- نویسنده : مانولا دارجیس
- |
- ترجمه : سمیرا توکلی
- |
- منبع : نیویورک تایمز
داستان دو مرحله ای
نمایش داده شده در «فروپاشی حلقه شکسته»، بسیار شبیه به خالکوبی های حک شده روی
بدن زیبای یکی از شخصیت ها و ریش روی صورت دیگری، عازم مسیری طولانی به سمت منحرف
کردن شما از صمیمیت داستان می شود. جوهرها، الیز (ویرل بیتنس) را مزین می کنند، یک
هنرمند خالکوب که با دوست ریشوی خود دیدیر (یوهان هلدنبرگ) یک موزیسین بلوگراس (موسیقی
از ریشه های موسیقی آمریکایی و زیر مجموعه موسیقی کانتری) و دختر جوانشان میبل (نل
کتریس) در ییلاقی تقریبا تماشایی (جایی که یک سگ مرغ هایی را که شب را در وانت به سر
برده اند را دنبال می کند) زندگی می کند. آنجا شبیه بهشت یک روستایی به نظر می آید،
به استثنای اینکه آنجا کنتاکی نیست اما یک گوشه ساده و روستایی است نزدیک شهر
فلمیشِ گنت در بلژیک.
فلیکس وان گرونینگن این داستان
عاشقانه ی ملموس و ملودرام خانوادگی را کارگردانی کرده است که با یک شوک
روحی در بیمارستان جایی که الیز و دیدیر در می یابند میبل سرطان دارد، شروع می شود.
سپس فیلم زودتر از وقتش گریز در اطراف را آغاز می کند، شروع با یک بازگشت به گذشته
جایی که دیدیر برای اولین بار الیز را به خانه، کلبه خارج از شهرش می برد، است. دیدیر
خالکوبی ها را کشف می کند و الیز درمی یابد که چرا دیدیر عاشق بانجو است (بانجو
می نوازد)، و سپس فیلم به بیمارستان برمی گردد. و بنابراین فیلم با یک بازگشت به
گذشته ای پیش می رود که رابطه عاشقانه الیز و دیدیر و تحول موسیقیایی این شراکت را
دنبال می کند (آنها با هم رابطه جنسی دارند، هماهنگی دارند، بارداری و میبل را
دارند). صحنه هایی که همیشه به صورت چرخشی به زمان حال غم انگیز بر می گردد.
مایلم استدلال منطقی خاصی که در اینجا برای این روایت موسیقیایی وجود دارد، این باشد که ثابت کند چقدر روزی روزگاری الیز و دیدیر قبل از مریضی دخترشان شاد بودند. این زوج سریعا، عمیقا عاشق می شوند و این امر قبل از اینکه الیز با دیدیر زندگی کند زمان زیادی لازم ندارد. این فصل را آقای گرونینگن به طرز متقاعد کننده ای با صحنه های جنسیِ کوتاه از آنها که با شوخی، بازیگوشی یکدیگر را در اتاق خواب و در خارج از آن کشف می کنند، در حالی که در یک درخشش لرزان نور طلایی پیچیده شده اند، به واقعیت بدل کرده است. موسیقی نقش مهمی را در رابطه عاشقانه ی آنها ایفا می کند، مخصوصا وقتی یکبار الیز (که صدایی شیرین، ناب و بلند دارد) شروع به خواندن با دیدیر و گروهش می کند، گروهی، که استانداردهای آمریکایی را پوشش می دهند مثل آهنگ "آیا این حلقه ناگسستنی خواهد ماند"، که الهام بخش عنوان فیلم می شود.
بعد از مدتی، احساس می شود
که در هم ریختگی زمانی بیش از اینکه مکاشفه ای و کاذب باشد برنامه ریزی شده، است.
الیز و دیدیر کاراکترهای خوش آیندی هستند، که به یکباره به طور مبهمی مرموز و به طرز
دلگرم کننده ای آشنا هستند، و تماشای عشق آنها لذت بخش است (همانطوری که اغلب در
مورد داستان های رمانتیک وجود دارد).
با این حال، با اصرار بر آشفتگی بین زمان حال و آینده، آقای گرونینگن که فیلمنامه را با کارل جوس نوشته است، تعلیقی می آفریند،که به طرز غیر قابل دفاعی منطقی است، و آن را به این خاطر توصیه می کند که نشان دهد الیز و دیدیر زمانی به شدت شاد بودند آنقدر که غم و اندوهشان بسیار غیرعادی است. زندگی بر این منوال نمی گذرد حتی اگر گاهی اوقات فیلم ها این کار را انجام دهند. و اینگونه است که صدای بلند و تنهای این آدم در آهنگ های حتی پیش پا افتاده هم گم می شود.
دیدگاه ها
اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...