- نویسنده : جیمز براردینلی
- |
- ترجمه : پیمان جوادی
فیلم «زندگی» در بیشتر دقایقش شبیه «بیگانه» (ریدلی اسکات- 1979) است. شباهتها به قدری زیاد است که نمیتوان منکر آن شد. به هر حال، فیلم کلاسیک بیگانه طی این چهل سال الگوی بسیاری از فیلمهایی از این دست بوده اما تعداد کمی چون «زندگی» ساخته دانیل اسپینوزا تاثیرگذار بودهاند. کارگردان سعی نکرده منکر اقتباس از اثر مذکور شود (در تعدادی از صحنهها این ارجاع کاملاً مشخص است) اما با فیلمنامهی خوبی که رِت ریس و پل ورنیک در اختیار او گذاشتهاند توانسته راهی جدید برای زندگی تعریف و ماهیت خود را به عنوان اثری متفاوت از فیلم «بیگانه» تثبیت کند. کسانی که این اثر کلاسیک را دیدهاند، حداقل تا زمان مشخصی میتوانند داستان را حدس بزنند. گرچه هنگام رسیدن فیلم به آن زمان مشخص تمام حدسهای تماشاگر نقش برآب میشود. انتظار یک اثر خیالبافانه و تفریح و سرگرمی در فضا را نداشته باشید. حتی با استانداردهای ژانر علمی-تخیلی و ترسناک نیز یک محصول تاریک، مخوف و سفت و سخت تلقی میشود و مناسب افراد دل نازک و متمایل به پایان خوش نیست.

بهترین نکته درباره «زندگی» این است که چه هنگام پیش بردن داستان خود در بستر علمی- تخیلی چه هنگام قالب ترسناک گرفتن به بهترین شکل عمل میکند. البته شاید طرفداران آثار عمیق و سنگین چندان از فیلم خوششان نیاید یا علاقمندان به خون و خونریزی و بیرون ریختن امحا و احشای بدن، اطلاعات علمی و هستیشناسی آن را خستهکننده بدانند. در کل میتوان گفت اسپینوزا به خوبی در مسیری بین رویکرد کوبریک و اسکات گام برداشته که البته اصلاً کار آسانی نیست.

مشخصاً فیلم «زندگی» از نظر تشابه با اثر ریدلی اسکات در جایگاه به مراتب پایینتری قرار می گیرد. گرچه شاید در چندین صحنه بتواند ضربان قلب تماشاگر را بالا ببرد، اما به هیچ عنوان ضرباهنگ و هیجان «بیگانه» را ندارد. اتمسفر و فضای «زندگی» در القای تنش خفقانآور و مهیج، به پای فیلم مذکور نمیرسد. صدالبته لحظات کوبریکی فیلم هم زیاد نیست. نماهای CGI از زمین و ستارگان بسیار زیبا و دیدنیست اما داستان بیشتر حول اتفاقات درون ایستگاه فضایی بینالمللی رُخ میدهد تا فضای بیرون.

فیلم دربارهی شش نفر از گردانندگان یک ایستگاه فضاییست که تنها هدفشان بررسی نمونههای خاک سطح سیارهی مریخ است؛ خاکی که توسط کپسولی از سطح سیارهی سرخ برداشته شده تا روی آن آزمایش صورت گیرد. با توجه به بینالمللی بودن ماهیت ایستگاه، متخصصانی از چهار کشور در آن گرد هم آمدهاند: روری آدامز (رایان رینولدز) و دکتر دیوید جوردن (جیک جیلنهال) از آمریکا، کارشناس قرنطینه میراندا نورث (ربکا فرگوسن) و زیستشناس هیو دری (آریون باکار) از بریتانیا، فرمانده کاترینا گولووکینا (اولگا دیهاویشنایا) از روسیه، شو کِندو (هیرویوکی ساندا) از ژاپن. آنها پس از تحقیقات خود، نشانههایی از زندگی در این خاک مییابند و از این موجود متحرک مراقبت کرده و نام آن را کالوین میگذارند. این متخصصان رشد کالوین را زیر نظر گرفته و پس از گذشت مدتی از هوش و استقامت بالا، و گرایشات خشونتآمیز آن شگفتزده میشوند. هنگامی که تلاش برای کنترل این موجود نتیجه نمیدهد، اکنون این شش نفر باید برای بقا بجنگند. شش انسان در برابر یک موجود خارجی، با در نظر گرفتن این نکته که اگر پای آن به زمین برسد، تهدیدی برای کل بشریت محسوب میشود.

اگرچه در ظاهر کلیت اثر قابل پیشبینی به نظر میرسد، ولی در پرداخت جزئیات رویکرد متفاوتی دارد. ما قبلاً هم این بازی موش و گربهای را در فیلمها دیدهایم اما کاراکترهای «زندگی» به حد کافی پرداخت شدهاند تا با یک فیلم معمولی در ژانر وحشت مواجه نباشیم که نهایت هنرش در این است که بیننده را با "حدس بزنید قربانی بعدی کیست" سرگرم میکند. فیلمساز تعلیق را از دل موقعیت بیرون کشیده و در این راه از اتخاذ تصمیمات جسورانه ابایی نداشته. اسپینوزا لحنی جدی را برای روایت فیلمش برگزیده که البته کاملاً مناسب است و بازیگران نیز از نمایش هنر خود دریغ نکردهاند. جیک جیلنهالِ همیشه آماده، با وجود این که در بهترین حالت خود نیست اما شخصیتی قابل اعتنا ساخته. رایان رینولدز هم شخصیت شوخطبع "دِدپول" را کنار گذاشته تا با لحن جدی فیلم خود را تطبیق دهد. چهار بازیگر دیگر گرچه چندان پرآوازه نیستند، ولی در ایفای نقشهای خود قابل قبول بودهاند.

طراحی صحنه و جلوههای ویژه درجه یک هستند. تعداد سکانسهای بیرونی زیاد نیست، با این حال واقعی به نظر میرسند و صحنههای داخلی نیز در خلق فضایی محصور و بسته عالی عمل کردهاند. طراحی موجود فضایی نیز نمونههای اولیه در «بیگانه» را تداعی میکند، با این تفاوت که دهانش همیشه برای خوردن باز است. موسیقی متن ناموزون جان اِکستراند بدون جلب توجه وظیفهی خود را انجام داده و به تیرگی فیلم میافزاید.

طبق ماهیت فیلم، نمیتوان انتظار فروش چشمگیری از آن داشت. مخاطبان اغلب از فیلمهایی که به جای موفقیت، سختی و حتی شکست را نشان میدهند و انتخابهایی مخالف سلیقهی آنها دارند، گریزان هستند. طرفداران ژانر وحشت اما بهتر میتوانند با این مسائل کنار بیایند، پس فیلم «زندگی» برای آنها مناسب خواهد بود. مسلماً فیلم از نمایش خون و خونریزی مضایقه نمیکند؛ تجزیهی یک موش سفید آزمایشگاهی ممکن است مشوشکنندهترین صحنهی تصویری سال باشد. «زندگی» بر خلاف پیوند عمیقی که با «بیگانه» دارد کاملاً تازهنفس جلوه میکند، چرا که نمیخواهد با انتخابهای محافظهکارانه، دل مخاطبان دلنازکی که علاقهای به ناراحتی یا به چالش کشیدهشدن ندارند را نگه دارد. هر کسی که برای مواجهه با یک اثر شوم و مضطربکننده آماده است، «زندگی» را برای تماشا انتخاب کند.
دیدگاه ها
بیشتر تمرکز فیلم روی جلوه های ویژه هست و داستان و فیلمنامه و شخصیت پردازی غافل مانده. بخاطر همین نمی توان به هیچکدام از شخصیت های فیلم همذات پنداری کرد. رفتارهایی به در از رفتار فضانوردان و دانشمندها دارن و فلج بودن یکی از فضانوردها هم که در نوع خودش خیلی مسخره و من درآوردی هست. ولی جلوه های ویژه و طراحی صحنه فوق العاده ای داره.
فضانوردهای فیلم کمترین شباهت رو به لحاظ رفتاری و... فضانوردهای واقعی دارند. حتی یکی از فضانوردها معلول جسمی هست. مگر نه این که از فضانوردها تست های سنگین حسمانی و پزشکی گرفته میشه و اونها باید در کمال سلامت به سر ببرند تا به چنین ماموریت هایی در فضا فرستاده بشوند حالا چطور یکی از فضانوردهای این فیلم معلول جسمانی هست؟ در طول فیلم هم مصدوم شدن و مغلول شدن او در طول ماموریت و سفر فضایی اش نمی شود. این مساله خیلی به باورپذیر بودن فیلم به لحاظ علمی و تخیلی بودنش زده و بیشتر تخیلی هست تا علمی. رفتار بقیه فضانوردها هم شباهت چندانی به یک دانشمند نداره ناشی گری های مداوم و پشت سر هم اونها در نهایت منجر به رخ دادن فاجعه میشه.
فیلم خیلی خوبی بود. فقط این فضانوردها خیلی دیوونه بودن که مفت و الکی گذاشتن که همچین چیزی این همه بلا سرشون بیاره.
عمرا به پای "بیگانه" اسکات برسه. فیلم بدی نیست اما شخصیت های پرداخته شده ای نداره، زیاد به فضانوردها نمی خورن.