تصویری راستین از واقعیت های جنگ

شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۲۲:۱


در کوه های افغانستان، یک مرد، مجروح و در حال خونریزی، با احتمال بسیار ضعیفِ زنده ماندن، با مرگ دست و پنجه نرم می کند. در این نقطه است که تمرکز فیلم «تنها بازمانده» ساخته پیتر برگ از اینکه یک فیلم جنگی باشد تغییر می کند و توجه خود را به داستانی درباره غریزه بقاء و تلاش برای زنده ماندن معطوف می کند. حالا که به گذشته نگاه می کنیم، اینکه تمام نیروهای عملیات نظامی "بالهای سرخ"، در کیسه های مخصوص حمل جنازه به وطن بازنگشتند، نوعی معجزه بوده است. مسئله این نیست که عملیات ضعیف و ناشیانه برنامه ریزی شده بود، اما با وجودی که روی روش های ارتباطی نامطمئن و امتحان پس نداده ای بیش از حد حساب کرده بودند، رویداد عجیب و تاسف باری همه چیز را نقش بر آب کرد. نتیجه، مرگ 19 نفر از نظامیان آمریکا بود که موقع انجام کاری رُخ داد که در ابتدا عمل چندان مخاطره آمیزی به نظر نمی آمد.
فرصت ساخت «تنها بازمانده» جایزه ای است که کارگردان آن پیتر برگ، در ازای کارگردانی فیلم «رزمناو» (2012) برای استودیوی یونیورسال پیکچرز، نصیب خود کرده است. استودیو توافق کرده بود تنها در صورتی بودجه ساخت «تنها بازمانده» را تامین کند که برگ ابتدا کارگردانی «رزمناو» را به پایان برساند؛ فیلمی که از دید استودیو امید می رفت بتواند جایگاه خود را به عنوان مدعی جدید مجموعه فیلم های دنباله دار و پرفروش در فصل تابستان پیدا کند. که البته همه ما خوب می دانیم شرایط به چه شکل پیش رفت و نتیجه چه بود. «تنها بازمانده» با نگاهی به کتابی نوشته شده توسط مارکوس لوترل ( تنها بازمانده واقعی آن عملیات) و بر اساس وقایعی که در کوه های هندوکش در استان کونار در ماه ژوئن به صورت عملیات زمینی رُخ داد، ساخته شده است.
فیلم با معرفی چهار شخصیت اصلی به ما شروع می شود که همه آنها از اعضای نیروی ویژه تفنگداران دریایی هستند و در نهایت کارشان به درگیری تن به تن با دشمن آن هم با نفراتی چندین برابر بیشتر از خودشان می کشد. علاوه بر لوترل، با فرمانده عملیات مایکل مورفی، دنی دایتز و مت اکسه اکسلسون نیز آشنا می شویم. در یابان اریک کریستنسن، فرمانده کل گروه ویژه شماره 10، احتمالا به این دلیل که اریک بانا نقش او را بازی می کند، زمان زیادی روی پرده حضور دارد. بخش معرفی در «تنها بازمانده» همان خصوصیات همیشگی را دارد، تصاویری مجزا که طراحی شده اند تا ویژگی های انسانی افرادی را که در انتها در شرایط مخاطره آمیزی قرار می گیرند، به نمایش بگذرانند. تاثیرگذاری این صحنه ها محدود است. به جز لوترل، بقیه شخصیت ها همگی عادی و معمولی به نظر می رسند.
هدف عملیات بال های سرخ، دستگیری یا از پا درآوردن یکی از رهبران رده بالای طالبان است. چهار کماندوی نیروهای ویژه به زمین منتقل می شوند تا او را شناسایی و دستگیر کنند. مشکلی که با آن روبرو می شوند این است که تجهیزات رادیویی و تلفن ماهواره ای شان، هیچ یک به خوبی کار نمی کنند و به این ترتیب وقتی بایستی تصمیم مهمی گرفته شود، تماس پیوسته قطع و وصل می شود. سپس، هنگامی که خود را استتار کرده اند، سه نفر چوپان وارد مسیری می شوند که به پناهگاه آنها منتهی می شود. در صحنه ای که به عنوان جالب توجه ترین سکانس فیلم به چشم می آید، نیروهای ویژه بایستی تصمیمی مربوط به مرگ و زندگی بگیرند: از قوانین جنگی پیروی کنند و اسیران غیرمسلح خود را آزاد کنند یا انسان هایی را که فکر می کنند احتمال دارد جاسوس های طالبان باشند، بکشند. طی اقدامی که باعث شده است لوترل تا این حد به کند و کاو در افکار و اعمال خود دست بزند و با توجه به رایج بودنِ پی بردن به اشتباهات پس از صورت گرفتن اقدام غیرقابل جبران در ارتش، کماندوها چوپان ها را آزاد می کنند. کمتر از دو ساعت بعد، آنها مورد حمله ناگهانی قرار می گیرند و سه نفرشان کشته می شوند. بدتر همه از اینکه، یک هلیکوپتر نیز که برای نجات آنها آمده بود مورد هدف قرار می گیرد و آمار جان باختگان را خیلی بیشتر می کند.
استفاده ی ترکیبیِ برگ از تجهیزات معمولی و ساده تر در کنار دوربین روی دست، کارایی خود را در ثبت تنش، آشفتگی و هرج و مرج صحنه های درگیری و نبرد ثابت می کند. آمریکایی ها تنها به خاطر سلاح های حمله کننده ها مجروح نمی شوند، بلکه زمان عقب نشینی روی مسیر گل آلود و شیبداری که پر از خرده سنگ و آشغال و تکه های ویرانه های ساختمان هاست نیز زمین می خورند. برخورد فیلم با نبرد به سبکی غم انگیز و وحشت آور واقع گرایانه است. یک سکانس طولانی که با آتش گرفتن اولین نفر از نیروی ویژه آغاز شده و با به خواب رفتن لوترل در حالت استتار تمام می شود، نمایشگر فیلمسازی در اوج قدرت و اشتیاقِ خود است. «تنها بازمانده» در نشان دادن آنچه بر سر این افراد آمد، رویه ای آشکار و تصویری اتخاذ می کند و برای افرادی که معتقدند فیلم های جنگی بایستی از نمایش خشونت های واقعی پرهیز کنند، مناسب نیست. برخی جنبه های فیلم به «شیرها برای بره ها» (رابرت ردفورد - 2007) -که ممکن است در بعضی قسمت های خود از عملیات بال های سرخ الهام گرفته شده باشد- شباهت دارند، اما فیلم حاضر اثری متمرکز تر است که روایت داستان خود را با ریتم و سرعت بیشتر ادامه می دهد.
بازی ها همه قوی و تاثیرگذار هستند اما از آن نوعی نیستند که احتمال داشته باشد برای کسب جایزه در نظر گرفته شوند. مارک والبرگ علت پیوستگی و انسجام فیلم است و در نقش مردی که با وجود تحمل مقدار زیادی آزار و شکنجه های جسمانی، باز هم برای زنده ماندن تلاش می کند، باورپذیر ظاهر شده است. به هیچ کدام از بازیگران دیگر زمان کافی داده نشده تا شخصیتی ملموس و واقعی به وجود بیاورند. به خصوص حضور اریک بانا که به هدر رفته است، گرچه گفته شده است که او بعد از خواندن فیلمنامه حاضر بوده تنها برای اینکه در این فیلم حضور داشته باشد، هر نقشی را بپذیرد.
با ایجاد یک بازسازی سینمایی از رویدادهایی که با جزئیات دقیق در کتاب آمده بودند در کنار چیزهایی که لوترل در چندین مصاحبه در سال 2007 مطرح کرده بود، می توان گفت که «تنها بازمانده» حق مطلب را در مورد داستان لوترل ادا می کند. می توان «تنها بازمانده» را یک شرح واقعه پوچ گرایانه از مأموریتی شکست خورده که در آن تقریبا همه شخصیت ها کشته شده اند در نظر گرفت و یا روایتی از شهامت و زنده ماندن درباره اینکه چطور یک انسان بر احتمالات غلبه کرد و به وطن بازگشت. بیشتر فیلم های جنگی سعی می کنند از نظر زمینه وقوع داستان و مقصود و هدف نهایی خود گسترده و جامع به نظر بیایند. «تنها بازمانده» بازی در زمین کوچکتری را انتخاب می کند و به نوبه خود موفق هم می شود.
منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...