همه ی قمرهای بهار

چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۸


برقراری ارتباط با «نفس» برای کسی که از نسل و جنس دختربچه ی فیلم باشد- ولو از خاستگاه اجتماعی متفاوت – کار دشواری نیست. تجربه ی انقلاب و جنگ چنان عریان و مسلم در زندگی یک کودک در آستانه ی بلوغ ظهور می کند که سن و جنس و شغل نمی شناسد دیگر چه رسد به طبقه ی اجتماعی. چنین است که بهار – دختربچه ی "ژولیده"ی «نفس» - پابرهنه وارد خاطره ی جمعیِ ملت می شود و افسوس که ناگهان – این بار با توشه ای از خاطره و خیال و آرزو و اندیشه ای که حول خویش ساخته – از جنگ و همه ی آنچه بعد از آن بر سر این ملت آمد، جا می ماند تا یک بار دیگر حبابی بودن ماهیت زندگی های ناپایدار و در آستانه ی حادثه را یادمان بیندازد. اما برای برقراری ارتباط با «نفس» حتماً لازم نیست آن دوره ی تاریخی از سرزمین مان را تجربه کرده باشیم چنان که وقتی سال گذشته به تماشای فیلم اسکاری «بپسربچگی» (ریچارد لینلیتر-2014) نستیم، درکش کردیم و متاثر شدیم و بی آن که بخ جغرافیا و فرهنگ آمریکا تعلق داشته و چهل سال گذشته ی آن سرزمین را زیسته باشیم. آنچه از «نفس» فیلمی تاثیرگذار و قابل لمس می سازد، نمایش جزییات و بیان حرف های به ظاهر پیش پاافتاده و بدیهی ست که به یک فیلم حجم و بُعد می بخشد و از آن هویتی فراتر از تجربه ی فردی می سازد.



فیلم با نریشن دخترک که می گوید: "این منم." آغاز می شود و تا پایان خود را وقف معرفی این "من" می کند که آویزان بین خیال و واقعیت زندگی می کند و در پایان حین تاب بازی، معلق بین زمین و هوا، گذشته و حال، و خیال و واقعیت می میرد. او خود را به تجربه های تلخ و شیرین می سپارد و این رویکرد او به زندگی ست. شاید اگر بهار در پایان فیلم مانند خواهر کوچک ترش مریم حرف گوش می کرد و با مادربزرگ به جلسه ی قرائت قرآن می رفت، زنده می ماند یا حداقل آنقدر غرق در تخیلات شیرین خود نمی شد که حتی متوجه صدای آژیر خطر نشود و بمب روی سرش بیفتد.



اما داستان «نفس» قصه ی بهار است و بهار زندگی را در لحظه می زید؛ او مرکزیت دارد و هر آنچه در اطرافش اتفاق می افتد، در حاشیه است. این واکنش او به خشونت های زندگی، انقلاب، فقر و جنگ است؛ همان بخش از ادبیات جنگ که کمتر به آن پرداحته شده است. امیر احمدی آریان در رمان زندگینامه ای اش «غیابِ دانیال» در توصیف حالِ خود و دوست صمیمی اش – که در بحبوبه ی جنگ در آبادان دوران کودکی خود را به دوچرخه سواری سپری می کنند – می نویسد: "سخت نیست ادعای این که ما قربانیان جنگ بودیم، خون و مصیبت کودکی مان را منهدم کرد و انبوهی زخم عمیق در وجودمان به جا گذاشت که محکومیم تا آخر عمر حمل کنیم. اما حقیقت برای ما این نیست... ما دو نفر حامل بخشی از حقیقت جنگ بودیم که از یاد رفته و همه ی آنها که از جنگ می نویسند از کنارش می گذرند... بخش از حقیقت تلخ و پوچ جنگ همین است: ممکن است که در دلِ آن زندگی کنی و یک لحظه هم با آن چهره به چهره نشوی. زندگی ما دو نفر هم از این جنس بود... آتش از آسمان می بارید و ما دو نفر، بی اعتنا به فجایع هر روزه، سرسختانه رکاب می زدیم. قصه ی زندگی امثال ما را کسی تعریف نمی کند." («غیابِ دانیال»، 1394: صص 60-61).



به نظر می رسد که آبیار در «نفس» روایتگر بی طرف قصه ی زندگی بهار و دیگر کودکان جنگ و انقلاب زده ی امثال اوست که درباره شان کم گفته و نوشته شده است. از نقاط قوت «نفس» دقیقاً این است که از کنار اتفاق های مهم تاریخ معاصر ما – به حرمت نگاه نقطه ی دید دختربچه – نرم و نامحسوس عبور می کند: وقتی خبر وقوع انقلاب از رادیو اعلام می شود، بچه ها در اتاق دیگر در حال دعوا کردن بر سر لواشک هستند؛ رویداد مهم استقبال مردم از امام خمینی در 12 بهمن 1357 تحت الشعاع گم و بعد پیدا شدن ننه آقا قرار می گیرد؛ خبر مهم آغاز جنگ زمانی از تلویزیون اعلام می شود که بچه ها در حیاط خانه ی دایی در یزد غرق در بازی هستند؛ همه ی خاطرات ستم و بیداد رژیم پهلوی و رفتار بد ساواکی ها در زندان به طور الکن از زبان پسرعموی تازه از زندان رسته ی پدر نقل می شود که آن هم تحت الشعاع غرولندهای مادر او که دلِ پُری از شوهر و هوویش دارد قرار می گیرد. به این ترتیب از نگاه بهار، انقلاب و جنگ و مراسم تعزیه ی عاشورا در یزد همان وزنی را دارند که بلایایی که بر سر شخصیت های کتاب های داستان دایی اش آمده. زندگی بهار و اطرافیانش در سیالیتی رها می گدرد و حوادث و آدم ها چون اقماری هستند که در منظومه ای انسانی و مقدس حول بهار – یگانه خورشید فیلم – می چرخند. این گونه است که «نفس» با حضور بهار روشن، و با غیاب او خاموش می شود.



آبیار در «نفس» نیز همچون «شیار 143»، عزم می کند با بیانی حماسی و باشکوه، داستان کودکانه اش را نقل کند؛ اما در این فیلم به خود اجازه نمی دهد از آرمان هایی که اگر بهار زنده می ماند به دام شان می افتاد – چنان که همنسلان او افتادند – تغذیه کند. اگر قصه را کودکی نُه ساله روایت می کند، همه چیز باید در قامت و اندازه ی او تعریف شود و هنر آبیار این است که زاویه ی دید را می شناسد و چون قطب نمای خود قرار می دهد. همچنین هنر دیگرش این است که روحیه ی جست و جو گری در فولکلور و مردم شناسی و لهجه و آداب و رسوم و باورهای قومی دارد. او احیاگر تاریخ و جغرافیایی ست که به آنها عشق می ورزد و با قرار دادن داستان ها و شخصیت های خود در بستر آنها، پاس شان می دارد.



با «نفس» می توان گفت که آبیار نماینده ی نسل جدید فیلمسازان زنی است که با حفظ ویژگی ها و مولفه های مشترک در فیلم هایش به سمت تثبیت گونه ای نوین از زنانگی در سینمای ما گام برمی دارد. او هم حامل رسالتی محترم در حفظ و انتشار آرمان ها و حماسه های جنگ -  با رویکردی زنانه – است؛ هم سنت های روایی و شفاهی را پاس می دارد و هم به اصالت خیال و تخیل اقتدا می کند که سرشتی از جنس قدر آفرینش زنانه دارد.

منبع : فیلم نگاه
برای ثبت دیدگاه خود، اپتدا وارد وسایت شوید.

دیدگاه ها

اشکان آتشکار
  •  7
  • |
  •  10
  • |

    فیلم شریفی هست اما واقعا چه شانسی می تونه در رسیدن به ب تا نامزد اسکار داشته باشه؟

    ناصر علیزاده
    •  8
    • |
    •  5
    • |

      وسطای فیلم خوابمون برد.....