خالکوبی، عشق و موسیقی بلوگراس در حیات وحش بلژیک

سه شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۰

  • نویسنده : مانولا دارجیس
  • |
  • ترجمه : سمیرا توکلی
  • |
  • منبع : نیویورک تایمز

داستان دو مرحله ­ای نمایش داده شده در «فروپاشی حلقه شکسته»، بسیار شبیه به خالکوبی های حک شده روی بدن زیبای یکی از شخصیت ­ها و ریش روی صورت دیگری، عازم مسیری طولانی به سمت منحرف کردن شما از صمیمیت داستان می ­شود. جوهرها، الیز (ویرل بیتنس) را مزین می­ کنند، یک هنرمند خالکوب که با دوست ریشوی خود دی­دیر (یوهان هلدنبرگ) یک موزیسین بلوگراس (موسیقی از ریشه­ های موسیقی آمریکایی و زیر مجموعه موسیقی کانتری) و دختر جوانشان میبل (نل کتریس) در ییلاقی تقریبا تماشایی (جایی که یک سگ مرغ هایی را که شب را در وانت به سر برده ­اند را دنبال می ­کند) زندگی می کند. آنجا شبیه بهشت یک روستایی به نظر می­ آید، به استثنای اینکه آنجا کنتاکی نیست اما یک گوشه ساده و روستایی است نزدیک شهر فلمیشِ گنت در بلژیک.

فلیکس وان گرونینگن این داستان عاشقانه ی ملموس و ملودرام خانوادگی را کارگردانی کرده­ است که با یک شوک روحی در بیمارستان جایی که الیز و دی­دیر در می ­یابند میبل سرطان دارد، شروع می ­شود. سپس فیلم زودتر از وقتش گریز در اطراف را آغاز می­ کند، شروع با یک بازگشت به گذشته جایی که دی­دیر برای اولین بار الیز را به خانه، کلبه خارج از شهرش می برد، است. دیدیر خالکوبی ها را کشف می­ کند و الیز درمی­ یابد که چرا دیدیر عاشق بانجو است (بانجو می­ نوازد)، و سپس فیلم به بیمارستان برمی گردد. و بنابراین فیلم با یک بازگشت به گذشته ای پیش می رود که رابطه عاشقانه الیز و دی­دیر و تحول موسیقیایی این شراکت را دنبال می ­کند (آنها با هم رابطه جنسی دارند، هماهنگی دارند، بارداری و میبل را دارند). صحنه­ هایی که همیشه به صورت چرخشی به زمان حال غم انگیز بر می­ گردد.

مایلم استدلال منطقی خاصی که در اینجا برای این روایت موسیقیایی وجود دارد، این باشد که ثابت کند چقدر روزی روزگاری الیز و دی­دیر قبل از مریضی دخترشان شاد بودند. این زوج سریعا، عمیقا عاشق می ­شوند و این امر قبل از اینکه الیز با دیدیر زندگی کند زمان زیادی لازم ندارد. این فصل را آقای گرونینگن به طرز متقاعد کننده ­ای با صحنه ­های جنسیِ کوتاه از آنها که با شوخی، بازیگوشی یکدیگر را در اتاق خواب و در خارج از آن کشف می­ کنند، در حالی که در یک درخشش لرزان نور طلایی پیچیده شده ­اند، به واقعیت بدل کرده است. موسیقی نقش مهمی را در رابطه عاشقانه ی آنها ایفا می ­کند، مخصوصا وقتی یکبار الیز (که صدایی شیرین، ناب و بلند دارد) شروع به خواندن با دی­دیر و گروهش می­ کند، گروهی، که استانداردهای آمریکایی را پوشش می­ دهند مثل آهنگ "آیا این حلقه ناگسستنی خواهد ماند"، که الهام بخش عنوان فیلم می شود.

بعد از مدتی، احساس می­ شود که در هم ریختگی زمانی بیش از اینکه مکاشفه ­ای و کاذب باشد برنامه ریزی شده، است. الیز و دی­دیر کاراکترهای خوش ­آیندی هستند، که به یکباره به طور مبهمی مرموز و به طرز دلگرم کننده ­ای آشنا هستند، و تماشای عشق آنها لذت بخش است (همانطوری که اغلب در مورد داستان های رمانتیک وجود دارد).

با این حال، با اصرار بر آشفتگی بین زمان حال و آینده، آقای گرونینگن که فیلمنامه را با کارل جوس نوشته است، تعلیقی می ­آفریند،که به طرز غیر قابل دفاعی منطقی است، و آن را به این خاطر توصیه می­ کند که نشان دهد الیز و دی­دیر زمانی به شدت شاد بودند آنقدر که غم و اندوهشان بسیار غیرعادی است. زندگی بر این منوال نمی ­گذرد حتی اگر گاهی اوقات فیلم ها این کار را انجام دهند. و اینگونه است که صدای بلند و تنهای این آدم در آهنگ های حتی پیش پا افتاده هم گم می شود.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...