پرسشی درباره حقیقت و اخلاق

دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۹:۰


توماس وینتربرگ، فیلمساز دانمارکی با فیلم «جشن» در 1998 مشهور شد، یکی از آن نمایش های تجدید دیدار خانوادگی که با خونریزی وحشیانه ­ای به اوج می ­رسید. در آن فیلم، یک پسر تلخکام فاش می ­کند که وی و خواهر دوقلویش مورد تجاوز پدر از خودراضی و ثرومندشان قرار گرفته ­اند که در تولد شصت سالگی اش جمع نامتعارفی از دوستان برای جشن دور هم جمع شده ­اند. فیلم به همان سبک تعمداً زشت پذیرفته شده توسط گروه "دُگما 95" ساخته شده است، داستان خود تبلیغگر توسط وینتربرگ و لارس فون تریه شکل گرفت تا سینمای فاسد را پاک کنند و از جلوه های بصری، نورهای مصنوعی، گریم، موسیقی ضمنی، کات درون یک سکانس و بخصوص ساخت دکور و استفاده از سه پایه اجتناب کنند.

خالقان گروه از شرایط سخت به مسیر خود ادامه داده اند که در اصل پیشنهاد می کردند، وینتزبرگ به رئالیسم سنتی، فون تریه به سبک سازی فزاینده. ولی وینتربرگ در فیلم جدید برجسته اش، «شکار»، نگرش موجود در «جشن» را انتخاب کرده است. بازگشت به 1999، یک روانشناس کودک دانمارکی با پیشنهادی برای ساخت فیلم وینتربرگ را ملاقات کرد تا رویکردی رادیکالی متفاوتی نسبت به مشکلات در هسته فیلم اتخاذ کنند. ولی وینتربرگ ظاهراً در تلاش بود تا از گوشه غم افزایی بگریزد که خودش را به درون سوق می داد و آنچه تماشاگرانش در اختیارش می­ گذاشتند را کنار می گذاشت. یک دهه بعد، وینتربرگِ افسرده فضایی ایجاد کرده بود تا با همان روانشناس همفکری کند، پیش از آنکه نگاهی به پرونده از گذشته به جا مانده بیاندازد. آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که تصمیم بر ساخت پروژه بعدی اش گرفت.

همانند «جشن»، «شکار» (نوشته وینتربرگ و توبیاس لینهولم) در دانمارک روستای قصیده وار صحنه پردازی شد، در یک شهر بسیار کوچک، جامعه طبقه متوسط رو به پایین، به جای یک خانواده بورژوا بلند بالا؛ لیکن تجاوز به کودک و تاثیر افشای آن هنوز موضوع کلیدی است. ولی در این مورد فرد مظنون از ابتدا بیگناه نشان داده می شود. در اولین تجربه 2008 و حیرت آور جان پاتریک شنلی («شک» -2008)، مطلقاً هیچگاه یقین پیدا نمی کنیم آیا فیلیپ سیمور هافمن در نقش کشیش محبوب و بامروت نیویورکی بچه باز است یا مریل استریپ در نقش راهبه کینه جو صرفاً به سبب حسادت تحریک می شود. این نگرش تعلیق با دعوت مشاهده گران به آزمودن مدرک خلق می کند که با تهمت زنندگان و مدافعان متهم شکل گرفته است. وینتربرگ از چنین ابهامی اجتناب می کند. قهرمان تحت فشار وی، لوکاس (مدس میکلسن) قربانی انحراف در جامعه دانمارکی از خودراضی (در این مورد «روبان سفید» میشائیل هانکه را تشبیه و منعکس می کند) و دروغ کوچک خطرناک از زبان کودکی معصوم می شود.

آن گونه که به شکل عالی توسط فیلمبرداری فوق العاده شارولت بروس کریستنسن ثبت شده است، زمان اواخر پاییز است، شب ها طولانی می شوند، برگ ها می ریزند و دانه های برفِ غریب کمی در هوا معلقند. لوکاس با خوشحالی سر شغل موقتی اش در یک مهدکودک کوچک می رود؛ علی رغم اینکه به سبب مسائل اقتصادی و نبرد در جنگی تلخ با همسر سابقش بر سر حضانت پسر نوجوانشان، موقعیت تدریس مطبوعش را ازدست داده است. چیزها به نظر ارجاعی می آیند وقتی لوکاس نقش یک عاشق زنی با تحصیلات عالی از اروپای شرقی مشغول به کار مستخدمی در مهدکودک را پیدا می کند. ولی سپس دختر کوچکی به نام کلارا، دختر بهترین دوست لوکاس، تئو، از رد هدیه اش توسط لوکاس تعبیر بدی می کند و می خواهد با ترتیب دادن چند سرنخ تصادفی و متقاعدکننده انتقام کوچکی بگیرد. با استدلال به ظاهر عقلانی ناشی از کج خلقی اش، کلارا به گرترود، مدیر میانسال مهدکودک می گوید که لوکاس به وی آلتش را نشان داده است. گرترود غمخوارانه نسبت به چنین چیزهای حساس می شود، به روانشناس کودکی تماس می گیرد، کسی که با سوالات عمده کودک را زیر فشار می گذارد. وی تصمیم می گیرد پلیس باید مداخله کند، مدیر فکر می کند موضوع باید در یک جلسه والدین فوری در یک فضای مملو از شک و تردید بیان شود، فضای سنگین که منجر به اتهام و محکومیت می شود و شبهه های موجود قربانی تبدیل به پارانویا می شود.

لوکاس، مردی نجیب کنار رفته به واسطه تغییر اجتماعی، تبدیل به ابژه می شود، تهدیدی برای جامعه، همه در برابرش موضع می گیرند، یک شمایل خطرناک که به افرادی اطرافش کمک می کند حس جدیدی از یگانگی خشم را کشف کنند. مغازه ها از دادن سرویس به او خودداری می کنند. یک قصاب به جنگی با وی دامن می زند و لوکاس تلافی می کند. یک گلوله از میان پنجره خانه اش شلیک می شود و سگش به قتل می رسد. وی به درون خودش و دژ ظریف خانه اش عقب می نشیند. تنها پسرش و پدرخوانده پسرش در کنارش می ایستند. در حالی که کودکی که مسبب تمام این اتفاقات درک ناشدنی است، چیزهای دیگر و داستان­های دیگری را دنبال می کند. داستان ترسناک و کاملاً متقاعد کننده ای است که به شکل موازی در اتفاقات جاری در بریتانیا پیرامون جیمی سویل رُخ می دهد.

سرانجام فیلم در مراسم کریسمس در کلیسای محلی به نقطه اوج خود می رسد، جایی که تمام افراد جامعه با لوکاس مواجه می شوند و در واقعی به نوعی مجبور به مواجه با خودشان می شوند. نتیجه در احضار معنای صحیح خیریه مسیحی و سمبولیسم خود بی اندازه قدرتمند است. نشانه پرمفهوم دیگر همانا شکار است – به نشانه کسی که قربانی دیگران شود، جادوگران، قربانی­ ها و به نشانه حیوانات بیگناه، حیواناتی که لوکاس در جنگل شکار می کند، سرگرمی مردانه­ ای که به شکل کنایی پسرش را نیز وارد کرده است.

در مرکز «شکار»، به ندرت خارج از قاب، مدس میکلسن، یکی از بهترین بازیگران در سینمای امروز قرار دارد. در سال های اخیر نقش ترسناک ترین دشمنان جیمز باند (لو چیفر، یاغی با چشمان خونین در «کازینو رویال»)؛ استاروینسکی در «کانال کوکو و ایگور استراوینسکی» (2009)، رهبر مقاومت بی پروا در دانمارک اشغال شده به دست نازی ها در «آتش و ترنج» (2008)، یک جنایتکار کپنهاگی خرد در دو اپیزود اول از تریلوژی «زورگو»، فیزیکدان قرن هجدهمی کاریزماتیک در «امور سلطنتی» (2012)، زندانی قرون وسطایی و جنگجوی اسکاندیناوی در «خیزش والهالا» (2009) را بازی کرده است. وی نقش هر نوع انسان و هر مردی را بازی کرده است و به همگی نیز واقعیت بخشیده است.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...