به این دلیل وجود دارند تا به فیلمنامه ای که اساسِ آن از درام شکل گرفته،
کمی سرخوشی و نشاط اضافه کنند. با این حال، اشباع شدگی از لحظه های ملودارام و پایان بندی که به نظر می رسد تصمیم دارد حتی کوچکترین داستان های فرعی را هم به سرانجامی خوش برساند از نواقص «تعطیلات ساقدوش داماد» به شمار می رود. با وجود اینکه نیمه اول ترکیب جذابی است از لحظات طنز، اغلب دست کم گرفته شده و اندکی درام، خط سیر نیمه دوم به سمت و سویی واضح و مشخص گرایش دارد. کارگردان فیلم مالکوم لی هم، وقتی که بی شرمانه جزئیاتی از فیلم «دوران مهرورزی» (جیمز ال. بروکس - 1983) را - یکی از بدترین فیلم هایی که تا به حال اسکار بهترین فیلم را برده اند - به سرقت می برد، با مهارت مشغول دستکاری وقایع و داستان فیلم می شود. بعد از شروع شدن به شکل یک فیلم گروهی و بر پایه شخصیت، «تعطیلات ساقدوش داماد» به فیلمی قابل پیش بینی تبدیل می شود که مصمم است در حالی که بیننده را به زور و به مقدار مساوی به گریه و خنده می اندازد، بر هر تعداد عناصر آشنا که ممکن است، ضربه وارد کرده و آن را در ذهن مخاطب زنده کند.
«تعطیلات ساقدوش داماد» اکثر شخصیت های «ساقدوش داماد» را چیزی حدود پانزده سال بعد از زمان فیلم اول دوباره پیدا می کند. هارپر، نویسنده کتابی که در فیلم اول موجب رنجش و آزار شده بود، دوران سختی را می گذارند. او و همسرش رابین در انتظار تولد اولین فرزند خود هستند اما هارپر بیکار است، ذهن نویسندگی اش بسته شده و در قرض و بدهی غرق شده است. او دعوت به میهمانی کریسمس از سوی دوست صمیمی اما دور شده اش لنس را قبول می کند و همسر لنس، میا به این امید است که هارپر ممکن است بتواند حق امتیاز قانونی برای نوشتن زندگینامه لنس را به دست بیاورد. لنس که ستاره لیگ ملی فوتبال است، با شانسی برای شکستن رکورد دویدن با توپ در کل تاریخ، به بازنشستگی نزدیک می شود. افراد دیگری نیز آن آخر هفته را در عمارت نیویورکی لنس که برای جشن تزئین شده سپری می کنند: معشوقه سابق هارپر، جوردن و دوست پسر جدیدش برایان؛ زوج جولیان و رقاصه سابق، کندیس؛ دختر وقیح و غیرقابل تحملی به نام شلبی؛ و مردی بیش از حد آراسته و بی ملاحظه ای به نام کوئنتین. طی چند روزی که آنها زیر یک سقف می گذرانند، زخم های کهنه از نو سر باز می کند، جراحات تازه ای پدید می آید و یک فاجعه باعث می شود همگی دست به دست هم بدهند.
بعضی از چیزهایی که با سلیقه من جور در نیامدند احتمالا به عنوان عناصر خوش آیندِ اکثریتِ مردم پذیرفته می شوند. کنترل کردن و به دست گرفتن ذهن بیننده به همین روش عمل می کند. مالکوم لی بدون شک در بازی با احساسات و عواطف مخاطب ماهر است، اما هیچ ظرافتی در روشی که برای این امر به کار می برد، وجود ندارد. به دست گرفتن امور توسط او با بازی نهایی لنس و وقایع پیرامون آن برای این طراحی شده اند که بیشترین تاثیرگذاری را داشته باشند، بدون در نظر گرفتن این واقعیت که آنها آنقدر کلیشه ای عمل می کنند که جدی گرفتن شان تقریبا غیرممکن است. آیا واقعا داستان را لو می دهم اگر بگویم که همه چیز به یک بازی فوتبال ختم می شود که در آن در حالی که تنها چند ثانیه وقت باقی مانده، امتیاز تیم برنده و بازنده به هم نزدیک است؟ در این نقطه کل فیلمنامه به سراشیبی می افتد، فیلمنامه ای که نوشته شده تا به شکل ظاهری تقدیر شود و البته برای کسانی که به دنبال فیلمی سطحی می گردند، جواب می دهد.
با وجود اینکه این یک فیلم گروهی است، اما بعضی از بازیگران نسبت به دیگران از زمان بیشتری بر روی پرده سینما برخوردارند. تای دیگز، موریس چستنات، سنا لاتان، مونیکا کلهون و نیا لانگ به عنوان نقش های اصلی در نظر گرفته شده اند و داستان هم از
منظر هارپر روایت می شود. دیگز این نقش را با ملایمت و احترام بازی می کند. او مردی شکست خورده است که ناامیدانه سعی می کند موفقیتی در گذشته را دوباره به دست آورد، در حالی که باید با دو چالش بیکاری و پدر شدن قریب الوقوعش نیز دست و پنجه نرم کند. به همین شکل، شخصیت لنس با بازی موریس چستنات تصویری غیرمعمول از یک بازیکن فوتبال به نمایش می گذارد: باهوش و دلسوز است و با این عقیده "خدا، خانواده، فوتبال" زندگی می کند. تصویرسازی چستنات صحیح و قابل باور است. از میان خانم ها، مونیکا کلهون همه صحنه های خوب فیلم را به خود اختصاص می دهد و آنها را با قابلیت فروش دستمال کاغذی (ناله و اشگ و زاری فراوان) بازی می کند، گرچه نیا لانگ و سنا لاتان هم تقریبا به همین خوبی هستند. کسی که در هر صحنه ای توجه همه را به خود جلب می کند ترنس هاوارد است، که اساسا برای ایجاد لحظات نفس گیری طنز در فیلم حضور دارد و این نقش را به شیوه ای قابل قبول ایفا می کند.
با وجود اینکه تزئینات - چراغ ها، درخت ها و زیاده روی در سرود های اغلب امروزی- جزئی از فیلم های مربوط به کریسمس به شمار می روند، اکران «تعطیلات ساقدوش داماد» در ماه ژوئن (تابستان) به همان اندازه مؤثر بود که اکران آن در ماه دسامبر. (هرچند فکر نمی کنم تا به حال شنیده باشم ترانه "آواز کریسمس" از "نت کینگ کول" برای هدفی که در این فیلم از آن استفاده شده، به کار برده شده باشد). فیلم در هدفی که ابتدا داشته خیلی خوب عمل می کند. مشکل اینجاست که مشخصا هدف والایی را دنبال نمی کند و هنگامی که اشک ها خشک شده اند و خنده ها فرو نشسته اند، احساسی در بیننده به وجود می آید که آنچه فیلم ارائه می دهد به شکلی ناامیدکننده زودگذر و فاقدتاثیرگذاری است. فیلم هایی که درباره اجتناب ناپذیری اخلاقیات ساخته می شوند باید اثری ماندگارتر داشته باشند اما ذهنیتِ باب طبعِ اکثریت بودن که در پایه و اساس «تعطیلات ساقدوش داماد» وجود دارد، تضمین کننده این نکته است که به محض اینکه عنوان بندی پایانی روی پرده نقش ببندد، فیلم به آسانی فراموش خواهد شد.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...