روایت پرهزینه و دیجیتالی روس ها از بزرگ ترین نبرد تاریخ معاصر

جمعه ۲۷ دی ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۰


فیلم روسی حاضر در بخش فیلم خارجی زبان اسکار و اولین فیلم سه بُعدی آیمکس اکران شده روسی عظیم، پرسر و صدا، مملو از انفجار و لبریز از آب در کلیشه ­هاست. جاده صاف کنی که اثر خیالی سه بُعدی فیودور باندارچوک به نام «استالینگراد» است، مسیرش را به واسطه ضبط B.O. در روسیه و چین پیش برده است. فیلم عظیم، پرسر و صدا، مملو از انفجار است. مملو از کلیشه­ و فاقد هرگونه شخصیت پردازی مناسب است. صحنه پردازی در طول نبرد استالینگراد در 1942 است، فیلم روی یک مشت سرباز شوروی تحت محاصره نازی ها در میدان مرزکی شهر تمرکز می کند که با یک دختر تنها به حال خود رها شده در احساسات غوطه می خورند. نماینده سینمای روسیه در اسکار و اولین فیلم سه بُعدی روس ها ابتدا در سرزمین مادری اکران شد. «استالینگراد» به احتمال اندک در اروپا با استقبال مواجه می شود.

نبرد استالینگراد گاهی اوقات خونین ترین نبرد در تصاویر آرشیوی نامیده می شود، این نبرد برای چند دهه خوراک سینمایی بوده است که مشهورترین آنها «دشمن پشت دروازه» ساخته ژان ژاک آنو و محصول 2001 است. فیلنامه نویسان، ایلیا تیلکین و سرگئی سِنژکین تمرکز روی یک زمان محدود در یک فضا جغرافیایی کوچک انتخاب کرده اند؛ این یکی از انتخاب های خردمندانه آنهاست، همانند غیبت هر چیز دیگری از یک طرح و داستان استخوان دار با گسترش ناچیز و فلج کردن تلاش کامل. بخصوص دست و پا چلفتی گری یک ابزار حفظ کار است.

فیلم در زمان حال حاضر با کارکنان اورژانس روسیه در حال کمک به نوجوانان آلمانی ناشی از زلزله ژاپن شروع می شود که درک تاملگری از ساختمان روایی را آشکار می کند. قصد به قاب کشیدن این عنصر مجاز شمردن روایت است، گروموف (پیتر فیودوروف) برای بیدار نگاه داشتن دختر جوان زیر آوار مانده داستان چگونه هفت پدر داشتنش را نقل می کند. به استالینگراد در پاییز 1942 کات زده می شود، با یک نمای گیرا از رودخانه ولگا و شهر شعله وری در دوردست. نازی ها مخازن سوخت را برای مختل کردن حرکت ارتش شوروی منفجر می کنند و به زودی درگیری میان اشغالگران آلمانی و یک گروه کوچک از روس های تحت محاصره در یک آپارتمان نزدیک فرماندهی آلمان ها شکل می گیرد.

کلنل نازی سادیستی (هاینر لوترباخ) مستقیم از یک قالب مرکزی بیرون می آید، به سمت وحشی ها و مردمی که حداقل کمتر از خودش مشکل پسندند، شلیک می کند؛ تا انتهای فیلم، وقتی فریاد می زند: "شما رسوایی بزرگی برای ورماخت (نام ارتش آلمان از سال 1935 تا 1945 در زمان حکومت آدولف هیتلر) هستید!"، ذهن تماشاگر با این صحنه ها مدام میان «مونتی پیتون» و «قهرمانان هوگان» برای یک قیاس مناسب در تکاپو و رفت و آمد است، به جز آنکه در اینجا قرار نیست کسی بخندد. پرخاش کلنل نشان از آبرومندی بیشتر سرگرد کان (توماس کرشمان) از یک خانواده پروسی نجیب دارد.

آلمان های تا دندان مسلح در مقابل پنج سرباز روسی تحت مرکز فرماندهی در آپارتمان از لحاظ تصویری مصیبت زده متعلق به کاتایا، دختری هجده ساله (ماریا اسمولنیکوفا) است، با شجاعت با غم ازدست دادن خانواده اش و خرابی اطراف مواجه می شود. پنج سرباز در ابتدا به شدت قابلیت تغییر دارند؛ ولی بعد راوی به راحتی با تدارک یک قطعه از پس زمینه هر یک فقط جزئیاتی کافی ارائه می دهد. کاتایا که یکی از قربانیان جنگ اسن خیلی زود نظر آنها را جلب می کند و احساس خواهری و عشق میانشان خلق می شود.

سرگرد کان نیز معشوقه ای روسی شبیه همسر سابقش دارد به نام ماشا (یانا استودیلینا)، یک زن کاملاً بلوند که کاپیتان اساساً به وی تجاوز می کند (آنها عموماً با هم حرفی نمی زنند). ولی بعدها عاشق هم می شوند و سرگرد هر کاری می کند تا بتواند او را از آسیب محافظت کند. ماشا متفاوت تر است، با دودلی پسرها را دوست دارد و برای تلاش های کان سپاسگذار است، خیلی خوب می دانیم که وی در ادامه داستان به خاطر همکاری با نازی ها مورد اتهام واقع خواهد شد. در حالی که این اصلی ترین مسیر داستان فیلم نیست، حداقل در یک پیچیدگی مبهم اشاره می کند که چیز دیگری از قلم افتاده است.

در هر رویداد، شخصیت ها به ندرت برای هدف اصلی «استالینگراد» تکمیل شده اند: انفجارها و یک توده عظیم از میهن پرستی هورا هورا کشان. سربازها جیغ و فریاد کشان آتش به پا می کنند، ساختمان ها منفجر می شوند، هواپیماها سقوط می کنند. صحنه های درگیری در حرکات اسلوموشن فیلمبرداری می شود تا به شکلی بهتر بدن ها را به شیوه ای ثبت کند که به هوا پرتاب می شوند. همگی در واقع نسبتاً گیج کننده اند، چون آهنگ تک ریتم و سناریوی ضعیف فاقد هر نوع استراتژی نبرد جامع است و میل به ذوب کردن هر دو وجه را دارد.

کرشمان قدری موفق می شود چهره سرراستی حفظ کند؛ وقتی کان به ماشا می گوید: "به اینجا آمدم به عنوان یک سرباز. تو مرا هیولا کردی". در این مثال به نظر تنها یک آلمانی بد به نظر می رسد، ولو زیرنویس انگلیسی روی نسخه مشاهده شده مملو از خطوط غیرقابل درک یا خنده آور است، برای ذائقه دوره با لغاتی شبیه فریتز و هاینیه تلاش می کند؛ ولی بعدها یک سرباز نادم و پشیمان داریم که می گوید: "بد من". (به طور قابل ملاحظه ای زیرنویس های انگلیسی زبان بهبود یافته برای جشنواره و جوایز فیلم آینده آماده شده اند).

تصویر رنگ خاکستریِ فولادیِ معمولیِ دارد، تنها با شعله های قرمز و نارنجی همراهی می شود، مجموعه ای از رنگ های خنثی و سرد تماشای فیلم را خسته کننده می کند و حتی استفاده غیرخلاقانه و فاقد هرگونه ابداع و نوآوری تکنولوژی سه بُعدی هم هیچ کمکی به فیلم نمی کند. البته در این میان تیم طراحی که صحنه پردازی تکان دهنده اشان، همراه با دست اندر کاران جلوه های بصری، تقریباً به یقین بیش از سی میلیون دلار بودجه صرف کرده اند را نباید فراموش کرد. موسیقی آنجلو بادالامنتی که از اجرایی مطنطن و اغراق آمیز به اجرایی شیرین و گوش نواز تغییر می کند، بدون شک آرزوهای فیلمساز را منعکس می کند.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اولین نفری باشید که در این باره چیزی می نویسد...