مهاجران و جزیره نشینان

یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۳۳


«آتش در دریا» فیلمی درباره ی فاجعه است. اما فیلمی است که از فاجعه دوری می کند و از نشان دادن آن طفره می رود. تا جای ممکن مواجه شدن با آن را به تعویق می اندازد. جیان فرانکو رُزی در «آتش در دریا» سراغ مهم ترین بحران این روزهای اروپا یعنی بحران مهاجرت رفته و فیلم او درباره ی ورود پناه جویان به اولین نقطه ی ورودی اروپا یعنی جزیره ی لامپادوسای ایتالیا است موضوع غرق شدن قابق های پناه جو ها و تلفات بسیار آن در چند سال اخیر بارها و بارها در شبکه های خبری مطرح بوده است. اما بیشتر زمان این فیلم با پسر کوچکی به نام ساموئل از اهالی همین جزیره همراهیم.



جزیره ی لامپادوسا را در اخبار با عددهای کشته شده ها به خاطر می آوریم که روی صفحه شبکه های خبری نقش می بندند و این اعداد را تصاویری همراهی می کنند از آدم هایی ترسیده که شبانه در قایق هایی با بیشترین تراکم ممکن روی دریا گیر افتاده اند و لرزان سوار قایق های نجات می شوند. صدها ساعت فیلم خبری از عملیات نجات وجود دارد. موضوع برای بیننده ی آشنا با اخبار آشناست و شاید حتی آنقدر تکرار شده که تازگی اش را از دست داده باشد. دشواری کار رُزی هم در اینجاست. اگر روزگاری مستندساز یا روزنامه نگار تحقیقی وظیفه ی خود را در کشف و برملا کردن واقعیت می دید، حالا وظیفه ی او در قبال واقعیت نجات دادن آن از تکرار بیش از حد و از بین انبوهی خبر دیگر است. امروز با وجود امواج تلویزیونی و گوشی های هوشمند و شبکه های اجتماعی، در محاصره ی خبر و نظرهای پیرامون همان خبر قرار گرفته ایم. در واقع حساسیت بیننده پایین آمده و برای برانگیختن او باید دوز بالاتری از فاجعه به او ارائه شود یا راه جدیدی برای روبه رو شدنش با مسئله پیشنهاد شود. نقشه راهی که جیان فرانکو رُزی برای بیننده ی مستندش تهیه کرده، از راه حل دوم تبعیت می کند.



نام لامپادوسا با مرگ گره خورده است، اما فقط در چند سال اخیر. لامپادوسا جزیره ای است با فقط پنج هزار نفر جمعیت که فاصله ی آن با ساحل تونس کمتر از جزیره ی سیسیل است. اگر در لامپادوسا کسی احتیاج به عمل جراحی پیدا کند او را با هلی کوپتر به سیسیل می فرستند که تازه خودش جزیره ای است در جنوب ایتالیا و می دانیم جنوب ایتالیا کاملاً نسبت به شمال و مرکز آن توسعه نیافته است. در واقع لامپادوسا می تواند فراموش شده ترین جای ایتالیا باشد. اما همین جزیره ی فراموش شده در چند سال اخیر به خاطر خبرهای تکرارشونده ی غرق شدن قایق های مهاجرانی که اکثراً از آفریقا و معدودی از سوریه و عراق هستند، در خبرها مطرح شده. اهالی این جزیره ی کوچک که امورات مرمش تابستان ها از راه توریسم و زمستان ها از ماهی گیری می گذرد، چه پیوندی با آنچه در اطرافشان می گذرد دارند؟



رُزی در عمده ی زمان فیلم همراه پسربچه ای از اهالی لامپادوسا است. اول از همه صدای دریا را می شنویم و فیلم با تیروکمان ساختن پسربچه ها در این جزیره ی سنگی شروع می شود. بعد روی تصاویری از گشتی های گارد ساحلی ایتالیا، پیغام رادیوییِ کمک خواستن یکی از قایق های در حال غرق شدن را می شنویم که وقوع فاجعه را هشدار می دهد. سپس به سراغ یک ایستگاه رادیویی می رویم که آهنگ های ظاهراً قدیمی و نوستالژیک درخواستی پخش می کند و زندگی طبیعی مردم جزیره ادامه دارد. فیلم به طور موازی گاهی با ساموئل همراه است و گاهی با گارد ساحلی و مهاجرها. پسربچه هیچگاه وارد مرکز شهر نمی شود. هیچوقت با مهاجران روبه رو نمی شود. به نظر می رسد برای اهالی لامپادوسا حتی بیشتر از سایر اهالی اروپا، مسئله ی پناه جوها یک مسئله ی بیرونی است. آنها حتی از طریق رسانه ها هم با مهاجران برخوردی ندارند. دوربین رُزی هر بار که به سراغ مهاجرها می رود، یک گام به آنها نزدیک تر می شود. در ابتدا از داخل اتاقک کشتی آنها را از پشت پنجره قاب می گیرد. حتی یکی از آنها به نظر می رسد در حال خواندن آواز است اما از پشت پنجره تنها حرکت لب های او را می بینیم. بعد لحظه ی ورود آنها به قایق را نشان می دهد و دفعه دیگر فرایند انتقال آنها با اتوبوس به پایگاه، معاینه و قرنطینه و عکس برداری را نمایش می دهد و تازه در اواسط فیلم صدای مهاجران شنیده می شود و آنها را در حال فوتبال یا تماس تلفنی می بینیم. سودانی ها، سومالیایی ها، اریتره ای ها (چه جالب که کارگردان خود متولد اریتره است و زمانی که کودک بوده در زمان جنگ استقلال اریتره با هوابرد به ایتالیا منتقل شده) و سوری ها هر کدام تیم فوتبال تشکیل داده اند و هموطنان شان نام کشورشان را فریاد می زنند. در خوابگاه آفریقایی ها سرودی جمعی به زبان محلی می خوانند و یکی از مهاجرها به شیوه ی موسیقی رپ به زبان انگلیسی داستان مهاجرت پر خطر و پر از تلفاتشان را می خواند. رُزی گه گداری از دنیای پسرک دل می کند و به مهاجرها سر می زند و هر بار انگار که غریبه ای باشد که کم کم احساس آشنایی می کند، بیشتر با آنها گرم می گیرد.



در دنیای لامپادوسایی ها زندگی ادامه دارد. با همه ی سختی های زندگی در یک جزیره ی سنگی که خشونت خاص خودش را دارد. ساموئل هنوز به اندازه ی کافی برای زندگی در لامپادوسا مرد نشده است. روی قایق دریازده می شود، آلرژی و تنگی نفس دارد، یکی از چشم هایش تنبل است و باید چشم بند بزند، قایق سواری و پارو زدن هم بلد نیست. در مقابل عاشق بازی های جنگی است. تیروکمان ساختن را خوب بلد است و مشخص است قصد دارد بر آسیبپ پذیر و ظریف بودنش غلبه کند و دریانوردی مثل یکی از مردان جزیره شود. پسربچه با وجود مشکلات زندگی در یک جزیره ی دور از شهر، هر چیزی را که مهاجران ندارند در اختیار دارد. دسترسی به امکانات درمانی، آموزش، خانواده و احساس تعلق به سرزمینش. دو صحنه ی نسبتاً طولانی از فیلم به آموزش زبان انگلیسی اختصاص دارد. ساموئل به سختی در تلاش است معنی لغات انگلیسی را پیدا کند اما شباهت بسیار زیاد کلمات در انگلیسی و ایتالیایی بیننده را به خنده می اندازد. ساموئل هر چند در جایی فراموش شده از ایتالیا، اما بالاخره در اروپاست. جایی که که در زمان جوانیِ پدربزرگ و مادربزرگ، جنگ تمام شده. چیزی که پناه جوها از آن محروم اند و به دنبالش این سفر پرخطر ودیوانه وار را به جان خریده اند. اینجا جایی است که خیلی ها فیلم را دوست ندارند و زبان فیلم را تمثیلی و ساموئل را نمادی از ایتالیا و اروپا می بینند که عاشق جنگ است، مهاجرها را نمی بیند و آنقدر این وضعیت را ادامه داده که چشمش تنبل شده است.



به جز پسرک، کسی از اهالی جزیره که در فیلم حضور پررنگی دارد، دکتر جزیره است. کسی که درگیر مشکلات پزشکی کوچکی مثل آلرژی یک پسربچه باید باشد، اما چون تنها دکتر جزیره است، درگیر ماموریت دشوارِ حاضر شدن بالای سرِ بدن های سوخته از گازوئیل و جنازه ها شده است. ماموریتی که به نظر می رسد قلب او را آزرده است. صحنه های حضور او طولانی است. فراتر از طولانی بودن، صحنه های معاینه ی ساموئل و یا سونوگرافی توسط دکتر ریتم کندی دارد. در واقع فیلم از کند بودن وحشتی ندارد و سکانس کلیدی خود را تا اواخر به تعویق می اندازد. بعد از 86 دقیقه در یک سکانس طولانی شانزده دقیقه ای بالاخره وارد عملیات قایق های نجات می شویم تا بفهمیم بر سر مهاجرهایی که تا این لحظه دیده ایم چه آمده است. ماموران گارد ساحلی به قایق رهاشده در دریا می رسند. دوربین با مکث و تامل زیاد مراحل خارج کردن مردم عادی و زخمی هایی که به سختی نفس می کشند و عکس برداری از آنها در عرشه ی کشتی را نشان می دهد. اینجاست که یکی از نجات یافته ها با انگلیسی دست و پا شکسته از طبقات پایین قایق می گوید که خیلی گرم است و هوایی در آنجا نیست. استراتژی بصری دوربین تغییر می کند و برای اولین بار اکستریم کلوزآپ هایی از صورت نجات یافته ها نشان می دهد و با جسدهای تلنبار شده در طبقات پایین روبه رو می شویم. رُزی مثل یک فیلم داستانی ابزار بصری و داستان هایش را طوری چیده که همین سکانس را برای بیننده متفاوت کند. داستان هایی که البته مصالح لازم آنها از دل واقعیت تامین شده. موفقیت رُزی وقتی است که او بتواند بین این سکانس و انبوه فیلم های خبری تمایز ایجاد کند و تماشاگرش را روی عرشه ی کشتی نجات بکشاند تا به قول خودش "فرق می کند شما بشنوید دویست نفر مرده اند، با این که ببینید انسان هایی واقعاً در حال مردن هستند".



بعد از طوفان شبانه، رُزی دوباره تماشاگرش را به لامپادوسا می کشاند. لامپادوسای آرام در فصل زمستان. ساموئل در ساعات اولِ بعد از غروب مشغول تیروکمان بازی است و البته با پرنده ای که یافته خوش رفتاری می کند و دوز تمثیل فیلم را بالا می برد، مادربزرگ با تامل و حوصله در جوار تمثال های قدیسین و در حالی که موسیقی مذهبی از رادیو در حال پخش است تخت و ملحفه ها را مرتب می کند، ساموئل روی اسکله نشسته و فیلم با یکی از همان آهنگ های نوستالژیک از ایستگاه رادیویی تک نفره ی جزیره تمام می شود. روی دریا اما احتمالاً باز آدم هایی جان به لب رسیده از نیجریه، سودان، سومالی، سوریه و غیره سوار قایق امیدشان شده اند تا به زندگی جدیدی برسند...  یا بمیرند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

نوژن لوایی
  •  2
  • |
  •  8
  • |

    مستند فوق العاده جذابی بود. بهتر از این نمیشد به مساله پناهجوها پرداخت.