وقتی رویای آمریکایی رنگ می بازد

شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱:۲


با اینکه فیلم خیلی صادقانه سعی کرده ما را به اواسط دهه 90، و غبطه های یک پسر سفیدپوست با زندگی مرفه (با همکلاسی های سیاهپوست خود با سطح زندگی پائین) ببرد، و در حالی که سعی کرده  پنهانی (حداقل در حد امکان)، سوژه "جهل" و "نژادپرستی" فیلم های قبل از خودش را به ما انتقال دهد، «میلک شیک آمریکائی»، که اولین کار سینمایی کارگردانان، دیوید اندالمن و ماریکو مونرو است، هیچگاه موفق نمی شود ما را به سوژه ضعیف و تکراری خود جذب کند.  

با اینکه در تئوری، این دو کارگردان، که از ساخت فیلم های کوتاه با بودجه پایین به اینجا رسیده اند، یک پروژه سنگین و منحصر به فردی را دست گرفته اند، محصول نهائی آنها نشان می دهد که این فیلم چیزی نیست بیش از یک تکرار دیگر از معرفی شخصیت یک پسرسفید پوست، با علاقه ای زیاد به جنس مخالف، که سعی می کند به خاطر مزایای سفیدپوست بودن در یک مدرسه مرکز شهری، که شامل محبوب بودن در میان دخترها و رابطه داشتن با هر دختری که دوست داشته باشند، و محبوبیت آنها میان دیگران به خاطر بازیگران خوبی که در تیم های ورزشی مدارس هستند، از آنها تقلید کرده و آنها (دانش آموزان سیاه پوست) را الگوی رفتار خود قرار دهد، تا بتواند مانند سیاهپوستان محبوب مدرسه، از دختران به خاطر نیازهای جنسی خود سوء استفاده کند.

زمان سال 1995 است، و مکان، یکی از حومه های شهر واشینگتن دی سی. جولی جولسون (تایلر راس) یک دانش آموز سال آخر دبیرستان، توپاک را الگوی خود قرار می دهد و بزرگ ترین آرزویش این است که در تیم بسکتبال مدرسه قبول شود، که در نتیجه بتواند با محبوب ترین دانش آموزان مدرسه، که همان پسرهای سیاه پوستی باشند که در خانه های دولتی منحصر به فقرا زندگی می کنند ارتباط و دوستی داشته باشد. جولی یک دانش آموز ممتاز است. رویای بزرگ او، به خاطر پدر بزرگش ال جولسون، یکی از بزرگترین ستاره های سینمای صامت، و مشهور برای کارهای سیاه بازی، و زندگی مرفه کنونی وی، بیشتر شدت گرفته.

جولی هم اکنون به یک رابطه پنهانی و شدید جنسی با هنریتا (شریکا اپس) وارد شده، که او هم از یک پسر دیگر باردار شده است. هنریتا از روی عصبانیت، در کلاس ریاضیِ خود عمدا نمره های بد می آورد. جولی پدر این جنین نیست، ولی با این وجود، پدر و مادر سفیدپوست هنریتا، که او را به فرزندی قبول کرده اند، جولی را برای تدریس خصوصی ریاضی برای هنریتا استخدام می کنند.

هنریتا برای به دست آوردن هزینه سقط جنین، در یک فیلم پورنو نقشی ایفا می کند که به سرعت او را در تمام مدرسه مشهور می کند، و این سبب می شود که جولی رابطه خود را با هنریتا در مدرسه مخفی نگه دارد. بازداشت یکی از بازیکنان تیم بسکتبال موقعیت خوبی برای جولی به وجود می آورد که وارد تیم بسکتبال شود، گرچه مربی عصبانی (دنی برستاین) معمولا او را خارج از زمین بسکتبال و روی نیمکت ذخیره ها نگه می دارد. وقتی تدریجا موقعیت و اهمیت او درتیم بهتر و بهتر می شود، محبوبیت او میان هم کلاسی هایش نیز اوج می گیرد. از این به بعد جولی یک رابطه رومانتیک را با یک دختر سفیدپوست چیرلیدر شروع می کند، و در نتیجه، یکی از دوست پسرهای آن دختر، برای تلافی، بهترین دوست جولی، هارون (ایشان بی) را به شدت کتک می زند. این مساله باعث می شود که جولی ناگهان خود را در موقعیت بدی بیابد، تلاش بر سر اینکه تعادل را بین دو رابطه عاشقانه اش حفظ کند، و در عین حال عضو تیم بسکتبال باقی بماند. ولی خوشبختانه شانس همیشه با او یاری می کند.

با اینکه جای تعجب نیست که اکتساب «میلک شیک آمریکائی» (که قبلا اسم آن در جشنواره ساندنس 2013 «میلک شیک» بوده)، توسط (فیز فور فیلم) و کوین اسمیت، الهام کوین اسمیت از دوران جوانی خود بوده، که همیشه آرزوی دوست بودن با سیاه پوست های مرکز شهری را داشته، ولی جولی السون، که "تایلر راس" به نحو احسن نقش او را بازی کرده، کاراکترش به هیچ عنوان تکامل نیافته. حرکات و رفتار یکنواخت او این را به ما نشان می دهد، و راه آسانی ست برای ورود به ذهن خسته کننده و تکراری او. شخصیت او همیشه مبهم و نفرت انگیز باقی می ماند. معرفی جولی به عنوان نواده یک ستاره سینمای صامت، ال جولسون که کارش تقلید از سیاه پوستان بوده، حداقل یک حیله و کلک بی ارزش است. خنده دار است که نواده یک ستاره سینما که کارش تمسخر مردم سیاه پوست بوده، تنها آرزویش این باشد که خودش مانند پسرهای محبوب سیاه پوست مدرسه باشد. بی تردید پل مونی از این قضیه لذت خواهد برد!!!

بر خلاف رفتار بی شرمانه و مردسالارانه ی جولی نسبت به دوست دخترهایش، «میلک شیک آمریکائی» وقایع آن مقطع زمانی را به خوبی در این فیلم نشان داده، وقایعی مانند محاکمه او جی سیمپسون، پوسترهای فیلم «به دالهاس خوش آمدید» ساخته تاد سالوندز، و حتی نقشی از لیو فیتزپتریک در این فیلم، که در همان زمان فیلم «بچه ها» با بازیگری او به پرده سینماها راه پیدا کرده بود. ولی از اینها گذشته، چیزی که این فیلم را نجات می دهد هنرنمایی بی نظیر شریکا اپس است، یک دختر بانشاط  و پرانرژی، که کاراکترش خیلی دست کم گرفته شده و می توانست خیلی بیشتر از این تکامل داشته باشد، درست مثل کاراکتر اولین زن دیوانه راچستر در فیلم «جین ایر».

این فیلم بیننده را زیاد به خود جذب نمی کند، ولی به نظر می رسد که منظور اندالمن و مونرو بیشتر تمسخر این سوژه جنجالی آن زمان بوده، نه تحمیل بیش از حد آن به بیننده. نتیجه، یک فیلم متوسط و با کیفیتِ پایین است، که تکراری و قابل پیش بینی بودن آن هیجان نهائی فیلم را کاهش می دهد. هر دو دوست دخترهای جولی نژادپرستیِ ذاتی او را حس کرده و به او تذکر می دهند، و جولی هم در جواب شانه "بی اعتنائی" بالا می اندازد. تنها نتیجه ای که می شود از این فیلم گرفت این است که جهل و نادانی اشخاص عامل بزرگی است برای تقلید از شخصیت دیگران برای رسیدن به منافع شخصی خود، حال یا با قضاوت غلط، و یا با بی اعتنائی به همه چیز.

شاید اندالمن و مونرو قصد ساختن یک فیلم راجع به جهل و نادانیِ ذاتی که از دیدگاه سفیدپوست ها نسبت به سیاه پوست ها است را نداشته اند، ولی در پایان فیلم، در حالی که کردیت های آخر فیلم روی پرده در حرکتند، ما همان حسی را نسبت به جولی جولسون داریم که در ابتدای فیلم داشتیم، شخصی که هیچ امیدی به شعور و آگاهی او نیست، شخصی بی خبر از همه چیز، شخصی که هیچ وقت به آرزوی خود نمی رسد، آرزوی اینکه روزی مانند توپاک باشد، با تمام مزایائی که شخصی مثل توپاک از ان بهره مند است.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...