- نویسنده : ریحانه عابدنیا
آباجان، پس از حاج بابا که به آلزایمر مبتلا شده، بزرگ خانواده است و به واسطه ی همین بزرگی و عهده داری نقش مادر خانواده، شخصیت محوری داستان است. اما محوریت او در همین دو ویژگی خلاصه می شود و هیچ بُعدِ شخصیتی دیگری، او را از دیگران متمایز نمی کند. او از ابتدا تا انتهای فیلم کم ترین تغییر درونی یا بیرونی ندارد و تنها بر ایثارگری اش تاکید می شود. آباجان نه خود با درون نگری و واکاوی روحش و یا با برون نگری و تقابل با دیگران به درکی تازه از خود یا دیگران می رسد و نه ما به خلوتش راهی پیدا می کنیم تا به شناختی از او در مسیر داستان برسیم، یا در تقابلش با دیگران، درک و دریافتی از شخصیتش به دست آوریم. به این ترتیب، او در پایان فیلم در همان جایگاهی قرار دارد که در آغاز بوده است.

شاید قصد فیلمساز این بوده که آباجان را به شمایلی اسطوره ای از ایرانِ آن روزگار تبدیل کند؛ کشوری که گرفتار بحران جنگ شده و مظلومانه از خود و مردمانش دفاع می کند. اما اشکال این است که این اسطوره، بر خلاف ایران با هیچ بحرانی روبه رو نیست. داستان فیلم هیچ بحران مرکزی ندارد که قهرمانش را درگیر خودش کند. تنها مساله ی مربوط به شخص آباجان، مفقودالاثر بودن پسرش است که در همان نخستین دقایق فراموش می شود و در پایان به شکلی سطحی دوباره مطرح می شده و به پایان می رسد. دیگر بحران، یا بهتر بگوییم تنش ها، مجموعه ای از اتفاق های بی ربط به یکدیگر و به فضای فیلم است که یکی پس از دیگری رُخ می دهند و قصه ها را صرفاً به لحاظ نمایش، پیش می برند. حاج بابا دچار تشنج می شود؛ خبر ارتباط پنهانی فرزانه با یک پسر به خانه می رسد و بلوا به پا می شود؛ فرخ تریاک می خورد و موضوع اعتیاد هاشم مطرح می شود؛ دعوای شمسی و هاشم بالا می گیرد؛ در بساط هاشم اعلامیه هایی پیدا می شودکه نمی فهمیم مربوط به چه چیزی و چه کاری است. چرا که در سال 65، نه انقلابی است و نه درگیری داخلی؛ محسن ماجرای اعلامیه ها را گردن می گیرد و کاظم او را به ماموران لو می دهد. ماجرای عشق میان فرزانه و محسن مطرح می شود و نازخند به دنبال این است که بفهمد آنها شرعاً می توانند ازدواج کنند یا نه. موضوع بیکاری هاشم و ریاکاری و رفتار دیکتاتورمآبانه ی کاظم و چند خرده روایت دیگر را هم می توان شمرد که تمام شان داستانک هایی بی سروته اند که با یکدیگر پیوندی ندارند و غنایی به فیلم نمی بخشند و تنها فضا را آشفته می کنند؛ جنگی داخلی که ارتباطی با جنگ اصلی ندارد.

فیلم می خواهد روایتی دیگرگونه از جنگ داشته باشد. به همین دلیل فضای قصه را از جبهه و پشت جبهه و شهرهای هم مرز عراق، به قلب خانه ای در زنجان آورده و قصد داشته پیامدهای اجتماعی جنگ را به تصویر بکشد اما در نهایت موفق نمی شود. وقتی موضوعی آشنا و تکراری، از دیدگاهی متفاوت نمایش داده می شود، باید بُعدی متفاوت را نیز به تصویر بکشد. اتفاق بزرگی مثل جنگ، ابعاد گسترده ای دارد که از منظر هر کدام به گونه ای دیگر روایت می شود. اما در «آباجان» بر خلاف قصد فیلمساز، به ابعاد اجتماعی جنگ پرداخته نشده چون اساساً جنگ، هیچ نقشی در داشتان ندارد. به جز چند بار شنیده شدن صدای آزیر و رفتن خانواده به پناهگاه، نشانه ی عینی و ادراکی دیگری از جنگ نیست و حال و هوای آن روزها به هیچ شکل به مخاطب منتقل نمی شود. به طوری که در پایان به این نتیجه می رسیم که خرده داستان های فیلم در هر زمان دیگر و در هر مکان دیگری می توانست روایت شود.

انتخاب شهر سالهای کودکی فیلمساز و مرور خاطرات نوسالژیکش هم کمکی به لایه سازی محتوایی در فیلم نکرده و سطحی نگری در کلیات و جزییات خلق تصاویر واقعی از آن روزها، ما را از هدف فرضی فیلم دور کرده است. برای به تصویر کشیدن دهه ی شصت، تنها نمایش پیت های نفت و کارت های بازی بچه ها و معلم های جدی و بداخلاق مدرسه و نشانه های مشابه کافی نیست بلکه باید حال و هوای آن دهه ی تاریخی و مهم را به مخاطب منتقل کرد. و برای خلق چنین فضایی، پیش از کارگردانی و فیلمبرداری و طراحی صحنه و لباس دقیق، به داستانِ منسجم و شخصیت پردازی درست و عمیق نیاز است. کاری که در فیلم موفق «ماجرای نیمروز» انجام شده است. چند تیپ شخصیتی و داستان های پراکنده، نمی توانند به موقعیت های بحرانی و مهم این اثر، جان ببخشند. و وقتی این کاستی بزرگ وجود دارد، تلاش بازیگران هم به ثمر نمی نشیند.

دیدگاه ها
اصلا انتظار همچین بازی ضعیفی رو از فاطمه معتمدآریا نداشتم.
فقط بخاطر فاطمه خانم معتمدآریا فیلم رو دیدم. روی هم رفته کمی کشدار و بلاتکلیف بود.